دارم با یک داوطلب هندی برای کار در ایران مصاحبه میکنم.
This shit just got interesting.
This shit just got interesting.
Stuff
موضوع برنامه امروز: وصل/ وصال/ رسیدن/ انتهای دلتنگی
موضوع برنامهٔ امروز: تا کی میخوای به خودت شک کنی؟
امروز یک جا وسط رد شدن از خیابان بُریدم. میخواستم بنشینم روی خطوط عابر و گریه کنم. در گوشم بهزاد عمرانی و رام مشغول سخنرانی درمورد پنیک اتک بودند. همه چیز شفاف بود. صداها میآمدند و میرفتند. یک پیس الکل زدم به در بطری آبم که تمیز و قابل نوشیدن بشود. در کمال تعجب عینکم بخار نکرده بود و ماسک سر جایش بود. همه چیز بیش از حد نرمال بود. در همین حین، یعنی بمرانی و رام در گوش، بطری آب به دست، عینک آفتابی به چشم، خط عابر به پا، فکر کردم که دیگر نمیتوانم.
چی را؟ همه چی را. هیچ چیز تیره و تار نبود. هیچ جیغی در گوشم نبود. و نه هیچ فکر “حالا میمیری”ای در مغزم. همه چیز نرمال بود و من دیگر نمیتوانستم. هیچ چیز را.
چی را؟ همه چی را. هیچ چیز تیره و تار نبود. هیچ جیغی در گوشم نبود. و نه هیچ فکر “حالا میمیری”ای در مغزم. همه چیز نرمال بود و من دیگر نمیتوانستم. هیچ چیز را.
راستش رو بخواید، اکثر اوقات لازم نیست که شما بهترین خودتون، یا حتا نزدیک به بهترین خودتون باشید. این رو با درد زیادی فهمیدم.
اصلا همه لیاقت این که شما بهترین خودتون رو بهشون ارائه بدید ندارند.
خیلیها حتا لیاقت مدیوم شما رو هم ندارند.
خیلیها حتا لیاقت مدیوم شما رو هم ندارند.