#رمان: دختر طالب و پسر تاجیک
#پارت: چهارم
#نویسنده: نهان یوسفی
"وصال"
خداره شکر عملیات خیلی مشکل بود اما به کمک خداوند بخیر موفق شدیم باید ای خبر خوش به فامیلش داد رفتم نزد فامیلش
وقت که از اتاق عملیات بیرون شدم یک لشکر نفر امد بیخی گپ یادم رفت ههههه و همه گی شان به زبان پشتو گپ میزدن
عبدالجبال :داکتر دخترم چطور است
وصال:حاجی صاحب دخترتان عملیات کردیم وضعیش فعلا خوب است تا فراد به هوش میایه وقت که به هوش امد درباره دگه چیز ها گپ میزنیم فعلا من چیز گفته نمیتوانم
عبدالجبال:خیر بیبینی دکتر من برت یک اتاق جور کردیم برو و استراحت کو
وصال:کار نکردیم وظیفه بود با اجازه تان.
خوده سر چپرکت انداختم موبایل به یاعت پنج عیار کردم و به خواب رفتم ساعت های پنج بجه با صدای زنگ موبایل بیدار شدم وضو گرفته نماز خواندم یک زنگ بر مادرم بزنم
وصال:سلام مادر جان خوب استین خانه همه گی خوب استن
مادر:شکر بچیم خودت خوب استی مریم زنگ زد گفت که وصال جلال آباد رفته بسیار به تشویشت استم جان مادر اونا طالب هم استن
وصال:مادر جانم تاج سرم هیچ تشویش نکو خوب استم هیچ مشکل ندارم اونا هم مثل ما انسان استن خودت مریض استی و دگه عملیات داکتر شان تمام شد تا یک و دو روز دگه میایم بخیر خوب مادر جان دگه وقت تان خوش سلام مره برسانین خدا حافظ
مادر:جان مادر بخیر بیایی وقت خودت هم خوش الله نگهدارت باشه.
همرای مادرم خدا حافظی کردم یکبار باید بیبینم که مریض چطور است طرف اتاق که مخصوص دختر طالب بود رفتم وقت که داخل اتاق شدم دیدم خوب است اوهی چی دختر مقبول است در ای بستر مریضی ایقدر زیبا است خدا میفهمه که جور بود چقه زیبا بود ایییی خدا من چی میگم مره چی خوب دیدم هیچ مشکل نداره ولا از دست گشنه گی خاد بمرم باید یک چیز بخورم از اتاق عاجل بیدون شدم دیدم که یک بچه چشم سبز امد و در دستش غذا بود برم پیش کرد که بگیرم
شخص:بفرماین داکتر صاحب
وصال:تشکر بیادر خودمـ..
شخص:لطفاً داکتر صاحب بگیرین من احمد است بچه کلان ملا عبدالجبال و بیادر مهسا
وصال:خوش شدم احمد جان و به زحمت شدین .
(مهسا شاید نام مریض باشه)
احمد:خواهش میکنم داکتر صاحب شما رحمت استین خوب داکتر صاحب مزاحم نمیشم شما نان تان بخورین
وصال:مراحم استین بازم تشکر شما هم بیاین بخورین
احمد:نوش جانتان تشکر
وصال: نان خوردم نماز شام را خواندم قرآنکریم را گرفته یک سپاره قرانکریم خواندم چقدر آرامش داره عبادت الله ذاتکه هیچ شریک نداره شب به سحر رسید.
"مهسا"
به بسیار سختی چشم های مه باز کردم .
ریکت فراموش نشه🥰✨
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
#پارت: چهارم
#نویسنده: نهان یوسفی
"وصال"
خداره شکر عملیات خیلی مشکل بود اما به کمک خداوند بخیر موفق شدیم باید ای خبر خوش به فامیلش داد رفتم نزد فامیلش
وقت که از اتاق عملیات بیرون شدم یک لشکر نفر امد بیخی گپ یادم رفت ههههه و همه گی شان به زبان پشتو گپ میزدن
عبدالجبال :داکتر دخترم چطور است
وصال:حاجی صاحب دخترتان عملیات کردیم وضعیش فعلا خوب است تا فراد به هوش میایه وقت که به هوش امد درباره دگه چیز ها گپ میزنیم فعلا من چیز گفته نمیتوانم
عبدالجبال:خیر بیبینی دکتر من برت یک اتاق جور کردیم برو و استراحت کو
وصال:کار نکردیم وظیفه بود با اجازه تان.
خوده سر چپرکت انداختم موبایل به یاعت پنج عیار کردم و به خواب رفتم ساعت های پنج بجه با صدای زنگ موبایل بیدار شدم وضو گرفته نماز خواندم یک زنگ بر مادرم بزنم
وصال:سلام مادر جان خوب استین خانه همه گی خوب استن
مادر:شکر بچیم خودت خوب استی مریم زنگ زد گفت که وصال جلال آباد رفته بسیار به تشویشت استم جان مادر اونا طالب هم استن
وصال:مادر جانم تاج سرم هیچ تشویش نکو خوب استم هیچ مشکل ندارم اونا هم مثل ما انسان استن خودت مریض استی و دگه عملیات داکتر شان تمام شد تا یک و دو روز دگه میایم بخیر خوب مادر جان دگه وقت تان خوش سلام مره برسانین خدا حافظ
مادر:جان مادر بخیر بیایی وقت خودت هم خوش الله نگهدارت باشه.
همرای مادرم خدا حافظی کردم یکبار باید بیبینم که مریض چطور است طرف اتاق که مخصوص دختر طالب بود رفتم وقت که داخل اتاق شدم دیدم خوب است اوهی چی دختر مقبول است در ای بستر مریضی ایقدر زیبا است خدا میفهمه که جور بود چقه زیبا بود ایییی خدا من چی میگم مره چی خوب دیدم هیچ مشکل نداره ولا از دست گشنه گی خاد بمرم باید یک چیز بخورم از اتاق عاجل بیدون شدم دیدم که یک بچه چشم سبز امد و در دستش غذا بود برم پیش کرد که بگیرم
شخص:بفرماین داکتر صاحب
وصال:تشکر بیادر خودمـ..
شخص:لطفاً داکتر صاحب بگیرین من احمد است بچه کلان ملا عبدالجبال و بیادر مهسا
وصال:خوش شدم احمد جان و به زحمت شدین .
(مهسا شاید نام مریض باشه)
احمد:خواهش میکنم داکتر صاحب شما رحمت استین خوب داکتر صاحب مزاحم نمیشم شما نان تان بخورین
وصال:مراحم استین بازم تشکر شما هم بیاین بخورین
احمد:نوش جانتان تشکر
وصال: نان خوردم نماز شام را خواندم قرآنکریم را گرفته یک سپاره قرانکریم خواندم چقدر آرامش داره عبادت الله ذاتکه هیچ شریک نداره شب به سحر رسید.
"مهسا"
به بسیار سختی چشم های مه باز کردم .
ریکت فراموش نشه🥰✨
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
#رمان: دختر طالب و پسر تاجیک
#پارت: پنجم
#نویسنده: نهان یرسفی
"مهسا"
به بسیار سختی چشم های مه باز کردم سمت چپم زیاد درد میکرد.
و گلو و داهن می سوخت در یک جای ناشناس بودم
مهسا:آبـ.. آخ
مادر:دختر مقبولم به هوش آمدی جان مادر
مهسا:آب
مادرم برم آب داد آب نوشیدم از سوخت گلو و داهن کم شد.
مادر:مه میرم داکتر را صدا میکنم
مادرم رفت یک دقه یادم آمد که چی شده بود گرگ سرم حمله کرد و مه بی هوش شدم اییی خدا چی یک روز بود خیلی ترسیده بودم خداوند دگه برم نشان ندهد.
مادرم همرای یک داکتر جوان آمد
ایییی خدا ای داکتر است چقه مقبول است باورم نمیشه انسان باشه شاید کدام فرشته باشه قد بلند چشم های بادامی، موی ها خرمایی خیلی خیلی زیبا دارد بسیار جذاب است اووو خدا مه چی گفته میرم توبه خدایاا مره ببخش
داکتر :خانم جوان حالی خو درد ندارین
مهسا :نخیر داکتر صاحب فقط کم سمت چپم درد،میکنه
داکتر:خوب عادی است شما یک عملیات بزرگ سپری کردین
دست های تان خو درد نمیکنه؟
مهسا :نخیر داکتر صاحب درد نمیکنه
داکتر مره معاینه کرد.
خدارا شکر دگه مشکل ندارین
پدرم همرای احمد امدن پدرم از دور فقط پرسید :
پدر : چطور استی
مهسا :شکر پدر جان فعلا خوب استم .
احمد آمد نزدیک بوسیدم
احمد :جان بیادر چطور استی جایت خو درد نمیکنه
مهسا: نخیر لاالاجان خوب استم
متوجه داکتر شدم یک قسم طرفم سیل داره و فهمید که متوجیش شدیم زود وارخطا شده نگاه خوده گرفت مام دگه طرفش ندیدم
پدر:داکتر دخترم چی وقت رخصت میشه
داکتر :حاجی صاحب یک ودو روز باید در شفاخانه باشن بخاطر که تازه عملیات کردن خوبه که در شفاخانه باشن
احمد:وصال جان ما زیاد در شفاخانه بوده نمیتوانم نمیشه که خانه بریم
نام داکتر که حالی فهمیدم وصال چی یک نام زیبا
داکتر وصال:احمد جان بر مریض مشکل پیش نشوه
پدر :نمیشه بخاطر که خودت همرای ما میری خانه ما
چیییی😳پدرم داکتر میبره خانه بخاطر مه یعنی پدرم مره دوست داره در خانه ما بجز خودما بیگانه حق نداره که بیایه چطور پدرم اجازه میته که ای داکتر بیایه در اُجره (یعنی مهمان خانه که بیرون از خانه است)هم نی در خانه
داکتر وصال :اما حاجی صاحبـ
پدر:اما و اگر نداره کس حق نداره که سر گپم گپ بزنه
داکتر وصال:درست است اما باید مریض ما از استرس و تشویش و سروصدا دوری کنه .
پدر:درست است قبول است پس آماده شوین که میریم
مادرم همرایم کمک کرد که لباس هایم بپوشم وقتکه آماده شدم لالااحمد امد و دست هایمه گرفت کمک کرد که از شفاخانه بیرون شوم و در موتر سوار شدم
احمد:جان لالا خوب استی مشکل خو نداری
مهسا:خوبم لالاااجان
مه،مادرم ،احمد ، و داکتر وصال در یک موتر پدر در موتر خود و سه موتر دگه از پشت ما
خانه رسیدیم به بسیار مشکل از موتر پانین شدم دیدم همگی فامیل در حویلی منتظر ما بودن
عبد رحیم :(کاکای دومم)مهسا دخترم خوب استی شفاباشه
مهسا:تشکر کاکاجان خوب استم
عمه عادله :مهسا جان خوب استی جانم😭😭😭
مهسا :شکر خوب استم چرا گریه میکنی زنده استم هروقت که نبودم باز گریه کو
عمه عادله : مهسا میفهمی که اتو گپا خوشم نمیایه پس چرا میگی
مهسا:توبه توبه دگه نمیگم حالی پاک کو اشک هایته
همرای همه گی احوال پرسی کردم
عمه عادله ،اسما، حسنا مره دیوانه کردن گریه کرد کرد
چقه خوب است که کس را داشته باشی که دوستت داشته باش
احمد: آرام باشین دگه چی حال است همه گی برین داخل که مهمان میایه عادله همرای مهسا کمک کو که تا اتاق بره عمه عادله همرایم کمک کرد که تا اتاق بیایم و خوده سر دوشک انداختم
مهسا:اخخخ
عمه عادله: مهسا خواهری چی شد درد میکنه مه قربانت شوم
مهسا:او خدا نموردم ای روز هم دیدم هههههه
عمه عادله : مهسا بخدا اعصابم خراب میشه
مهسا: شوخی کردم عمه جانم
عمه عادله :بیست دفه برت گفتیم که عمه نگو مه وتو فقط چهار سال تفاوت داریم
مهسا:خوب چی،کنم مادرم قهر میشه
ریکت فراموش نشه🥰✨
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
#پارت: پنجم
#نویسنده: نهان یرسفی
"مهسا"
به بسیار سختی چشم های مه باز کردم سمت چپم زیاد درد میکرد.
و گلو و داهن می سوخت در یک جای ناشناس بودم
مهسا:آبـ.. آخ
مادر:دختر مقبولم به هوش آمدی جان مادر
مهسا:آب
مادرم برم آب داد آب نوشیدم از سوخت گلو و داهن کم شد.
مادر:مه میرم داکتر را صدا میکنم
مادرم رفت یک دقه یادم آمد که چی شده بود گرگ سرم حمله کرد و مه بی هوش شدم اییی خدا چی یک روز بود خیلی ترسیده بودم خداوند دگه برم نشان ندهد.
مادرم همرای یک داکتر جوان آمد
ایییی خدا ای داکتر است چقه مقبول است باورم نمیشه انسان باشه شاید کدام فرشته باشه قد بلند چشم های بادامی، موی ها خرمایی خیلی خیلی زیبا دارد بسیار جذاب است اووو خدا مه چی گفته میرم توبه خدایاا مره ببخش
داکتر :خانم جوان حالی خو درد ندارین
مهسا :نخیر داکتر صاحب فقط کم سمت چپم درد،میکنه
داکتر:خوب عادی است شما یک عملیات بزرگ سپری کردین
دست های تان خو درد نمیکنه؟
مهسا :نخیر داکتر صاحب درد نمیکنه
داکتر مره معاینه کرد.
خدارا شکر دگه مشکل ندارین
پدرم همرای احمد امدن پدرم از دور فقط پرسید :
پدر : چطور استی
مهسا :شکر پدر جان فعلا خوب استم .
احمد آمد نزدیک بوسیدم
احمد :جان بیادر چطور استی جایت خو درد نمیکنه
مهسا: نخیر لاالاجان خوب استم
متوجه داکتر شدم یک قسم طرفم سیل داره و فهمید که متوجیش شدیم زود وارخطا شده نگاه خوده گرفت مام دگه طرفش ندیدم
پدر:داکتر دخترم چی وقت رخصت میشه
داکتر :حاجی صاحب یک ودو روز باید در شفاخانه باشن بخاطر که تازه عملیات کردن خوبه که در شفاخانه باشن
احمد:وصال جان ما زیاد در شفاخانه بوده نمیتوانم نمیشه که خانه بریم
نام داکتر که حالی فهمیدم وصال چی یک نام زیبا
داکتر وصال:احمد جان بر مریض مشکل پیش نشوه
پدر :نمیشه بخاطر که خودت همرای ما میری خانه ما
چیییی😳پدرم داکتر میبره خانه بخاطر مه یعنی پدرم مره دوست داره در خانه ما بجز خودما بیگانه حق نداره که بیایه چطور پدرم اجازه میته که ای داکتر بیایه در اُجره (یعنی مهمان خانه که بیرون از خانه است)هم نی در خانه
داکتر وصال :اما حاجی صاحبـ
پدر:اما و اگر نداره کس حق نداره که سر گپم گپ بزنه
داکتر وصال:درست است اما باید مریض ما از استرس و تشویش و سروصدا دوری کنه .
پدر:درست است قبول است پس آماده شوین که میریم
مادرم همرایم کمک کرد که لباس هایم بپوشم وقتکه آماده شدم لالااحمد امد و دست هایمه گرفت کمک کرد که از شفاخانه بیرون شوم و در موتر سوار شدم
احمد:جان لالا خوب استی مشکل خو نداری
مهسا:خوبم لالاااجان
مه،مادرم ،احمد ، و داکتر وصال در یک موتر پدر در موتر خود و سه موتر دگه از پشت ما
خانه رسیدیم به بسیار مشکل از موتر پانین شدم دیدم همگی فامیل در حویلی منتظر ما بودن
عبد رحیم :(کاکای دومم)مهسا دخترم خوب استی شفاباشه
مهسا:تشکر کاکاجان خوب استم
عمه عادله :مهسا جان خوب استی جانم😭😭😭
مهسا :شکر خوب استم چرا گریه میکنی زنده استم هروقت که نبودم باز گریه کو
عمه عادله : مهسا میفهمی که اتو گپا خوشم نمیایه پس چرا میگی
مهسا:توبه توبه دگه نمیگم حالی پاک کو اشک هایته
همرای همه گی احوال پرسی کردم
عمه عادله ،اسما، حسنا مره دیوانه کردن گریه کرد کرد
چقه خوب است که کس را داشته باشی که دوستت داشته باش
احمد: آرام باشین دگه چی حال است همه گی برین داخل که مهمان میایه عادله همرای مهسا کمک کو که تا اتاق بره عمه عادله همرایم کمک کرد که تا اتاق بیایم و خوده سر دوشک انداختم
مهسا:اخخخ
عمه عادله: مهسا خواهری چی شد درد میکنه مه قربانت شوم
مهسا:او خدا نموردم ای روز هم دیدم هههههه
عمه عادله : مهسا بخدا اعصابم خراب میشه
مهسا: شوخی کردم عمه جانم
عمه عادله :بیست دفه برت گفتیم که عمه نگو مه وتو فقط چهار سال تفاوت داریم
مهسا:خوب چی،کنم مادرم قهر میشه
ریکت فراموش نشه🥰✨
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
#رمان: دختر طالب و پسر تاجک
#پارت: ششم
#نویسنده: نهان یوسفی
"مهسا"
عمه عادله رفت که برم یخنی پخته کنه.
مام امتو در فکر وصال رفتم بسیار پسر جذاب داکتر لایق هوشیار است چشم هایش بسیار زیباست اییی خدا مره چی دلش که هرقسم است به مه چی؟
مادر : مهسا جان مادر! بیدار استی
مهسا:بلی مور جانی
مادر:داکتر بچیم آمده که برت دوا هایت نشان بته
وقت که مادرم گفت داکتر میایه یک حس دگه پیدا کردم یک حس خوشایند بار اولم است که همچو حس دارم.
داکتر وصال وارد اتاق شد. او خدایا باز مره چی شد وقت که ای بشر را میبینم قلبم تیز تیز میزنه
داکتر وصال:خوبین
مهسا:س سلام خ خوب استم
اییی خدا جان مه چرا تتله شدم ابروم رفت
داکتر وصال: خوب مهسا جان باید دست هایت پاسمان کنم
داکتر وصال وسایل خوده گرفته و شروع کرد به پاسمان کردن دست هایم به بسیار آرامی بنداش را باز کرد وقت دست هایم دیدم دلم یک رقم شد 🥹🥹
وقت که داکتر وصال متوجه ای حالم شد
داکتر وصال: مهسا جان چشم هایت بسته کو
چشم های مه بسته کردم ایی خدا همرای مه به ای خوبی گپ نزن حالم خراب میشه وصال آنقدر برم نزدیک شد که نفس هایش به صورتم برخورد میکرد هیچ متوجه نشدم که چی وقت اشک هایم تمام صورت مه گرفته و متوجه صدا ها نبودم شاید اشک هایم بخاطر ای بود که ای آدم هابا زندگیم چی بازی ها خواهد کرد بخاطر آینده که چی خواب ها برم دیده
داکتر وصال: مهسا مهسا خانم مهسا میشنوین
احمد : مهسا جان بیادر میشنوی
با تکان دست مادرم به خود امدم
مادر:مهسا جان مادر خوب استی یک ساعت است که صدایت میکنیم
مهسا: ببخشین مورجان
داکتر وصال :دست ها تان درد میکنه ?
مهسا : نخیر داکتر صاحب
درد ? مگم مه فهمیدم که دست هایم درد میکنه یا نی اصلا متوجه بودم
داکتر وصال:خاله جان ای دوا ها را هرروز باید استفاده کنه خانم مهسا و روز یک ساعت دست ها سمت چپ خوده آفتاب بته از میوه تازه زیادتر استفاده کنه حالی استراحت کنه ساعت چهار بجه مه میایم مه معاینه میکنم شان
مادر:خداوند برت خیر بته داکتر بچیم زیاد به زحمت شدی
داکتر وصال: نی خاله جان وظیفه ما است
داکتر وصال همرای احمد رفتن
مادر: دختر مقبولم خوب استی جان مادر
مهسا:شکر مادر جان خوب استم
مادر محمود و مصور امدن؟
محمود و مصور در کابل میباشن در آنجا درس میخوانن
محمود بیادر دومم است و مصور بیادر سومم است
باش ازارشان بتم 😁
محمود:مهساجان لالا خوب استی
مهسا: مه همرای شما قهراستم
مصور:چرا خواهرگگ نازم از ما قهراستی از کدام سر دنیا امدیم به دیدنت حالی تو همرای ما قهر استی
محمود: راست میگه خواهری
مهسا:هیچ هم راست نمیگه چرا تاحالی به دیدن مه نامدین برم از کابل چی اوردین
مصور:ای هی در ای حال هم در فکر شکم خود است خو از اول بگو که چی گپ است زهر کم بخو که میکفی بخیر بسیار چاق شدی
مهسا:لاالااااا محمود یک چیز برش بگو مه کجا چاق شدیم
محمود:اول همرایم آشتی کو
مهسا:آشتی آشتی حالی برش بگو که مه چاق نیستم
محممود:مصورگگ دگه به خواهرم چاق نگویی اتو شیرینک است باید برش بگویی گاومش ههههه
اول خوب به گپ هایش خوش شدیم وقت که گفت گاومش دگه عصابم خراب شد
مهسا:یعنی که مه گاومش استم
برین همرای تان قهر استم دگه همرایم گپ نزنین زود بیرون شوین
😭😭
محمود: مهسا خواهر جان مارا ببخش شوخی میکردیم همرایت
محمود امد مره در بغل خود گرفت نمیفهمم که مره چی شده دلم میشه که هردقه گریه کنم
مصور: خواهرکم ببخشی بخدا شوخی بود
محمود:نفس بیادر تو خو اتو نبودی وقت که ماهمرایت شوخی میکردیم تو از ما بدتر ازار ما می دادی
مادر:خدا شما را هدایت کنه دختر مه به گریه شد
مهسا: نی مادر جان اتو خو چیز نگفتن فقط مه یکم دل نازک شدیم ببخشین بیادرایم
محمود:تو هم مره ببخش جان لالا
مصور:ساری خواهری
مهسا: خوب دگه گپ های فلمی را پس کنین بگوین که چی آوردین برم
محمود:مه برت از ککو که خوش داری آوردیم
مصور:مه برت وسایل آرایش آوردیم
مهسا:جان قربان بیادر هایم شوم
مصور:آمین
محمود:خدانکنه جان بیادر
تا دیگر همرای محمود و مصور محب قصه و خنده داشتیم بسیار ساعت ما تیر شد
ریکت فراموش نشه🥰✨
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
#پارت: ششم
#نویسنده: نهان یوسفی
"مهسا"
عمه عادله رفت که برم یخنی پخته کنه.
مام امتو در فکر وصال رفتم بسیار پسر جذاب داکتر لایق هوشیار است چشم هایش بسیار زیباست اییی خدا مره چی دلش که هرقسم است به مه چی؟
مادر : مهسا جان مادر! بیدار استی
مهسا:بلی مور جانی
مادر:داکتر بچیم آمده که برت دوا هایت نشان بته
وقت که مادرم گفت داکتر میایه یک حس دگه پیدا کردم یک حس خوشایند بار اولم است که همچو حس دارم.
داکتر وصال وارد اتاق شد. او خدایا باز مره چی شد وقت که ای بشر را میبینم قلبم تیز تیز میزنه
داکتر وصال:خوبین
مهسا:س سلام خ خوب استم
اییی خدا جان مه چرا تتله شدم ابروم رفت
داکتر وصال: خوب مهسا جان باید دست هایت پاسمان کنم
داکتر وصال وسایل خوده گرفته و شروع کرد به پاسمان کردن دست هایم به بسیار آرامی بنداش را باز کرد وقت دست هایم دیدم دلم یک رقم شد 🥹🥹
وقت که داکتر وصال متوجه ای حالم شد
داکتر وصال: مهسا جان چشم هایت بسته کو
چشم های مه بسته کردم ایی خدا همرای مه به ای خوبی گپ نزن حالم خراب میشه وصال آنقدر برم نزدیک شد که نفس هایش به صورتم برخورد میکرد هیچ متوجه نشدم که چی وقت اشک هایم تمام صورت مه گرفته و متوجه صدا ها نبودم شاید اشک هایم بخاطر ای بود که ای آدم هابا زندگیم چی بازی ها خواهد کرد بخاطر آینده که چی خواب ها برم دیده
داکتر وصال: مهسا مهسا خانم مهسا میشنوین
احمد : مهسا جان بیادر میشنوی
با تکان دست مادرم به خود امدم
مادر:مهسا جان مادر خوب استی یک ساعت است که صدایت میکنیم
مهسا: ببخشین مورجان
داکتر وصال :دست ها تان درد میکنه ?
مهسا : نخیر داکتر صاحب
درد ? مگم مه فهمیدم که دست هایم درد میکنه یا نی اصلا متوجه بودم
داکتر وصال:خاله جان ای دوا ها را هرروز باید استفاده کنه خانم مهسا و روز یک ساعت دست ها سمت چپ خوده آفتاب بته از میوه تازه زیادتر استفاده کنه حالی استراحت کنه ساعت چهار بجه مه میایم مه معاینه میکنم شان
مادر:خداوند برت خیر بته داکتر بچیم زیاد به زحمت شدی
داکتر وصال: نی خاله جان وظیفه ما است
داکتر وصال همرای احمد رفتن
مادر: دختر مقبولم خوب استی جان مادر
مهسا:شکر مادر جان خوب استم
مادر محمود و مصور امدن؟
محمود و مصور در کابل میباشن در آنجا درس میخوانن
محمود بیادر دومم است و مصور بیادر سومم است
باش ازارشان بتم 😁
محمود:مهساجان لالا خوب استی
مهسا: مه همرای شما قهراستم
مصور:چرا خواهرگگ نازم از ما قهراستی از کدام سر دنیا امدیم به دیدنت حالی تو همرای ما قهر استی
محمود: راست میگه خواهری
مهسا:هیچ هم راست نمیگه چرا تاحالی به دیدن مه نامدین برم از کابل چی اوردین
مصور:ای هی در ای حال هم در فکر شکم خود است خو از اول بگو که چی گپ است زهر کم بخو که میکفی بخیر بسیار چاق شدی
مهسا:لاالااااا محمود یک چیز برش بگو مه کجا چاق شدیم
محمود:اول همرایم آشتی کو
مهسا:آشتی آشتی حالی برش بگو که مه چاق نیستم
محممود:مصورگگ دگه به خواهرم چاق نگویی اتو شیرینک است باید برش بگویی گاومش ههههه
اول خوب به گپ هایش خوش شدیم وقت که گفت گاومش دگه عصابم خراب شد
مهسا:یعنی که مه گاومش استم
برین همرای تان قهر استم دگه همرایم گپ نزنین زود بیرون شوین
😭😭
محمود: مهسا خواهر جان مارا ببخش شوخی میکردیم همرایت
محمود امد مره در بغل خود گرفت نمیفهمم که مره چی شده دلم میشه که هردقه گریه کنم
مصور: خواهرکم ببخشی بخدا شوخی بود
محمود:نفس بیادر تو خو اتو نبودی وقت که ماهمرایت شوخی میکردیم تو از ما بدتر ازار ما می دادی
مادر:خدا شما را هدایت کنه دختر مه به گریه شد
مهسا: نی مادر جان اتو خو چیز نگفتن فقط مه یکم دل نازک شدیم ببخشین بیادرایم
محمود:تو هم مره ببخش جان لالا
مصور:ساری خواهری
مهسا: خوب دگه گپ های فلمی را پس کنین بگوین که چی آوردین برم
محمود:مه برت از ککو که خوش داری آوردیم
مصور:مه برت وسایل آرایش آوردیم
مهسا:جان قربان بیادر هایم شوم
مصور:آمین
محمود:خدانکنه جان بیادر
تا دیگر همرای محمود و مصور محب قصه و خنده داشتیم بسیار ساعت ما تیر شد
ریکت فراموش نشه🥰✨
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
تنها شادی زندگیم
اینه که هیچکس
نمیدونه تا چه حد غمگینم
🖤
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
اینه که هیچکس
نمیدونه تا چه حد غمگینم
🖤
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
❤1
💝💔قِـلبٰٖ رنڭیٰۤ ترڪ خِـِورده💔💝
#رمان: دختر طالب و پسر تاجک #پارت: ششم #نویسنده: نهان یوسفی "مهسا" عمه عادله رفت که برم یخنی پخته کنه. مام امتو در فکر وصال رفتم بسیار پسر جذاب داکتر لایق هوشیار است چشم هایش بسیار زیباست اییی خدا مره چی دلش که هرقسم است به مه چی؟ مادر : مهسا جان مادر!…
#رمان: دختر طالب و پسر تاجک
#پارت: هفتم
#نویسنده: نهان یوسفی
عبدالجبال:خیر بیبینی دکتر من برت یک اتاق جور کردیم برو و استراحت کو
وصال:کار نکردیم وظیفه بود با اجازه تان.
خوده سر چپرکت انداختم موبایل به یاعت پنج عیار کردم و به خواب رفتم ساعت های پنج بجه با صدای زنگ موبایل بیدار شدم وضو گرفته نماز خواندم یک زنگ بر مادرم بزنم
وصال:سلام مادر جان خوب استین خانه همه گی خوب استن
مادر:شکر بچیم خودت خوب استی مریم زنگ زد گفت که وصال جلال آباد رفته بسیار به تشویشت استم جان مادر اونا طالب هم استن
وصال:مادر جانم تاج سرم هیچ تشویش نکو خوب استم هیچ مشکل ندارم اونا هم مثل ما انسان استن خودت مریض استی و دگه عملیات داکتر شان تمام شد تا یک و دو روز دگه میایم بخیر خوب مادر جان دگه وقت تان خوش سلام مره برسانین خدا حافظ
مادر:جان مادر بخیر بیایی وقت خودت هم خوش الله نگهدارت باشه.
همرای مادرم خدا حافظی کردم یکبار باید بیبینم که مریض چطور است طرف اتاق که مخصوص دختر طالب بود رفتم وقت که داخل اتاق شدم دیدم خوب است اوهی چی دختر مقبول است در ای بستر مریضی ایقدر زیبا است خدا میفهمه که جور بود چقه زیبا بود ایییی خدا من چی میگم مره چی خوب دیدم هیچ مشکل نداره ولا از دست گشنه گی خاد بمرم باید یک چیز بخورم از اتاق عاجل بیدون شدم دیدم که یک بچه چشم سبز امد و در دستش غذا بود برم پیش کرد که بگیرم
شخص:بفرماین داکتر صاحب
وصال:تشکر بیادر خودمـ..
شخص:لطفاً داکتر صاحب بگیرین من احمد است بچه کلان ملا عبدالجبال و بیادر مهسا
وصال:خوش شدم احمد جان و به زحمت شدین .
(مهسا شاید نام مریض باشه)
احمد:خواهش میکنم داکتر صاحب شما رحمت استین خوب داکتر صاحب مزاحم نمیشم شما نان تان بخورین
وصال:مراحم استین بازم تشکر شما هم بیاین بخورین
احمد:نوش جانتان تشکر
وصال: نان خوردم نماز شام را خواندم قرآنکریم را گرفته یک سپاره قرانکریم خواندم چقدر آرامش داره عبادت الله ذاتکه هیچ شریک نداره شب به سحر رسید.
"مهسا"
به بسیار سختی چشم های مه باز کردم .
"وصال"
آقای طالب مره خانه خود آورد اففف وضیعت دخترش خوب شده از روز اول کرده دخترش خیلی معصوم است دختر خوب هم معلوم میشه چشم هایش خیلی زیباست
ای خدا اگر یسرا خبر شوه که تعریف از دگه دختر میکنم مره پوست خاد کرد
ریکت فراموش نشه🥰✨
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
#پارت: هفتم
#نویسنده: نهان یوسفی
عبدالجبال:خیر بیبینی دکتر من برت یک اتاق جور کردیم برو و استراحت کو
وصال:کار نکردیم وظیفه بود با اجازه تان.
خوده سر چپرکت انداختم موبایل به یاعت پنج عیار کردم و به خواب رفتم ساعت های پنج بجه با صدای زنگ موبایل بیدار شدم وضو گرفته نماز خواندم یک زنگ بر مادرم بزنم
وصال:سلام مادر جان خوب استین خانه همه گی خوب استن
مادر:شکر بچیم خودت خوب استی مریم زنگ زد گفت که وصال جلال آباد رفته بسیار به تشویشت استم جان مادر اونا طالب هم استن
وصال:مادر جانم تاج سرم هیچ تشویش نکو خوب استم هیچ مشکل ندارم اونا هم مثل ما انسان استن خودت مریض استی و دگه عملیات داکتر شان تمام شد تا یک و دو روز دگه میایم بخیر خوب مادر جان دگه وقت تان خوش سلام مره برسانین خدا حافظ
مادر:جان مادر بخیر بیایی وقت خودت هم خوش الله نگهدارت باشه.
همرای مادرم خدا حافظی کردم یکبار باید بیبینم که مریض چطور است طرف اتاق که مخصوص دختر طالب بود رفتم وقت که داخل اتاق شدم دیدم خوب است اوهی چی دختر مقبول است در ای بستر مریضی ایقدر زیبا است خدا میفهمه که جور بود چقه زیبا بود ایییی خدا من چی میگم مره چی خوب دیدم هیچ مشکل نداره ولا از دست گشنه گی خاد بمرم باید یک چیز بخورم از اتاق عاجل بیدون شدم دیدم که یک بچه چشم سبز امد و در دستش غذا بود برم پیش کرد که بگیرم
شخص:بفرماین داکتر صاحب
وصال:تشکر بیادر خودمـ..
شخص:لطفاً داکتر صاحب بگیرین من احمد است بچه کلان ملا عبدالجبال و بیادر مهسا
وصال:خوش شدم احمد جان و به زحمت شدین .
(مهسا شاید نام مریض باشه)
احمد:خواهش میکنم داکتر صاحب شما رحمت استین خوب داکتر صاحب مزاحم نمیشم شما نان تان بخورین
وصال:مراحم استین بازم تشکر شما هم بیاین بخورین
احمد:نوش جانتان تشکر
وصال: نان خوردم نماز شام را خواندم قرآنکریم را گرفته یک سپاره قرانکریم خواندم چقدر آرامش داره عبادت الله ذاتکه هیچ شریک نداره شب به سحر رسید.
"مهسا"
به بسیار سختی چشم های مه باز کردم .
"وصال"
آقای طالب مره خانه خود آورد اففف وضیعت دخترش خوب شده از روز اول کرده دخترش خیلی معصوم است دختر خوب هم معلوم میشه چشم هایش خیلی زیباست
ای خدا اگر یسرا خبر شوه که تعریف از دگه دختر میکنم مره پوست خاد کرد
ریکت فراموش نشه🥰✨
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
❤1
#رمان: دختر طالب و پسرتاجک
#پارت: هشتم
#نویسنده: نهان یوسفی
"وصال"
یسرا دختریست که دوستش دارم دختر خاله جانم میشود تصمیم داشتم که خواستگاریش برویم که از موضوع پیش امد خوب خیر باشه از اینجا که رفتم مادرجانم را روان میکنم انشالله ای خانه ای آقای طالب هم خانه نیست قصر است چقه بزرگ و باشکوه است حرام میخورن که ایقسم که خانه نداشته باشد پس کی داشته باشد سر مردم پیچاره ظلم میکنن از ای مردم نفرت دارم میخواهیم هرچی زودتر از اینجه برم کابل اوهی یسرا زنگ زده
وصال: بلی یسرا
یسرا: وصال جان خوب استی
وصال: شک خودت خوب استی خاله جانم شان خوب استن
یسرا:شکر خوب استن چی وقن میایی بخیر مه خسته شدیم میخایم هرچی زودتر در کنار تو به نام تو یاد شوم
وصال: یسرا جان کوشش میکنم هرچی زودتر بیایم انشالله که بخیر میشه روز که به نامم یاد شوی خوب دگه وقتت خوش باز گپ میزنیم فعلا باید مریض خود چک کنم
یسرا:همچنان
* * *
وصال:حال مریض ما چطور است
مهسا:خوب استم داکتر صاحب
وصال:درد خو ندارین
مهسا:نخیر داکتر صاحب
وصال: کارهای که برت گفتم انجام میتی دگه
مهسا:بلی داکتر صاحب
* * *
امروز یک هفته میشود که در جلال آباد استم فراد بخیر حرکت میکنم طرف کابل وضعیت دختر طالب هم خوب شده
"مهسا"
امروز یک هفته میشود که داکتر وصال اینجه است مه هرروز بیشتر وابسته میشم
مثل هر روز دگه در باغچه بودم در فکر که اگر داکتر وصال برود مه چی کنم ای کیست که گپ میزنه صدای داکتر وصال است در موبایل همرای کس گپ میزند.
وصال:یسرا جان گفتم که وقت امدم مادرم به خواستگاری میایه چرا ایقسم گپا میزنی
پشت خط:....................
وصال:بخدا باور کو دوستت دارم
وقت ای گپ را شنیدم نفسم قید میشد قلبم قلبم درد میکنه
مهسا:قلبم قلبم
دیدم که وصال به بسیار سرعت طرفم میایه
داکتر وصال: خوب استن خانم مهسا خوب استن میشنوین
مهسا:صدایش می شنیدم اما گپ زده نمیتواستم
یارا تو چی کردی بامنی خسته نالانم
رفتی ز برم کردی مرا خار و پریشان
من تازه شیندم کی استی عاشق دیگر
ای لعنت و نفرین به تو ای دلبر نادان
#پدرام
خیلی برم خسته بود که فهمیدم که وصال عاشق دیگریست و مه در عشقش میسوزم
وصال:خوب استین
مهسا: بلی خوب استم بلند شدم باید برم باید از پیشش برم اگر نه رسوا میشم تمام شب گریه کردم غذای شب هم نخوردم به بهانه سردردی امروز وصال رفت خدایااااا وقت که قسمتم رسیدن نبود پس چرا عاشقش شدم
* * *
امروز دقیقا از رفتن وصال سی روز میشود در ای سی روز مه به یک مهسای دگه تبدیل شدیم نه میخورم نه میخوابم نه شوخی و بازی میکنم همه گی فکر میکنن که مه بخاطر علمیات اتو شدیم اما کی میفهمه که درد مه چیست از امروز تصمیم گرفتم که دگه مهسای سابق میشم دگه مادرم جگرخون نمیسازم چرا بخاطر او که نمیفهمه چقدر دوستش دارم خود مه عذاب بتم وضو گرفته نماز صبح ادا کردم تصیم دارم که امروز صبحانه را اماده کنم.
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
#پارت: هشتم
#نویسنده: نهان یوسفی
"وصال"
یسرا دختریست که دوستش دارم دختر خاله جانم میشود تصمیم داشتم که خواستگاریش برویم که از موضوع پیش امد خوب خیر باشه از اینجا که رفتم مادرجانم را روان میکنم انشالله ای خانه ای آقای طالب هم خانه نیست قصر است چقه بزرگ و باشکوه است حرام میخورن که ایقسم که خانه نداشته باشد پس کی داشته باشد سر مردم پیچاره ظلم میکنن از ای مردم نفرت دارم میخواهیم هرچی زودتر از اینجه برم کابل اوهی یسرا زنگ زده
وصال: بلی یسرا
یسرا: وصال جان خوب استی
وصال: شک خودت خوب استی خاله جانم شان خوب استن
یسرا:شکر خوب استن چی وقن میایی بخیر مه خسته شدیم میخایم هرچی زودتر در کنار تو به نام تو یاد شوم
وصال: یسرا جان کوشش میکنم هرچی زودتر بیایم انشالله که بخیر میشه روز که به نامم یاد شوی خوب دگه وقتت خوش باز گپ میزنیم فعلا باید مریض خود چک کنم
یسرا:همچنان
* * *
وصال:حال مریض ما چطور است
مهسا:خوب استم داکتر صاحب
وصال:درد خو ندارین
مهسا:نخیر داکتر صاحب
وصال: کارهای که برت گفتم انجام میتی دگه
مهسا:بلی داکتر صاحب
* * *
امروز یک هفته میشود که در جلال آباد استم فراد بخیر حرکت میکنم طرف کابل وضعیت دختر طالب هم خوب شده
"مهسا"
امروز یک هفته میشود که داکتر وصال اینجه است مه هرروز بیشتر وابسته میشم
مثل هر روز دگه در باغچه بودم در فکر که اگر داکتر وصال برود مه چی کنم ای کیست که گپ میزنه صدای داکتر وصال است در موبایل همرای کس گپ میزند.
وصال:یسرا جان گفتم که وقت امدم مادرم به خواستگاری میایه چرا ایقسم گپا میزنی
پشت خط:....................
وصال:بخدا باور کو دوستت دارم
وقت ای گپ را شنیدم نفسم قید میشد قلبم قلبم درد میکنه
مهسا:قلبم قلبم
دیدم که وصال به بسیار سرعت طرفم میایه
داکتر وصال: خوب استن خانم مهسا خوب استن میشنوین
مهسا:صدایش می شنیدم اما گپ زده نمیتواستم
یارا تو چی کردی بامنی خسته نالانم
رفتی ز برم کردی مرا خار و پریشان
من تازه شیندم کی استی عاشق دیگر
ای لعنت و نفرین به تو ای دلبر نادان
#پدرام
خیلی برم خسته بود که فهمیدم که وصال عاشق دیگریست و مه در عشقش میسوزم
وصال:خوب استین
مهسا: بلی خوب استم بلند شدم باید برم باید از پیشش برم اگر نه رسوا میشم تمام شب گریه کردم غذای شب هم نخوردم به بهانه سردردی امروز وصال رفت خدایااااا وقت که قسمتم رسیدن نبود پس چرا عاشقش شدم
* * *
امروز دقیقا از رفتن وصال سی روز میشود در ای سی روز مه به یک مهسای دگه تبدیل شدیم نه میخورم نه میخوابم نه شوخی و بازی میکنم همه گی فکر میکنن که مه بخاطر علمیات اتو شدیم اما کی میفهمه که درد مه چیست از امروز تصمیم گرفتم که دگه مهسای سابق میشم دگه مادرم جگرخون نمیسازم چرا بخاطر او که نمیفهمه چقدر دوستش دارم خود مه عذاب بتم وضو گرفته نماز صبح ادا کردم تصیم دارم که امروز صبحانه را اماده کنم.
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
❤1
#رمان: دختر طالب و پسر تاجک
#پارت: نهم
#نویسنده: نهان یوسفی
"مهسا"
صبحانه خورده شد هر کس طرف کار خود رفت از حویلی سروصدا میاید خداوند خیر کنه چی گپ است صدای محمود است
محمود:پدرررررر گفتم دوستش دارم چرا نمیفهمی یا او یا هیچ دختر
پدر:او دختر نمیشه دختر که همرای،تو جور آمده همرای هرکس جور میایه
محمود: پدررر گفتممممم یاااااا اوووو یا هیچ کس اگر او را به دگه کس بته مه خودکشی میکنم
پدرم سیلی زد در رویش
پدر:بچه احمق احمد از تو کرده کلان است تا حالی در پیشم یک کلمه گپ نزده
مادر:حاجی صاحب لطفا نکنین مه همرایش گپ میزنم
پدر:همه گیش از دست تو زن است تربیه تو است بیبین
پدرم به بسیار قهر رفت
مادر:احمد بچیم برو همرای پدرت که اعصابش خراب است ایی خدا مه از دست ای بچه چی کنم
دست های لالامحمود گرفتم
مهسا:لالاجان خوب استی
محمود یک لبخند تلخ زد رفت داخل خانه
لالامحمود را درک میکنم سخت است عاشق کس باشی و رسیده محال باشه
* * * *
مادر:بچه قندم چی میشه ضد نکو برت یک دختر دگه را میگیرم در قوم نام هر کدامش که گرفتی میرم خواستگاری
محمود:چرااااااا نمیفهمین مادر عاشقش استم بجز او هیچ کس دگه را نمیخایم بخدا نمیشه😭😭
محمود گریه میکرد بیادرم که هیچ وقت یک اخ نگفته حالی گریه میکنه
مهسا:لاالاجان لطفا گریه نکو مه همرای پدرم گپ میزنم تو آرام باش
محمود:مهسا وقت ندارم اگر اورا به دگه کس بته مه چی کنم
ای خدا مه بیادر مه دیده نمیتوانم در ای حال
محمود: میشه مره تنها بگذرین
مهسا:درست است لالاجان اگر کدام چیز کار داشتی صدا کو
* * * *
مهسا:مادرجان چطور شوه لالامحمود لطفا همرای پدرم گپ بزنین
مادر:دلم در گرفته بچیم در ای حال میبینم میرم همرای پدرت گپ میزنم.
چاشت شد غذا چاشت خورده شد همه گی غذا خوردن بجز فامیل ما
زن کاکا رخسار: (خانم کاکای سومم است)خو دگه بچه که به ناز کلان شوه امتو میشه کار پدر را مانده رفته کابل به درس خدا خبر چی رقم دختر باشه که همرایش جور امده
حسنا:خانم کاکا ای گپا چیست که میزنی اگه مهسا برت چیز نمیگه فکر نکو که هرکس آرام میباشه اگر محمود عاشق شده بس انتخابش درست است همگی لالا محمود میشناسه هیچکس کدام بدی ازش ندیده بس لطفا متوجه گپ هایتان باشین و ها یاد تان نره که کاکا جانم هم عاشق شما شده بود
خانم کااکا: دختر بی حیا بی ادب باش مه به مادرت میگم که تو بی ادبه ادب کنه
مهسا:خانم کاکا لطفا متوجه گپ هایت باش
عمه عادله: دخترا شما برین بالا ینگه تو هم متوجه باش که چی میگی بار اخرت باشه که به بیادر زاده هایم گپ های ناحق میزنی اگر یکبار دگه بشنوم به لالایم میگم
ریکت فراموش نشه🥰✨
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
#پارت: نهم
#نویسنده: نهان یوسفی
"مهسا"
صبحانه خورده شد هر کس طرف کار خود رفت از حویلی سروصدا میاید خداوند خیر کنه چی گپ است صدای محمود است
محمود:پدرررررر گفتم دوستش دارم چرا نمیفهمی یا او یا هیچ دختر
پدر:او دختر نمیشه دختر که همرای،تو جور آمده همرای هرکس جور میایه
محمود: پدررر گفتممممم یاااااا اوووو یا هیچ کس اگر او را به دگه کس بته مه خودکشی میکنم
پدرم سیلی زد در رویش
پدر:بچه احمق احمد از تو کرده کلان است تا حالی در پیشم یک کلمه گپ نزده
مادر:حاجی صاحب لطفا نکنین مه همرایش گپ میزنم
پدر:همه گیش از دست تو زن است تربیه تو است بیبین
پدرم به بسیار قهر رفت
مادر:احمد بچیم برو همرای پدرت که اعصابش خراب است ایی خدا مه از دست ای بچه چی کنم
دست های لالامحمود گرفتم
مهسا:لالاجان خوب استی
محمود یک لبخند تلخ زد رفت داخل خانه
لالامحمود را درک میکنم سخت است عاشق کس باشی و رسیده محال باشه
* * * *
مادر:بچه قندم چی میشه ضد نکو برت یک دختر دگه را میگیرم در قوم نام هر کدامش که گرفتی میرم خواستگاری
محمود:چرااااااا نمیفهمین مادر عاشقش استم بجز او هیچ کس دگه را نمیخایم بخدا نمیشه😭😭
محمود گریه میکرد بیادرم که هیچ وقت یک اخ نگفته حالی گریه میکنه
مهسا:لاالاجان لطفا گریه نکو مه همرای پدرم گپ میزنم تو آرام باش
محمود:مهسا وقت ندارم اگر اورا به دگه کس بته مه چی کنم
ای خدا مه بیادر مه دیده نمیتوانم در ای حال
محمود: میشه مره تنها بگذرین
مهسا:درست است لالاجان اگر کدام چیز کار داشتی صدا کو
* * * *
مهسا:مادرجان چطور شوه لالامحمود لطفا همرای پدرم گپ بزنین
مادر:دلم در گرفته بچیم در ای حال میبینم میرم همرای پدرت گپ میزنم.
چاشت شد غذا چاشت خورده شد همه گی غذا خوردن بجز فامیل ما
زن کاکا رخسار: (خانم کاکای سومم است)خو دگه بچه که به ناز کلان شوه امتو میشه کار پدر را مانده رفته کابل به درس خدا خبر چی رقم دختر باشه که همرایش جور امده
حسنا:خانم کاکا ای گپا چیست که میزنی اگه مهسا برت چیز نمیگه فکر نکو که هرکس آرام میباشه اگر محمود عاشق شده بس انتخابش درست است همگی لالا محمود میشناسه هیچکس کدام بدی ازش ندیده بس لطفا متوجه گپ هایتان باشین و ها یاد تان نره که کاکا جانم هم عاشق شما شده بود
خانم کااکا: دختر بی حیا بی ادب باش مه به مادرت میگم که تو بی ادبه ادب کنه
مهسا:خانم کاکا لطفا متوجه گپ هایت باش
عمه عادله: دخترا شما برین بالا ینگه تو هم متوجه باش که چی میگی بار اخرت باشه که به بیادر زاده هایم گپ های ناحق میزنی اگر یکبار دگه بشنوم به لالایم میگم
ریکت فراموش نشه🥰✨
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
❤1
#رمان: دختر طالب و پسر تاجک
#پارت: دهم
#نویسنده: نهان یوسفی
"مهسا"
حسنا: ههههههه
مهسا:هههههههه دختر چی گپ های که برش نزدی
حسنا:حقش بود زن دیوانه خوده چی فکر کرده
مهسا: ولااا چی بگویم دگه
عمه عادله:دخترا بخدا از شما باید ترسید خصوصا تو حسنا چی گپ های که برش نگفتی
حسنا:حقش است عمه جان خوب عمه چی شد خواستگار هایت
عمه عادله: مچم ولااا خواهر جان به حاجی لالایم گفت که حاجی لالایم گفته در باریش فکر میکنم
مهسا:عمه جان تو چی تصمیم داری آیا قبول داری؟
عمه عادله:هرچی که بزرگا بگویه مه چیز به گفتن ندارم.
مه و حسنا: به خیرت باشه
* * * *
مهسا :مادر جان همرای پدرم گپ زدی
مادر:بلی گپ زدم میگه نی نمیشه اول میگفت که خدا خبر چی قسم دختر باشه باز مه برش گفتم که محمود چی قسم بچه است عیاش است تا حالی به کدام دختر بد دیده باز به انتخابش شک نکو بعد گفت که احمد کلان است اول حق احمد است اول بر احمد زن میگیرم گفت دو روز وقت داری اگر به احمد دختر پیدا کنی به محمود هم میریم او دختر میگیریم اگر نی دگه خلاص
مهسا:خوب ای خو خبر خوب است یعنی قبول کرده که او دختر به لالامحمود میگیره
مادر:خوب اتو که آسان فکر میکنی نیست باید اول به احمد دختر پیدا کنیم در دو کجا پیدا میشه باز اگر پیدا هم شوه احمد خوش میکنه یا نی
مهسا:اییییییییی
مادر :بلا دختر چی گپ است دیوانه شدی
مهسا:ببخشین مادر جان مه دختر پیدا کردم
مادر:کیست؟
مهسا:اول باید همرای لالااحمد گپ بزنم بعد برتان میگم
مادر :مهساااااا اعصاب مره خراب نکو بگو که کیست
مهسا:درست میگم اعصاب خوده خراب نکو حسنا
مادر:کدام حسنا امی حسنا خود ما
مهسا: نی مادر حسنا دختر همسایه ما خو بیاوز حسنا خودما را میگم
مادر:ولااا چطور در فکر خودم نامد خو احمد چطور شوه
مهسا:مادر لالایم به مه بگذر خودم حلش میکنم.
* * * *
اففف یک روز دگه مانده که وقت که پدرم داده تمام شوه امشب همرای لالااحمد باید گپ بزنم
مهسا:لاالا احمد اجازه بیایم داخل
احمد:بیا جان لالا
مهسا:لالاجان چطور استی
احمد:شکر جان لالا خوب استم
مهسا:لالاخبر داری به حسنا خواستگار امده بود
احمد: چییییی کی امده بود کاکایم چی گفت
مهسا:اییییی لالا چی گپ شد قلبم اییی خدا
احمد :اییی خواهرکم ببخشی فکرم نبود خوب کیست حسنا چی میگه
مهسا:لالا یکقسم بوی حساس میکنم
احمد:چی قسم بوی مه خو حس نمیکنم
مهسا:بوی عشق میایه هههههه
احمد:مهسا تو سر مه رشخندی میکنی ؟
مهسا:نی خدا نکنه لالا مادرم میخایه به تو حسنا را بگیره امدم که بپرسم تو چی نظر داری؟
احمد: چی به مه
مهسا:بلی لالاجان اگر قبول نداری؟که بگویم دختر خاله فرشته را خواستگاری کنه.
اییی خدا دختر خاله فرشته از کجا شد باش دگه ایقه خو حق دارم که ازارش بتم🤭
احمد:نی دختر خاله فرشته چی سیاه است حسنا خوبه است
مهسا:لالا سیاه از کجا شد خوب خی حسنا مقبول است
احمد:مهسا برو دگه که صبح زیاد کار داریم
ریکت فراموش نشه🥰✨
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
#پارت: دهم
#نویسنده: نهان یوسفی
"مهسا"
حسنا: ههههههه
مهسا:هههههههه دختر چی گپ های که برش نزدی
حسنا:حقش بود زن دیوانه خوده چی فکر کرده
مهسا: ولااا چی بگویم دگه
عمه عادله:دخترا بخدا از شما باید ترسید خصوصا تو حسنا چی گپ های که برش نگفتی
حسنا:حقش است عمه جان خوب عمه چی شد خواستگار هایت
عمه عادله: مچم ولااا خواهر جان به حاجی لالایم گفت که حاجی لالایم گفته در باریش فکر میکنم
مهسا:عمه جان تو چی تصمیم داری آیا قبول داری؟
عمه عادله:هرچی که بزرگا بگویه مه چیز به گفتن ندارم.
مه و حسنا: به خیرت باشه
* * * *
مهسا :مادر جان همرای پدرم گپ زدی
مادر:بلی گپ زدم میگه نی نمیشه اول میگفت که خدا خبر چی قسم دختر باشه باز مه برش گفتم که محمود چی قسم بچه است عیاش است تا حالی به کدام دختر بد دیده باز به انتخابش شک نکو بعد گفت که احمد کلان است اول حق احمد است اول بر احمد زن میگیرم گفت دو روز وقت داری اگر به احمد دختر پیدا کنی به محمود هم میریم او دختر میگیریم اگر نی دگه خلاص
مهسا:خوب ای خو خبر خوب است یعنی قبول کرده که او دختر به لالامحمود میگیره
مادر:خوب اتو که آسان فکر میکنی نیست باید اول به احمد دختر پیدا کنیم در دو کجا پیدا میشه باز اگر پیدا هم شوه احمد خوش میکنه یا نی
مهسا:اییییییییی
مادر :بلا دختر چی گپ است دیوانه شدی
مهسا:ببخشین مادر جان مه دختر پیدا کردم
مادر:کیست؟
مهسا:اول باید همرای لالااحمد گپ بزنم بعد برتان میگم
مادر :مهساااااا اعصاب مره خراب نکو بگو که کیست
مهسا:درست میگم اعصاب خوده خراب نکو حسنا
مادر:کدام حسنا امی حسنا خود ما
مهسا: نی مادر حسنا دختر همسایه ما خو بیاوز حسنا خودما را میگم
مادر:ولااا چطور در فکر خودم نامد خو احمد چطور شوه
مهسا:مادر لالایم به مه بگذر خودم حلش میکنم.
* * * *
اففف یک روز دگه مانده که وقت که پدرم داده تمام شوه امشب همرای لالااحمد باید گپ بزنم
مهسا:لاالا احمد اجازه بیایم داخل
احمد:بیا جان لالا
مهسا:لالاجان چطور استی
احمد:شکر جان لالا خوب استم
مهسا:لالاخبر داری به حسنا خواستگار امده بود
احمد: چییییی کی امده بود کاکایم چی گفت
مهسا:اییییی لالا چی گپ شد قلبم اییی خدا
احمد :اییی خواهرکم ببخشی فکرم نبود خوب کیست حسنا چی میگه
مهسا:لالا یکقسم بوی حساس میکنم
احمد:چی قسم بوی مه خو حس نمیکنم
مهسا:بوی عشق میایه هههههه
احمد:مهسا تو سر مه رشخندی میکنی ؟
مهسا:نی خدا نکنه لالا مادرم میخایه به تو حسنا را بگیره امدم که بپرسم تو چی نظر داری؟
احمد: چی به مه
مهسا:بلی لالاجان اگر قبول نداری؟که بگویم دختر خاله فرشته را خواستگاری کنه.
اییی خدا دختر خاله فرشته از کجا شد باش دگه ایقه خو حق دارم که ازارش بتم🤭
احمد:نی دختر خاله فرشته چی سیاه است حسنا خوبه است
مهسا:لالا سیاه از کجا شد خوب خی حسنا مقبول است
احمد:مهسا برو دگه که صبح زیاد کار داریم
ریکت فراموش نشه🥰✨
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
❤2
شده تا حالا حس کنی روحت درد میکنه؟
الان تو اون موقعیتم.
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
الان تو اون موقعیتم.
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
💝💔قِـلبٰٖ رنڭیٰۤ ترڪ خِـِورده💔💝
#رمان: دختر طالب و پسر تاجک #پارت: دهم #نویسنده: نهان یوسفی "مهسا" حسنا: ههههههه مهسا:هههههههه دختر چی گپ های که برش نزدی حسنا:حقش بود زن دیوانه خوده چی فکر کرده مهسا: ولااا چی بگویم دگه عمه عادله:دخترا بخدا از شما باید ترسید خصوصا تو حسنا چی گپ های که…
رمان :دختر طالب و پسر تاجک
پارت:یازدهم
نویسنده:نهان یوسفی
"مهسا"
مهسا:مادر جان لالااحمد قبول داره که همرای حسنا عروسی کنه
مادر:راستی میگی جان مادر الهی شکر که خداوند تره برم داده خی مه خودم هم همرای احمد یکبار گپ میزنم که دلم جمع شوه باز همرای پدرت هم گپ میزنم بیا به مادرت یک بوسه بتی
* * *
مادرم همرای پدرم گپ زد و دو بار در یک روز به خواستگاری حسنا رفتن امروز مادرم همرای عمه عادله راضیه ( خانم کاکای خوردم)خانم ماماجانم میریم به خواستگاری حسنا فراد بخیر مادر و پدرم همرای محمود و احمد میرن به کابل به خواستگاری از یسرا(یسرا نام او دختر است که محمود دوستش داره)بخدا مه چقدر خوشبخت استم خوشی بیادر های خوده میبینم
مادر:مهسااااااا دختر بیادگه تو تا حالی امده نشدی
مهسا:آماده شدیم
لباس های به رنگ آبی پوشیدم یک آرایش دخترانه کردم و موهایم را بالا بسته کردم و چادر سفید پوشیدم
اسما:مهسا جان چقدر مقبول شدی بخدا نظر نشی
مهسا:تشکر قندم خودت هم زیاد مقبول شدی
مادر :دخترا بیاین دگه که ناوقت میشه اسما جان مادرت نمیایه
اسما:خانم کاکا جان مادرم سردرد است.
رخسار خانم کاکایم امتو یک عادت داره خوشی دیگران را دیده نمیتوانه اما اسما دخترش هیچ طرف خودش نرفته بسیار دختر خوب است
* * * *
مادر:دریا جان خودت میفهمی که ما بخاطر چی امدیم حسنا جان دختر ما هم است مثل مهسا است برم احمد بچیم زیر دست خودت کلان شده پس بخیر حسنا دخترم به احمد بچیم خواستگاری میکنم بخیر حسنا جان به نام احمد کو که دل مام جمع شوه
رویا خانم کاکا:ولا نفس گل جان مه همرای عبدالرحیم مشوره کردیم از احمد کرده بچه خوب پیدا نمیشه و رسم و رواج هم که خودت هم میفهمی پس ما داهن تان شیرین میکنم دادم دختر دگه گپ ها را شب مرد ها بزنه
چک چک چک 🥳🥳🥳
مادر:مبارک ما باشه
حسنا جانی مبارک باشه خواهرکم بیا که در اتاق دگه بریم که مادرم صدا داره
حسنا را گرفته رفتیم در اتاق که همیگی است مادرم به حسنا یک انگشتر در دستش کرد و یک شال سبز در سرش خوب رقص کردیم و ساعت شش امدیم منزل خودما
مه یک ماما و یک خاله دارم فامیل مامایم و خاله جانم هم امدن خوب رقص کردیم غذا خورده شد سر احمد هم یک رقص کردیم احمد زیاد خوش بود محمود خو هیچ نگویم بهتر است هیچ داهنش بسته نمیشد از خنده بعد غذا نخود نخود هرکی برود خانه خود مام سر خوده ماندم به سه نکشیده خوابم برد
* * * *
مادر :مهسا جان مادر متوجه خود باش اگر رخسار برت چیز گفت در قصه گپش نباش شب ها هم خانه حسنایشان خواب کو عادله متوجه مهسا باشی
مهسا:درست است مادر جان 🥹🥹
عادله :اییی شیشک تو چرا گریه میکنی مه استم جان عمه
مادر:جان مادر گریه نکو که باز به تشویشت میباشم مام بخیر زود میایم
دست های مادرم بوسیدم و همرایشان خدا حافظی کردم همرای لالا هایم هم خدا حافظی کردم
پدر:مهسا دختر متوجه خو باش از خانه بیرون نمیشی
مهسا:درست است پدرجان
همه گی خدا حافظی کردن اونا رفتن بخیر
حسنا:رفتن
عادله :ها بخیر رفتن نچ نچ دلم برت سوخت احمد دیده نتواستی
حسنا: ای عمه چی میگی مه میشرمم خوب شد که بخیر رفتن از ترس تا آشپزخانه رفته نمیتوانم
مه و عمه عادله:هههههههههه
مهسا:فقط بیادرم آدم خور باشه ینگه
حسنا:خوب دگه باز که امد سر تان میفهمین
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
پارت:یازدهم
نویسنده:نهان یوسفی
"مهسا"
مهسا:مادر جان لالااحمد قبول داره که همرای حسنا عروسی کنه
مادر:راستی میگی جان مادر الهی شکر که خداوند تره برم داده خی مه خودم هم همرای احمد یکبار گپ میزنم که دلم جمع شوه باز همرای پدرت هم گپ میزنم بیا به مادرت یک بوسه بتی
* * *
مادرم همرای پدرم گپ زد و دو بار در یک روز به خواستگاری حسنا رفتن امروز مادرم همرای عمه عادله راضیه ( خانم کاکای خوردم)خانم ماماجانم میریم به خواستگاری حسنا فراد بخیر مادر و پدرم همرای محمود و احمد میرن به کابل به خواستگاری از یسرا(یسرا نام او دختر است که محمود دوستش داره)بخدا مه چقدر خوشبخت استم خوشی بیادر های خوده میبینم
مادر:مهسااااااا دختر بیادگه تو تا حالی امده نشدی
مهسا:آماده شدیم
لباس های به رنگ آبی پوشیدم یک آرایش دخترانه کردم و موهایم را بالا بسته کردم و چادر سفید پوشیدم
اسما:مهسا جان چقدر مقبول شدی بخدا نظر نشی
مهسا:تشکر قندم خودت هم زیاد مقبول شدی
مادر :دخترا بیاین دگه که ناوقت میشه اسما جان مادرت نمیایه
اسما:خانم کاکا جان مادرم سردرد است.
رخسار خانم کاکایم امتو یک عادت داره خوشی دیگران را دیده نمیتوانه اما اسما دخترش هیچ طرف خودش نرفته بسیار دختر خوب است
* * * *
مادر:دریا جان خودت میفهمی که ما بخاطر چی امدیم حسنا جان دختر ما هم است مثل مهسا است برم احمد بچیم زیر دست خودت کلان شده پس بخیر حسنا دخترم به احمد بچیم خواستگاری میکنم بخیر حسنا جان به نام احمد کو که دل مام جمع شوه
رویا خانم کاکا:ولا نفس گل جان مه همرای عبدالرحیم مشوره کردیم از احمد کرده بچه خوب پیدا نمیشه و رسم و رواج هم که خودت هم میفهمی پس ما داهن تان شیرین میکنم دادم دختر دگه گپ ها را شب مرد ها بزنه
چک چک چک 🥳🥳🥳
مادر:مبارک ما باشه
حسنا جانی مبارک باشه خواهرکم بیا که در اتاق دگه بریم که مادرم صدا داره
حسنا را گرفته رفتیم در اتاق که همیگی است مادرم به حسنا یک انگشتر در دستش کرد و یک شال سبز در سرش خوب رقص کردیم و ساعت شش امدیم منزل خودما
مه یک ماما و یک خاله دارم فامیل مامایم و خاله جانم هم امدن خوب رقص کردیم غذا خورده شد سر احمد هم یک رقص کردیم احمد زیاد خوش بود محمود خو هیچ نگویم بهتر است هیچ داهنش بسته نمیشد از خنده بعد غذا نخود نخود هرکی برود خانه خود مام سر خوده ماندم به سه نکشیده خوابم برد
* * * *
مادر :مهسا جان مادر متوجه خود باش اگر رخسار برت چیز گفت در قصه گپش نباش شب ها هم خانه حسنایشان خواب کو عادله متوجه مهسا باشی
مهسا:درست است مادر جان 🥹🥹
عادله :اییی شیشک تو چرا گریه میکنی مه استم جان عمه
مادر:جان مادر گریه نکو که باز به تشویشت میباشم مام بخیر زود میایم
دست های مادرم بوسیدم و همرایشان خدا حافظی کردم همرای لالا هایم هم خدا حافظی کردم
پدر:مهسا دختر متوجه خو باش از خانه بیرون نمیشی
مهسا:درست است پدرجان
همه گی خدا حافظی کردن اونا رفتن بخیر
حسنا:رفتن
عادله :ها بخیر رفتن نچ نچ دلم برت سوخت احمد دیده نتواستی
حسنا: ای عمه چی میگی مه میشرمم خوب شد که بخیر رفتن از ترس تا آشپزخانه رفته نمیتوانم
مه و عمه عادله:هههههههههه
مهسا:فقط بیادرم آدم خور باشه ینگه
حسنا:خوب دگه باز که امد سر تان میفهمین
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
❤1
رمان:دختر طالب و پسر تاجک
پارت:دوازدهم
نویسنده :نهان یوسفی
"مهسا"
وقت حسنا اتو گفت یادم از وصال امد شاید حالی وقت نامزاد شده باشه
حسنا:مهسا بیا بریم بالا چرا جگر خون شدی یکبار
مهسا:نی نشدیم بیا بریم ینگه جانم
شب همرای حسنا اسما و عمه عادله زیاد ساعت ما تیر شد اسما و عمه عادله رفتن به منزل های خود رفتن
مهسا:میفهی لالا احمد پیش از نامزادی دوستت داشت
حسنا:راستی تو چطور مفهمیدی؟
مهسا:شب که میخاستم در باره تو معلوم بگیرم که تره میخایه ................. تمام قصه را به حسنا کردم
حسنا:هههههههه تو چی بلا بودی و ما خبر نداشتیم شواهرک بیچاره مه چقدر آزار دادی
ناصر:مهسا خواهر لالااحمد زنگ زده
مهسا:سلام لالااحمد خوب استی بخیر رسیدین مادر جان شان خوب استن مدینه خوب است
احمد:شکر خوب استیم قند لالا خودت خوب استی فامیل کاکایم شان خوب استن
مهسا:ها شکر منظرت از کاکایم شان کدام کاکا است اگر حسنا است بلی بلی خوب است سلام میگه به شوهر جان خود
حسنا:مهسوگگگگگ بسیار شیشک استی مه در کجا سلام گفتم
احمد:ههههههههه اییی مهساگگگ نته آزار خانم مقبولمه
حسنا:بسیار بی شرم استن مه رفتم
مهسا:بیا شوخی کردیم دگه چپ میشم بشی
خوب لالا احمد چی کردین رفتین خانه دختر
احمد:ها مادرم شان رفتن اونا گفتن مشوره میکنن
مهسا:خوبه خی بخیر شان باشه
احمد :ها خواهرکم بگیر همرای مدینه گپ بزن که مره دیوانه کرد سلام بگو همگی را
مهسا:بچشم خودت هم سلام بگو به همگی خدا حافظ
مهسا:سلام خواهرجان خوب استی
مدینه:علیکم سلام شکر خودت خوب استی ینگه چطور است عادله خوب است عمه بی بی حاجی خوب است
مهسا:شکر همگی خوب استن یازنه جان خوب امید چطور است فاطمه گگ خوب است
مدینه؛شکر خوب استن
مهسا:خو چطور شد رفتین چی گفتن
مدینه :دفعه اول خوب چیز خاص،نگفتن گفت مشوره میکنیم مهسا اینا بسیار آزاد استن پدر دختر پول دوستک است بلال میگه خداوند خیر کنه دختر هم یکقسم دگه رفتار میکرد خوده بالا بالا میگیره
مهسا:خیره خواهر جان بار اول بود باز خوشت میایه مقصد محمود خوش باشه دگه ما مشکل نداریم
مدنیه:ها خواهرکم خو خی بگیر همرای مادر گپ بزن خواهرکم هرچی کار داری بگو که برت بیاریم
مهسا:تشکر خواهر جان هیچ کار ندارم به یازنه جان سلام بگو خداحافظ
همرای مادرم هم گپ زدم
* * * *
امروز سه روز شد که مادرم شان کابل استن امروز مردها میرن به گپ زدن فکر کنم که قبول دارن
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
پارت:دوازدهم
نویسنده :نهان یوسفی
"مهسا"
وقت حسنا اتو گفت یادم از وصال امد شاید حالی وقت نامزاد شده باشه
حسنا:مهسا بیا بریم بالا چرا جگر خون شدی یکبار
مهسا:نی نشدیم بیا بریم ینگه جانم
شب همرای حسنا اسما و عمه عادله زیاد ساعت ما تیر شد اسما و عمه عادله رفتن به منزل های خود رفتن
مهسا:میفهی لالا احمد پیش از نامزادی دوستت داشت
حسنا:راستی تو چطور مفهمیدی؟
مهسا:شب که میخاستم در باره تو معلوم بگیرم که تره میخایه ................. تمام قصه را به حسنا کردم
حسنا:هههههههه تو چی بلا بودی و ما خبر نداشتیم شواهرک بیچاره مه چقدر آزار دادی
ناصر:مهسا خواهر لالااحمد زنگ زده
مهسا:سلام لالااحمد خوب استی بخیر رسیدین مادر جان شان خوب استن مدینه خوب است
احمد:شکر خوب استیم قند لالا خودت خوب استی فامیل کاکایم شان خوب استن
مهسا:ها شکر منظرت از کاکایم شان کدام کاکا است اگر حسنا است بلی بلی خوب است سلام میگه به شوهر جان خود
حسنا:مهسوگگگگگ بسیار شیشک استی مه در کجا سلام گفتم
احمد:ههههههههه اییی مهساگگگ نته آزار خانم مقبولمه
حسنا:بسیار بی شرم استن مه رفتم
مهسا:بیا شوخی کردیم دگه چپ میشم بشی
خوب لالا احمد چی کردین رفتین خانه دختر
احمد:ها مادرم شان رفتن اونا گفتن مشوره میکنن
مهسا:خوبه خی بخیر شان باشه
احمد :ها خواهرکم بگیر همرای مدینه گپ بزن که مره دیوانه کرد سلام بگو همگی را
مهسا:بچشم خودت هم سلام بگو به همگی خدا حافظ
مهسا:سلام خواهرجان خوب استی
مدینه:علیکم سلام شکر خودت خوب استی ینگه چطور است عادله خوب است عمه بی بی حاجی خوب است
مهسا:شکر همگی خوب استن یازنه جان خوب امید چطور است فاطمه گگ خوب است
مدینه؛شکر خوب استن
مهسا:خو چطور شد رفتین چی گفتن
مدینه :دفعه اول خوب چیز خاص،نگفتن گفت مشوره میکنیم مهسا اینا بسیار آزاد استن پدر دختر پول دوستک است بلال میگه خداوند خیر کنه دختر هم یکقسم دگه رفتار میکرد خوده بالا بالا میگیره
مهسا:خیره خواهر جان بار اول بود باز خوشت میایه مقصد محمود خوش باشه دگه ما مشکل نداریم
مدنیه:ها خواهرکم خو خی بگیر همرای مادر گپ بزن خواهرکم هرچی کار داری بگو که برت بیاریم
مهسا:تشکر خواهر جان هیچ کار ندارم به یازنه جان سلام بگو خداحافظ
همرای مادرم هم گپ زدم
* * * *
امروز سه روز شد که مادرم شان کابل استن امروز مردها میرن به گپ زدن فکر کنم که قبول دارن
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
❤1
رمان:دختر طالب و پسر تاجک
پارت:سیزدهم
نویسنده :نهان یوسفی
"مهسا"
محمود :مهسا خواهری قبول کردن دختر دادن هههههه
مهسا:مبارک باشه لالاجانم خوشبخت شوی لالاجان
محمود:تشکر نفس بیادر خوب دگه باز گپ میزنیم فعلا جان لالا خدا حافظ
مهسا:خدا خافظ لالاجان سلام برسان به مادر جان شان
خدایا شکر که بخیر مشکل حل شد باید نماز شکرانه بخوانم
وضو گرفته نماز شکرانه بجا آوردم
مهسا: حسنااااااا حسنااااااا ینگه جاننننن
حسنا:چی گپ است زمین و زمان صدایته گرفته ؟
مهسا:صاحب زن ایور شدی مبارک
حسنا:جدی؟مبارک باشه قندم خوشبخت شون بخیر دیدی قدمم نیک بود
مهسا:هههههه ها دیدم دیدم قدمت بسیار نیک هههههههه
عمه عادله:چی گپ است دخترا حسنا تره روان کردم که مهسا را صدا کنی که مهمان امده تو خودت هم ماندی
حسنا:عمه نفس بگیر برم تبریکی بگو صاحب زن ایور شدم
عمه عادله:ایییی مبارک 🥳
رویا خانم کاکا:دخترااا چی گپ شده
مهسا:کی امده ؟
عمه عادله:دگه کیست خواستگار هایت آمدن از دست تو دختر کجا روز داریم
حسنا:عمه نی که حسودی میکنی ههههههه
عمه عادله:مرگ چرا باید حسودی کنم برین دگه دخترا
مهسا:عمه میشه مه نرم
عمه:نی باید بری زود
مهسا:سلام
خانم همسایه :علیکم سلام دخترکم خوب استی
مهسا:شکر خاله جان شما خوب استین.
خانم همسایه هیچ دلش نمیشد که بره خانه خود تا وقت که رفت گفت که باز میایم افف خدایااااا * * *
امروز از روز که نامزادی دو روز میشه در طول ای دو روز او خواستگار ها سه بار امدن و خواستگار های عمه عادله هم میایه و تصمیم دارن که عمه عادله را هم نامزاد کنن وقت که بخیر پدر جانم شان بیایه امروز بخیر پدر جانم شان میایه از صبح که آماده گی داریم بخاطر شیرینی هردو بیادرم
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
پارت:سیزدهم
نویسنده :نهان یوسفی
"مهسا"
محمود :مهسا خواهری قبول کردن دختر دادن هههههه
مهسا:مبارک باشه لالاجانم خوشبخت شوی لالاجان
محمود:تشکر نفس بیادر خوب دگه باز گپ میزنیم فعلا جان لالا خدا حافظ
مهسا:خدا خافظ لالاجان سلام برسان به مادر جان شان
خدایا شکر که بخیر مشکل حل شد باید نماز شکرانه بخوانم
وضو گرفته نماز شکرانه بجا آوردم
مهسا: حسنااااااا حسنااااااا ینگه جاننننن
حسنا:چی گپ است زمین و زمان صدایته گرفته ؟
مهسا:صاحب زن ایور شدی مبارک
حسنا:جدی؟مبارک باشه قندم خوشبخت شون بخیر دیدی قدمم نیک بود
مهسا:هههههه ها دیدم دیدم قدمت بسیار نیک هههههههه
عمه عادله:چی گپ است دخترا حسنا تره روان کردم که مهسا را صدا کنی که مهمان امده تو خودت هم ماندی
حسنا:عمه نفس بگیر برم تبریکی بگو صاحب زن ایور شدم
عمه عادله:ایییی مبارک 🥳
رویا خانم کاکا:دخترااا چی گپ شده
مهسا:کی امده ؟
عمه عادله:دگه کیست خواستگار هایت آمدن از دست تو دختر کجا روز داریم
حسنا:عمه نی که حسودی میکنی ههههههه
عمه عادله:مرگ چرا باید حسودی کنم برین دگه دخترا
مهسا:عمه میشه مه نرم
عمه:نی باید بری زود
مهسا:سلام
خانم همسایه :علیکم سلام دخترکم خوب استی
مهسا:شکر خاله جان شما خوب استین.
خانم همسایه هیچ دلش نمیشد که بره خانه خود تا وقت که رفت گفت که باز میایم افف خدایااااا * * *
امروز از روز که نامزادی دو روز میشه در طول ای دو روز او خواستگار ها سه بار امدن و خواستگار های عمه عادله هم میایه و تصمیم دارن که عمه عادله را هم نامزاد کنن وقت که بخیر پدر جانم شان بیایه امروز بخیر پدر جانم شان میایه از صبح که آماده گی داریم بخاطر شیرینی هردو بیادرم
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
❤1
رمان:دخترطالب و پسرتاجک
پارت:چهاردهم
نویسنده :نهان یوسفی
"مهسا"
لباس های پنجابی به رنگ سیاه پوشیدم مویهایم را باز ماندم یک آرایش دخترانه کدم ای خدا حسنا یادم رفته باید برم بیبینم که چیز کار نداشته باشه
مهسا:حسنا خواهری ببخشی جانم تو یادم رفته بودی آماده شدی
حسنا:الهی زنده نمانی تو دختر کجاستی از چی وقت منتظر استم در کدام قبر بودی
مهسا:ببخشی ینگه جانم بخدا کار داشتم.
همرای حسنا کمک کردم که آماده شوه که اسما آمد
اسما:چطور استین ولااا حالی مه بیخی یاد تان رفتیم
مهسا:خدا نکنه چرا باید یاد ما بری جانم
حسنا:راست میگه دختر چرا یاد ما بری تو ینگه جانم استی
اسما:حسنا بد است اتو گپا ره نزن اگر کس بشنوه
مهسا:راست میگه حسنا اگر خانم کااکایم بشنوه دگه خلاص
اسما:ای راستی حالی یادم رفته بود او خوستگار ها باز امده عمه گفت که بیا یکبار
مهسا:افففف خدایااا چرا باز امدن حسنا خی تو هم بیا همرایم
حسنا:مه دگه چرا بیایم بد است مه عروس،استم
اسما:راست میگه بد است
مهسا:خی تو بیا دگه همرایم
اسما:خوب بریم
همرای اسما رفتیم پیش مهمان ها
که صدای خانم کاکا رخسار امد
خانم کاکا رخسار:مهسا جان نامزاد بچیم است خواهر جان مه وقت خبر نبودم که شما میاین اگر نی وقت میگفتم
خانم همسایه:اما خواهر جان کس به مه خو چیز نگفت یک هفته شد که میرم و میایم ای مردم ازاری است که شما میکنین
خانم کاکا رخسار:خواهر جان ای گپ در بین خود ما باشه لطفا به کس نگوین آرام باش
خانم همسایه:نی نمیگم خواهر جان خیر بیبینی که گفتی خی دگه مه میرم خدا حافظ
اسما:مـ.....
مهسا:ایششش آرام باش بیا که بریم
اسما:اما مهسا ندیدی که مادرم چی گفت
مهسا:خیره جانم خوب شد که از غم شان بی غم شدیم
اسما:تو بسیار دختر خوب استی مهسا اگر یک نفر دگه میبود بی حال میکرد اما تو..
مهسا:ای دیوانه چرا گریه میکنی آرام باش بیا که حالی پدرم شان میایه
اسما را در آغوش گرفتم تا که آرام شد. از کار خانم کاکایم ناراحت نشدم خوش هم شدم اما دلم یک قسم نارام شد بخاطر که مره عروس خو معرفی کرد درسته که همیشه از کلمه عروس،استفاده میکنه اما ای اولی بار بود که به مردم بیگانه هم گفت از نگاه های وقت و بی وقت سلیم خو هیچ نگویم خوب حالی وقت ای فکر ها نیست امروز روز خوشی،است بخدا خوش باشم اما دلم نارام است
اسما:دختررر تو صدای مه نمیشنویی
مهسا:ببخشی فکرم نبود خوب بگو چی ؟
اسما:فکر کنم امدن
مهسا:اِییی خی بریم
مادرجانم شان امدن ای هی چی یک ساز مست است
مهسا:سلام
مادر:علیکم دختر مقبول مادر چطور استی
مهسا:شکر مادرجان بخیر امدین
مدینه خواهرجان تو چطور استی
امیدخاله چطور استی بیا در آغوش خاله
مدینه:شکر خواهر خودت خوب استی الله چطور پیشت دق شده بودم
مهسا:مام خواهرجانم
از آغوش مهسا جدا شدم همرای لالا احمد و خوش امد کردیم و دست پدر جانم بوسیدم
مهسا:لالااحمد ینگه در اتاق عمه بی بی حاجی است تنها است برو ده دقه وقت داری زود بیایی
احمد:قربان تو شوم عزیزبیادر
پدر:خوب بیاین دگه خانه
مهسا:لالااحمد تو صبر که کارت دارم
همه گی خانه رفتن و احمد در حویلی منتظر رفتن اونا ماندیم
مهسا:خوب برو زود بیایی
احمد:درست است ای نیکیت فراموش نمیکنم مهسا
لالااحمد رفت مه منتظر ماندم
محمود:مهسا تو اینجه چی،میکنی
مهسا:لالاجان مبارک باشه ان شاءلله خوشبخت شوی
محمود:تشکر قند لالا
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
پارت:چهاردهم
نویسنده :نهان یوسفی
"مهسا"
لباس های پنجابی به رنگ سیاه پوشیدم مویهایم را باز ماندم یک آرایش دخترانه کدم ای خدا حسنا یادم رفته باید برم بیبینم که چیز کار نداشته باشه
مهسا:حسنا خواهری ببخشی جانم تو یادم رفته بودی آماده شدی
حسنا:الهی زنده نمانی تو دختر کجاستی از چی وقت منتظر استم در کدام قبر بودی
مهسا:ببخشی ینگه جانم بخدا کار داشتم.
همرای حسنا کمک کردم که آماده شوه که اسما آمد
اسما:چطور استین ولااا حالی مه بیخی یاد تان رفتیم
مهسا:خدا نکنه چرا باید یاد ما بری جانم
حسنا:راست میگه دختر چرا یاد ما بری تو ینگه جانم استی
اسما:حسنا بد است اتو گپا ره نزن اگر کس بشنوه
مهسا:راست میگه حسنا اگر خانم کااکایم بشنوه دگه خلاص
اسما:ای راستی حالی یادم رفته بود او خوستگار ها باز امده عمه گفت که بیا یکبار
مهسا:افففف خدایااا چرا باز امدن حسنا خی تو هم بیا همرایم
حسنا:مه دگه چرا بیایم بد است مه عروس،استم
اسما:راست میگه بد است
مهسا:خی تو بیا دگه همرایم
اسما:خوب بریم
همرای اسما رفتیم پیش مهمان ها
که صدای خانم کاکا رخسار امد
خانم کاکا رخسار:مهسا جان نامزاد بچیم است خواهر جان مه وقت خبر نبودم که شما میاین اگر نی وقت میگفتم
خانم همسایه:اما خواهر جان کس به مه خو چیز نگفت یک هفته شد که میرم و میایم ای مردم ازاری است که شما میکنین
خانم کاکا رخسار:خواهر جان ای گپ در بین خود ما باشه لطفا به کس نگوین آرام باش
خانم همسایه:نی نمیگم خواهر جان خیر بیبینی که گفتی خی دگه مه میرم خدا حافظ
اسما:مـ.....
مهسا:ایششش آرام باش بیا که بریم
اسما:اما مهسا ندیدی که مادرم چی گفت
مهسا:خیره جانم خوب شد که از غم شان بی غم شدیم
اسما:تو بسیار دختر خوب استی مهسا اگر یک نفر دگه میبود بی حال میکرد اما تو..
مهسا:ای دیوانه چرا گریه میکنی آرام باش بیا که حالی پدرم شان میایه
اسما را در آغوش گرفتم تا که آرام شد. از کار خانم کاکایم ناراحت نشدم خوش هم شدم اما دلم یک قسم نارام شد بخاطر که مره عروس خو معرفی کرد درسته که همیشه از کلمه عروس،استفاده میکنه اما ای اولی بار بود که به مردم بیگانه هم گفت از نگاه های وقت و بی وقت سلیم خو هیچ نگویم خوب حالی وقت ای فکر ها نیست امروز روز خوشی،است بخدا خوش باشم اما دلم نارام است
اسما:دختررر تو صدای مه نمیشنویی
مهسا:ببخشی فکرم نبود خوب بگو چی ؟
اسما:فکر کنم امدن
مهسا:اِییی خی بریم
مادرجانم شان امدن ای هی چی یک ساز مست است
مهسا:سلام
مادر:علیکم دختر مقبول مادر چطور استی
مهسا:شکر مادرجان بخیر امدین
مدینه خواهرجان تو چطور استی
امیدخاله چطور استی بیا در آغوش خاله
مدینه:شکر خواهر خودت خوب استی الله چطور پیشت دق شده بودم
مهسا:مام خواهرجانم
از آغوش مهسا جدا شدم همرای لالا احمد و خوش امد کردیم و دست پدر جانم بوسیدم
مهسا:لالااحمد ینگه در اتاق عمه بی بی حاجی است تنها است برو ده دقه وقت داری زود بیایی
احمد:قربان تو شوم عزیزبیادر
پدر:خوب بیاین دگه خانه
مهسا:لالااحمد تو صبر که کارت دارم
همه گی خانه رفتن و احمد در حویلی منتظر رفتن اونا ماندیم
مهسا:خوب برو زود بیایی
احمد:درست است ای نیکیت فراموش نمیکنم مهسا
لالااحمد رفت مه منتظر ماندم
محمود:مهسا تو اینجه چی،میکنی
مهسا:لالاجان مبارک باشه ان شاءلله خوشبخت شوی
محمود:تشکر قند لالا
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
❤1
رمان:دختر طالب و پسر تاجک
پارت:پانزدهم
نویسنده :نهان یوسفی
"مهسا"
مهسا:لالاجان همه گی داخل رفتن خودت هم برو
محمود:تو نمیایی؟
مهسا:میایم لالاجان منتظر اسما استم که بیایه
محمود:خیر!مه رفتم
یک ودو قدم رفت باز امد اییی خدا حالی چی کنم
محمود:مهسا!
مهسا:بلی لالاجان
محمود:وقت که بیکار بودی باز بیا که کارت دارم
مهسا:خو لالاجان
محمود لالا رفت اففف راحت شدم به لالااحمد هم گفتم که زود بیا یک ساعت شد که رفته باید برم صدایش کو اگر نی در غم میریم
مهسا:لالااحمد ،لااالا حسنااا
احمد:امدم مهسایم امدم
مهسا:لالا زود بیا که حالی مادرم میایه به بردن حسنا
لالااحمد رفت باش حسنا را آزار بتم
مهسا:ینگه چی گفت لالایم رفع دلتنگی کردین ههههههه
حسنا:مرگ منحرف نباش برو گمشو
مهسا:چرا اتو سرخ شدی هههههه
حسنا:مهسا بخدا اعصابم خراب میشه آرام که مادرت آمد
مادر:عروس مقبولم چطور استی جان مادر
حسنا:شکر مادر جان خوب استم بخیر امدین
مادر:بخیر باشی قند مادر بیا که بریم حاجی صاحب تره میخایه بیبینه
مهسا:مادر حاجی صاحب یا احمد
مادر:مهسا بسیار چشم سفید شدی دختر
مهسا:اییی مادر جان شوخی کردم لالااحمد چی کنه اییی حسناگگ
مادر:دختر ازار نتی عروس مقبولمه
مهسا:نظر نشین عروس هایت امد دخترت یادت رفت
حسنا:بخدا تو طفل استی،مهسا ههه
مادر:جای هرکس جداست نفس مادر حالی بریم که باز پدرت قهر میشه پدرم به مهسا یک تاج طلا تحفه داده و مادرم یک شال سبز انداخته سرش ما مرد ها و زن ها در یک اتاق نمیباشن مردها جدا و زن ها جدا است فقط در وقت غذا یکجای میباشن پدرم همرای کاکایم تصمیم گرفتن که روز دوشنبه شیرینی خوری و نکاح احمد و حسنا را بگیرن و جعمه از محمود و یسرا را شرینی خوری احمد در جلال آباد و شیرینی خوری محمود در کابل روز سه شنبه ما همه گی ما به کابل میریم اولی بارم است که به کابل میریم بسیار خوش استم شاید یار بی وفای خودرا هم بیبینم
دیدار دوباره ات در خاطرم افتاد
تو کجا و من کجا و دیدن کجا
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
پارت:پانزدهم
نویسنده :نهان یوسفی
"مهسا"
مهسا:لالاجان همه گی داخل رفتن خودت هم برو
محمود:تو نمیایی؟
مهسا:میایم لالاجان منتظر اسما استم که بیایه
محمود:خیر!مه رفتم
یک ودو قدم رفت باز امد اییی خدا حالی چی کنم
محمود:مهسا!
مهسا:بلی لالاجان
محمود:وقت که بیکار بودی باز بیا که کارت دارم
مهسا:خو لالاجان
محمود لالا رفت اففف راحت شدم به لالااحمد هم گفتم که زود بیا یک ساعت شد که رفته باید برم صدایش کو اگر نی در غم میریم
مهسا:لالااحمد ،لااالا حسنااا
احمد:امدم مهسایم امدم
مهسا:لالا زود بیا که حالی مادرم میایه به بردن حسنا
لالااحمد رفت باش حسنا را آزار بتم
مهسا:ینگه چی گفت لالایم رفع دلتنگی کردین ههههههه
حسنا:مرگ منحرف نباش برو گمشو
مهسا:چرا اتو سرخ شدی هههههه
حسنا:مهسا بخدا اعصابم خراب میشه آرام که مادرت آمد
مادر:عروس مقبولم چطور استی جان مادر
حسنا:شکر مادر جان خوب استم بخیر امدین
مادر:بخیر باشی قند مادر بیا که بریم حاجی صاحب تره میخایه بیبینه
مهسا:مادر حاجی صاحب یا احمد
مادر:مهسا بسیار چشم سفید شدی دختر
مهسا:اییی مادر جان شوخی کردم لالااحمد چی کنه اییی حسناگگ
مادر:دختر ازار نتی عروس مقبولمه
مهسا:نظر نشین عروس هایت امد دخترت یادت رفت
حسنا:بخدا تو طفل استی،مهسا ههه
مادر:جای هرکس جداست نفس مادر حالی بریم که باز پدرت قهر میشه پدرم به مهسا یک تاج طلا تحفه داده و مادرم یک شال سبز انداخته سرش ما مرد ها و زن ها در یک اتاق نمیباشن مردها جدا و زن ها جدا است فقط در وقت غذا یکجای میباشن پدرم همرای کاکایم تصمیم گرفتن که روز دوشنبه شیرینی خوری و نکاح احمد و حسنا را بگیرن و جعمه از محمود و یسرا را شرینی خوری احمد در جلال آباد و شیرینی خوری محمود در کابل روز سه شنبه ما همه گی ما به کابل میریم اولی بارم است که به کابل میریم بسیار خوش استم شاید یار بی وفای خودرا هم بیبینم
دیدار دوباره ات در خاطرم افتاد
تو کجا و من کجا و دیدن کجا
𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐚𝐧𝐭 𝐒𝐚𝐯𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐫𝐞
♡ ❍ ⎙ ➢
↢*•,♡☆ @S_M_K_Azizi ԑ☆♡,•*↣
❤3
اینم پنج قسمت داستان که تقدیم شما خوبان شد☺️
حمایت کنید مارو ☺️
حمایت کنید مارو ☺️
❤3❤🔥1
Forwarded from Tools | ابزارک
10 جیبی انترنت رایگان برای همه سیم کارت ها ♻️
این یک تبلیغ نیست واقعی است انتخاب کن👇
https://news.1rj.ru/str/+XK-OM4kOD9g1ZGI1
https://news.1rj.ru/str/+XK-OM4kOD9g1ZGI1
برای ثبت کانال های تان به فایل پر جذب ما به آیدی زیر پیام بگذارید
@POV_SETARA
@POV_SETARA
این یک تبلیغ نیست واقعی است انتخاب کن👇
https://news.1rj.ru/str/+XK-OM4kOD9g1ZGI1
https://news.1rj.ru/str/+XK-OM4kOD9g1ZGI1
برای ثبت کانال های تان به فایل پر جذب ما به آیدی زیر پیام بگذارید
@POV_SETARA
@POV_SETARA
Forwarded from Tools | ابزارک
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ
برای عضویت در کانال های زیر لطفا روی اسم شان کلیک نمائید.
برای شرکت در این لیست منظم و دوست داشتنی 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
@Nikravesh2024
برای عضویت در کانال های زیر لطفا روی اسم شان کلیک نمائید.
برای شرکت در این لیست منظم و دوست داشتنی 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
@Nikravesh2024