دیگه چند هفته ست که نه من حرص میخورم نه پویا. میخندیم، میگیم اینجا دیوونه خونه ستا! باز میخندیم و میگیم ولش کن بابا. باز میخندیم و روز تمام میشه.
کار دانشجویی بسیار فانه. بسیار. همهش میخندیم.
کار دانشجویی بسیار فانه. بسیار. همهش میخندیم.
انتظار هیچ “منم همینطور”ی رو از کسی ندارم. هیچ کس. راستش رو بخواید اصلا ترجیحم اینه که نشنومش.
Stuff
گوشتو بیار جلو عزیزم، بذار بهت بگم که میترسم. ولی دیگه ته دلم تاریک نیست.
زنده ماندم. میدونستم که زنده میمانم ولی باز هم بابتش خوشحالم.