This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 این یه نمونه از مردم ایران ، پول اینا خوردن داره آخه؟
چرا مجوز این شرکت ها لغو نمیکنن کی پشت این شرکت هاست به کجا وصل هستند خدا میدونه.
به اینا میگن حق الناس خوردن.
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
چرا مجوز این شرکت ها لغو نمیکنن کی پشت این شرکت هاست به کجا وصل هستند خدا میدونه.
به اینا میگن حق الناس خوردن.
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 توریست ترکیهای اومده ایران خوشحاله میگه احساس پولدار بودن میکنم میگه ۱۰۰ دلار دادیم بهمون اینهمه پول داده این ۲۰۰۰تومان ۷۵ کوروش!! زندگی مجانیه! دستمزد یه کارگر در ماه ۵۰ تا ۱۰۰ دلار باورتون میشه؟ از خوشحالی داشت میمرد! همش میگفت تو بهترین و گرونترین رستوران مجانی غذا میخوریم...
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
من و " اشکان" رفیق گرمابه و گلستان بودیم . تمام کودکی و نوجوانی مان با هم گذشته بود. همه جا با هم بودیم، فکر می کردیم هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند ما را از هم جدا کند، اما انقلاب ما رااز هم جدا کرد...
توی بلبشوی اوایل انقلاب، من به چپ گرایش پیدا کردم، او به راست! (هر دو هم از افراطی ترین نوع اش)، او شد عضو گروه مقاومت مسجد محل و بعد عضو بسیج، کمیته و سپاه. تمام کار آن روزهایش شده بود بزن و بکوب و بگیر و ببند ضد انقلابیون!
من هم با هزار مکافات و بدبختی (که گفتنش چندان لازم نیست) رفتم و رفتم و دوباره برگشتم به همان چهار دیواری تنگ خانه ...
من و " اشکان " دیگر به هم سلام هم نمی کردیم،
گاه که اتفاقی توی کوچه نگاهمان به هم گره می خورد بیشتر در چشمانمان خشم بود تا عطوفت.ما همسایه دیوار به دیوار بودیم اما انقلاب ما را اندازه دنیایی از هم جدا کرده بود!
اوایل دهه شصت، نیمه های شب با یکی از دوستان با پیکان قراضه اش از چاپخانه روزنامه به خانه برمی گشتیم. قبل از رسیدن به چهارراه، گشت کمیته جلومان را گرفت. برای بازرسی پیاده مان کردند.( دوباره همان سوالات همیشگی آن سالها که کجا بودید و کجا می رفتید و چرا؟).
همانجا کنار خیابان نیم ساعتی نگه مان داشتند، تا فرماندهشان بالاخره از پاترول پیاده شد. "اشکان" بود با ریشی بلند و سر و وضعی نه چندان مرتب! هیچکدام به هم آشنایی ندادیم. سَرَک کشید داخل ماشین و ضبط را روشن کرد.
" لیونل ریچی" با صدای بلند ترانه " هلو " را می خواند، نگاهی به من کرد بعد با قنداق تفنگش محکم کوبید به ضبط! نه یک بار و نه دوبار .آنقدر کوبید که داشبورد ماشین کاملا داغون شد.
"اشکان " همان سالها اسمش را عوض کرد و شد "صادق". (اخبار کارهایش را پدرش به من می داد که عین پدر خودم دوستش داشتم). از طریق سپاه، توی مخابرات استخدام شد. همانجا آموزش ضمن خدمت دید، لیسانس و فوق لیسانس هم گرفت. به قول پدرش او مسئول خرید تجهیزاتِ مخابرات از کشورهای خارج شده بود. در یکی از همان سفرها رفت و دیگر به ایران برنگشت، آخر کار هم سر از " کانادا " در آورد.
چند سال قبل که از خانه بیرون می رفتم، ماشین قشنگی را دیدم که داشت وارد خانه همسایه مان میشد. بی اعتنا می گذشتم که شنیدم کسی صدایم کرد. برگشتم، "اشکان" بود!
از ماشین پیاده شده بود و به سمت ام می آمد. گفت: "چطوری پیرمرد...؟! راست میگفت. خودش هنوز همان قیافه جوانی اش را داشت اما صورتش شش تیغه و کت و شلوارش مرتب و تمیز بود! من با ریش و موی انبوه سفید و شلوار جین رنگ و رو رفته ام بدجور در برابرش احساس شکسته گی کردم.
همدیگر را در آغوش گرفتیم. بوی ادکلن اش زیادی تند بود و اذیتم میکرد. احوالپرسی کردیم و حرفهای تکراری و کلیشه ای تحویل هم دادیم. گفت که برای سر زدن به پدرش آمده (که روزهای آخر را در بیمارستان می گذراند).
در طول صحبتهایمان (که تا بخواهی عذابم میداد) من بیشتر نگاهم متوجه پسر جوانی بود که توی ماشین نشسته بود و با شوق و ذوق ما را نگاه می کرد. "اشکان" مسیر نگاهم را خواند و گفت: این پسرم "آروید" است، فارسیاش چندان خوب نیست!
با انگشت به شیشه ماشین زد. "آروید" شیشه ماشین را که پایین داد، صدای پخش صوت ماشین توی کوچه بن بست پیچید: "لیونل ریچی" با صدای بلند ترانه " هلو " را می خواند...
✍️محراب مرادی
🔴 @RedLineTel 🚩
توی بلبشوی اوایل انقلاب، من به چپ گرایش پیدا کردم، او به راست! (هر دو هم از افراطی ترین نوع اش)، او شد عضو گروه مقاومت مسجد محل و بعد عضو بسیج، کمیته و سپاه. تمام کار آن روزهایش شده بود بزن و بکوب و بگیر و ببند ضد انقلابیون!
من هم با هزار مکافات و بدبختی (که گفتنش چندان لازم نیست) رفتم و رفتم و دوباره برگشتم به همان چهار دیواری تنگ خانه ...
من و " اشکان " دیگر به هم سلام هم نمی کردیم،
گاه که اتفاقی توی کوچه نگاهمان به هم گره می خورد بیشتر در چشمانمان خشم بود تا عطوفت.ما همسایه دیوار به دیوار بودیم اما انقلاب ما را اندازه دنیایی از هم جدا کرده بود!
اوایل دهه شصت، نیمه های شب با یکی از دوستان با پیکان قراضه اش از چاپخانه روزنامه به خانه برمی گشتیم. قبل از رسیدن به چهارراه، گشت کمیته جلومان را گرفت. برای بازرسی پیاده مان کردند.( دوباره همان سوالات همیشگی آن سالها که کجا بودید و کجا می رفتید و چرا؟).
همانجا کنار خیابان نیم ساعتی نگه مان داشتند، تا فرماندهشان بالاخره از پاترول پیاده شد. "اشکان" بود با ریشی بلند و سر و وضعی نه چندان مرتب! هیچکدام به هم آشنایی ندادیم. سَرَک کشید داخل ماشین و ضبط را روشن کرد.
" لیونل ریچی" با صدای بلند ترانه " هلو " را می خواند، نگاهی به من کرد بعد با قنداق تفنگش محکم کوبید به ضبط! نه یک بار و نه دوبار .آنقدر کوبید که داشبورد ماشین کاملا داغون شد.
"اشکان " همان سالها اسمش را عوض کرد و شد "صادق". (اخبار کارهایش را پدرش به من می داد که عین پدر خودم دوستش داشتم). از طریق سپاه، توی مخابرات استخدام شد. همانجا آموزش ضمن خدمت دید، لیسانس و فوق لیسانس هم گرفت. به قول پدرش او مسئول خرید تجهیزاتِ مخابرات از کشورهای خارج شده بود. در یکی از همان سفرها رفت و دیگر به ایران برنگشت، آخر کار هم سر از " کانادا " در آورد.
چند سال قبل که از خانه بیرون می رفتم، ماشین قشنگی را دیدم که داشت وارد خانه همسایه مان میشد. بی اعتنا می گذشتم که شنیدم کسی صدایم کرد. برگشتم، "اشکان" بود!
از ماشین پیاده شده بود و به سمت ام می آمد. گفت: "چطوری پیرمرد...؟! راست میگفت. خودش هنوز همان قیافه جوانی اش را داشت اما صورتش شش تیغه و کت و شلوارش مرتب و تمیز بود! من با ریش و موی انبوه سفید و شلوار جین رنگ و رو رفته ام بدجور در برابرش احساس شکسته گی کردم.
همدیگر را در آغوش گرفتیم. بوی ادکلن اش زیادی تند بود و اذیتم میکرد. احوالپرسی کردیم و حرفهای تکراری و کلیشه ای تحویل هم دادیم. گفت که برای سر زدن به پدرش آمده (که روزهای آخر را در بیمارستان می گذراند).
در طول صحبتهایمان (که تا بخواهی عذابم میداد) من بیشتر نگاهم متوجه پسر جوانی بود که توی ماشین نشسته بود و با شوق و ذوق ما را نگاه می کرد. "اشکان" مسیر نگاهم را خواند و گفت: این پسرم "آروید" است، فارسیاش چندان خوب نیست!
با انگشت به شیشه ماشین زد. "آروید" شیشه ماشین را که پایین داد، صدای پخش صوت ماشین توی کوچه بن بست پیچید: "لیونل ریچی" با صدای بلند ترانه " هلو " را می خواند...
✍️محراب مرادی
🔴 @RedLineTel 🚩
«به تحریک احساسات شخصی یا ملی تاریخ ساختن و مردم بیخبر را با افتخارات دروغین مغرور گردانیدن، به زیان میهن ماست. زیرا ملتی که به افتخارات دیرین خود زیاده از حد حقیقت مغرور باشد، همیشه به گذشته مینگرد و به آینده توجه نمیکند.»
از دیباچه کتاب نصرالله فلسفی
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
از دیباچه کتاب نصرالله فلسفی
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
بومیان هاوائی آلت خود را پرستیده و رویش اسم میگذاشتند, چه اعیان و چه عوام، برای آلت تناسلی خود یک ترانه شخصی میساختند که در زبان محلی "مله مائی"نام دارد.در یکی ازاین اشعار ملکه لیلی اوکولانی آلت خود را "که بالا و پایین میپرد"،"چابک" توصیف کرده بود.
امان از روزیکه این بچه چابک تنبل بشه :)))
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
امان از روزیکه این بچه چابک تنبل بشه :)))
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 عذرخواهی شبکه پنج:
در پی پخش مراسم جشن میلاد امام حسن مجتبی که به صورت زنده روی آنتن بود، متأسفانه یک مداح بر خلاف سیاستهای وحدتآفرین رسانه ملی عمل کرده که این رفتار به هیچ وجه مورد تأیید نبوده و ضمن محکوم کردن آن شبکه پنج سیما از همه برادران و خواهران اهل سنت عذرخواهی میکند./ایرنا
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
در پی پخش مراسم جشن میلاد امام حسن مجتبی که به صورت زنده روی آنتن بود، متأسفانه یک مداح بر خلاف سیاستهای وحدتآفرین رسانه ملی عمل کرده که این رفتار به هیچ وجه مورد تأیید نبوده و ضمن محکوم کردن آن شبکه پنج سیما از همه برادران و خواهران اهل سنت عذرخواهی میکند./ایرنا
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 چخبرتونهههه چخبرتونه
پس این سانسورچی کجاس خوابه؟
۳۰ بیشتر بدیم جدی میاید شهرستان ما؟
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
پس این سانسورچی کجاس خوابه؟
۳۰ بیشتر بدیم جدی میاید شهرستان ما؟
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 چند روش تشخیص "برنج اصلی" و"برنج تقلبی"
دربازار حجم بسیار زیادی برنج پلاستیکی وارد شده
که با این روشهای ساده میشه شناسایی کرد 👌🏻
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
دربازار حجم بسیار زیادی برنج پلاستیکی وارد شده
که با این روشهای ساده میشه شناسایی کرد 👌🏻
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
Forwarded from 😜 جَـفَـرآبـاد 😜
مارادونا بازداشت شد
🔹دیگو مارادونا افسانه زنده جهان فوتبال بدلیل عدم پرداخت بدهی 5 میلیون یورویی خود به دوست دختر سابقش بازداشت شد.
🔹روسیو اولیوا دوست دختر سابق مارادونا علیه وی اقامه دعوی کرده بود. مارادونا در 13 ام ماه ژوئن محاکمه خواهد شد./خبرآنلاین
+اینم دیگه تپه نریده نداره!😂
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
🔹دیگو مارادونا افسانه زنده جهان فوتبال بدلیل عدم پرداخت بدهی 5 میلیون یورویی خود به دوست دختر سابقش بازداشت شد.
🔹روسیو اولیوا دوست دختر سابق مارادونا علیه وی اقامه دعوی کرده بود. مارادونا در 13 ام ماه ژوئن محاکمه خواهد شد./خبرآنلاین
+اینم دیگه تپه نریده نداره!😂
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 حرفای جالب این روحانی در مورد هنرمند و موسیقی شنیدنیه.
واینکه چرا یه هنرمند تروریست نمیشه؟!
#شيخصنعان
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
واینکه چرا یه هنرمند تروریست نمیشه؟!
#شيخصنعان
Join 🔜 @RedLineTel 🚩