Stuff – Telegram
Stuff
1.25K subscribers
1.62K photos
57 videos
6 files
373 links
ارتباط: @sameRia_bot
Download Telegram
شنوندگان عزیز
پیچ رادیوتونو ببندید، غرهای امروز از هم اکنون شروع می‌شوند:
امروز روز عجیبی بود؛ تمام روز رو فیزیولوژی قلب خوندم و برای ایمنی استرس کشیدم. ۲۰ صفحه یادداشت توی دفترم نوشتم، چندین مکالمهٔ خیالی با یک نفر داشتم، آخرین وویسی که برام داده بود رو سه بار دیگه هم گوش دادم، دربارهٔ چند مسئله که به تعویق (!!) می‌نداختمشون تصمیمم رو گرفتم و خدا رو چند بار برای داشتن آدم‌های خوب زندگیم شکر کردم.
امروز روز عجیبی بود. خیلی فکر کردم، کمتر غصه خوردم و گریه‌هامو جمع کردم برای چهارشنبه.
این هفته، با دو هفته تأخیر، قراره آخرین هفتهٔ میان‌ترما باشه و من دلم می‌خواد یک شب بدون استرس امتحان و درس‌های نخونده و‌ کارهای نکرده بخوابم.
راستی، دلم تنگ است، اما کمی گشادتر از دیروز!
Forwarded from Stuff
Just fine is all enough.
وارد فاز بعدی میشیم با ذکر ۱۰۰۰ مرتبه:
Did I do the right thing?
یکی از کانال‌های پرایوتی که می‌خونم داره عاشق میشه. چند روز پیش با هم یه مسیری رو پیموده بودن، بعدش رفتن دیت، پریشب حرف‌های قشنگ زده بودن به هم، الانم یه آهنگ از کوهن گذاشته. خیلی سریع داره پیش میره، اندازهٔ یک فیلم رمانتیک سریع داره پیش میره و منِ تماشاچی، اگه نگران دلشکستگی بعدِ رفیقم نبودم، می‌تونستم خیلی ازش لذت ببرم! ادمین کانال داره عاشق میشه و مشخصه که فرد مقابل رو قبل از اون عاشق خودش کرده و الان به جای فکر کردن به دوپامین و اوکسی‌توسینی که با عشق اشتباه گرفتنش، دارم کیف می‌کنم از این اتفاقات سادهٔ انسانی.
پ.ن: هفتهٔ پیش بهم گفته بود دلش یه ماجرای خوب عجیب می‌خواد و من فقط نگاهش کردم! فکر کنم ماجرای خوب عجیبش داره شروع میشه!
پوریا به شوخی میگه: برو توی اتاقت به کارای بدت فکر کن.
توی دلم میگم: چند روزه همه‌ش دارم همین کارو می‌کنم!
یه ویدیوی کوتاه دیدم که توش یکی محتویات دفتر یادداشتشو نشون می‌داد و یه جاش نوشته بود “تولد فلانی”. چند روز پیش داشت بهم می‌گفت اون “فلانی”، صمیمی‌ترین دوستشه و برام عجیبه این حجم از اهمیت‌دهندگی از طرف کسی که فکرشو نمی‌کردم!
در ادامهٔ حرفام بگم که جمعهٔ پیش از این موقع انقدر با هم حرف زدیم که تا هفتهٔ دیگه می‌تونم بهشون فکر کنم و نفس عمیق بکشم.
می‌دونم که همیشه همینو میگم اما هفتهٔ آینده هفتهٔ سختیه و دعا کنید برامون، برای همه‌مون! سه تا امتحان داریم درحالی که همهٔ جهان از امتحان فارغ اند و تنها تفریحمون که اینستاست، سراسر غصهٔ بیرون نبودن با همهٔ جهانه!
فیبیِ درونم اجازه نمیده که کمتر عجیب غریب رفتار کنم، درونیاتم تحت فشارن و واقعا نمی‌صرفه برای چنین چیزهایی انرژی گذاشت؛ شما به راسِ درونتون ببخشید!
قدیمی‌های کانال که میرن، یک “I’m tired of your bullshit” خاصی در رفتنشون نهفته ست!
Stuff
همه چیز مات بود. مات بود؟ نه! همه چیز بک‌گراندِ یک قلب آبی بزرگ بود. 💙🍃
چطور میشه که آدم از اینجا، به “امیدوارم زودتر منحل بشه!” میرسه؟
مهسا روبه‌روم نشسته و قراره درس بخونیم و خوشحالم. امیدوارم این زندگی ما رو نکُشه!

پ.ن: بهش گفتم دلم تنگ شده، چند تا راهکار داد برای رفعش که بعد از ایمنی باید برم سراغشون و الان کمی انگیزه دارم.
امروز یکی از قشنگ‌ترین روزها و هواهای اصفهان بود و من نتونستم بین استرس برای قلب و ایمنی، ازش لذت ببرم. الان به خودم اومدم دیدم شب شده و نارنجی برگ‌ها و سرمه‌ایِ هوا دارن توی هم قاطی میشن. امیدوارم شما ازش لذت برده باشید. اگر نبردید هم وخزین برید لذت ببرید!
و یگانه رو در کتابخونه دیدم، بهم شکلات تلخ زیاد داد، روی میز کناریش دراز کشیدم و سرشو با غرهام خوردم و انرژی گرفتیم و من هنوز خوشبینم به این هفته.
چرا اینجا این همه می‌نویسم؟ چون همیشه بعد از روزهای سخت، یادم میره چطوری گذشتن؛ میخوام این دفعه یادم بمونه که همه‌ش زهر و تلخی نیست! لذا تحمل، میوت یا آرشیو بفرمایید.
امروز از ساعت ۴ که کیمیا بهم گفت: “یه خبر بد برات دارم.”، تا ساعت ۹ که کامیاب گفت: “نگران نباش، درست میشه!”، دچار PTSD ایرپ شدم، اشک توی چشمام حلقه زده بود و هر چی ایمنی می‌خوندم نمی‌فهمیدم. مهسا اومد جلوم نشست به درس خوندن و چون که حتا حضورش هم شفاست، حالم بهتر شد. ساعت ۷ رفتیم بیرون هوا بخوریم و وقتی نگهبان دانشگاه اصفهان (دقت بفرمایید که ما علوم پزشکی‌ایم و با دانشگاه اصفهان فرق داریم!) نذاشت بریم برج کبوتر و گفت برید توی محوطهٔ خودتون، رفتیم یکی از عجیب‌ترین جاهای دانشگاه و حالم خوب شد. حالم عجیب شد. چای خوردیم، حرف زدیم و وقتی برگشتیم کتابخونه توی دفترم نوشتم:
I’m coming back and I’m taking you with me.
حالا همه چیز آرومه، کامیاب گفت همه چیز درست میشه و من امیدوارم که فردا هم اون جای جادویی هنوز وجود داشته باشه!
خدایا مرسی ♥️
Forwarded from For Now I'm Winter
"خیلی خوب بود اگر میشد، ولی خب، نشد."
وی فردا امتحان داشت، چند فصل نخوانده بود، خسته شد از کتابخانه، آمد خانه استراحت بکند، رسید خانه، دید کتابش را در کتابخانه جا گذاشته.
إنَّ الإنسانَ لفی خُسر!
امروز با مهسا و شکیبا تصمیم گرفتیم از تدبیر تا دانشکده رو پیاده بریم و در راه جاهایی رو کشف کردیم که انقدر خوب بودن که قول دادیم به هیچ کس نگیم وجود دارن و فقط با افراد خاصی (برگ‌هام) بریم اونجاها و هیچ وقت تولد همکلاسی، برف شادی، پفک و نشانه‌های شمال بودن رو اون جا وارد نکنیم. امروز روز خیلی خوبی بود.
حرف راست از دوایت
بمونه از امشب.