This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انگشت به دهان بمانيد !
غول خودروسازى جهان " رولز رويس "
صنعت خودروسازى ايران یک قرن بعد هم به چنين تكنولوژى دست نخواهد يافت.
بنظرتون چرا ... ؟!
📡 @Secrets_Box
غول خودروسازى جهان " رولز رويس "
صنعت خودروسازى ايران یک قرن بعد هم به چنين تكنولوژى دست نخواهد يافت.
بنظرتون چرا ... ؟!
📡 @Secrets_Box
مواظب افکار منفی، حتی کوچکترینشان باشید ؛
کوچکترین حفره ها هم می توانند بزرگترین کشتیها را غرق کنند...
✦ بنجامین فرانکلین
📡 @Secrets_Box
کوچکترین حفره ها هم می توانند بزرگترین کشتیها را غرق کنند...
✦ بنجامین فرانکلین
📡 @Secrets_Box
کسانی که با تیغ ریش می زنند؛
در نزد خدا بسیار گرامی تر از آنانی هستند که با ریش، تیغ می زنند...
✦ على شریعتی
📡 @Secrets_Box
در نزد خدا بسیار گرامی تر از آنانی هستند که با ریش، تیغ می زنند...
✦ على شریعتی
📡 @Secrets_Box
معروف است که اسکندر پس از حمله به ایران از مشاوران خود پرسید که چگونه بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران گفت کتاب هایشان را بسوزان، دیگری گفت خردمندانشان را بکش. اما او مشاور جوان و باهوشی داشت که گفت: نیازی به چنین کاری نیست...
از میان مردم آن سرزمین آنها را که نمیفهمند و کم سوادند به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند به کارهای کوچک و پست بگمار. بیسوادها و نفهمها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت.
فهمیدهها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده عمر خود را تا لحظه مرگ در گوشهای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...
📡 @Secrets_Box
از میان مردم آن سرزمین آنها را که نمیفهمند و کم سوادند به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند به کارهای کوچک و پست بگمار. بیسوادها و نفهمها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت.
فهمیدهها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده عمر خود را تا لحظه مرگ در گوشهای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...
📡 @Secrets_Box
برای تشخیصِ زنده
یا مُرده بودن یک انسان ،
به شرف او نگاه کنید ، نه به نبض او ...
✦ارنستو چگوارا
📡 @Secrets_Box
یا مُرده بودن یک انسان ،
به شرف او نگاه کنید ، نه به نبض او ...
✦ارنستو چگوارا
📡 @Secrets_Box
دلمان هوس کرده به قدر چند دقیقه به بازیهای کودکیمان برگردیم، به شادیهای بیمقدمه، ظرفهای مصنوعی، غذاها و شکلاتهای ساده و لبخندهای واقعی... همه چیز داشتیم انگار، حتی وقتی که هیچ چیز نداشتیم، دلمان خوش بود، حتی وقتی دلیلی برای دلخوشی نبود. زیر نور مورب آفتابِ پهن شده توی اتاق، بساط بازیمان را پهن میکردیم و بیمقدمه شروع میکردیم به حرف زدن بهجای تمام عروسکها، ما حتی جای تخممرغها و سماور و شکلاتها حرف میزدیم، شاد بودیم عزیزِ من، شاد! حالا ولی آدمها واقعیاند، ظرفها واقعیست، غذاها واقعیست و لبخندها مصنوعی...
اینروزها ما جای طبیعت و اشیا که هیچ، جای خودمان هم حرف نمیزنیم، بیحس شدهایم انگار...
باید وسیلهای بسازند که زمان را برگرداند عقبتر و ما چشمانمان را ببندیم، برگردیم و دقیقا وسط یکی از بازیهای بچگی متوقف شویم .
📡 @Secrets_Box
اینروزها ما جای طبیعت و اشیا که هیچ، جای خودمان هم حرف نمیزنیم، بیحس شدهایم انگار...
باید وسیلهای بسازند که زمان را برگرداند عقبتر و ما چشمانمان را ببندیم، برگردیم و دقیقا وسط یکی از بازیهای بچگی متوقف شویم .
📡 @Secrets_Box
#عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه در آن آب میخورد. دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت میشود و قیمت گرانی بر آن می نهد. لذا گفت:
عمو جان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت چند می خری؟ گفت: یک درهم. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقه فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی! رعیت گفت: قربان من با این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته ام. کاسه فروشی نیست، #عتيقه است...
*ديگران را احمق فرض نكنيم!
📡 @Secrets_Box
عمو جان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت چند می خری؟ گفت: یک درهم. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقه فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی! رعیت گفت: قربان من با این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته ام. کاسه فروشی نیست، #عتيقه است...
*ديگران را احمق فرض نكنيم!
📡 @Secrets_Box
شیخی را گفتند: ای شیخ عبا و عمامه خویش می فروشی؟
گفت: صیاد اگر دام خود بفروشد به چه صید کند ؟!
✦ عبید زاکانی
📡 @Secrets_Box
گفت: صیاد اگر دام خود بفروشد به چه صید کند ؟!
✦ عبید زاکانی
📡 @Secrets_Box
این خاطره از یکی از اساتيد قديمی دانشکده متالورژی دانشگاه صنعتی شريف نقل شده است :
يک بار داشتم ورقه های امتحانی دانشجوها رو تصحيح می كردم، به برگهای رسيدم که نام و نام خانوادگی نداشت. با خودم گفتم ايرادی ندارد. بعيد است که بيش از يک برگه نام نداشته باشد. از تطابق برگه ها با ليست دانشجويان صاحبش را پيدا می كنم.
تصحيح کردم و ۱۷.۵ گرفت. احساس کردم زياد است! کمتر پيش می آيد کسی از من اين نمره را بگيرد. دوباره تصحيح کردم ۱۵ گرفت!
برگه ها تمام شد؛ با ليست دانشجويان تطابق دادم اما هيچ دانشجویی نمانده بود. تازه فهميدم "کليد" آزمون را که خودم نوشته بودم تصحيح کردم!
نكته: اغلب ما نسبت به ديگران سخت گيرتريم تا نسبت به خودمان...
📡 @Secrets_Box
يک بار داشتم ورقه های امتحانی دانشجوها رو تصحيح می كردم، به برگهای رسيدم که نام و نام خانوادگی نداشت. با خودم گفتم ايرادی ندارد. بعيد است که بيش از يک برگه نام نداشته باشد. از تطابق برگه ها با ليست دانشجويان صاحبش را پيدا می كنم.
تصحيح کردم و ۱۷.۵ گرفت. احساس کردم زياد است! کمتر پيش می آيد کسی از من اين نمره را بگيرد. دوباره تصحيح کردم ۱۵ گرفت!
برگه ها تمام شد؛ با ليست دانشجويان تطابق دادم اما هيچ دانشجویی نمانده بود. تازه فهميدم "کليد" آزمون را که خودم نوشته بودم تصحيح کردم!
نكته: اغلب ما نسبت به ديگران سخت گيرتريم تا نسبت به خودمان...
📡 @Secrets_Box
دختر یکی از دهقانان برای اقرار به گناه و طلب آمرزش نزد کشیش رفت و با ترس و لرز گفت: گناه بزرگی کردهام و از گفتن آن خجالت میکشم. کشیش گفت: خداوند بخشنده است و هیچ خجالت نکش، بگو ببینم چه گناهی کردهای؟
دختر گفت: یک سبد سیب دزدیدهام. کشیش گفت اینکه گناه بزرگی نیست! به اندازه تعداد سیبها استغفار کن و توبه کن تا گناهت آمرزیده شود. دختر گفت: اما یک سبد سیب را از باغ کشیش دزدیدهام. کشیش تکانی خورد و گفت: پس گناهت به این راحتی ها بخشوده نمیشود! باید علاوه به توبه و استغفار ده سکه هم به کلیسا بپردازی...
📡 @Secrets_Box
دختر گفت: یک سبد سیب دزدیدهام. کشیش گفت اینکه گناه بزرگی نیست! به اندازه تعداد سیبها استغفار کن و توبه کن تا گناهت آمرزیده شود. دختر گفت: اما یک سبد سیب را از باغ کشیش دزدیدهام. کشیش تکانی خورد و گفت: پس گناهت به این راحتی ها بخشوده نمیشود! باید علاوه به توبه و استغفار ده سکه هم به کلیسا بپردازی...
📡 @Secrets_Box
آنچه ما را به نابودى خواهد كشاند از اين قرار است :
سياست بدون شرافت
لذت بدون وجدان
علم بدون شخصيت
و تجارت بدون اخلاق...
✦ گاندى
📡 @Secrets_Box
سياست بدون شرافت
لذت بدون وجدان
علم بدون شخصيت
و تجارت بدون اخلاق...
✦ گاندى
📡 @Secrets_Box
از رسوم عجيب قوم ويچول مكزیک این بود که هنگام زایمان زن، طنابی به بيضه هاى شوهرش وصل میکردند و زن هنگام وضع حمل طناب را میکشید تا شوهر در درد زایمان شریک شود!
اغلب اوقات شوهر میمرد!
📡 @Secrets_Box
اغلب اوقات شوهر میمرد!
📡 @Secrets_Box
قوى كسى است كه نه منتظر ميماند خوشبختش كنند،
و نه اجازه ميدهد كه بدبختش كنند.
✦ مارلون براندو
📡 @Secrets_Box
و نه اجازه ميدهد كه بدبختش كنند.
✦ مارلون براندو
📡 @Secrets_Box
در معبدی گربه ای زندگی می کرد که هنگام عبادت راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد.
این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد!
سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت و گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام عبادت به درخت ببندند تا اصول عبادت را درست به جا آورده باشند!
سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی اهمیت بستن گربه هنگام عبادت!
بسیاری از باورهای ما اینگونه به اصل و قانون تبدیل می شوند.
📡 @Secrets_Box
این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد!
سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت و گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام عبادت به درخت ببندند تا اصول عبادت را درست به جا آورده باشند!
سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی اهمیت بستن گربه هنگام عبادت!
بسیاری از باورهای ما اینگونه به اصل و قانون تبدیل می شوند.
📡 @Secrets_Box
وکیلی را خواستند تا در مقابل حكم اعدام دزدى مفلس از او دفاع كند.
وكيل امتناع ورزيد،
علت را جويا شدند،
بگفت: کشتن این دزد واجب است چون بدون لباس رسمی و منصب دولتی، دزدى كرده است!
📡 @Secrets_Box
وكيل امتناع ورزيد،
علت را جويا شدند،
بگفت: کشتن این دزد واجب است چون بدون لباس رسمی و منصب دولتی، دزدى كرده است!
📡 @Secrets_Box
تو سال ۲۰۰۰ میگفتن که تا سال ۲۰۲۰ ماشین ها پرواز میکنن! الان تو سال ۲۰۲۰ هستیم، حتی هواپیماها هم پرواز نمیکنن!
📡 @Secrets_Box
📡 @Secrets_Box
.
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتشی نزدیک می شد و برمی گشت!
پرسیدند : چه می کنی؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم.
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.
گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد: زمانی که خانه دوستت در آتش می سوخت تو چه می کردی؟
پاسخ می دهم : هر آنچه از من بر می آمد!
📡 @Secrets_Box
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتشی نزدیک می شد و برمی گشت!
پرسیدند : چه می کنی؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم.
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.
گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد: زمانی که خانه دوستت در آتش می سوخت تو چه می کردی؟
پاسخ می دهم : هر آنچه از من بر می آمد!
📡 @Secrets_Box
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت .
ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید! هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!
ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد!
نكته: مراقب باشيد به هر الاغى جايگاهى بالاتر از شأن او ندهيد!!
📡 @Secrets_Box
ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید! هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!
ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد!
نكته: مراقب باشيد به هر الاغى جايگاهى بالاتر از شأن او ندهيد!!
📡 @Secrets_Box
ما پادشاه را کشتیم
و سعی کردیم دنیا را تغییر بدهیم،
حالا تنها چیزی که گیرمان آمده
یک پادشاه جدید و بدتر است!
آن زمان برای آزادی میجنگیدیم
ولی الان برای نان!
✦ ویکتور هوگو
📡 @Secrets_Box
و سعی کردیم دنیا را تغییر بدهیم،
حالا تنها چیزی که گیرمان آمده
یک پادشاه جدید و بدتر است!
آن زمان برای آزادی میجنگیدیم
ولی الان برای نان!
✦ ویکتور هوگو
📡 @Secrets_Box