آرمسترانگ از اولین فضانوردان تاریخ بشر میگوید :
من آدم حساسی نيستم
وقتی خانهی والدينم را ترک كردم گريه نكردم
وقتی گربهام مرد گريه نكردم
وقتی در ناسا كار پيدا كردم گريه نكردم
و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گريه نكردم ...!
اما وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم بغضم گرفت با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی میکردم
از آن فاصله رنگ و نژاد و مليتی نبود ما بوديم و یک خانه ی گرد آبی ...
با خودم گفتم انسانها برای چه میجنگند ...؟
انگشت شصتم را به سمت زمین گرفتم و کره زمین با آن عظمت پشت انگشت شصتم پنهان شد و من با تمام وجود اشک ریختم .
✦ نيل آرمسترانگ
@Secrets_Box
من آدم حساسی نيستم
وقتی خانهی والدينم را ترک كردم گريه نكردم
وقتی گربهام مرد گريه نكردم
وقتی در ناسا كار پيدا كردم گريه نكردم
و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گريه نكردم ...!
اما وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم بغضم گرفت با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی میکردم
از آن فاصله رنگ و نژاد و مليتی نبود ما بوديم و یک خانه ی گرد آبی ...
با خودم گفتم انسانها برای چه میجنگند ...؟
انگشت شصتم را به سمت زمین گرفتم و کره زمین با آن عظمت پشت انگشت شصتم پنهان شد و من با تمام وجود اشک ریختم .
✦ نيل آرمسترانگ
@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انیمیشن مفهومی و فوق العاده
"ورود به بهشت"
گاهی فرشته ها هم سقوط میکنن
پیشنهاد میدم به هیچ وجه از دست ندید
@Secrets_Box
"ورود به بهشت"
گاهی فرشته ها هم سقوط میکنن
پیشنهاد میدم به هیچ وجه از دست ندید
@Secrets_Box
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دهکده معروف گیتورن ( Giethoorn )
معروف به ونیز هلند ...
این دهکده به دلیل نداشتن خیابان و ظاهر زیبایی که دارد لقب زیباترین دهکده دنیا را به خود اختصاص داده است و تمام عبور و مرور از طریق قایق امکان پذیر است!
بهشت اگه مثالی داره روی زمین
اینجا اولین گزینه هستش ...
@Secrets_Box
معروف به ونیز هلند ...
این دهکده به دلیل نداشتن خیابان و ظاهر زیبایی که دارد لقب زیباترین دهکده دنیا را به خود اختصاص داده است و تمام عبور و مرور از طریق قایق امکان پذیر است!
بهشت اگه مثالی داره روی زمین
اینجا اولین گزینه هستش ...
@Secrets_Box
بعد از فوت آقا تختی، هفت تن در ایران خود را کشتند که از همه فجیع تر، قصابی در کرمانشاه بود که خود را به قناره آویخت، او بر در مغازه اش زده بود:
"جهان بی جهان پهلوان ماندنی نیست"
امروز ۱۷ دیماه روز وفات آقا تختی بود، بعد از مرگ جهان پهلوان، اداره ثبت احوال شناسنامه او را اینگونه خاتمه داد:
"تختی زنده است"
@Secrets_Box
"جهان بی جهان پهلوان ماندنی نیست"
امروز ۱۷ دیماه روز وفات آقا تختی بود، بعد از مرگ جهان پهلوان، اداره ثبت احوال شناسنامه او را اینگونه خاتمه داد:
"تختی زنده است"
@Secrets_Box
زیباترین اسکناس در بین کشورهای مختلف جهان متعلق به اسکناسهای کاستاریکا در آمریکای مرکزی میباشد که با طرحهای خیره کننده ای از طبیعت منقوش شده است .
@Secrets_Box
@Secrets_Box
من کاملا خسته ام، از مردان پیری که جنگ را بوجود می آوردند برای جوانانی که در آن کشته شوند .
✦ جرج مک گاورن
@Secrets_Box
✦ جرج مک گاورن
@Secrets_Box
هشتاد و چهار سال پیش در چنین روزی
۱۷ دی ۱۳۱۴ فرمان کشف حجاب به دستور رضا شاه اجرا شد.
در این روز رضاشاه همراه همسر و دخترانش که بدون چادر بودند به دانشسرای دختران رفت و طی سخنانی گفت: « شما زنها بايد اين روز را كه روز سعادت و موفقيت شماست روز بزرگی بدانيد. »
@Secrets_Box
۱۷ دی ۱۳۱۴ فرمان کشف حجاب به دستور رضا شاه اجرا شد.
در این روز رضاشاه همراه همسر و دخترانش که بدون چادر بودند به دانشسرای دختران رفت و طی سخنانی گفت: « شما زنها بايد اين روز را كه روز سعادت و موفقيت شماست روز بزرگی بدانيد. »
@Secrets_Box
راجر ویلیامز، بنیانگذار جدایی دین از سیاست، خود شخصی بسیار مذهبی بود و علت واقعی وی از این کار، محافظت از پاکی دین بود تا آلوده به بازی های کثیف سیاسی نشود!
@Secrets_Box
@Secrets_Box
“یک روز پادشاهی بهتر از چهل سال بردگی است. مهم نیست زنده میمانم یا میمیرم، هر جا که من باشم یا از من یاد شود، من آنجا پادشاهم”
بابک خرمدین رهبر مبارزه آزادیخواهان ایرانی بر علیه خلافت عباسی بود که ۲۲ سال در برابر استیلای خلفای عرب بر میهن جنگید. او هزاران نفر از تازیان را سرنگون کرد. اما سرانجام با نیرنگ افشین، سردار خائن ایرانی اسیر شد و در سامرا، مرکز خلافت عباسی به طرز وحشیانهای کشته شد...
۱۷ دی سالروز درگذشت بابک خرمدین
@Secrets_Box
بابک خرمدین رهبر مبارزه آزادیخواهان ایرانی بر علیه خلافت عباسی بود که ۲۲ سال در برابر استیلای خلفای عرب بر میهن جنگید. او هزاران نفر از تازیان را سرنگون کرد. اما سرانجام با نیرنگ افشین، سردار خائن ایرانی اسیر شد و در سامرا، مرکز خلافت عباسی به طرز وحشیانهای کشته شد...
۱۷ دی سالروز درگذشت بابک خرمدین
@Secrets_Box
جعبه اسرار
✦ دختری که از پستان خود به پدرش در زندان شیر داد . @Secrets_Box 👇👇
✦ دختری که از پستان خود به پدرش در زندان شیر داد .
این نقاشی شگفت انگیز ؛ نه تنها روم ؛ که همه ی دنیا را تکان داد !!
پدر ؛ زندانی بود ... طبق حکم ؛ هیچ غذایی نباید به او داده می شد ؛ هیچ غذایی !! تنها به دخترش اجازه می دادند که گاه گاهی به ملاقات پدرش برود ؛
آن هم با کلی تفتیش که مبادا دخترک غذایی را با خودش وارد سلول زندان کند!
از همان ملاقات اول دخترک بیچاره با دیدن جثه ی بی حال و رو به مرگ پدرش ، شروع به شیر دادن پدر از پستان خودش کرد !!!! (توضیح: دختر این پیرمرد تازه مادر شده بود و دارای فرزند شیرخوار بوده و پستانش شیر داشته است )
در یکی از همین ملاقات ها ؛ نگهبان ها وارد سلول شدند و از دیدن این صحنه ... بر خود لرزیدند .
خبر این ماجرا خیلی زود به دادسرا رسید و حکم آزادی این پیرمرد ، " به خاطر عشق دختر به پدرش که باعث شد حد و حدود احکام مذهبی را بشکند " ؛ صادر شد .
@Secrets_Box
این نقاشی شگفت انگیز ؛ نه تنها روم ؛ که همه ی دنیا را تکان داد !!
پدر ؛ زندانی بود ... طبق حکم ؛ هیچ غذایی نباید به او داده می شد ؛ هیچ غذایی !! تنها به دخترش اجازه می دادند که گاه گاهی به ملاقات پدرش برود ؛
آن هم با کلی تفتیش که مبادا دخترک غذایی را با خودش وارد سلول زندان کند!
از همان ملاقات اول دخترک بیچاره با دیدن جثه ی بی حال و رو به مرگ پدرش ، شروع به شیر دادن پدر از پستان خودش کرد !!!! (توضیح: دختر این پیرمرد تازه مادر شده بود و دارای فرزند شیرخوار بوده و پستانش شیر داشته است )
در یکی از همین ملاقات ها ؛ نگهبان ها وارد سلول شدند و از دیدن این صحنه ... بر خود لرزیدند .
خبر این ماجرا خیلی زود به دادسرا رسید و حکم آزادی این پیرمرد ، " به خاطر عشق دختر به پدرش که باعث شد حد و حدود احکام مذهبی را بشکند " ؛ صادر شد .
@Secrets_Box
"کیم جونگ اون" همون کسی هستن که هنوز کشورش تراکتور برای شخم زدن زمین کشاورزی نداره و بعد به حدی تسلیحات هسته ای داره که دنیا رو شخم بزنه!
@Secrets_Box
@Secrets_Box
مورچه ها یه قطره آب رو با هم ميتونن تقسیم کنن ؛
اونوقت ما دنیایِ به این بزرگی رو نمیتونیم ...!
@Secrets_Box
اونوقت ما دنیایِ به این بزرگی رو نمیتونیم ...!
@Secrets_Box
در اواخر قرن بیستم دولت چین کمپینی برای کشتن میلیون ها گنجشک به راه انداخت چون آنها دانه ها را میخوردند و این میتوانست با توجه به جمعیت زیاد چین باعث قحطى شود.
اين طرح كه ابتكار مائو، پدر انقلاب چين بود باعث ايجاد موج پرنده كشى در چين شد، به حدى كه دانش آموزان گنجشك ها را در يك نخ رديف كرده و به مدرسه ميبردند تا جايزه بگيرند. طى اين كمپين ميليون ها پرنده كشته شدند. هدف اين كمپين جلوگيرى از خورده شدن دانه ها توسط پرنده ها و درنتيجه جلوگيرى از قحطى بود! اما حاصل چه بود؟
حاصل رشد فزاينده آفت ها و حشرات بود، حشراتى كه توسط پرنده ها كشته ميشدند حالا بدون هيچ دشمنى چنان بر سر مزارع چينى ها افتادند كه قحطى بزرگ اتفاق افتاد!
قحطى كه حدود ۴۰ ميليون چينى طى آن جان خود را از دست دادند !
تاريخ نويسان اينگونه مى گويند كه مردم از شدت گرسنگى مجنون شده بودند، والدين فرزندان خود را ميخوردند و فرزندان والدين خود را !
شكست مائو برای آن دسته حاکمانی كه از علم مديريت فقط يكدندگی و لجبازی بر مبنای تفکرات ایدئولوژیک را آموخته اند، درس های بزرگی دارد ...!
@Secrets_Box
اين طرح كه ابتكار مائو، پدر انقلاب چين بود باعث ايجاد موج پرنده كشى در چين شد، به حدى كه دانش آموزان گنجشك ها را در يك نخ رديف كرده و به مدرسه ميبردند تا جايزه بگيرند. طى اين كمپين ميليون ها پرنده كشته شدند. هدف اين كمپين جلوگيرى از خورده شدن دانه ها توسط پرنده ها و درنتيجه جلوگيرى از قحطى بود! اما حاصل چه بود؟
حاصل رشد فزاينده آفت ها و حشرات بود، حشراتى كه توسط پرنده ها كشته ميشدند حالا بدون هيچ دشمنى چنان بر سر مزارع چينى ها افتادند كه قحطى بزرگ اتفاق افتاد!
قحطى كه حدود ۴۰ ميليون چينى طى آن جان خود را از دست دادند !
تاريخ نويسان اينگونه مى گويند كه مردم از شدت گرسنگى مجنون شده بودند، والدين فرزندان خود را ميخوردند و فرزندان والدين خود را !
شكست مائو برای آن دسته حاکمانی كه از علم مديريت فقط يكدندگی و لجبازی بر مبنای تفکرات ایدئولوژیک را آموخته اند، درس های بزرگی دارد ...!
@Secrets_Box
مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد در خطبه هایش هر روز دعا می کرد که : خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود .
روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فروریخت ، و میخانه ویران شد ،
صاحب میخانه نزد امام جماعت رفت و گفت تو دعا کردی میخانه من ویران شود پس باید خسارتش را بدهی!
امام جماعت گفت مگر دیوانه شدی
مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانه ات خراب شود ...؟
پس به نزد قاضی رفتند
قاضی با شنیدن ماجرا گفت :
در عجبم که صاحب میخانه به خدای تو ایمان دارد ، ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری !
@Secrets_Box
روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فروریخت ، و میخانه ویران شد ،
صاحب میخانه نزد امام جماعت رفت و گفت تو دعا کردی میخانه من ویران شود پس باید خسارتش را بدهی!
امام جماعت گفت مگر دیوانه شدی
مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانه ات خراب شود ...؟
پس به نزد قاضی رفتند
قاضی با شنیدن ماجرا گفت :
در عجبم که صاحب میخانه به خدای تو ایمان دارد ، ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری !
@Secrets_Box
در معبدی گربه ای زندگی می کرد که هنگام عبادت راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد
این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد؟!
سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت و گربه هم مرد راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام عبادت به درخت ببندند تا اصول عبادت را درست به جا آورده باشند ..!
سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی اهمیت بستن گربه هنگام عبادت!
بسیاری از باورهای ما اینگونه به اصل و قانون تبدیل می شوند ... .
@Secrets_Box
این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد؟!
سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت و گربه هم مرد راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام عبادت به درخت ببندند تا اصول عبادت را درست به جا آورده باشند ..!
سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی اهمیت بستن گربه هنگام عبادت!
بسیاری از باورهای ما اینگونه به اصل و قانون تبدیل می شوند ... .
@Secrets_Box
یکی از دوستان قدیمی که در ارتش با درجه تیمساری خدمت می کرد روزی مطلبی را برای من تعریف کرد که فوق العاده زیبا بود:
تعریف می کرد در سال ۱۳۵۰ هنگامی که با درجه سرهنگی در ارتش خدمت می کردم ؛ آزمونی در ارتش برگزار گردید تا افراد برگزیده در رشته حقوق عهده دار پست های مهم قضائی در دادگاه های نظامی ارتش گردند.
در این آزمون من و ۲۵ نفر دیگر رتبه های بالای آزمون را کسب نموده و به دانشگاه حقوق قضائی راه یافتیم.
دوره تحصیلی یک ساله بود و همه با جدیت دروس را می خواندیم.
یک هفته مانده به پایان دوره ، روزی از درب دژبانی در حال رفتن به سر کلاس بودم که ناگهان دیدم دو نفر دژبان با یک نفر لباس شخصی منتظر من هستند و به محض ورود من فرد لباس شخصی که با ارائه مدرک شناسائی خود را از پرسنل سازمان امنیت معرفی میکرد مرا البته با احترام، دستگیر و با خود به نقطه نامعلومی برده و به داخل سلول انفرادی انداختند.
هر چه از آن لباس شخصی علت بازداشتم را می پرسیدم چیزی نمی گفت و فقط می گفت من مأمورم و معذور و چیز بیشتری نمی دانم!
اول خیلی ترسیده بودم وقتی به داخل سلول انفرادی رفتم و تنها شدم افکار مختلفی ذهنم را آزار می داد ؛
از زندان بان خواستم تلفنی به خانه ام بزند و حداقل خانواده ام را از نگرانی خلاص کنند ، که ترتیب اثری نداد و مرا با نهایت غم و اندوه در گوشه بازداشتگاه به حال خود رها کرد.
آن روز شب شد و روزهای دیگر هم به همان ترتیب گذشت و گذشت تا این که روز نهم، در حالی که انگار صد سال گذشته بود سپری شد.
صبح روز نهم مجددا دیدم همان دو نفر دژبان به همراه همان لباس شخصی به دنبال من آمده و مرا با خود برده و یک راست به اتاق رئیس دانشگاه که درجه سرلشگری داشت بردند.
افکار مختلف و آزار دهنده لحظه ای مرا رها نمیکرد و شدیدا در فشار روحی بودم.
وقتی به اتاق رئیس دانشگاه رسیدم
در کمال تعجب دیدم تمام همکلاس های من هم با حال و روزی مشابه من در اتاق هستند و البته همگی هراسان و بسیار نگران بودند.
وقتی همه دوستانم را دیدم که به حال و روز من دچار شده اند کمی جرأت بخرج دادم و از بغل دستی خود آهسته پرسیدم دیدم وضعیت او هم شبیه من است!
ناگهان همهمه ای بپا شد که ناگهان در اتاق باز شد و سرلشگر رئیس دانشگاه وارد اتاق شده و ما همگی بلند شده و ادای احترام کردیم.
رئیس دانشگاه با خوشروئی تمام با یکایک ما دست داده و در حالی که معلوم بود از حال و روز همه ما کاملا آگاه بود این چنین به ما پاسخ داد:
هر کدام از شما که افسران لایقی هم هستید پس از فارغ التحصیلی، ریاست دادگاهی را در سطح کشور به عهده خواهید گرفت و حالا این بازداشتی شما آخرین واحد درسی شما بود که بایستی پاس می کردید و در مقابل اعتراض ما گفت:
این کار را کردیم تا هنگامی که شما در مسند قضاوت نشستید قدرتمند شدید و قلم در دست تان بود از آن سوءاستفاده نکنید و از عمق وجودتان حال و روز کسی را که محکوم می کنید درک کرده
و بی جهت و از سر عصبانیت و یا مسائل دیگر کسی را بیش از حد جرمش به زندان محکوم نکنید!
در خاتمه نیز از همه ما عذرخواهی گردید
و همه ما نفس راحتی کشیدیم.
به قول سعدی شیرازی :
زیر پایت چون ندانی، حال مور
همچو حال توست، زیر پای فیل
@Secrets_Box
تعریف می کرد در سال ۱۳۵۰ هنگامی که با درجه سرهنگی در ارتش خدمت می کردم ؛ آزمونی در ارتش برگزار گردید تا افراد برگزیده در رشته حقوق عهده دار پست های مهم قضائی در دادگاه های نظامی ارتش گردند.
در این آزمون من و ۲۵ نفر دیگر رتبه های بالای آزمون را کسب نموده و به دانشگاه حقوق قضائی راه یافتیم.
دوره تحصیلی یک ساله بود و همه با جدیت دروس را می خواندیم.
یک هفته مانده به پایان دوره ، روزی از درب دژبانی در حال رفتن به سر کلاس بودم که ناگهان دیدم دو نفر دژبان با یک نفر لباس شخصی منتظر من هستند و به محض ورود من فرد لباس شخصی که با ارائه مدرک شناسائی خود را از پرسنل سازمان امنیت معرفی میکرد مرا البته با احترام، دستگیر و با خود به نقطه نامعلومی برده و به داخل سلول انفرادی انداختند.
هر چه از آن لباس شخصی علت بازداشتم را می پرسیدم چیزی نمی گفت و فقط می گفت من مأمورم و معذور و چیز بیشتری نمی دانم!
اول خیلی ترسیده بودم وقتی به داخل سلول انفرادی رفتم و تنها شدم افکار مختلفی ذهنم را آزار می داد ؛
از زندان بان خواستم تلفنی به خانه ام بزند و حداقل خانواده ام را از نگرانی خلاص کنند ، که ترتیب اثری نداد و مرا با نهایت غم و اندوه در گوشه بازداشتگاه به حال خود رها کرد.
آن روز شب شد و روزهای دیگر هم به همان ترتیب گذشت و گذشت تا این که روز نهم، در حالی که انگار صد سال گذشته بود سپری شد.
صبح روز نهم مجددا دیدم همان دو نفر دژبان به همراه همان لباس شخصی به دنبال من آمده و مرا با خود برده و یک راست به اتاق رئیس دانشگاه که درجه سرلشگری داشت بردند.
افکار مختلف و آزار دهنده لحظه ای مرا رها نمیکرد و شدیدا در فشار روحی بودم.
وقتی به اتاق رئیس دانشگاه رسیدم
در کمال تعجب دیدم تمام همکلاس های من هم با حال و روزی مشابه من در اتاق هستند و البته همگی هراسان و بسیار نگران بودند.
وقتی همه دوستانم را دیدم که به حال و روز من دچار شده اند کمی جرأت بخرج دادم و از بغل دستی خود آهسته پرسیدم دیدم وضعیت او هم شبیه من است!
ناگهان همهمه ای بپا شد که ناگهان در اتاق باز شد و سرلشگر رئیس دانشگاه وارد اتاق شده و ما همگی بلند شده و ادای احترام کردیم.
رئیس دانشگاه با خوشروئی تمام با یکایک ما دست داده و در حالی که معلوم بود از حال و روز همه ما کاملا آگاه بود این چنین به ما پاسخ داد:
هر کدام از شما که افسران لایقی هم هستید پس از فارغ التحصیلی، ریاست دادگاهی را در سطح کشور به عهده خواهید گرفت و حالا این بازداشتی شما آخرین واحد درسی شما بود که بایستی پاس می کردید و در مقابل اعتراض ما گفت:
این کار را کردیم تا هنگامی که شما در مسند قضاوت نشستید قدرتمند شدید و قلم در دست تان بود از آن سوءاستفاده نکنید و از عمق وجودتان حال و روز کسی را که محکوم می کنید درک کرده
و بی جهت و از سر عصبانیت و یا مسائل دیگر کسی را بیش از حد جرمش به زندان محکوم نکنید!
در خاتمه نیز از همه ما عذرخواهی گردید
و همه ما نفس راحتی کشیدیم.
به قول سعدی شیرازی :
زیر پایت چون ندانی، حال مور
همچو حال توست، زیر پای فیل
@Secrets_Box
در تولد يک سالگي پسرش نوشت :
پسرم : يک بهار ، يک تابستان ، يک پاييز
و يک زمستان را ديدی
زين پس همه چيز تکراريست
جز محبت و مهربانی
✦ نیما یوشیج
@Secrets_Box
پسرم : يک بهار ، يک تابستان ، يک پاييز
و يک زمستان را ديدی
زين پس همه چيز تکراريست
جز محبت و مهربانی
✦ نیما یوشیج
@Secrets_Box