دارم به عیدی فکر میکنم که هر روزش سر ساعت چهار با پوریا مینشستیم روی تختش و آدامس خرسی میجویدیم و فقط همین کارو میکردیم، حتا حرف هم نمیزدیم. فقط تمرین باد کردن آدامس خرسی.
هی نزدیک میشی تا بخوری تو شیشه، ولی بعدش پرت میشی عقب و میتونی چیزها رو بهتر ببینی.
Forwarded from The bear that I am (Peyvand)
به نظرم دست كم هر آدمي نياز داره كه يكبار تجربه كنه اين حسو كه به ديگري ترجيح داده شده.
وقتی یهویی استرس زیادی بهم وارد میشه بدنم کلا قاطی میکنه و از یه جایی اینجوریه که: هرکاری میخوای بکنی بکن من نمت؛ میشینه کف بدن که میشه کف پا و من از کلّه تا مچ پا خالی میشم و فقط میتونم بیفتم.
هر وقت دیگه نمیشد با مکالمه و آرامش و روشهای سالم چیزی رو حل کرد، تظاهر کنید والدینتون مستن.
اه باز یادم افتاد این همه واسه زیبایی اون فیلم به همه گفتم ببیننش و هیچکس ندید و اعصابم خرد شد.