اشک‌های قرمز – Telegram
اشک‌های قرمز
1.7K subscribers
19 videos
2 links
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
هر کسی جمله " این خود واقعی منه" رو استفاده میکنه، اصلا نمیدونه خود واقعیش چیه.
با اینکه صداش بد بود و قطع وصل میشد و دو خط در میون میشنیدم داره چی میگه و اونم یه اصرار شدیدی داشت که حتما حرف شو بزنه و اصلا براش مهم نبود بابا اینور خط من صدای ادم فضایی دارم ازت میشنوم ولی وقتی بهش گفتم: خب خودت دکتری میدونی چجوری خودت و خوب کنی. شنیدم خندید و گفت: ازت خیلی خوشم میاد.
شتت رختکن جدید چقدر عجیبه.
چقدر سوژه اش تازه است. فکر کن بری سکوت کنی یهو دنیا بهم برسه. تو از سکوت برسی به فاجعه...
Forwarded from İmgeler
سبب اصلی تنهایی‌ام این است که نمی‌دانم جزئی از کدام داستان خواهم بود. گویا می‌بایست جزئی از داستانی می‌شدن، اما مثل برگی از آن جدا افتادم.

#اورهان_پاموک
اگر ننویسم هیچی تو سرم نمیمونه. باید بنویسم.
از اینکه "توانایی پذیرایی کردن و اوقات خوب ساختن" و دارم واقعا به خودم افتخار میکنم.
از اینکه میتونم آدمها رو بخندونم واقعا به خودم افتخار میکنم.
چی شد افتاد تو سرم دکور خونه رو عوض کنم؟ واقعا چی شد؟
خسته و کوفته و کثیف افتادم رو مبل و واقعا نمیدونم چرا؟
_ به عنوان پادکست دوتا اپیزود عشق ابدی گوش کردم چون نیازی نیست واقعا قیافه‌هاشونو ببینم. همون صداشون موقع کار کافیه_
فکر کنم باید کفشا‌مو آویزون کنم.
امیدوارم دستم به خون آلوده نشه با اینکه به نظرم چندین نفر واقعا بیخود زندن و فقط دارن الکی از منابع آب و اکسیژن اندک آدمهای صالح استفاده میکنن‌.
من اگه بگم یه سری از پسرا واقعا بی شعورن کسی بهش برمیخوره؟ یا خودشونم قبول دارن یه عده‌ایشون بی شعورن؟
یعنی واقعا یه ویتامین B12 اینقد امید به زندگی و افزایش میده؟
امروز" تی شرت مخصوص مصادره به مطلوب "م و پوشیدم چون حوصله مردم‌و ندارم.
وقتی داشتم تاریخ نامه‌های بانک و به روز می‌کردم به ذهنم رسید به جای تاریخ امروز که تموم شد تاریخ فردا رو بزنم. چون نامه‌ها فردا میرسن به بانک نه امروز و وقتی تاریخ و کردم ۴/۱۸ یادم افتاد فردا روز مهمیه.
این مهم بودن صبح اول وقت امروز، وقتی هنوز نرسیده رو تاریخ امروز تقویم خط کشیدم یادم نیومد. وقتی نوشتمش یادم اومد. هجده تیر هزاروچهارصدوچهار.
تو دقیقا کی هستی؟ یه خاطره از چیزی که بودی؟ یا یه ورژن صاف و سوف و سمباده کشیده شده از چیزی که هستی و می‌خوای باشی؟
دو سال بعده الان. دو سال بعد از اون پنج دقیقه دست زدن وسط شهید ثانی. دو سال بعد. دو تا سیصدوشصت‌وپنج روز.
بچه تو حتی یادتم نبود. تقصیره بانکه. تقصیر اون محمودوند لعنتی بانک شهر با اون صدای همیشه خواب آلودش که ندیدیش و پشت تلفن باهات لاس میزنه و باهاش لاس میزنی.
اون اگه نمیگفت تاریخ نامه ها رو به روز کن.... نه زر میزنی بازم یادت می‌اومد فردا چه روزیه‌.
Forwarded from Vannie
چرا پنج دقیقه برام توی کوچه دست زدی؟
چون حس وقتی‌و داشتم بهت که دی‌کاپریو بعد اون همه نزدیک شدن و نرسیدن بالاخره رسید. you dicaprio it!
چروکی امروز من‌و به صافی خودتون ببخشید. لینن هستم در میان پلی‌استر ها.
لعنتی. انداختم تو دجله. حالا نیکی و نه لزوما... ولی واقعا ایزد در بیابانم داد. حالا باز و نه لزوما...
"اصلا این بازی مال خسته‌هاست"
دخترک کوچک درونم دیشب خوشحال شد. واقعیت‌شو بخوای خیلی بیشتر از خوشحال. من فیلم دختر ایرونی و از دهن یکی دیگم شنیدم و وقتی حتی با گفتن یه خاطره مربوط و دیالوگ فیلم خواستم تستش کنم که چقدر دختر ایرونی و بلده و همینجوری نپرونده و دیدم فهمید و بلند و زیاد خندید، چیزی بیشتر از خوشحال بودم.
درسته فقط سه دقیقه از فیلم و دیدیم ولی من قد سه دقیقه در پوست خودم نمی‌گنجیدم.
تمام مسیر برگشت فکر می‌کردم من این مسیر و خیلی برگشتم. اونقدری که دلم برای اون خونه خرابه سر خیابون نزدیک چهارراه که چشمی بلدم تنگ شده بود و امروز که دیدمش گفتم اااا سلام خونه داغون و اونم از دیدنم که سریع از جلوش رد شدم خوشحال شد و لبخند زد.
وقتی از شرق میام سمت غرب تو گویی تو اتوبان از یه خودی به یه خود دیگه برمیگردم.