خب من وقتی که به خاطر یک فکر کوچولو انقد حس بیچارگی و ترس میکنم به این فکر میکنم که اگه تنهایی برم یه کشور چند قاره اونور تر که هلاک میشم
ساحل بودیم چندتا خانم چادری بودن یکی بهم گفت عزیزم شالتو سرت کن بلافاصله خانم کناریش با لحن بدی گفت انگار بکشه پایین چه تاثیری داره
خواهرم برگشت سمتش گفت چه طرزه برخورده یکبار گفت میخواست سرش کنه دیگه بی ادبی نیاز نبود
بعدم شال و از دور گردنم برداشت دستش گرفت گفت اصلا نمیخواد سرت کنی:)
بعدم شال و از دور گردنم برداشت دستش گرفت گفت اصلا نمیخواد سرت کنی:)
امروز تو سوار تاکسی شدم بدون روسری بودم بعد دیدم راننده و یکی از مسافرا دارن سر همین موضوع حرف میزنن که اون همه بدبختی مردم ربطی به چهارتا تارموی دختر مردم نداره و از این حرفا
بعد یه پیرمردی بعد من سوار شد و شروع کرد به چرت و پرت گفتن که آره دخترا مستن که مو در میارن و از شکم سیریه و قانونه آقاهه بهش گفت حاج آقا حتما شما هیزی که با این چشم به دختر مردم نگاه میکنی خلاصه با راننده کلی دعوا کردیم با پیرمرده تهشم قهر کرد بدون دادن کرایه از ماشین پیاده شد مرده به جاش کرایشو هم داد
خلاصه اگه مرده یکم جوون تر بود خودم میرفتم ازش خواستگاری میکردم بس که باشعور بود
من فیتیش باریستا دارم جدا
این چند وقته هر پسری که یکم ازش خوشم اومد باریستا بود
این چند وقته هر پسری که یکم ازش خوشم اومد باریستا بود
امروز مردم رندوم تو خیابون شدیدا باعث ترسم شدن اما به جاش دوستام واقعا رو مود حال خوب کنی بودن
شاید بقیه مینهو رو با موهای بلند دوست داشته باشن ولی این ورژن ازش زیادی خارج از توانمه
مامانم جوری گند کاری هامو جلوی بقیه میپوشونه که خودمم باورم نمیشه واقعا اون کار و کرده باشم