صفرشش/صفرهفت/چهاردهدوصفر/یازدهدوصفر
این توانایی رجیم در نوشتن از من موجودی عجیب میسازد که دیگران را به فکر میاندازد. آنها اسیر کلمات میشوند و یادشان میرود، من چقدر در ابراز خودم ناتوان بودم.
این توانایی رجیم در نوشتن از من موجودی عجیب میسازد که دیگران را به فکر میاندازد. آنها اسیر کلمات میشوند و یادشان میرود، من چقدر در ابراز خودم ناتوان بودم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صفرشش/صفرهفت/چهاردهدوصفر/شانزدهبیستونه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صفرشش/صفرهفت/چهاردهدوصفر/هفدهپانزده
صفرهفت/صفرهفت/چهاردهدوصفر/دوازدهدوصفر
"اجازه بدید بهتون یادآوری کنم که هر مدیری قبل از اینکه مدیر بشه کارمند بوده. هیچکس از آسمون نیافتاده و هممون از نردبون چیزی یا استعدادی بالا رفتیم. اینکه من الان اینجا نشستم و شما الان اونجا فقط و فقط با عنصر شانس مقدر شده و الا بیا و بشین رو این صندلی ببین هیچفرقی با مال خودت نداره. من حواسم به این هست که از کجا اومدم، کیا بهم چیا یاد دادن و چه اتفاقهایی افتاد تا بشینم اینجا. در عین حال حواسم هست عینا این کار و برای تو و بقیه هم بکنم. که وقتی رسیدید به اینجایی که من هستم، بدونید کی باهاتون مثل بقیه رفتار نکرد."
"اجازه بدید بهتون یادآوری کنم که هر مدیری قبل از اینکه مدیر بشه کارمند بوده. هیچکس از آسمون نیافتاده و هممون از نردبون چیزی یا استعدادی بالا رفتیم. اینکه من الان اینجا نشستم و شما الان اونجا فقط و فقط با عنصر شانس مقدر شده و الا بیا و بشین رو این صندلی ببین هیچفرقی با مال خودت نداره. من حواسم به این هست که از کجا اومدم، کیا بهم چیا یاد دادن و چه اتفاقهایی افتاد تا بشینم اینجا. در عین حال حواسم هست عینا این کار و برای تو و بقیه هم بکنم. که وقتی رسیدید به اینجایی که من هستم، بدونید کی باهاتون مثل بقیه رفتار نکرد."
اشکهای قرمز
صفرهفت/صفرهفت/چهاردهدوصفر/پانزدهدوصفر لیانا امروز هم با مادرش...
صفرهشت/صفرهفت/چهاردهدوصفر/دوازدهبیستوهشت
یادم آمد چیزی باید مینوشتم و ماجرای لیانا و مادرش نصفه مانده. چه حیف. یادم رفت. چهره دختر یادم هست. حرفهایش نه. لباسهایش یادم هست. بازیهایش نه. مادرش را حرص داد.
زود رفت. وقتی رفت چیزی گفت. یادم نیست. کاش در زمان درست نوشته بودمش. این لحظه گم شد. آن نوشته به دنیا نیامده مرد.
یادم آمد چیزی باید مینوشتم و ماجرای لیانا و مادرش نصفه مانده. چه حیف. یادم رفت. چهره دختر یادم هست. حرفهایش نه. لباسهایش یادم هست. بازیهایش نه. مادرش را حرص داد.
زود رفت. وقتی رفت چیزی گفت. یادم نیست. کاش در زمان درست نوشته بودمش. این لحظه گم شد. آن نوشته به دنیا نیامده مرد.
صفرنه/صفرهفت/چهاردهدوصفر/دوصفرچهلودو
و من در کنار دوستانم رشد میکنم. واقعیتها در کنار این جماعت دردناک نیست. درکنارشان هر ثانیه به گم شدن فکر نمیکنم.
و من در کنار دوستانم رشد میکنم. واقعیتها در کنار این جماعت دردناک نیست. درکنارشان هر ثانیه به گم شدن فکر نمیکنم.
صفرنه/صفرهفت/چهاردهدوصفر/یازدهیازده
"من تنها بودن و به بودن با کسی که تنها ترم کنه ترجیح میدم. این قانون زندگیمه. من همیشه گفتم دوست دارم یکی از دور حواسش باشه تا حس نکنم دارم تکی از پس زندگیم برمیام. و اینقد که تو اینکار و میکنی و یادم میاری زندم و باید زنده بمونم یا مثلا فلانی. اون نمیکنه. اون تنها ترم میکنه. چون حس میکنم منطقا باید با یه نفر تو این اتاق باشم، ولی خب کسی نیست و چه کاریه خب؟ اتاق خودمم توش تنها بودم، پر هم نبود از یاد و وسایل یکی دیگه."
"من تنها بودن و به بودن با کسی که تنها ترم کنه ترجیح میدم. این قانون زندگیمه. من همیشه گفتم دوست دارم یکی از دور حواسش باشه تا حس نکنم دارم تکی از پس زندگیم برمیام. و اینقد که تو اینکار و میکنی و یادم میاری زندم و باید زنده بمونم یا مثلا فلانی. اون نمیکنه. اون تنها ترم میکنه. چون حس میکنم منطقا باید با یه نفر تو این اتاق باشم، ولی خب کسی نیست و چه کاریه خب؟ اتاق خودمم توش تنها بودم، پر هم نبود از یاد و وسایل یکی دیگه."
صفرنه/صفرهفت/چهاردهدوصفر/بیستچهلودو
برای نوشتن، به دلیل احتیاج دارم و هر روز دلیل کمتری در خود و در بیرون از خود پیدا میکنم. اتفاقها دیگر نه آنقدر هیجانانگیزند که نیاز به ثبت شدن داشته باشند و نه آنقدر بیمعنی که روزمرگی صدایشان کرد. آدمها، تکراری و ثابتاند. همان دوستان و همان معاشرتها. در زندگی گم شدم و زندگیدر من گم شده. چیزی برای ارائه نیست و کسی هم طلب ارائه چیزی نمیکند. چند سال باید به همین وضع بگذرد تا دست در خاطراتم کنم و افسوس بخورم که چه کسانی را مفت از کف دادم و دیگر بدست نیاوردم؟ کاش با صبح فردا، ورق به نفع من برگردد. کاش برادری داشتم تا برای سرگرمی هم که شده روز تولدم "بازی" هدیه میداد. تا یادم بماند هنوز هم چیزهایی برای از دست ندادن دارم.
برای نوشتن، به دلیل احتیاج دارم و هر روز دلیل کمتری در خود و در بیرون از خود پیدا میکنم. اتفاقها دیگر نه آنقدر هیجانانگیزند که نیاز به ثبت شدن داشته باشند و نه آنقدر بیمعنی که روزمرگی صدایشان کرد. آدمها، تکراری و ثابتاند. همان دوستان و همان معاشرتها. در زندگی گم شدم و زندگیدر من گم شده. چیزی برای ارائه نیست و کسی هم طلب ارائه چیزی نمیکند. چند سال باید به همین وضع بگذرد تا دست در خاطراتم کنم و افسوس بخورم که چه کسانی را مفت از کف دادم و دیگر بدست نیاوردم؟ کاش با صبح فردا، ورق به نفع من برگردد. کاش برادری داشتم تا برای سرگرمی هم که شده روز تولدم "بازی" هدیه میداد. تا یادم بماند هنوز هم چیزهایی برای از دست ندادن دارم.
صفرنه/صفرهفت/چهاردهدوصفر/بیستوسهوبیستوسه
شاید باور اینکه زندگی همین بود و آن اتفاق یا اتفاقات هیجانانگیز گذشته -ما نفهمیدیدم- و تمام شده؛ بسیار سختتر از آن چیزیست که تصور میکردیم. این بیملاحظگی روزگار است. که همچنان امیدواریم زندگی بیشتر از همین صبحانه خوردن آخر شب، فیلم دیدن، موسیقی گوش دادن و پیادهرویهای طولانی و پر رنگو کمرنگ شدن احساساتمان نسبت به آدمها باشد.
شاید باور اینکه زندگی همین بود و آن اتفاق یا اتفاقات هیجانانگیز گذشته -ما نفهمیدیدم- و تمام شده؛ بسیار سختتر از آن چیزیست که تصور میکردیم. این بیملاحظگی روزگار است. که همچنان امیدواریم زندگی بیشتر از همین صبحانه خوردن آخر شب، فیلم دیدن، موسیقی گوش دادن و پیادهرویهای طولانی و پر رنگو کمرنگ شدن احساساتمان نسبت به آدمها باشد.
ده/صفرهفت/چهاردهدوصفر/دهپنجاهوهفت
در جواب تمامی چه خبرها؟ میگویم: یقینا خبرها دست شماست.
من از دایره خبرها و اتفاقات بیرونم.
در جواب تمامی چه خبرها؟ میگویم: یقینا خبرها دست شماست.
من از دایره خبرها و اتفاقات بیرونم.
ده/صفرهفت/چهاردهدوصفر/بیستوسهوهجده
دلم بیشتر از همه برای لبخند، صدا و چشمانش تنگ میشود. سه آفتاب که اینروزها بر هرکس بیشتر از من میتابد.
دلم بیشتر از همه برای لبخند، صدا و چشمانش تنگ میشود. سه آفتاب که اینروزها بر هرکس بیشتر از من میتابد.
یازده/صفرهفت/چهاردهدوصفر/صفرنهسیوشش
در برآورده کردن خواسته دیگران، آنگونه که خود میخواهند ناتوانم. باید قانونی باشد. تو بگو چه میخواهی، اگر بتوانم برآورده میکنم. هرچقدر که در توانم باشد. خواست آدمی گاهی از توان خود و دیگران جلوتر میزند.
در برآورده کردن خواسته دیگران، آنگونه که خود میخواهند ناتوانم. باید قانونی باشد. تو بگو چه میخواهی، اگر بتوانم برآورده میکنم. هرچقدر که در توانم باشد. خواست آدمی گاهی از توان خود و دیگران جلوتر میزند.
یازده/صفرهفت/چهاردهدوصفر/دوازدهسیویک
در جهان موازی، نجارم. صبحها با بویچوب بیدار میشوم، شبها با بوی چوب میخوابم. ساکتم. حرف نمیزنم. کسی به دیدارم نمیآید، به دیدار کسی نمیروم. سیگار میکشم. موسیقی گوش میدهم. پیادهروی میکنم. یک سگ خسته به اسم سباستین دارم و خانهام چند کیلومتر با جاده اصلی فاصله دارد.
در جهان موازی، نجارم. صبحها با بویچوب بیدار میشوم، شبها با بوی چوب میخوابم. ساکتم. حرف نمیزنم. کسی به دیدارم نمیآید، به دیدار کسی نمیروم. سیگار میکشم. موسیقی گوش میدهم. پیادهروی میکنم. یک سگ خسته به اسم سباستین دارم و خانهام چند کیلومتر با جاده اصلی فاصله دارد.
یازده/صفرهفت/چهاردهدوصفر/هفدهبیستوهشت
این زندگی یک انسان حق به جانب نبود؟ نبودن؟ نیست، نگیر؟ نده؟ نشو؟ نزن؟ بدهکار است.
این زندگی یک انسان حق به جانب نبود؟ نبودن؟ نیست، نگیر؟ نده؟ نشو؟ نزن؟ بدهکار است.
هجده/صفرهفت/چهاردهدوصفر/شانزدهسیویک
سالها بود در هیچ قاب عاشقانهای ثبت نشده بودم. سالها بود سری روی شانههایم نبود و از دیر رسیدن کسی به استرس نیافتاده بودم. سالها بود تمام جملات با من شروع میشد و فعلها اول شخص مفرد بود. این ثبت شدن عاشقانه، این سر روی شانه، این دیر رسیدن و استرس، این منهایی که ما میشوند، ترسناکند.
در من این اتفاقات سالها پیش خاک شده بود. حالا نبش قبر میکند، لبخند میزند و میداند که در بزنگاهی از تاریخ به من رسیده، که مردهام. با ترس و لرز و دوست داشتن، میخواهد مرا زنده کند.
سالها بود در هیچ قاب عاشقانهای ثبت نشده بودم. سالها بود سری روی شانههایم نبود و از دیر رسیدن کسی به استرس نیافتاده بودم. سالها بود تمام جملات با من شروع میشد و فعلها اول شخص مفرد بود. این ثبت شدن عاشقانه، این سر روی شانه، این دیر رسیدن و استرس، این منهایی که ما میشوند، ترسناکند.
در من این اتفاقات سالها پیش خاک شده بود. حالا نبش قبر میکند، لبخند میزند و میداند که در بزنگاهی از تاریخ به من رسیده، که مردهام. با ترس و لرز و دوست داشتن، میخواهد مرا زنده کند.
نوزده/صفرهفت/چهاردهدوصفر/دوصفرپنجاهودو
نامه ششم
این نوشتهها بیپاسخ میمانند. من به "قاصدک کاش نگویی که خبر یادم نیست"ها عادت دارم. به آدمهایی که در مقابل بازی کلمات من بازی دیگری نداشتند. همیشه فکر میکردم چه خوشبختم که در زمانهای زندگی میکنم که انتظار برای پاسخ به چند دقیقه یا ثانیه میرسد. که آدمها به وسایل ارتباطی بدون سیم وصلند و همهجا و در هر زمانی میتوان برایشان نوشت و از حالشان مطلع شد. همین من اما، چند ماه پیش، دلم برای دوران تنگ میشد که معشوقها چشم براه خطی از عاشق خود پیر میشدند. که گوشیهای تلفن ساکت و تنها روی میز خانهای محکوم به نشستن میشدند تا صدایی، بعد از بوق پیغامیکوتاه بگذارد. به اینکه چه آدمهایی از راههای دور به امید همان چند دقیقه شنیدن بعد از بوق سفرها را کوتاه میکردند. من ولی به قاصدکهای با خبر دسترسی ندارم و همیشه سهم من از جهان پاسخها قاصدکهای آلزایمریای بود که یادشان بود به بهانهای آمدند، اما بهانه را فراموش میکردند.
من در سکوت، به تمام هزاران احتمال پاسخ فکر میکردم. راستش را بخواهی، اینطور بهتر است.
در مورد خبرها عزیزم، هرگز نرسیدن استثنا بهتر از دیر رسیدنهاست.
نامه ششم
این نوشتهها بیپاسخ میمانند. من به "قاصدک کاش نگویی که خبر یادم نیست"ها عادت دارم. به آدمهایی که در مقابل بازی کلمات من بازی دیگری نداشتند. همیشه فکر میکردم چه خوشبختم که در زمانهای زندگی میکنم که انتظار برای پاسخ به چند دقیقه یا ثانیه میرسد. که آدمها به وسایل ارتباطی بدون سیم وصلند و همهجا و در هر زمانی میتوان برایشان نوشت و از حالشان مطلع شد. همین من اما، چند ماه پیش، دلم برای دوران تنگ میشد که معشوقها چشم براه خطی از عاشق خود پیر میشدند. که گوشیهای تلفن ساکت و تنها روی میز خانهای محکوم به نشستن میشدند تا صدایی، بعد از بوق پیغامیکوتاه بگذارد. به اینکه چه آدمهایی از راههای دور به امید همان چند دقیقه شنیدن بعد از بوق سفرها را کوتاه میکردند. من ولی به قاصدکهای با خبر دسترسی ندارم و همیشه سهم من از جهان پاسخها قاصدکهای آلزایمریای بود که یادشان بود به بهانهای آمدند، اما بهانه را فراموش میکردند.
من در سکوت، به تمام هزاران احتمال پاسخ فکر میکردم. راستش را بخواهی، اینطور بهتر است.
در مورد خبرها عزیزم، هرگز نرسیدن استثنا بهتر از دیر رسیدنهاست.