مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد در خطبه هایش هر روز دعا می کرد که : خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود .
روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فروریخت ، و میخانه ویران شد ،
صاحب میخانه نزد امام جماعت رفت و گفت تو دعا کردی میخانه من ویران شود پس باید خسارتش را بدهی!
امام جماعت گفت مگر دیوانه شدی
مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانه ات خراب شود ...؟
پس به نزد قاضی رفتند
قاضی با شنیدن ماجرا گفت :
در عجبم که صاحب میخانه به خدای تو ایمان دارد ، ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری !
@Secrets_Box
روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فروریخت ، و میخانه ویران شد ،
صاحب میخانه نزد امام جماعت رفت و گفت تو دعا کردی میخانه من ویران شود پس باید خسارتش را بدهی!
امام جماعت گفت مگر دیوانه شدی
مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانه ات خراب شود ...؟
پس به نزد قاضی رفتند
قاضی با شنیدن ماجرا گفت :
در عجبم که صاحب میخانه به خدای تو ایمان دارد ، ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری !
@Secrets_Box
در معبدی گربه ای زندگی می کرد که هنگام عبادت راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد
این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد؟!
سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت و گربه هم مرد راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام عبادت به درخت ببندند تا اصول عبادت را درست به جا آورده باشند ..!
سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی اهمیت بستن گربه هنگام عبادت!
بسیاری از باورهای ما اینگونه به اصل و قانون تبدیل می شوند ... .
@Secrets_Box
این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد؟!
سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت و گربه هم مرد راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام عبادت به درخت ببندند تا اصول عبادت را درست به جا آورده باشند ..!
سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی اهمیت بستن گربه هنگام عبادت!
بسیاری از باورهای ما اینگونه به اصل و قانون تبدیل می شوند ... .
@Secrets_Box
یکی از دوستان قدیمی که در ارتش با درجه تیمساری خدمت می کرد روزی مطلبی را برای من تعریف کرد که فوق العاده زیبا بود:
تعریف می کرد در سال ۱۳۵۰ هنگامی که با درجه سرهنگی در ارتش خدمت می کردم ؛ آزمونی در ارتش برگزار گردید تا افراد برگزیده در رشته حقوق عهده دار پست های مهم قضائی در دادگاه های نظامی ارتش گردند.
در این آزمون من و ۲۵ نفر دیگر رتبه های بالای آزمون را کسب نموده و به دانشگاه حقوق قضائی راه یافتیم.
دوره تحصیلی یک ساله بود و همه با جدیت دروس را می خواندیم.
یک هفته مانده به پایان دوره ، روزی از درب دژبانی در حال رفتن به سر کلاس بودم که ناگهان دیدم دو نفر دژبان با یک نفر لباس شخصی منتظر من هستند و به محض ورود من فرد لباس شخصی که با ارائه مدرک شناسائی خود را از پرسنل سازمان امنیت معرفی میکرد مرا البته با احترام، دستگیر و با خود به نقطه نامعلومی برده و به داخل سلول انفرادی انداختند.
هر چه از آن لباس شخصی علت بازداشتم را می پرسیدم چیزی نمی گفت و فقط می گفت من مأمورم و معذور و چیز بیشتری نمی دانم!
اول خیلی ترسیده بودم وقتی به داخل سلول انفرادی رفتم و تنها شدم افکار مختلفی ذهنم را آزار می داد ؛
از زندان بان خواستم تلفنی به خانه ام بزند و حداقل خانواده ام را از نگرانی خلاص کنند ، که ترتیب اثری نداد و مرا با نهایت غم و اندوه در گوشه بازداشتگاه به حال خود رها کرد.
آن روز شب شد و روزهای دیگر هم به همان ترتیب گذشت و گذشت تا این که روز نهم، در حالی که انگار صد سال گذشته بود سپری شد.
صبح روز نهم مجددا دیدم همان دو نفر دژبان به همراه همان لباس شخصی به دنبال من آمده و مرا با خود برده و یک راست به اتاق رئیس دانشگاه که درجه سرلشگری داشت بردند.
افکار مختلف و آزار دهنده لحظه ای مرا رها نمیکرد و شدیدا در فشار روحی بودم.
وقتی به اتاق رئیس دانشگاه رسیدم
در کمال تعجب دیدم تمام همکلاس های من هم با حال و روزی مشابه من در اتاق هستند و البته همگی هراسان و بسیار نگران بودند.
وقتی همه دوستانم را دیدم که به حال و روز من دچار شده اند کمی جرأت بخرج دادم و از بغل دستی خود آهسته پرسیدم دیدم وضعیت او هم شبیه من است!
ناگهان همهمه ای بپا شد که ناگهان در اتاق باز شد و سرلشگر رئیس دانشگاه وارد اتاق شده و ما همگی بلند شده و ادای احترام کردیم.
رئیس دانشگاه با خوشروئی تمام با یکایک ما دست داده و در حالی که معلوم بود از حال و روز همه ما کاملا آگاه بود این چنین به ما پاسخ داد:
هر کدام از شما که افسران لایقی هم هستید پس از فارغ التحصیلی، ریاست دادگاهی را در سطح کشور به عهده خواهید گرفت و حالا این بازداشتی شما آخرین واحد درسی شما بود که بایستی پاس می کردید و در مقابل اعتراض ما گفت:
این کار را کردیم تا هنگامی که شما در مسند قضاوت نشستید قدرتمند شدید و قلم در دست تان بود از آن سوءاستفاده نکنید و از عمق وجودتان حال و روز کسی را که محکوم می کنید درک کرده
و بی جهت و از سر عصبانیت و یا مسائل دیگر کسی را بیش از حد جرمش به زندان محکوم نکنید!
در خاتمه نیز از همه ما عذرخواهی گردید
و همه ما نفس راحتی کشیدیم.
به قول سعدی شیرازی :
زیر پایت چون ندانی، حال مور
همچو حال توست، زیر پای فیل
@Secrets_Box
تعریف می کرد در سال ۱۳۵۰ هنگامی که با درجه سرهنگی در ارتش خدمت می کردم ؛ آزمونی در ارتش برگزار گردید تا افراد برگزیده در رشته حقوق عهده دار پست های مهم قضائی در دادگاه های نظامی ارتش گردند.
در این آزمون من و ۲۵ نفر دیگر رتبه های بالای آزمون را کسب نموده و به دانشگاه حقوق قضائی راه یافتیم.
دوره تحصیلی یک ساله بود و همه با جدیت دروس را می خواندیم.
یک هفته مانده به پایان دوره ، روزی از درب دژبانی در حال رفتن به سر کلاس بودم که ناگهان دیدم دو نفر دژبان با یک نفر لباس شخصی منتظر من هستند و به محض ورود من فرد لباس شخصی که با ارائه مدرک شناسائی خود را از پرسنل سازمان امنیت معرفی میکرد مرا البته با احترام، دستگیر و با خود به نقطه نامعلومی برده و به داخل سلول انفرادی انداختند.
هر چه از آن لباس شخصی علت بازداشتم را می پرسیدم چیزی نمی گفت و فقط می گفت من مأمورم و معذور و چیز بیشتری نمی دانم!
اول خیلی ترسیده بودم وقتی به داخل سلول انفرادی رفتم و تنها شدم افکار مختلفی ذهنم را آزار می داد ؛
از زندان بان خواستم تلفنی به خانه ام بزند و حداقل خانواده ام را از نگرانی خلاص کنند ، که ترتیب اثری نداد و مرا با نهایت غم و اندوه در گوشه بازداشتگاه به حال خود رها کرد.
آن روز شب شد و روزهای دیگر هم به همان ترتیب گذشت و گذشت تا این که روز نهم، در حالی که انگار صد سال گذشته بود سپری شد.
صبح روز نهم مجددا دیدم همان دو نفر دژبان به همراه همان لباس شخصی به دنبال من آمده و مرا با خود برده و یک راست به اتاق رئیس دانشگاه که درجه سرلشگری داشت بردند.
افکار مختلف و آزار دهنده لحظه ای مرا رها نمیکرد و شدیدا در فشار روحی بودم.
وقتی به اتاق رئیس دانشگاه رسیدم
در کمال تعجب دیدم تمام همکلاس های من هم با حال و روزی مشابه من در اتاق هستند و البته همگی هراسان و بسیار نگران بودند.
وقتی همه دوستانم را دیدم که به حال و روز من دچار شده اند کمی جرأت بخرج دادم و از بغل دستی خود آهسته پرسیدم دیدم وضعیت او هم شبیه من است!
ناگهان همهمه ای بپا شد که ناگهان در اتاق باز شد و سرلشگر رئیس دانشگاه وارد اتاق شده و ما همگی بلند شده و ادای احترام کردیم.
رئیس دانشگاه با خوشروئی تمام با یکایک ما دست داده و در حالی که معلوم بود از حال و روز همه ما کاملا آگاه بود این چنین به ما پاسخ داد:
هر کدام از شما که افسران لایقی هم هستید پس از فارغ التحصیلی، ریاست دادگاهی را در سطح کشور به عهده خواهید گرفت و حالا این بازداشتی شما آخرین واحد درسی شما بود که بایستی پاس می کردید و در مقابل اعتراض ما گفت:
این کار را کردیم تا هنگامی که شما در مسند قضاوت نشستید قدرتمند شدید و قلم در دست تان بود از آن سوءاستفاده نکنید و از عمق وجودتان حال و روز کسی را که محکوم می کنید درک کرده
و بی جهت و از سر عصبانیت و یا مسائل دیگر کسی را بیش از حد جرمش به زندان محکوم نکنید!
در خاتمه نیز از همه ما عذرخواهی گردید
و همه ما نفس راحتی کشیدیم.
به قول سعدی شیرازی :
زیر پایت چون ندانی، حال مور
همچو حال توست، زیر پای فیل
@Secrets_Box
در تولد يک سالگي پسرش نوشت :
پسرم : يک بهار ، يک تابستان ، يک پاييز
و يک زمستان را ديدی
زين پس همه چيز تکراريست
جز محبت و مهربانی
✦ نیما یوشیج
@Secrets_Box
پسرم : يک بهار ، يک تابستان ، يک پاييز
و يک زمستان را ديدی
زين پس همه چيز تکراريست
جز محبت و مهربانی
✦ نیما یوشیج
@Secrets_Box
اینکه نظری را همه می پذیرند، دلیلی بر درست بودن آن نیست!
در حقیقت با توجه به نادانی اکثریت نوع بشر، امکان نادرست بودن نظری که همگان آن را می پذیرند بیشتر است .
✦ برتراند راسل
@Secrets_Box
در حقیقت با توجه به نادانی اکثریت نوع بشر، امکان نادرست بودن نظری که همگان آن را می پذیرند بیشتر است .
✦ برتراند راسل
@Secrets_Box
اسكیمو : اگر من چیزی درباره خدا و گناه ندانم آیا باز هم به جهنم میروم؟
كشیش : نه ، اگر ندانی نمی روی!
اسكیمو : پس چرا میخواهی اینها را به من بگویی؟
@Secrets_Box
كشیش : نه ، اگر ندانی نمی روی!
اسكیمو : پس چرا میخواهی اینها را به من بگویی؟
@Secrets_Box
ما مردمان خاورمیانه ایم
بعضی هایمان در جنگ
کشته میشویم
بعضی در زندان
بعضی در جاده می میریم
و بعضی در دریا
حتی بلندترین کوه ها هم
از ما انتقام می گیرند
چرا که ما شغلمان مردن است
تسلیت 🖤
@Secrets_Box
بعضی هایمان در جنگ
کشته میشویم
بعضی در زندان
بعضی در جاده می میریم
و بعضی در دریا
حتی بلندترین کوه ها هم
از ما انتقام می گیرند
چرا که ما شغلمان مردن است
تسلیت 🖤
@Secrets_Box
شرکت گندم کانزاس بعد از اینکه فهمید مردم فقیر شهر از کیسه گندم برای فرزندانشان لباس میدوزند ، کیسهها را طرح دار کرد و آرم شرکتش را طوری طراحی کرد که بعد از یکبار شستن از بین برود .
@Secrets_Box
@Secrets_Box
سه ﺳﯿﻠﯽ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﻪ ﺑﺸﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﺮﺩ!
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺳﯿﻠﯽ ﺭﺍ #ﮐﻮﭘﺮﻧﯿﮏ ﻧﻮﺍﺧﺖ : ﺍﻭ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﺮﮐﺰ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﻧﯿﺴﺖ بلکه ﺳﯿﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﺮﺩ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻣﯽﮔﺮﺩﺩ ،
ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺳﯿﻠﯽ ﺭﺍ #ﺩﺍﺭﻭﯾﻦ ﻧﻮﺍﺧﺖ : ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺷﺮف ﻣﺨﻠﻮﻗﺎﺕ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﻣﯿﺸﺪ ، نشان ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺍﺧﺘﻼﻓﯽ ﺑﺎ ﺳﺎﯾﺮ ﺟﺎﻧﺪﺍﺭﺍﻥ ندارد ،
ﺳﻮﻣﯿﻦ ﺳﯿﻠﯽ ﺭﺍ #ﻓﺮﻭﯾﺪ نواخت : ﺍﻭ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻋﻘﻞ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ اﻧﺴﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ، ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﺑﺸﺮ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺁﻥ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺍﺳﺖ .
و سیلی که امروز می بایست مردم خواب آلوده ی سرزمینهای به خواب رفته را بیدار کند این است که :
راه آزادی و مدنیت نه از خیابان با مشت های گره کرده ، بلکه از آرامش کتابخانه ها می گذرد ،
برای همین است که کتابخانه ها در سرزمین های به خواب رفته امن ترین جا برای عنکبوت هاست ...
@Secrets_Box
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺳﯿﻠﯽ ﺭﺍ #ﮐﻮﭘﺮﻧﯿﮏ ﻧﻮﺍﺧﺖ : ﺍﻭ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﺮﮐﺰ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﻧﯿﺴﺖ بلکه ﺳﯿﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﺮﺩ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻣﯽﮔﺮﺩﺩ ،
ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺳﯿﻠﯽ ﺭﺍ #ﺩﺍﺭﻭﯾﻦ ﻧﻮﺍﺧﺖ : ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺷﺮف ﻣﺨﻠﻮﻗﺎﺕ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﻣﯿﺸﺪ ، نشان ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺍﺧﺘﻼﻓﯽ ﺑﺎ ﺳﺎﯾﺮ ﺟﺎﻧﺪﺍﺭﺍﻥ ندارد ،
ﺳﻮﻣﯿﻦ ﺳﯿﻠﯽ ﺭﺍ #ﻓﺮﻭﯾﺪ نواخت : ﺍﻭ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻋﻘﻞ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ اﻧﺴﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ، ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﺑﺸﺮ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺁﻥ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺍﺳﺖ .
و سیلی که امروز می بایست مردم خواب آلوده ی سرزمینهای به خواب رفته را بیدار کند این است که :
راه آزادی و مدنیت نه از خیابان با مشت های گره کرده ، بلکه از آرامش کتابخانه ها می گذرد ،
برای همین است که کتابخانه ها در سرزمین های به خواب رفته امن ترین جا برای عنکبوت هاست ...
@Secrets_Box
مرجع تقلیدی که هرگز به حج نرفت!
حضرت آیت الله العظمی #مرعشی_نجفی هرگز به سفر حج نرفت، وقتی علت را از ایشان جویا می شدند، می فرمودند که من مستطیع نیستیم.
یکی از نزدیکان ایشان خرج سفر حج را به ایشان هدیه کرد، ایشان این پول را خرج یکی از بیمارستانهای قم کردند، وقتی از ایشان علت این کار را پرسیدند، ایشان در پاسخ گفتند اگر من به این سفر می رفتم و یک زن به علت نبود امکانات در این بیمارستان می مرد، وقتی من می گفتم «لبیک» خداوند به من می گفت «لا لبیک».
او وصیت کرده بود که جنازه ام را به جای دفن کردن در حرم در دهلیز کتابخانه ام دفن کنید تا زیر پای جویندگان علم و دانش باشم، کتابخانه ایشان یکی از کتابخانه های بزرگ جهان است که بخشی از کتاب های آن را از طریق خواندن نماز استیجاری تهیه و خریداری کرده بود .
@Secrets_Box
حضرت آیت الله العظمی #مرعشی_نجفی هرگز به سفر حج نرفت، وقتی علت را از ایشان جویا می شدند، می فرمودند که من مستطیع نیستیم.
یکی از نزدیکان ایشان خرج سفر حج را به ایشان هدیه کرد، ایشان این پول را خرج یکی از بیمارستانهای قم کردند، وقتی از ایشان علت این کار را پرسیدند، ایشان در پاسخ گفتند اگر من به این سفر می رفتم و یک زن به علت نبود امکانات در این بیمارستان می مرد، وقتی من می گفتم «لبیک» خداوند به من می گفت «لا لبیک».
او وصیت کرده بود که جنازه ام را به جای دفن کردن در حرم در دهلیز کتابخانه ام دفن کنید تا زیر پای جویندگان علم و دانش باشم، کتابخانه ایشان یکی از کتابخانه های بزرگ جهان است که بخشی از کتاب های آن را از طریق خواندن نماز استیجاری تهیه و خریداری کرده بود .
@Secrets_Box
شاید باورش سخت باشد که تا سال ۱۹۸۰ به جای این تصویر فقط بیابانی بی انتها که تنها راه ارتباطی آن شتر بوده پیش روی شما بوده است...!
برج الخلیفه ، دبی - امارات
@Secrets_Box
برج الخلیفه ، دبی - امارات
@Secrets_Box
ملایی و هیزم شکنی در راهی می رفتند، به رودخانه ای رسیدند، دختر زیبایی آنجا ایستاده بود و میخواست از رودخانه بگذرد اما در آنجا هیچ پلی وجود نداشت. هیزم شکن، دختر را بر دوش گرفت و از رودخانه عبور داد، دختر را بر زمین گذاشت و به راه خود رفتند.
بعد از ساعتی، ملا گفت: تماس با زن نامحرم بر خلاف دین ماست و حرام است، تو چگونه توانستی بر خلاف شرع عمل کنی و مرتکب چنین معصیت بزرگی شوی؟
هیزم شکن گفت:
من آن دختر را ساعتی پیش، کنار رودخانه بر زمین گذاشتم، تو چرا هنوز او را بر دوش می کشی؟!
@Secrets_Box
بعد از ساعتی، ملا گفت: تماس با زن نامحرم بر خلاف دین ماست و حرام است، تو چگونه توانستی بر خلاف شرع عمل کنی و مرتکب چنین معصیت بزرگی شوی؟
هیزم شکن گفت:
من آن دختر را ساعتی پیش، کنار رودخانه بر زمین گذاشتم، تو چرا هنوز او را بر دوش می کشی؟!
@Secrets_Box
در دنیایی که هر چهار دقیقه یه کودک به خاطر گرسنگی جون میده ،
شکست عشقی تو
بسیار احمقانه به نظر میاد ...
@Secrets_Box
شکست عشقی تو
بسیار احمقانه به نظر میاد ...
@Secrets_Box
ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺩﺵ ، ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻗﻠﻘﻠﮏ ﺩﻫﺪ ﻣﻐﺰﺵ ﺩﺭﮎ میکند ﮐﻪ
ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ ،
ﻭ ﻗﻠﻘﻠﮑﺶ ﻧﻤﯽﺁﯾﺪ!
بیشعوﺭﯼ ﻫﻢ دقیقا ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﻦ است
خیلیها نمیفهمند ﮐﻪ ﺷﻌﻮﺭ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
✦ خاویر کرمنت
@Secrets_Box
ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ ،
ﻭ ﻗﻠﻘﻠﮑﺶ ﻧﻤﯽﺁﯾﺪ!
بیشعوﺭﯼ ﻫﻢ دقیقا ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﻦ است
خیلیها نمیفهمند ﮐﻪ ﺷﻌﻮﺭ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
✦ خاویر کرمنت
@Secrets_Box
ملتی که در قرن بیست و یکم
هنوز خشونت را مردانگی ،
حماقت را نجابت
شادی را هرزگی و
دزدی را زرنگی میداند ،
راه درازی تا تمدن در پیش دارد
@Secrets_Box
هنوز خشونت را مردانگی ،
حماقت را نجابت
شادی را هرزگی و
دزدی را زرنگی میداند ،
راه درازی تا تمدن در پیش دارد
@Secrets_Box
این عکس رو ببینید
و به این فکر کنید
از لحاظ فرهنگی چند صد سال عقب افتاده ایم
کتابخانه ساحلی در ایتالیا
@Secrets_Box
و به این فکر کنید
از لحاظ فرهنگی چند صد سال عقب افتاده ایم
کتابخانه ساحلی در ایتالیا
@Secrets_Box
دلم می خواهد به همه ى عقاید
احترام بگذارم ،
ولی احترام به بعضی از آن ها
توهین به شعور خودم
محسوب می شود
پس در بهترین حالت ،
تحملشان می کنم و هیچ نمی گویم!
✦ آنتونی هاپکینز
@Secrets_Box
احترام بگذارم ،
ولی احترام به بعضی از آن ها
توهین به شعور خودم
محسوب می شود
پس در بهترین حالت ،
تحملشان می کنم و هیچ نمی گویم!
✦ آنتونی هاپکینز
@Secrets_Box