احساس میکنم برای اینکه بدونم امروز چه روزیه که به خاطرش سویشرت هدیه بگیری خیلی پیرم
لیلی عنکبوتی قرمز
تو شرکتهای بزرگ آمریکایی رو نگاه کنی نصفشون ایرانیان بعد این کوننشورها ورود مهاجران ایرانی رو ممنوع کردن. بختت ایرانی.
بدتر از اون میدونی چیه؟
موزهی لوور بلیط رو برای غیر اروپایی ها گرون تر کرده درحالی که نود درصد محتویات این موزه برای غیر اروپا و اسیاست
موزهی لوور بلیط رو برای غیر اروپایی ها گرون تر کرده درحالی که نود درصد محتویات این موزه برای غیر اروپا و اسیاست
👍9
یعنی آسیایی بخواد بره آثار تاریخی کشور خودش رو ببینه باید بیشتر از چشم آبی ها پول بده
👍7
با اینکه میدونم هیچکس من رو فاطمه صدا نمیزنه اما بازم هر دیلی ای میبینم نوشتن فاطمه یه دور به خودم میگیرم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عاشق جای همیشگی دستای پرث روی کمر سانتام
🔥2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
است دوست پسر نداره یه کودک پنج سالهی دلقک رو به سرپرستی گرفته
یاد اون حرومزادهای که پیشش کار میکردم افتادم که سر هرچیزی میخواست بهم حس کمبود بده
یکبار نمیدونم چی شد که بحث رسید سر چای خوردن و من گفتم من اصلا چای نمیخورم خیلی جدی میگفت چرا داری با افتخار این رو میگی؟ مگه چای نخوردن افتخار داره و فکر میکنی کار درستی میکنی یا خاصی که اینجوری میگی؟
بهش میگم چه ربطی داره؟ من فقط هیچوقت نخوردم و قراره بهخاطرش دروغ بگم؟
مرتیکه حرومزادهی گوه
بهش میگم چه ربطی داره؟ من فقط هیچوقت نخوردم و قراره بهخاطرش دروغ بگم؟
مرتیکه حرومزادهی گوه
🗿2
عاشق این بخش از زندگیمم که اگه یک روز دیر تر درمورد روزمرگیم به هارا و شقایق بگم از دستم عصبانی و ناراحت میشن
انقدری که باید به این دوتا گزارش بدم به خانوادم نمیدم 😂
انقدری که باید به این دوتا گزارش بدم به خانوادم نمیدم 😂
باز رفته بود تو کوچه و منم خیالم راحت که دوباره خودش میاد تو حیاط ولش کردم
وقتی رفتم دنبالش دیدم یه جوری رفته رو دیوار حیاط بلند همسایه و هی داشت شیطون میکرد و به حرفم گوش نمیداد خوب که فضولی کرد و انقدر صدام رو در آورد که همسایه ها بیرون اومدن
بالاخره سلطان رضایت داد اومد رو درخت اما پاش لیز خورد و افتاد و خداروشکر فاصله کم بود چیزیش نشد اما از ترس دوید رو درخت بلندتری که کنارش بود و رفت رو شاخهی نازکش وسط خیابون
پاش سر خورد و به زور خودش رو نگه داشته بود و اگه میفتاد قطعا یه جاییش میشکست تا وقتی خودش رو ول کرد و تونستم بگیرمش قشنگ یه دور مردم و زنده شدم
وقتی رفتم دنبالش دیدم یه جوری رفته رو دیوار حیاط بلند همسایه و هی داشت شیطون میکرد و به حرفم گوش نمیداد خوب که فضولی کرد و انقدر صدام رو در آورد که همسایه ها بیرون اومدن
بالاخره سلطان رضایت داد اومد رو درخت اما پاش لیز خورد و افتاد و خداروشکر فاصله کم بود چیزیش نشد اما از ترس دوید رو درخت بلندتری که کنارش بود و رفت رو شاخهی نازکش وسط خیابون
پاش سر خورد و به زور خودش رو نگه داشته بود و اگه میفتاد قطعا یه جاییش میشکست تا وقتی خودش رو ول کرد و تونستم بگیرمش قشنگ یه دور مردم و زنده شدم