مردی خری دید که در گل گیرکرده بود و صاحب خر از بیرون كشیدن آن خسته شده بود.
برای كمک كردن دُم خر را گرفت و زور زد!
دُم خر از جای كنده شد.
فریاد از صاحب خر برخاست كه ، تاوان بده!
مرد برای فرار به كوچهای دوید ولی بن بست بود.
خود را در خانهای انداخت.
زنی آنجا كنار حوض خانه نشسته بود و چیزی میشست و حامله بود.
از آن فریاد و صدای بلند ترسید و بچه اش سِقط شد.
صاحب خانه نیز با صاحب خر همراه شد.
مرد گریزان بر روی بام خانه دوید. راهی نیافت ، از بام به كوچهای فرود آمد كه در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را در انتظار نوبت در سایۀ دیوار خوابانده بود.
مرد بر آن پیرمرد بیمار افتاد ، چنان كه بیمار در جا مُرد.
فرزند جوان به همراه صاحب خانه و صاحب خر به دنبال مرد افتاد!
مرد، به هنگام فرار ، در سر كوچه ای با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و او را به زمین انداخت. تکه چوبی در چشم یهودی رفت و كورش كرد.
او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست!
مرد گریزان ، به ستوه از این همه ، خود را به خانۀ قاضی رساند كه پناهم ده و قاضی در آن ساعت با زن شاكی خلوت كرده بود.
چون رازش را دانست ، چارۀ رسوایی را در طرفداری از او یافت و وقتی از حال و حكایت او آگاه شد ، مدعیان را به داخل خواند.
نخست از یهودی پرسید.
یهودی گفت: این مسلمان یک چشم مرا نابینا كرده است.
قصاص طلب میكنم.
قاضی گفت: دیه مسلمان بر یهودی نصف بیشتر نیست.
باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا كند تا بتوان از او یک چشم گرفت! وقتی یهودی سود خود را در انصراف از شكایت دید ، به پنجاه دینار جریمه محكوم شد!
جوان پدر مرده را پیش خواند.
گفت: این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد و هلاكش كرده است.
به طلب قصاص او آمدهام.
قاضی گفت: پدرت بیمار بوده است ، و ارزش زندگی بیمار نصف ارزش شخص سالم است.
حكم عادلانه این است كه پدر او را زیر همان دیوار بخوابانیم و تو بر او فرود آیی ، طوری كه یك نیمه ی جانش را بگیری!
جوان صلاح دید که گذشت کند ، اما به سی دینار جریمه ، بخاطر شكایت بیمورد محكوم شد!
نوبت به شوهر آن زن رسید كه از وحشت سقط کرده بود ، گفت: قصاص شرعی هنگامی جایز است كه راه جبران مافات بسته باشد.
حال میتوان آن زن را به حلال در عقد ازدواج این مرد درآورد تا كودک از دست رفته را جبران كند.
برای طلاق آماده باش!
شوهرش فریاد میزد و با قاضی جدال میكرد كه ناگاه صاحب خر برخاست و به طرف در دوید.
قاضی فریاد داد: هی ، بایست كه اكنون نوبت توست!
صاحب خر همچنان كه میدوید فریاد زد: من شكایتی ندارم.
میروم مردانی بیاورم كه شهادت دهند خر من ، از کره گی دُم نداشت!!
@Secrets_Box
برای كمک كردن دُم خر را گرفت و زور زد!
دُم خر از جای كنده شد.
فریاد از صاحب خر برخاست كه ، تاوان بده!
مرد برای فرار به كوچهای دوید ولی بن بست بود.
خود را در خانهای انداخت.
زنی آنجا كنار حوض خانه نشسته بود و چیزی میشست و حامله بود.
از آن فریاد و صدای بلند ترسید و بچه اش سِقط شد.
صاحب خانه نیز با صاحب خر همراه شد.
مرد گریزان بر روی بام خانه دوید. راهی نیافت ، از بام به كوچهای فرود آمد كه در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را در انتظار نوبت در سایۀ دیوار خوابانده بود.
مرد بر آن پیرمرد بیمار افتاد ، چنان كه بیمار در جا مُرد.
فرزند جوان به همراه صاحب خانه و صاحب خر به دنبال مرد افتاد!
مرد، به هنگام فرار ، در سر كوچه ای با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و او را به زمین انداخت. تکه چوبی در چشم یهودی رفت و كورش كرد.
او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست!
مرد گریزان ، به ستوه از این همه ، خود را به خانۀ قاضی رساند كه پناهم ده و قاضی در آن ساعت با زن شاكی خلوت كرده بود.
چون رازش را دانست ، چارۀ رسوایی را در طرفداری از او یافت و وقتی از حال و حكایت او آگاه شد ، مدعیان را به داخل خواند.
نخست از یهودی پرسید.
یهودی گفت: این مسلمان یک چشم مرا نابینا كرده است.
قصاص طلب میكنم.
قاضی گفت: دیه مسلمان بر یهودی نصف بیشتر نیست.
باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا كند تا بتوان از او یک چشم گرفت! وقتی یهودی سود خود را در انصراف از شكایت دید ، به پنجاه دینار جریمه محكوم شد!
جوان پدر مرده را پیش خواند.
گفت: این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد و هلاكش كرده است.
به طلب قصاص او آمدهام.
قاضی گفت: پدرت بیمار بوده است ، و ارزش زندگی بیمار نصف ارزش شخص سالم است.
حكم عادلانه این است كه پدر او را زیر همان دیوار بخوابانیم و تو بر او فرود آیی ، طوری كه یك نیمه ی جانش را بگیری!
جوان صلاح دید که گذشت کند ، اما به سی دینار جریمه ، بخاطر شكایت بیمورد محكوم شد!
نوبت به شوهر آن زن رسید كه از وحشت سقط کرده بود ، گفت: قصاص شرعی هنگامی جایز است كه راه جبران مافات بسته باشد.
حال میتوان آن زن را به حلال در عقد ازدواج این مرد درآورد تا كودک از دست رفته را جبران كند.
برای طلاق آماده باش!
شوهرش فریاد میزد و با قاضی جدال میكرد كه ناگاه صاحب خر برخاست و به طرف در دوید.
قاضی فریاد داد: هی ، بایست كه اكنون نوبت توست!
صاحب خر همچنان كه میدوید فریاد زد: من شكایتی ندارم.
میروم مردانی بیاورم كه شهادت دهند خر من ، از کره گی دُم نداشت!!
@Secrets_Box
همین حوالی اند ؛
شِمرهایی ؛
که ستم می کنند ،
حسین هایی ؛
که قربانی می شوند ،
و مختارهایی ؛
که دیر می رسند ... !!
@Secrets_Box
شِمرهایی ؛
که ستم می کنند ،
حسین هایی ؛
که قربانی می شوند ،
و مختارهایی ؛
که دیر می رسند ... !!
@Secrets_Box
ای کسانی که ایمان آوردید
عمرا بتونید بخورید و بیاشامید
چه برسه که اسراف کنید ... !!
سوره روحانی ، آیه ۱۳۹۸ به بعد
@Secrets_Box
عمرا بتونید بخورید و بیاشامید
چه برسه که اسراف کنید ... !!
سوره روحانی ، آیه ۱۳۹۸ به بعد
@Secrets_Box
اگر تا صبح اشک ريختی بنام حسين
ولی بينش توحيدی نداشتی و محبت جهانی نداشتی و صلح طلب نبودی ،
شک نكن با يزيد بيعت داری!
اگر تا صبح سينه زدی ولي دل از نفرت، حسد، كينه، خودخواهی، بدخواهی، فريب، دروغ، تهمت و حب دنيا خالی نكردی ، شك نكن با يزيد بيعت داری!
اگر تا صبح تو هيات تو سر و صورتت زدی ولی در سر ، هوای بندگی خداوند رو نداری، حق پدر و مادر رو رعايت نميكنی، حق زن و فرزند و همسر رعايت نميكنی، حقوق ديگران رو ناديده ميگيری ، برای يه پرس نذری اخلاق رو زير پا ميزاری ، و به خودت حق ميدی ديگران رو قضاوت كنی و بهشون سوء ظن داشته باشی ،
شک نكن با يزيد بيعت داری!
اگر حسين حسين شد شعارت ولی مغز و شعورت از فلسفه قيام عاشورا كه برای نجات مردمان از جهالت به آگاهی و بصيرت بود ، خالی بود ، شک نكن با يزيد بيعت داری!
اگر روی منبر پيامبر فقط بلدی عربده بزنی و اخلاق و ادب رو بلد نيستی و شدی مبلغ حكومت ظلم و جور
شک نكن با يزيد بيعت داری!
از حسين گفتن و حسينی گفتن
كاری نداره، همه بلدن!
حسينی شدن و حسينی موندن شرف و غيرت و عقل ميخواد و هزينه داره و جون كندن ميخواد !
كه هر كسی را لياقت اين مقام نيست كه نيست...!
@Secrets_Box
ولی بينش توحيدی نداشتی و محبت جهانی نداشتی و صلح طلب نبودی ،
شک نكن با يزيد بيعت داری!
اگر تا صبح سينه زدی ولي دل از نفرت، حسد، كينه، خودخواهی، بدخواهی، فريب، دروغ، تهمت و حب دنيا خالی نكردی ، شك نكن با يزيد بيعت داری!
اگر تا صبح تو هيات تو سر و صورتت زدی ولی در سر ، هوای بندگی خداوند رو نداری، حق پدر و مادر رو رعايت نميكنی، حق زن و فرزند و همسر رعايت نميكنی، حقوق ديگران رو ناديده ميگيری ، برای يه پرس نذری اخلاق رو زير پا ميزاری ، و به خودت حق ميدی ديگران رو قضاوت كنی و بهشون سوء ظن داشته باشی ،
شک نكن با يزيد بيعت داری!
اگر حسين حسين شد شعارت ولی مغز و شعورت از فلسفه قيام عاشورا كه برای نجات مردمان از جهالت به آگاهی و بصيرت بود ، خالی بود ، شک نكن با يزيد بيعت داری!
اگر روی منبر پيامبر فقط بلدی عربده بزنی و اخلاق و ادب رو بلد نيستی و شدی مبلغ حكومت ظلم و جور
شک نكن با يزيد بيعت داری!
از حسين گفتن و حسينی گفتن
كاری نداره، همه بلدن!
حسينی شدن و حسينی موندن شرف و غيرت و عقل ميخواد و هزينه داره و جون كندن ميخواد !
كه هر كسی را لياقت اين مقام نيست كه نيست...!
@Secrets_Box
دهکده و استادیومی که ۵۰سال قبل با سودای آوردن المپیک به ایران ساخته شد، المپیک که نیامد هیچ
زنان هم برای ورود به آن کشته دادند!!
@Secrets_Box
زنان هم برای ورود به آن کشته دادند!!
@Secrets_Box
کسی که روی این صندلی های راحت نشست نمی تواند قانونی بنویسد که به درد روی زمین نشستگان بخورد !
آیتالله طالقانی
امروز نوزدهم شهریور ماه، چهلمین سالروزِ درگذشتِ آیتالله سید محمودِ طالقانی است؛ اولین خطیبِ نماز جمعه تهران که استبداد زیرِ پردهی دین را از هر استبدادی بدتر میدانست.
@Secrets_Box
آیتالله طالقانی
امروز نوزدهم شهریور ماه، چهلمین سالروزِ درگذشتِ آیتالله سید محمودِ طالقانی است؛ اولین خطیبِ نماز جمعه تهران که استبداد زیرِ پردهی دین را از هر استبدادی بدتر میدانست.
@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیام حسین و عاشورا همین چند جمله از شهید بهشتیست:
« ستمپذیری هم اندازهی ستمگری گناه است. ای انسان تو آزادی ... »
@Secrets_Box
« ستمپذیری هم اندازهی ستمگری گناه است. ای انسان تو آزادی ... »
@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یادی هم بکنیم از این ویدئوی تاریخی؛ که همون فرداش این مجری با سابقه رو اخراج کردن ...!!
@Secrets_Box
@Secrets_Box
" من دهه پنجاهی هستم
نعش مرا به خاک نسپارید !
نعشِ من مسموم است !؟ "
من پیتِ حلبی هم قد و قواره خودم را روی یخ ها به سوی شعبه نفت هُل داده ام !
من «صف» شش صبح برای شیر شیشه ای و صف ارزاق کوپنی را دیده ام!
من از صدای ضد هوایی ها نترسیده ام به وجد آمده ام و بیخیال روی پشتِ بام، آبشاری از گلوله های نورانی را در آسمان تماشا کرده ام !
من مدادِ سیاهِ "سوسمار" نشانم را آنقدر تراشیده ام که توی مُشتِ کوچکم جا شده و باز هم دست از سرش بر نداشته ام !
من توی دفترِ کاهی مشق نوشته ام !
من شبهایِ "وفات"ِ زیادی به عکسِ سیاه و سفیدِ آن منارهِ مسجد (توی تلویزیون) زُل زده ام و ناله تکرار شونده نِیِ عزا را تا آخرِ شب گوش داده ام !
من خیلی از شبها که برق رفته است شمع روشن کرده ام! و دزدکی اشکِ شمع را توی پیاله آب چکانده ام تا "بِمیرَد " !
من پاترولِ «کمیته»، بنز سیاه «گشت ضربت» و وَن سبز «گشت ارشاد» را دیده ام !
من رنگ زدنِ دستها را دیده ام به جُرمِ پوشیدنِ پیراهنِ آستین کوتاه!
من قیچی کردن موی بلند و کراوات مردان و پونز بر پیشانی دخترانی که چند مویشان بیرون بود دیده ام!
من هم مدرسه ای ام را توی یک جعبه نئوپانی "تشییع " کرده ام ! هر دوشنبه , هر پنجشنبه !
بوی جنازه آدمیزاد را که گلاب هم پنهانش نمیکرد بارها استشمام کرده ام !
من بارها "گیرِ" گشت های لباس سبز افتاده ام که پرسیده اند: اینجا چه کار میکنی؟! .
آنجا که خیابان بود و من مجبور بوده ام از آن بگذرم!
من ویدئو را "قایمکی" دیده ام !
من نوارِ کاست را جاسازی کرده ام !
نواری که صدایِ"معین" رویَش ضبط شده بود , با کلی خش خش و تق و توق !
من بوکس و شطرنج (حــرام) بازی کرده ام!
مدام من کارتونِ سانسور شده دیده ام بارها و بارها !
من دزدها را در خانه ها دیده ام و پلیس ها را بر پشت بام خانهها که آمده بودند دیشهای ماهواره را جمع کنند!
من مدتها فکر کرده ام آن جوانِ عینکی با سِبیل کوچک (صادق هدایت) , خودِ شیطان است که همه از کتابهایی که عکسِ او روی جلدش باشد میترسند !
من خیلی شبها جلویِ تلویزیون خوابم برده در انتظارِ تمام شدن سخنرانیهاِی پر از جمله هایِ بی سر و ته عربی , تا فیلمِ سینمایی ببینم !
من با جنگ , ترس, تحریم , غم , شعار , سخنرانی , کمبود , عقده زور , ریا, بلندگو , کوپن , دروغ و حسرت بزرگ شده ام و دارم پیر میشوم !
من نسل بزرگ نشده ی این انقلابم
نعشِ مرا در خاک وطنم بخاک نسپارید که خاک از عقده های روییده در دلم مسموم میشود
مرا آتش بزنید و خاکسترم را به باد بسپارید !!!!
من متولد دههء پنجاهم .....
به قلم : دکتر عباس رشنوادی
@Secrets_Box
نعش مرا به خاک نسپارید !
نعشِ من مسموم است !؟ "
من پیتِ حلبی هم قد و قواره خودم را روی یخ ها به سوی شعبه نفت هُل داده ام !
من «صف» شش صبح برای شیر شیشه ای و صف ارزاق کوپنی را دیده ام!
من از صدای ضد هوایی ها نترسیده ام به وجد آمده ام و بیخیال روی پشتِ بام، آبشاری از گلوله های نورانی را در آسمان تماشا کرده ام !
من مدادِ سیاهِ "سوسمار" نشانم را آنقدر تراشیده ام که توی مُشتِ کوچکم جا شده و باز هم دست از سرش بر نداشته ام !
من توی دفترِ کاهی مشق نوشته ام !
من شبهایِ "وفات"ِ زیادی به عکسِ سیاه و سفیدِ آن منارهِ مسجد (توی تلویزیون) زُل زده ام و ناله تکرار شونده نِیِ عزا را تا آخرِ شب گوش داده ام !
من خیلی از شبها که برق رفته است شمع روشن کرده ام! و دزدکی اشکِ شمع را توی پیاله آب چکانده ام تا "بِمیرَد " !
من پاترولِ «کمیته»، بنز سیاه «گشت ضربت» و وَن سبز «گشت ارشاد» را دیده ام !
من رنگ زدنِ دستها را دیده ام به جُرمِ پوشیدنِ پیراهنِ آستین کوتاه!
من قیچی کردن موی بلند و کراوات مردان و پونز بر پیشانی دخترانی که چند مویشان بیرون بود دیده ام!
من هم مدرسه ای ام را توی یک جعبه نئوپانی "تشییع " کرده ام ! هر دوشنبه , هر پنجشنبه !
بوی جنازه آدمیزاد را که گلاب هم پنهانش نمیکرد بارها استشمام کرده ام !
من بارها "گیرِ" گشت های لباس سبز افتاده ام که پرسیده اند: اینجا چه کار میکنی؟! .
آنجا که خیابان بود و من مجبور بوده ام از آن بگذرم!
من ویدئو را "قایمکی" دیده ام !
من نوارِ کاست را جاسازی کرده ام !
نواری که صدایِ"معین" رویَش ضبط شده بود , با کلی خش خش و تق و توق !
من بوکس و شطرنج (حــرام) بازی کرده ام!
مدام من کارتونِ سانسور شده دیده ام بارها و بارها !
من دزدها را در خانه ها دیده ام و پلیس ها را بر پشت بام خانهها که آمده بودند دیشهای ماهواره را جمع کنند!
من مدتها فکر کرده ام آن جوانِ عینکی با سِبیل کوچک (صادق هدایت) , خودِ شیطان است که همه از کتابهایی که عکسِ او روی جلدش باشد میترسند !
من خیلی شبها جلویِ تلویزیون خوابم برده در انتظارِ تمام شدن سخنرانیهاِی پر از جمله هایِ بی سر و ته عربی , تا فیلمِ سینمایی ببینم !
من با جنگ , ترس, تحریم , غم , شعار , سخنرانی , کمبود , عقده زور , ریا, بلندگو , کوپن , دروغ و حسرت بزرگ شده ام و دارم پیر میشوم !
من نسل بزرگ نشده ی این انقلابم
نعشِ مرا در خاک وطنم بخاک نسپارید که خاک از عقده های روییده در دلم مسموم میشود
مرا آتش بزنید و خاکسترم را به باد بسپارید !!!!
من متولد دههء پنجاهم .....
به قلم : دکتر عباس رشنوادی
@Secrets_Box
وقتی ﺟﺎﻣﻌﻪﺍﯼ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﻏﻢ ﻧﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺑﻪ ﻣﺎﻭﺭﺍﺀﺍﻟﻄﺒﯿﻌﻪ ﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻏﯿﺐ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ!
ﺑﺮﺗﺮﺍﻧﺪ ﺭﺍﺳﻞ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﺗﻀﻤﯿﻦ ﻣﯽﺩﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺟﻬﺎﻥ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﻣﺎﺩﯼ ﻭ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺩﺭ ﺭﻓﺎﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ ، ﻣﺬﻫﺐ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺧﺖ ﺑﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺴﺖ . ﻣﺼﺪﺍﻕ ﺍﯾﻦ ﺍﺩﻋﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺮﺍﺕ ﺩﺭ ﺳﻄﺢ ﺟوامع امروزی ﻣﯽﺗﻮﺍﻥ ﺩﯾﺪ ...
ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﺜﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻧﺪﺭﺕ ﺷﻌﺎﺭﻫﺎﯼ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺷﯿﻦﻫﺎﯼ ﻟﻮﮐﺲِ ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﺍﻗﺸﺎﺭ ﻓﺮﺍﺩﺳﺖ ﻭ ﻣﺮﻓﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﺪ ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺗﺎ ﺩﻟﺘﺎﻥ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺷﻌﺎﺭﻫﺎ ﻭ ﻣﻀﺎﻣﯿﻦ ﻭ ﺟﻤﻼﺕِ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺩﯾﻨﯽ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞﻫﺎﯼ ﺍﻗﺸﺎﺭ ﻓﺮﻭﺩﺳﺖ ﻭ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽﺷﻮﺩ . ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﻗﺸﺎﺭ ﻓﺮﻭﺩﺳﺖ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻭ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻃﺒﻘﺎﺗﯽ ﻓﺎﺣﺶ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪﺍﻥ ﺭﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﻨﺪ ، ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﺯ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﺩﯼ ﻣﻄﻠﻮﺏ ، ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥﻫﺎ ﻣﯽﺩﻭﺯﻧﺪ ﻭ ﺭﻓﺎﻩ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ!
@Secrets_Box
ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺑﻪ ﻣﺎﻭﺭﺍﺀﺍﻟﻄﺒﯿﻌﻪ ﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻏﯿﺐ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ!
ﺑﺮﺗﺮﺍﻧﺪ ﺭﺍﺳﻞ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﺗﻀﻤﯿﻦ ﻣﯽﺩﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺟﻬﺎﻥ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﻣﺎﺩﯼ ﻭ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺩﺭ ﺭﻓﺎﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ ، ﻣﺬﻫﺐ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺧﺖ ﺑﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺴﺖ . ﻣﺼﺪﺍﻕ ﺍﯾﻦ ﺍﺩﻋﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺮﺍﺕ ﺩﺭ ﺳﻄﺢ ﺟوامع امروزی ﻣﯽﺗﻮﺍﻥ ﺩﯾﺪ ...
ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﺜﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻧﺪﺭﺕ ﺷﻌﺎﺭﻫﺎﯼ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺷﯿﻦﻫﺎﯼ ﻟﻮﮐﺲِ ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﺍﻗﺸﺎﺭ ﻓﺮﺍﺩﺳﺖ ﻭ ﻣﺮﻓﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﺪ ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺗﺎ ﺩﻟﺘﺎﻥ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺷﻌﺎﺭﻫﺎ ﻭ ﻣﻀﺎﻣﯿﻦ ﻭ ﺟﻤﻼﺕِ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺩﯾﻨﯽ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞﻫﺎﯼ ﺍﻗﺸﺎﺭ ﻓﺮﻭﺩﺳﺖ ﻭ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽﺷﻮﺩ . ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﻗﺸﺎﺭ ﻓﺮﻭﺩﺳﺖ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻭ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻃﺒﻘﺎﺗﯽ ﻓﺎﺣﺶ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪﺍﻥ ﺭﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﻨﺪ ، ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﺯ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﺩﯼ ﻣﻄﻠﻮﺏ ، ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥﻫﺎ ﻣﯽﺩﻭﺯﻧﺪ ﻭ ﺭﻓﺎﻩ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ!
@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باتلاقی به عمق چند قرن جهل و نادانی
تنها چیزی که مغز انسان را به اسارت میگیرد تعصبات خشک دینی و اعتقاد به خرافات است و این معضل، اغلب در کشورهای جهان سوم پررنگ است.
باشد که منقرض شویم !
@Secrets_Box
تنها چیزی که مغز انسان را به اسارت میگیرد تعصبات خشک دینی و اعتقاد به خرافات است و این معضل، اغلب در کشورهای جهان سوم پررنگ است.
باشد که منقرض شویم !
@Secrets_Box
یک دهم پولی که به مداحا میدید رو بدین به کارگرایی که سال تا سال حقوق نمیگیرن که بیان وضعیت زندگیشونو تعریف کنن مردم اینطوری خیلی بیشتر و بهتر گریه میکنن !!!
@Secrets_Box
@Secrets_Box
يه شب مهمون داشتیم ، کفش ها توی حیاط جفت شده بود، همشون مرتب بودن به جز یک کفش که پاشنه هاش خوابونده شده بود.
هرکس میخواست بیاد تو حیاط اون کفش ها رو میپوشید.
میدونی چرا؟
چون پاشنه هاش خوابونده شده بود.
یه کم که فکر کردم دیدم بعضی از ما آدم ها مثل همین کفش های پاشنه خوابونده هستیم.
برامون مهم نیست کی سوارمون میشه ... !!
یادت باشه که اگر سر خم کنی، اگر خودت به خودت احترام نذاری، اگر ضعیف باشی، همه میخوان ازت سواری بگیرن و کسی هم بهت احترام نمیذاره.
" کفشِ پاشنه خوابونده نباش "
@Secrets_Box
هرکس میخواست بیاد تو حیاط اون کفش ها رو میپوشید.
میدونی چرا؟
چون پاشنه هاش خوابونده شده بود.
یه کم که فکر کردم دیدم بعضی از ما آدم ها مثل همین کفش های پاشنه خوابونده هستیم.
برامون مهم نیست کی سوارمون میشه ... !!
یادت باشه که اگر سر خم کنی، اگر خودت به خودت احترام نذاری، اگر ضعیف باشی، همه میخوان ازت سواری بگیرن و کسی هم بهت احترام نمیذاره.
" کفشِ پاشنه خوابونده نباش "
@Secrets_Box
اینجا هند یا پاکستان نیست !!
به زودی در مرز مهران☝️
فقط زنا توی ورزشگاه با مردا باشن منع شرعی داره! اما اینجا بچسبوونن بهم چون قصد زیارت دارن حلاله ... !!
صرفا جهت یادآوری
@Secrets_Box
به زودی در مرز مهران☝️
فقط زنا توی ورزشگاه با مردا باشن منع شرعی داره! اما اینجا بچسبوونن بهم چون قصد زیارت دارن حلاله ... !!
صرفا جهت یادآوری
@Secrets_Box