روا نیست که من روزهای باقی مونده از بیست سالگیمو به انتظار برای یه ایمیل بگذرونم.
روا نیست حقیقتا که هیچجور دیگه ای هم که دارم میگذرونم بگذرونم.
Send me something.
Anything!
روا نیست حقیقتا که هیچجور دیگه ای هم که دارم میگذرونم بگذرونم.
Send me something.
Anything!
Stuff
Some people cared, no one cared enough. #13RW
But you cared more than enough.
[Are you even real?]
[Are you even real?]
Stuff
تا جایی که عضلات صورتم کش بیان خوشحالم و I can’t help but smiling.
یک جایی در بلاگ نوشته بودم:
بله! خواب نمیبینید شما! دارم از چیزهای خوب برایتان میگویم.
بله! خواب نمیبینید شما! دارم از چیزهای خوب برایتان میگویم.
اگه بگم نفری یه سکه میخوام بهتون بدم هم فوقش سه تا سکه از ذخایر سکهی مملکت جابهجا میشه از بس که بیبخارین و پستها رو ایگنور میکنین.
یه زمانی هم بود روی تاب بودیم، بارون میومد، چند نفری داد میزدیم “هنوز دوسِت دارم و از همین حرفا”.
امروز استاد فیزیولوژی گفت:
از خدا میخوام تا وقتی زنده باشم که بودنم بهتر از نبودنم باشه.
از خدا میخوام تا وقتی زنده باشم که بودنم بهتر از نبودنم باشه.
Stuff
من انقدر از آینده میترسم که حاضرم همین الان خشک بش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من از این آدمهای مستقیم و چکشی بودم؛ از اینها که تا یک حرف را، خود خود حرف را، بهشان نگویی نمیفهمند؛ از اینها که باید داد بزنی توی گوششان تا منظورت را بگیرند.
من از این آدمهای کنایه بگیر و لایهی حرف را پیاز پوست بکن نبودم؛ یا یک چیزی را میدانستم یا نمیدانستم، یا صفر بودم یا یک.
من از این آدمها بودم و بعد چه شد؟
نمیدانم چه شد که الان شدهام از این آدمهای وسواسی؛ از این آدمهای هر حرف را هزار بار در مغزشان تکرار میکنند و دائم دنبال معنای دوم و سوم و چهارم تویش میگردند؛ شدم از این آدمهای حتما منظور بدی داره؛ شدم از آدمهای “بد بین” به همه چیز و همه کس. شدم آدمی که حتا حرفی که با چکش توی گوشش هم بکوبند را هم نگیرد، نفهمد، نخواهد بپذیرد. من شدم از این آدمهای از اینجا مانده از آنجا رانده؛ شدم مثبت تا منفی بینهایت به جز بازهی بستهی یک تا صفر.
من از این آدمهای کنایه بگیر و لایهی حرف را پیاز پوست بکن نبودم؛ یا یک چیزی را میدانستم یا نمیدانستم، یا صفر بودم یا یک.
من از این آدمها بودم و بعد چه شد؟
نمیدانم چه شد که الان شدهام از این آدمهای وسواسی؛ از این آدمهای هر حرف را هزار بار در مغزشان تکرار میکنند و دائم دنبال معنای دوم و سوم و چهارم تویش میگردند؛ شدم از این آدمهای حتما منظور بدی داره؛ شدم از آدمهای “بد بین” به همه چیز و همه کس. شدم آدمی که حتا حرفی که با چکش توی گوشش هم بکوبند را هم نگیرد، نفهمد، نخواهد بپذیرد. من شدم از این آدمهای از اینجا مانده از آنجا رانده؛ شدم مثبت تا منفی بینهایت به جز بازهی بستهی یک تا صفر.