«کوپن» دوباره برمیگردد!
کوچکینژاد عضو کمیسیون برنامه و بودجه:
بستر توزیع کالاهای اساسی به وسیله کالابرگ، کارت الکترونیکی و یا سایر روشهای مشابه در کشور فراهم میشود. کالاهای اساسی مورد نیاز خانوارها باید با قیمت مناسب به دست آنها برسد. آمارها نشان میدهد کالاهای اساسی با ارز یارانهای تأمین شدند اما با قیمت بیشتری در اختیار مصرفکنندگان قرار گرفته است
+ به عقب برنمیگردیم...
📡 @Secrets_Box
«کوپن» دوباره برمیگردد!
کوچکینژاد عضو کمیسیون برنامه و بودجه:
بستر توزیع کالاهای اساسی به وسیله کالابرگ، کارت الکترونیکی و یا سایر روشهای مشابه در کشور فراهم میشود. کالاهای اساسی مورد نیاز خانوارها باید با قیمت مناسب به دست آنها برسد. آمارها نشان میدهد کالاهای اساسی با ارز یارانهای تأمین شدند اما با قیمت بیشتری در اختیار مصرفکنندگان قرار گرفته است
+ به عقب برنمیگردیم...
📡 @Secrets_Box
Forwarded from جعبه اسرار
چه دستها قطع شد
چه پاها قطع شد
چه گوشها کر شد
چه چشمها نابینا شد
چه شیمیاییها که نفسشان تنگ شد
چه جانها گرفته شد
چه اسیری که با دست بسته شکنجه شد
تا یک وجب از این خاک نرود!
📡 @Secrets_Box
چه دستها قطع شد
چه پاها قطع شد
چه گوشها کر شد
چه چشمها نابینا شد
چه شیمیاییها که نفسشان تنگ شد
چه جانها گرفته شد
چه اسیری که با دست بسته شکنجه شد
تا یک وجب از این خاک نرود!
📡 @Secrets_Box
چند مدل ایران داریم
ایران ما
ایران صدا و سیما
ایران مسئولین
ایران خارجیا
ایران توئیتر
ایران اینستا
ایران فقرا
ایران اغنیا
و ایران مظلوم
📡 @Secrets_Box
چند مدل ایران داریم
ایران ما
ایران صدا و سیما
ایران مسئولین
ایران خارجیا
ایران توئیتر
ایران اینستا
ایران فقرا
ایران اغنیا
و ایران مظلوم
📡 @Secrets_Box
Forwarded from جعبه اسرار
در سال ۱۹۳۷ در انگلستان یک مسابقه فوتبال بین تیمهای چلسی و چارلتون بهعلت آلودگی بیحد هوا در دقیقه ۶۰ متوقف شد. اما "سام بارترام" دروازه بان چارلتون ۱۵ دقیقه پس از توقف بازی همچنان درون دروازه بود! بهعلت سر و صدای زیاد پشت دروازهاش سوت داور را نشنیده بود. او با دستهایی گشاده با حواس جمع در دروازه میماند و با دقت به جلو نگاه میکند تا به گمان خودش در برابر شوتهای حریف غافلگیر نشود. وقتی پانزده دقیقه بعد پلیس ورزشگاه به او نزدیک شد و خبر لغو مسابقه را به او داد سام بارترام با اندوهی عمیق گفت: چه غم انگیز است که دوستانم مرا فراموش کردند در حالی که من داشتم از دروازه آنها حراست میکردم. در طول این مدت فکر میکردم تیم ما در حال حمله است و به تیم رقیب مجال نزدیک شدن به دروازهٔ ما را نداده است...
در میدان زندگی چه بسیار بازیکنانی هستند که از دروازه آنها با غیرت و همت حراست کردیم اما با مه آلود شدن شرایط در همان لحظه اول میدان را خالی کرده و ما را تنها گذاشتهاند.
”حواسمان به دروازهبانانی که در زندگی ما نقش دارند باشد.”
📡 @Secrets_Box
در سال ۱۹۳۷ در انگلستان یک مسابقه فوتبال بین تیمهای چلسی و چارلتون بهعلت آلودگی بیحد هوا در دقیقه ۶۰ متوقف شد. اما "سام بارترام" دروازه بان چارلتون ۱۵ دقیقه پس از توقف بازی همچنان درون دروازه بود! بهعلت سر و صدای زیاد پشت دروازهاش سوت داور را نشنیده بود. او با دستهایی گشاده با حواس جمع در دروازه میماند و با دقت به جلو نگاه میکند تا به گمان خودش در برابر شوتهای حریف غافلگیر نشود. وقتی پانزده دقیقه بعد پلیس ورزشگاه به او نزدیک شد و خبر لغو مسابقه را به او داد سام بارترام با اندوهی عمیق گفت: چه غم انگیز است که دوستانم مرا فراموش کردند در حالی که من داشتم از دروازه آنها حراست میکردم. در طول این مدت فکر میکردم تیم ما در حال حمله است و به تیم رقیب مجال نزدیک شدن به دروازهٔ ما را نداده است...
در میدان زندگی چه بسیار بازیکنانی هستند که از دروازه آنها با غیرت و همت حراست کردیم اما با مه آلود شدن شرایط در همان لحظه اول میدان را خالی کرده و ما را تنها گذاشتهاند.
”حواسمان به دروازهبانانی که در زندگی ما نقش دارند باشد.”
📡 @Secrets_Box
حکایتی تامل برانگیز از دهخدا...
مردی حاشیه خیابان بساط پهن کرده بود، زردآلو هر کیلو ۵۰۰ تومن، هسته زردآلو هر کیلو ۷۰۰ تومن. یکی پرسید چرا هستهاش از خود زرد زردآلو گرونتره؟ فروشنده گفت: چون عقل آدم رو زیاد میکنه!
مرد كمی فكر كردُ گفت: یک کیلو هسته بده. خرید و همون نزدیکی نشست و مشغول شکستن و خوردن شد، با خودش گفت: چه کاری بود، زردآلو میخریدم هم خود زردآلو رو میخوردم هم هستهشو، هم اینکه ارزونتر بود. رفتُ همين حرف رو به فروشنده گفت. فروشنده گفت: بله، نگفتم عقل آدم رو زیاد میکنه! چه زود هم اثر کرد...
📡 @Secrets_Box
حکایتی تامل برانگیز از دهخدا...
مردی حاشیه خیابان بساط پهن کرده بود، زردآلو هر کیلو ۵۰۰ تومن، هسته زردآلو هر کیلو ۷۰۰ تومن. یکی پرسید چرا هستهاش از خود زرد زردآلو گرونتره؟ فروشنده گفت: چون عقل آدم رو زیاد میکنه!
مرد كمی فكر كردُ گفت: یک کیلو هسته بده. خرید و همون نزدیکی نشست و مشغول شکستن و خوردن شد، با خودش گفت: چه کاری بود، زردآلو میخریدم هم خود زردآلو رو میخوردم هم هستهشو، هم اینکه ارزونتر بود. رفتُ همين حرف رو به فروشنده گفت. فروشنده گفت: بله، نگفتم عقل آدم رو زیاد میکنه! چه زود هم اثر کرد...
📡 @Secrets_Box
به فرزندان خود انسان بودن بیاموزیم!
دو برادر، مادر پیر و بیماری داشتند. با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد. برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و آن دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد. چندی که گذشت برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و از اقصی نقاط دنیا، عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر میکرد فرصت همنشینی با دوستان قدیم هم را نیز از دست داد و یکسره به امور مادر میپرداخت. برادر صومعه نشین کم کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق، و من از او برترم! همان شب که این کلام در خاطر او بگذشت، پروردگار را در خواب دید که وی را خطاب کرد و گفت: «برادر تو را بیامرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم.» برادر صومعه نشین اشک در چشمانش آمد و گفت: «خداوندا، من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر، چگونه است مرا به حرمت او میبخشی، آنچه کردهام مایه رضای تو نیست؟!» ندا رسید: «آنچه تو میکنی ما از آن بینیازیم ولی مادرت از آنچه او میکند، بینیاز نیست. تو خدمت بینیاز میکنی و او خدمت نیازمند. بدین حرمت، مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم.»
کتاب فارسی اول دبستان سال ۱۳۲۴
📡 @Secrets_Box
به فرزندان خود انسان بودن بیاموزیم!
دو برادر، مادر پیر و بیماری داشتند. با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد. برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و آن دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد. چندی که گذشت برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و از اقصی نقاط دنیا، عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر میکرد فرصت همنشینی با دوستان قدیم هم را نیز از دست داد و یکسره به امور مادر میپرداخت. برادر صومعه نشین کم کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق، و من از او برترم! همان شب که این کلام در خاطر او بگذشت، پروردگار را در خواب دید که وی را خطاب کرد و گفت: «برادر تو را بیامرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم.» برادر صومعه نشین اشک در چشمانش آمد و گفت: «خداوندا، من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر، چگونه است مرا به حرمت او میبخشی، آنچه کردهام مایه رضای تو نیست؟!» ندا رسید: «آنچه تو میکنی ما از آن بینیازیم ولی مادرت از آنچه او میکند، بینیاز نیست. تو خدمت بینیاز میکنی و او خدمت نیازمند. بدین حرمت، مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم.»
کتاب فارسی اول دبستان سال ۱۳۲۴
📡 @Secrets_Box
خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند، الا چالهی ایرانیان.
خود را به عبید زاکانی رسانیدم و پرسیدم ؛ عبید، این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده، نگهبان نگماردهاند؟! گفت، میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله!!
خواستم بپرسم؛ اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند... نپرسیده گفت، اگر کسی از ما فیلش یاد هندوستان کند، خود بهتر از هر نگهبانی لنگش میکشیم و به ته چاه بازمیگردانیم!!
✦ عبید زاکانی
📡 @Secrets_Box
خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند، الا چالهی ایرانیان.
خود را به عبید زاکانی رسانیدم و پرسیدم ؛ عبید، این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده، نگهبان نگماردهاند؟! گفت، میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله!!
خواستم بپرسم؛ اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند... نپرسیده گفت، اگر کسی از ما فیلش یاد هندوستان کند، خود بهتر از هر نگهبانی لنگش میکشیم و به ته چاه بازمیگردانیم!!
✦ عبید زاکانی
📡 @Secrets_Box
هدهد باعث اسلام آوردن امتی شد!
مورچه مسیر یک لشکر رو تغییر داد!
کلاغ نحوه دفن میت را به بشر نشان داد!
نهنگ پیامبر خدا را در شکم خود حفظ و نگهداری کرد و پرنده ابابیل از خراب شدن خانه خدا جلوگیری کرد و یک لشکر رو شکست داد!
خداوندا برای ما هم یک حیوان بفرست تا اوضاع ایران را تغییر دهد، از مسئولین کاری ساخته نیست.
📡 @Secrets_Box
هدهد باعث اسلام آوردن امتی شد!
مورچه مسیر یک لشکر رو تغییر داد!
کلاغ نحوه دفن میت را به بشر نشان داد!
نهنگ پیامبر خدا را در شکم خود حفظ و نگهداری کرد و پرنده ابابیل از خراب شدن خانه خدا جلوگیری کرد و یک لشکر رو شکست داد!
خداوندا برای ما هم یک حیوان بفرست تا اوضاع ایران را تغییر دهد، از مسئولین کاری ساخته نیست.
📡 @Secrets_Box
میگویند روزی ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭ تهران ﺭﺍ اﺣﻀﺎﺭ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ؛ ﺭﻭﺯ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﭘﺎﯼ ﮐﻮﻩ رفتم ﻭ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ نمیتوانند ﺑﺮﺍی ﺗﻔﺮﯾﺢ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺁﻧﺠﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪ. ﻓﮑﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﮐرده و ﻃﺮﯾﻘﻪ ﺗﻬﯿﻪ ﺑﻮﺩﺟﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﮔﺰﺍﺭﺵ ﮐﻨﯿﺪ. ﺷﻬﺮﺩﺍﺭ دو ﻫﻔﺘﻪ ﻣﻬﻠﺖ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ دو ﻫﻔﺘﻪ ﺑﺎ ﻣﺪﺍﺭﮎ ﻭ ﻧﻘﺸﻪ ﻧﺰﺩ ﺭﺿﺎ ﺷﺎﻩ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﮔﻔﺖ ؛ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪﺭﯾﺰﯼ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﻓﻼﻥ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﮐﺎﺭﮔﺮ - ﻓﻼﻥ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻟﻮﺍﺯﻡ ﻭ... ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺍست
ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﭘﻮﻟﺶ ﭼﯽ؟ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭ ﮔﻔﺖ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﻓﮑﺮ ﺁنرا ﻫﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﺍﺯ ﻣﺠﻠﺲ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﻢ ﭼﻨﺪ ﺷﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﻧﺎﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ کند ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻭ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻋﻤﺮﺍﻧﯽ ﻣﺪ ﻧﻈﺮ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯿﻢ! ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺑﺮﺍﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺯﯾﺮ ﭘﺮﻭﻧﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺩﺳﺖ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﺮﺩﮎ ﻓﻼﻥ ﻓﻼﻥ ﺷﺪﻩ ﻣﻦ میگم ﻓﮑﺮﯼ ﺑﮑﻦ ﮐﻪ ﺁﺳﺎﯾﺶ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﯽ ، ﺗﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺭﺯﺍﻗﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﺮﺍﻥ ﮐﻨﯽ؟!
ﺍﮔﺮ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯿﮕﯽ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺑﮑﺸﯿﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﻋﺮﻕ ﺧﻮﺭها ﻣﻦ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺟﻮﺍﻧﺎﻧﯽ ﺑﯽ ﻋﺎﺭ ﭼﻄﻮﺭ ﻋﺮﻕ ﺧﻮﺭﯼ میکنند ﻭ ﻣﯿﺮﻭﻧﺪ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ . ﻋﺮﻕ ﺭﻭ ﮔﺮﻭﻥ ﮐﻦ ﻫﺮﮐﺲ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻧﺨﻮﺭﻩ. ﮐﻮﻓﺖ ﺑﺨﻮﺭﻩ - ﭼﺮﺍ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮔﺮﻭﻧﯽ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﻣﻠﺖ ﺭﻭ ﻣﯿﺪهی؟
ﻫﻤﯿﻨﮑﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺭﺑﻨﺪ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﺸﺮﻭﺑﺎﺕ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺷﺪ ﺳﺎخته شد.
📡 @Secrets_Box
میگویند روزی ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭ تهران ﺭﺍ اﺣﻀﺎﺭ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ؛ ﺭﻭﺯ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﭘﺎﯼ ﮐﻮﻩ رفتم ﻭ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ نمیتوانند ﺑﺮﺍی ﺗﻔﺮﯾﺢ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺁﻧﺠﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪ. ﻓﮑﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﮐرده و ﻃﺮﯾﻘﻪ ﺗﻬﯿﻪ ﺑﻮﺩﺟﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﮔﺰﺍﺭﺵ ﮐﻨﯿﺪ. ﺷﻬﺮﺩﺍﺭ دو ﻫﻔﺘﻪ ﻣﻬﻠﺖ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ دو ﻫﻔﺘﻪ ﺑﺎ ﻣﺪﺍﺭﮎ ﻭ ﻧﻘﺸﻪ ﻧﺰﺩ ﺭﺿﺎ ﺷﺎﻩ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﮔﻔﺖ ؛ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪﺭﯾﺰﯼ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﻓﻼﻥ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﮐﺎﺭﮔﺮ - ﻓﻼﻥ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻟﻮﺍﺯﻡ ﻭ... ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺍست
ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﭘﻮﻟﺶ ﭼﯽ؟ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭ ﮔﻔﺖ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﻓﮑﺮ ﺁنرا ﻫﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﺍﺯ ﻣﺠﻠﺲ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﻢ ﭼﻨﺪ ﺷﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﻧﺎﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ کند ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻭ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻋﻤﺮﺍﻧﯽ ﻣﺪ ﻧﻈﺮ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯿﻢ! ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺑﺮﺍﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺯﯾﺮ ﭘﺮﻭﻧﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺩﺳﺖ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﺮﺩﮎ ﻓﻼﻥ ﻓﻼﻥ ﺷﺪﻩ ﻣﻦ میگم ﻓﮑﺮﯼ ﺑﮑﻦ ﮐﻪ ﺁﺳﺎﯾﺶ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﯽ ، ﺗﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺭﺯﺍﻗﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﺮﺍﻥ ﮐﻨﯽ؟!
ﺍﮔﺮ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯿﮕﯽ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺑﮑﺸﯿﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﻋﺮﻕ ﺧﻮﺭها ﻣﻦ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺟﻮﺍﻧﺎﻧﯽ ﺑﯽ ﻋﺎﺭ ﭼﻄﻮﺭ ﻋﺮﻕ ﺧﻮﺭﯼ میکنند ﻭ ﻣﯿﺮﻭﻧﺪ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ . ﻋﺮﻕ ﺭﻭ ﮔﺮﻭﻥ ﮐﻦ ﻫﺮﮐﺲ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻧﺨﻮﺭﻩ. ﮐﻮﻓﺖ ﺑﺨﻮﺭﻩ - ﭼﺮﺍ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮔﺮﻭﻧﯽ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﻣﻠﺖ ﺭﻭ ﻣﯿﺪهی؟
ﻫﻤﯿﻨﮑﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺭﺑﻨﺪ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﺸﺮﻭﺑﺎﺕ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺷﺪ ﺳﺎخته شد.
📡 @Secrets_Box
نکاتی تامل برانگیز از کتاب خودآموز دیکتاتورها :
یک_
مردم نباید وقتی که بیدار هستند بیکار بمانند
کارشان مفید باشد یا نه اصلا اهمیتی ندارد اما باید کار کنند چرا که انبوه مردم در بیکاری خطرناک خواهند شد، پس برنامهریزی کنید تا کوچکترین فرصتی برای اندیشیدن نداشته باشند.
دو_
فراموش نکنید که در ظاهر همیشه با فقر مخالف باشید اما در پنهان بر ضد خوب شدن وضعیت مردم مبارزه کنید چون این وضعیت آنها باعث احساس امنیت و آرامش دائمی شما میشود.
سه_
من بر این باورم که تمام کارهای بیهوده و بیفایدۀ جهان به این خاطر ادامه دارند که از عصیان مردم میترسند پس شما هم هیچگاه اجازه ندهید که در روز مردم حتی یک ساعت را آزاد و راحت باشند.
📡 @Secrets_Box
نکاتی تامل برانگیز از کتاب خودآموز دیکتاتورها :
یک_
مردم نباید وقتی که بیدار هستند بیکار بمانند
کارشان مفید باشد یا نه اصلا اهمیتی ندارد اما باید کار کنند چرا که انبوه مردم در بیکاری خطرناک خواهند شد، پس برنامهریزی کنید تا کوچکترین فرصتی برای اندیشیدن نداشته باشند.
دو_
فراموش نکنید که در ظاهر همیشه با فقر مخالف باشید اما در پنهان بر ضد خوب شدن وضعیت مردم مبارزه کنید چون این وضعیت آنها باعث احساس امنیت و آرامش دائمی شما میشود.
سه_
من بر این باورم که تمام کارهای بیهوده و بیفایدۀ جهان به این خاطر ادامه دارند که از عصیان مردم میترسند پس شما هم هیچگاه اجازه ندهید که در روز مردم حتی یک ساعت را آزاد و راحت باشند.
📡 @Secrets_Box
حكايت قرعه كشى خودرو...
ملانصرالدين از كدخداى ده ﻳﮏ ﺍﻻﻍ به قیمت ۱۵ درهم خرید و قرار شد کدخدا الاغ را فردا به او تحویل دهد. ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ كدخدا ﺳﺮﺍﻍ ملانصرالدين ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﺘﺄﺳﻔﻢ ملا، ﺧﺒﺮ ﺑﺪی ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻡ. ﺍﻻﻏﻪ ﻣﺮﺩ! ملانصرالدين ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺍﻳﺮﺍﺩی ﻧﺪﺍﺭﻩ. ﻫﻤﻮﻥ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺑﺪﻩ.
كدخدا ﮔﻔﺖ: نمیﺷﻪ! ﺁﺧﻪ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻡ. ملا ﮔﻔﺖ: ﺑﺎﺷﻪ. ﭘﺲ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻩ. كدخدا ﮔﻔﺖ: میﺧﻮﺍی ﺑﺎﻫﺎﺵ چکار کنی؟ ملا ﮔﻔﺖ: میﺧﻮﺍﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗﺮﻋﻪکشی ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﮐﻨﻢ. كدخدا ﮔﻔﺖ: مگر میشه ﻳﻪ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﺮﻋﻪکشی ﮔﺬﺍﺷﺖ! ملا ﮔﻔﺖ: ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﮐﻪ میشه. حالا ﺑﺒﻴﻦ. ﻓﻘﻂ ﺑﻪ کسی نمیﮔﻢ ﮐﻪ الاﻍ ﻣﺮﺩﻩ. ﻳﮏﻣﺎﻩ بعد كدخدا ملانصرالدين رو ﺩﻳﺪُ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟ ملا ﮔﻔﺖ: به ﻗﺮﻋﻪکشی ﮔﺬﺍﺷﺘﻤش و اعلام كردم فقط با پرداخت ۲ درهم در قرعه کشی شركت كنيد و به قيد قرعه صاحب یک الاغ شوید. به پانصد نفر بلیت ۲ درهمی فروختم و ۹۹۸ درهم سود کردم.
كدخدا ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻫﻢ ﺷﮑﺎیتی ﻧﮑﺮﺩ؟
ملا ﮔﻔﺖ: ﻓﻘﻂ ﻫﻤﻮنی ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.!!
من هم ۲ درهمش ﺭﻭ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻡ!
این همون حکایت ثبت نام این روزای ایران خودرو و سایپاست!
📡 @Secrets_Box
حكايت قرعه كشى خودرو...
ملانصرالدين از كدخداى ده ﻳﮏ ﺍﻻﻍ به قیمت ۱۵ درهم خرید و قرار شد کدخدا الاغ را فردا به او تحویل دهد. ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ كدخدا ﺳﺮﺍﻍ ملانصرالدين ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﺘﺄﺳﻔﻢ ملا، ﺧﺒﺮ ﺑﺪی ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻡ. ﺍﻻﻏﻪ ﻣﺮﺩ! ملانصرالدين ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺍﻳﺮﺍﺩی ﻧﺪﺍﺭﻩ. ﻫﻤﻮﻥ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺑﺪﻩ.
كدخدا ﮔﻔﺖ: نمیﺷﻪ! ﺁﺧﻪ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻡ. ملا ﮔﻔﺖ: ﺑﺎﺷﻪ. ﭘﺲ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻩ. كدخدا ﮔﻔﺖ: میﺧﻮﺍی ﺑﺎﻫﺎﺵ چکار کنی؟ ملا ﮔﻔﺖ: میﺧﻮﺍﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗﺮﻋﻪکشی ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﮐﻨﻢ. كدخدا ﮔﻔﺖ: مگر میشه ﻳﻪ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﺮﻋﻪکشی ﮔﺬﺍﺷﺖ! ملا ﮔﻔﺖ: ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﮐﻪ میشه. حالا ﺑﺒﻴﻦ. ﻓﻘﻂ ﺑﻪ کسی نمیﮔﻢ ﮐﻪ الاﻍ ﻣﺮﺩﻩ. ﻳﮏﻣﺎﻩ بعد كدخدا ملانصرالدين رو ﺩﻳﺪُ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟ ملا ﮔﻔﺖ: به ﻗﺮﻋﻪکشی ﮔﺬﺍﺷﺘﻤش و اعلام كردم فقط با پرداخت ۲ درهم در قرعه کشی شركت كنيد و به قيد قرعه صاحب یک الاغ شوید. به پانصد نفر بلیت ۲ درهمی فروختم و ۹۹۸ درهم سود کردم.
كدخدا ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻫﻢ ﺷﮑﺎیتی ﻧﮑﺮﺩ؟
ملا ﮔﻔﺖ: ﻓﻘﻂ ﻫﻤﻮنی ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.!!
من هم ۲ درهمش ﺭﻭ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻡ!
این همون حکایت ثبت نام این روزای ایران خودرو و سایپاست!
📡 @Secrets_Box
درمان قطعی و معجزهآسای بیماری دیابت!
یک دانشمند آمریکایی با استفاده از چهار عدد گیاه بامیه بیماری دیابت ۱۱۵ نفر را درمان قطعی کرد!
چهار عدد بامیه را از وسط نصف کنید ساعت ۶ بعد از ظهر درون یک لیوان آبسرد تمیز قرار دهید و تا فردا ۶ صبح درون آب بماند و صبح مایع درون لیوان را ناشتا قبل از صبحانه میل نمایید این کار را به مدت ده روز حتما بیوقفه انجام دهید. این مطلب را جدی بگیرید و به عزیزانی که از این بیماری رنج میبرند اطلاعرسانی نمایید. عنصر و داروی همه بیماریها در طبیعت موجود است باید کشف شود و به آن اعتماد کرد.
📡 @Secrets_Box
درمان قطعی و معجزهآسای بیماری دیابت!
یک دانشمند آمریکایی با استفاده از چهار عدد گیاه بامیه بیماری دیابت ۱۱۵ نفر را درمان قطعی کرد!
چهار عدد بامیه را از وسط نصف کنید ساعت ۶ بعد از ظهر درون یک لیوان آبسرد تمیز قرار دهید و تا فردا ۶ صبح درون آب بماند و صبح مایع درون لیوان را ناشتا قبل از صبحانه میل نمایید این کار را به مدت ده روز حتما بیوقفه انجام دهید. این مطلب را جدی بگیرید و به عزیزانی که از این بیماری رنج میبرند اطلاعرسانی نمایید. عنصر و داروی همه بیماریها در طبیعت موجود است باید کشف شود و به آن اعتماد کرد.
📡 @Secrets_Box
میگویند هنگامی که در آمریکا همه در جستجوی طلا بودند، یک نفر با فروش ”بیل و کلنگ” میلیونر شد، اما هیچکس طلا پیدا نکرد!
”متفاوت اندیشیدن راهکار موفقیت شماست”
📡 @Secrets_Box
میگویند هنگامی که در آمریکا همه در جستجوی طلا بودند، یک نفر با فروش ”بیل و کلنگ” میلیونر شد، اما هیچکس طلا پیدا نکرد!
”متفاوت اندیشیدن راهکار موفقیت شماست”
📡 @Secrets_Box
بند کفشیه که گره خورده یا هندزفری که لولیده تو هم! ولی خب اینجا پل عجیب و غریب یه اتوبان تو کشور عجایبه!
توکیو - ژاپن
📡 @Secrets_Box
بند کفشیه که گره خورده یا هندزفری که لولیده تو هم! ولی خب اینجا پل عجیب و غریب یه اتوبان تو کشور عجایبه!
توکیو - ژاپن
📡 @Secrets_Box
معماری ایرانی و دگر هیچ!
کدام ملت و قومی را در دنیا سراغ دارید که همچین معماری داشتند یا دارند؟!
شیراز - مسجد نصیرالملک
📡 @Secrets_Box
معماری ایرانی و دگر هیچ!
کدام ملت و قومی را در دنیا سراغ دارید که همچین معماری داشتند یا دارند؟!
شیراز - مسجد نصیرالملک
📡 @Secrets_Box
یکی از خوشتیپهای تهران در پمپ بنزین!
قدیما معروفترین جوکی که درباره ژیان ساخته بودند این بود که ژیان ماشین نمیشه، باجناق فامیل نمیشه! ژیان نام اتومبیلی بود که از دهه چهل وارد بازار خودرو ایران شد. ماشین ارزانی بود و دهه چهل هر کس می توانست با ۱۵۰۰ تومان پیش قسط، یک ماشین ژیان بخرد. ژیان رنگ های متنوعی داشت. زرد، سبز لجنی و قرمز گوجهای، رنگ قرمز را بیشتر جوانها دوست داشتند. در روزگاری که پیکان ۱۷ هزار تومان فروخته میشد، ژیان حدود ۱۲ هزار تومان به فروش میرسید.
عکس : پمپ بنزینی در تهران سال ۱۳۵۷
📡 @Secrets_Box
یکی از خوشتیپهای تهران در پمپ بنزین!
قدیما معروفترین جوکی که درباره ژیان ساخته بودند این بود که ژیان ماشین نمیشه، باجناق فامیل نمیشه! ژیان نام اتومبیلی بود که از دهه چهل وارد بازار خودرو ایران شد. ماشین ارزانی بود و دهه چهل هر کس می توانست با ۱۵۰۰ تومان پیش قسط، یک ماشین ژیان بخرد. ژیان رنگ های متنوعی داشت. زرد، سبز لجنی و قرمز گوجهای، رنگ قرمز را بیشتر جوانها دوست داشتند. در روزگاری که پیکان ۱۷ هزار تومان فروخته میشد، ژیان حدود ۱۲ هزار تومان به فروش میرسید.
عکس : پمپ بنزینی در تهران سال ۱۳۵۷
📡 @Secrets_Box