جعبه اسرار – Telegram
جعبه اسرار
87K subscribers
21.9K photos
10.4K videos
7 files
4.31K links

※ جعبه اسرار می‌کوشد تا بدور از هرگونه فعالیت سیاسی و غیراخلاقی، در راستای نقد اجتماعی با زبان طنز تولید محتوا کند. ※ با احترام، این کانال، مسئولیتی بابت کامنت کاربران ندارد.

ارتباط : 📢 @Secrets_ads
Download Telegram
فریب دادن مردم آسانتر از
این است ڪه آنها را متقاعد کنی
ڪه فریب خورده اند ...!

#مارک_تواین

@Secrets_Box
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خیانت و جنایتی باور نکردنی در حق ایرانیان که باید تا می توانید در گروهها به اشتراک بگذارید! این شگرد فریبکارانه و جدید کارخانه های باطری سازی را حتما ببینید و برای دیگران ارسال کنید تا جلوی هزینه های سرسام آور اضافی گرفته شود! چه پولهای هنگفتی که تا حالا به خاطر تعویض باطری خودرو خرج کردیم و از این قضیه بی خبر بودیم و کسی نبود ما را مطلع کند!

نشر واجب است !


https://news.1rj.ru/str/joinchat/AAAAAE2FzLKh58kovDcegA
@Secrets_Box
حالا كه ما یاد گرفته ایم در هوا مثل یك پرنده پرواز كنیم و در دریا مثل یك ماهى شنا كنیم ، فقط یك چیز باقى میمونه ...

یاد بگیریم مثل یك آدم روى زمین زندگى كنیم ... !!


🗣جرج برنارد شاو

@Secrets_Box
عبادت بجز خدمت خلق نیست ...

دو برادر مادر پیر و بیماری داشتند. با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد. برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و آن دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد.
چندی که گذشت برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و از اقصی نقاط دنیا، عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر می‌کرد فرصت همنشینی با دوستان قدیم هم را نیز از دست داد و یکسره به امور مادر می‌پرداخت.
برادر صومعه نشین کم کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق، و من از او برترم!
همان شب که این کلام در خاطر او بگذشت، پروردگار را در خواب دید که وی را خطاب کرد و گفت: «برادر تو را بیامرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم.»
برادر صومعه نشین اشک در چشمانش آمد و گفت: «خداوندا، من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر، چگونه است مرا به حرمت او می‌بخشی، آنچه کرده‌ام مایه رضای تو نیست؟!»
ندا رسید: «آنچه تو می‌کنی ما از آن بی‌نیازیم ولی مادرت از آنچه او می‌کند، بی‌نیاز نیست. تو خدمت بی‌نیاز می‌کنی و او خدمت نیازمند. بدین حرمت، مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم.»

📒 کتاب فارسی اول دبستان سال ۱۳۲۴


@Secrets_Box
حتما شنیدید وقتی به یکی میگن پول داری؟ میگه دریغ از یه پاپاسی یا یه پول سیاه ...
اما پاپاسی یا پول سیاه چیه؟
پاپاسی به سکه مسی و کم ارزش دوران اسلامی مخصوصا زمان قاجار گفته میشد که چون از جنس مس بود و به رنگ سیاه درمیومد پول سیاه هم به اون میگفتن.

@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۷ مخترعی كه در طول تاريخ به وسیله اختراع خودشان کشته شدند ...!


@Secrets_Box
حكم اختلاس ۳ متر سيم مسی در دهه ۴۰
سه ماه حبس و انفصال ابدی از خدمات دولتی ...!

@Secrets_Box
تبلیغ قدیمی پیکان در مطبوعاتِ دهه ۵۰ خورشیدی

@Secrets_Box
در یکی از شهر های ایتالیا جوانی بود به نام آلفردو .

آلفردو دکه کوچکی داشت که در آن عرق سگی می فروخت . او هر بطری عرق سگی را به قیمت دو لیره می فروخت . هزینه تولید عرق سگی چیزی حدود 1.8 لیره بود . برای همین آلفردو در ازای فروش هر بطری عرق سگی چیزی حدود 0.2 لیره سود می برد . او در روز 200 بطری عرق می فروخت و لذا درآمدش روزانه 40 لیره بود و با این 40 لیره با مادرش به دشواری زندگی می گذرانید ...


روزی از روزها دولت بنیتو موسولینی قانونی امضا کرد که در آن خرید و فروش عرق سگی ممنوع اعلام می شد .

این گونه بود که فردای آن روز ماموران پلیس به مغازه او هجوم آوردند و مغازه او را پلمپ کردند ...

آلفردو بیچاره تنها و سرگردان به پارک پناه برد . او در پارک ناراحت و غمگین شروع به راه رفتن کرد و بر بخت بد خود بسی گریست و گریست .

در حالی که سرش را به درختی تکیه داده بود داشت هق هق می زد و از زمین و زمان دل چرکین بود ،
ناگهان یک نفر از پشت سرش گفت :
هی آلفردو ! خوب شد پیدات کردم . بد جوری تو خماری موندم رفیق . امروز تمام عرق فروشی های شهر رو تعطیل کردند و من هم نمی دونم باید از کجا عرق گیر بیارم . تو چیزی تو خونه ات داری به من بدی ؟ من حاضرم به جای دو لیره ، بهت 10 لیره پول بدم ...

آلفردو در بهت فرو رفت . سریع به خانه رفت و در زیر زمین به جست و جو پرداخت . تعدادی بطری عرق سگی پیدا کرد . یکی از آنها را در یک کیسه مشکی گذاشت و یواشکی دوباره به پارک برگشت و بطری را دست مشتری داد و ده لیره را گرفت . او در پایان به مشتری گفت :
اگه باز هم خواستی بیا همین جا . به دوستان قابل اعتمادت هم بگو .

اسم رمز هم این باشه :
" آقا ببخشید ! شما دیروز بازی اینتر و یونتوس رو دیدید ؟ ...

در روز های بعد هم آلفردو به پارک می رفت . هر روز تعداد بیشتری پیدایشان می شد . در هفته اول مشتری های او به ده تن رسیده بود . در هفته دوم مشتری های او سی تن شده بودند . در آمد او کم کم روزانه به 200 لیره رسیده بود . او خانه ای جدید خرید . برای مادرش خدمتکار گرفت که لازم نباشد کار کند . با ویتوریای جوان نامزد کرد و برای او گردنبند طلا خرید . دوستان جدیدی پیدا کرد : لئوناردو ، کارلو و الساندرو ...

کم کم شهرتش فزونی گرفت طوری که پلیس به افزایش ثروت او مشکوک شد که نکند که او به صورت مخفیانه دارد عرق سگی می فروشد . این گونه بود که ماموری را برای تحقیقات روانه کرد . مامور فردایش به اداره برگشت و گفت نه قربان . آلفردو هیچ قانون شکنی ای انجام نداده است ، مامور دیگری را فرستاند و او هم همین را گفت . مامور دیگر هم همین را گفت و این گونه بود که خیال رئیس پلیس راحت شد که مشکلی در کار نیست ...

آن ماموران برای حق السکوت روزانه 5 لیره از آلفردو شیتیل می گرفتند و هر از گاهی هم از خود آلفردو عرق می خریدند . آلفردو در این مدت حسابی به این ماموران رشوه داد . کم کم خود رئیس پلیس هم شروع به رشوه گرفتن کرد ...

گذشت تا اینکه بنیتو موسولینی به گسترش یک باند مافیایی در کشور مشکوک شد . او اختیارات سازمان جاسوسی را برای نفوذ در مافیا افزایش داد اما افسوس که دیگر دیر شده بود . آلفردو حتی افرادی را در بین خود مقامات فاشیست خریده بود که از قضا یکی از آنها رئیس اطلاعات موسولینی بود . این شخص از کل کشور برای آلفردو اطلاعات می آورد . مرتب هم موسولینی را در مورد مافیا گیج می کرد . در نهایت آلفردو با متفقین متحد شده و زمینه سقوط موسولینی را فراهم کرد . بعد از روی کار آمد نظام جدید ، نخست وزیران توسط آلفردو نصب و عزل می شدند . در واقع همه سیاست مداران فهمیده بودند که " پدر خوانده " کیست ...
چند بار چند تن از سیاستمداران مستقل تلاش کردند که خرید و فروش عرق سگی را بار دیگر آزاد گرداندند اما همگی به شکل فجیعی ترور شدند ...

عموم تصور می کنند که مافیا در فقدان قانون است که رشد می کند ، حال آنکه دقیقا جریان برعکس است . مافیا از قانون تغذیه می کند . منتهی یک قانون اضافی ( نامناسب ) هر جا قانون اضافه باشد مافیا آنجا است ... !!


@Secrets_Box
سرباز روسی در جنگ همسرش را در میان اجساد میشناسد و اصرار میکند که او زنده است و جسد را به او بدهند، همسر وی زنده ماند. آن ها ۸سال بعد فرزندی به دنیا آوردند. این نوزاد ولادیمیر پوتین است ...

@Secrets_Box
👍2
فوق العاده ترین عکس آل پاچینو ...
اگر دست در یک نیمه صورتش بگذارید چهره ناراحت ، و در طرف مقابل بگذارید چهره خوشحال را مشاهده خواهید کرد
شاهکاری بی بدیل از آل پاچینو

@Secrets_Box
رسم اینکه عروس و داماد اولین برش کیک عروسی را در دهان هم میگذارند ریشه در روم باستان دارد ...!
آنان یکی شدن و تعهد به یکدیگر را از طریق به اشتراک گذاشتن اولین خوراکشان نشان می‌دادند!

@Secrets_Box
عکسی از محمدرضاپهلوی و فرح دیبا

در حال بازی والیبال

@Secrets_Box
سخت ترین سوال امتحانات کنکور سال ۱۴۰۰

پنج نفر از مسئولین کشور که بین سال های ۸۴ تا ۹۸ موفق به اختلاس نشده اند را نام ببرید ... !!

@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انیمیشن آموزشی برای کودکان درباره‌ی آزارجنسی به زبان ساده ...
لطفاً بازنشرکنید و به فرزندان خود و فرزندان نزدیکانتان نشان دهید.


@Secrets_Box
وقتی که حجاب را به دخترم آموختم , اما عفاف را به پسرم نیاموختم , به پسرم یاد دادم که حیا و نجابت فقط مخصوص زن است

وقتی که به دخترم گفتم که باید به برادرش احترام بگذارد , اما به پسرم نگفتم که به همان اندازه به خواهرش احترام بگذارد , برتر بودن مردانه را به پسرم یادآوری کردم

وقتی که دخترم را برای یک ساعت دیر آمدن به خانه بازخواست کردم , اما به پسرم اجازه دادم که آخر شب به خانه برگردد , به پسرم آموختم که او بر خلاف خواهرش می‌تواند خطا کند

وقتی که عشق ورزیدن را برای دخترم نادرست دانستم , اما از رابطه داشتن پسرم با دختری نامحرم ذوق زده شدم که پسرم بزرگ شده , هوسباز بودن را به پسرم آموختم

وقتی که از کودکی به دخترم یاد دادم که زن باشد ، کدبانو ، صبور و فداکار باشد اما به پسرم فقط آموختم که قوی و قدرتمند باشد ، تنها نامی از خانواده را به پسرم آموختم نه مسئولیت خانواده را

+ بله ... من هم مقصرم که وظیفه والدین را به درستی انجام ندادم من هم به عنوان یک پدر یا مادر ، مقصرم که به جای اصلاح خودم و تربیت صحیح فقط به جامعه ام انتقاد کردم. جامعه هرگز به خودی خود درست نمی‌شود. جامعه نمونه‌ بزرگی از همان خانواده است.

@Secrets_Box
‏آکی ئو کازاما نخست وزير و نويسنده ژاپنی در کتاب سفرنامه خود چنین مینویسد: در میان فرمانروایانی که امروز در جهان فرمان میرانند ، شاید که کسی لایق باز کردن بند کفش ‎رضاشاه هم نباشد !

@Secrets_Box
سال ۵۴ ‏عروسی با ۱۴۹ ریال ؛

- فیلمبرداری رنگی
- سالن مجلل
- دیسکوته استریوفونیک
- اتومبیل و لباس عروس مجانی

الان كمترين منو عروسى ۵۰ ميليون تومنه بعد ميگن چرا سن ازواج رفته بالا !

@Secrets_Box
"سینوهه" شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش به نشانه بردگی بریده بودند را بالای سر خودش میبیند، در ابتدا میترسد، اما وقتی به بی آزار بودن آن برده پی می برد، با او هم کلام میشود.

برده از سینوهه خواهش میکند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و معروف مصر ببرد و چون سینوهه با سواد بود، جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم را نوشته اند برای او بخواند.

سینوهه از برده سئوال میکند که چرا میخواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟ و برده می گوید: سال ها قبل من انسان خوشبخت و آزادی بودم، همسر زیبا و دختر جوانی داشتم، مزرعه پر برکت اما کوچک من در کنار زمین های بیکران یکی از اشراف بود. روزی صاحب اين قبر با پرداخت رشوه به ماموران فرعون زمین های مرا به نام خودش ثبت کرد و مقابل چشمانم به همسر و دخترم تجاوز کرد و بعد از اینکه گوش ها و بینی مرا برید و مرا برای کار اجباری به معدن فرستاد، سالهای سال از دختر و همسرم بهره برداری کرد و آنها را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آنها اطلاعی ندارم، اکنون از کار معدن رها شده ام، شنیده ام آن شخص مرده است و برای همین آمده ام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشته اند ...
سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) می رود و قبرنوشته ی آن مرد را اینگونه می خواند :

"او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگی اش به مستمندان کمک می کرد و ناموس مردم در کنار او آرامش داشت و او زمین های خود را به فقرا می بخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود می نمود ، او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می کرد و او اکنون نزد خدای بزگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است..."
در این هنگام ، برده شروع به گریه می کند و می گوید: " آیا او انقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمی دانستم؟ درود خدایان بر او باد .... ای خدای بزرگ ای آمون مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم ببخش ..."

سینوهه با تعجب از برده می پرسد که چرا علیرغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده ، باز هم فکر می کنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟
و برده این جمله ی تاریخی را می گوید که : "وقتی خدایان بر قبر او اینگونه نوشته اند، من حقیر چگونه می توانم خلاف این را بگویم ؟"

و سینوهه بعد ها در یادداشت هایش وقتی به این داستان اشاره می کند ، مینویسد:
" آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد و در هر دوره می توان از نادانی و خرافه پرستی مردم استفاده کرد"

سینوهه پزشک فرعون
میکا والتاری | جلد دوم - ص 132

@Secrets_Box
روزی، روزگاری، خرمشهر...

سرويس مستقيم خرمشهر-نيويورك با كشتى ٣٠ الى ٣٢ روزه

@Secrets_Box
کارتون / وقتی ساقی‌ها و قاچاقچیان شیشه توانایی کنترل قیمت‌های صنف خود را دارند ولی برخی مسئولان کشور نه!

@Secrets_Box