🔺 مذاکرهِ غیر مستقیمِ مسلح!
دیروز سعید خطیبزاده، معاون وزیر خارجه و رئیس مرکز مطالعات بینالمللی، در حاشیه کنفرانس بینالمللی «حقوق بینالملل تحت تهاجم: تجاوز و دفاع» در تهران گفته است اگر مذاکرهای با ایالات متحده صورت گیرد، «حتماً یک مذاکره مسلح» خواهد بود. او در توضیح این اصطلاح گفته است: «مذاکره مسلح، مذاکرهای است که در آن نهتنها هیچ اعتمادی به طرف مقابل نداریم، بلکه آمادهایم در برابر فریبهای احتمالی او اقدامات مؤثر انجام دهیم.»
نگارنده از درک معنای این اصطلاح تازه و تعریفی که برای آن ارائه شده عاجز است. غالبا مفروض چنین اصطلاحی وجود نوعی دیگر از مذاکره به نام «مذاکره غیرمسلح» است و با آن تعریف آیا چنین مذاکرهای به معنای وجود نوعی اعتماد به طرف مقابل و نداشتن آمادگی در برابر فریب اوست؟
و آیا مذاکره ایران و دولت ترامپ از این جنس بوده است؟
واقعیت این است که ما ایرانیها در خلق واژگان و ترکیبهای جدید مهارت ویژهای داریم؛ واژگانی که خود بستری برای اختلافنظر است و اغلب سالها وقت صرف تفسیر و جدال درباره آنها میشود. نمونهاش ترکیب «میدان و دیپلماسی» است. در هیچ کشور دیگری چنین ترکیب و تفکیکی وجود ندارد. برای نمونه، ایالات متحده آمریکا که بیشترین حضور نظامی را در خارج از مرزهای خود دارد، چنین اصطلاح، بحث و مناقشهای تحت عنوان میدان و دیپلماسی ندارد. البته چنین تفکیکها و بحث و جدالهایی بیشتر معطوف به نبود اجماع در سیاست خارجی به عنوان یک امر حاکمیتی است.
اما ماجرای «مذاکره مسلح» نیز مشابه است. چنین اصطلاحی در علم روابط بینالملل اساساً وجود ندارد. البته ترکیب صلح مسلح وجود دارد که در آن دو طرف یا طرفهای مناقشه در حال جنگ نیستند، اما با تقویت توان نظامی خود برای چنین جنگی آماده میشوند.
علی ایحال اگر در «مذاکره مسلح» مقصود، مذاکره از موضع بیاعتمادی نسبت به آمریکا و آمادگی برای مقابله با فریبهای احتمالی باشد که روشن است چنین بیاعتمادی مسبوق به سابقهای چهل ساله است و تجربه برجام نیز آن را عمیقتر کرد. در واقع، «اعتماد» نه شرط لازم و نه شرط کافی برای آغاز مذاکره است؛ به ویژه میان دو طرفی که چند دهه در حالت خصومت و نوعی مخاصمه بودهاند. اگر اعتماد و بیاعتمادی معیار مذاکره و عدم مذاکره قرار گیرد که اساسا با خروج ترامپ از برجام، اعمال تحریمهای حداکثری و سپس حمله به تاسیسات هستهای دیگر روشن است که این معیار وجود ندارد و چنین اعتمادی قبل از مذاکره چگونه تحصیل میشود؟
در چنین وضعیتی، وقتی طرف مقابل فردی مانند ترامپ است و در سال گذشته نیز چندین درگیری مستقیم میان ایران و اسرائیل ـ متحد راهبردی آمریکا در منطقه ـ رخ داده، طبیعی است که خود گفتوگو میتواند نوعی عملیات فریب باشد و ورود به چنین مذاکرهای بدون چنین پیشفرضی مولود معضلی شناختی است.
افزون بر آن، ترامپ در نامه خود به ایران حتی مهلتی دو ماهه تعیین و تهدید کرده بود در صورت عدم توافق، به گزینه نظامی متوسل میشود. در این شرایط، دیگر جایی برای تصور «فریب پنهان» باقی نمیماند؛ تهدید آشکار بود، هم در پیامش و هم در سخنان علنیاش هم در تحرکات نظامی روزهای قبل از جنگ.
حال اگر از مناقشات پرکشمکش چهار دهه اخیر میان تهران و واشنگتن صرفنظر کنیم و تنها به حوادث یک سال گذشته و حملات متقابل ایران و اسرائیل بنگریم، میتوان گفت مذاکرات ایران و آمریکا در میانهی نوعی «جنگ بالفعل» رخ داده است. تاریخ نیز نشان داده که در بسیاری از جنگها، عملیات فریب بخشی از فرآیند مذاکره بوده است.
اما اگر مراد از «مذاکره مسلح» گفتوگو از موضع قدرت و با پشتوانه توان نظامی باشد که هیچ مذاکرهای بدون اتکاء به عناصر قدرت نمیتواند به نتیجه نسبتا مطلوب و یا برد - برد منجر شود. البته «قدرت» الزاماً در معنای نظامی خلاصه نمیشود؛ گاه انسجام داخلی یا اقتصاد قوی میتواند نقشی هم طراز یا احیانا فراتر از قدرت نظامی در تقویت موقعیت مذاکرهکنندگان دارد. در مواردی در تاریخ جهان، چه بسا طرفهای ضعیف از لحاظ نظامی صرفا با اتکای به جبهه داخلی متحد یا برخورداری از عناصر دیگر قدرت توانستهاند در یک پروسه زمانی شروط خود را بر طرف متجاوز و یا اشغالگر تحمیل کنند.
حالا با افزودن پسوند «مسلح»، روند دیپلماسی میان ایران و آمریکا در صورت از سرگیری «مذاکراتِ غیر مستقیمِ مسلح» نامیده میشود که البته روشن نیست مسلح کردن مذاکرات صرفا پیشنهاد و اظهارنظری شخصی است یا یک موضع رسمی و این که آیا محمل و مستمسکی برای از سرگیری مذاکرات است یا نه.
در هر صورت، واقعیت این است که در شرایط کنونی شانس زیادی برای موفقیت «مذاکرات» در صورت از سرگیری آن با حفظ خطوط قرمز اعلامی ایران وجود ندارد.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
دیروز سعید خطیبزاده، معاون وزیر خارجه و رئیس مرکز مطالعات بینالمللی، در حاشیه کنفرانس بینالمللی «حقوق بینالملل تحت تهاجم: تجاوز و دفاع» در تهران گفته است اگر مذاکرهای با ایالات متحده صورت گیرد، «حتماً یک مذاکره مسلح» خواهد بود. او در توضیح این اصطلاح گفته است: «مذاکره مسلح، مذاکرهای است که در آن نهتنها هیچ اعتمادی به طرف مقابل نداریم، بلکه آمادهایم در برابر فریبهای احتمالی او اقدامات مؤثر انجام دهیم.»
نگارنده از درک معنای این اصطلاح تازه و تعریفی که برای آن ارائه شده عاجز است. غالبا مفروض چنین اصطلاحی وجود نوعی دیگر از مذاکره به نام «مذاکره غیرمسلح» است و با آن تعریف آیا چنین مذاکرهای به معنای وجود نوعی اعتماد به طرف مقابل و نداشتن آمادگی در برابر فریب اوست؟
و آیا مذاکره ایران و دولت ترامپ از این جنس بوده است؟
واقعیت این است که ما ایرانیها در خلق واژگان و ترکیبهای جدید مهارت ویژهای داریم؛ واژگانی که خود بستری برای اختلافنظر است و اغلب سالها وقت صرف تفسیر و جدال درباره آنها میشود. نمونهاش ترکیب «میدان و دیپلماسی» است. در هیچ کشور دیگری چنین ترکیب و تفکیکی وجود ندارد. برای نمونه، ایالات متحده آمریکا که بیشترین حضور نظامی را در خارج از مرزهای خود دارد، چنین اصطلاح، بحث و مناقشهای تحت عنوان میدان و دیپلماسی ندارد. البته چنین تفکیکها و بحث و جدالهایی بیشتر معطوف به نبود اجماع در سیاست خارجی به عنوان یک امر حاکمیتی است.
اما ماجرای «مذاکره مسلح» نیز مشابه است. چنین اصطلاحی در علم روابط بینالملل اساساً وجود ندارد. البته ترکیب صلح مسلح وجود دارد که در آن دو طرف یا طرفهای مناقشه در حال جنگ نیستند، اما با تقویت توان نظامی خود برای چنین جنگی آماده میشوند.
علی ایحال اگر در «مذاکره مسلح» مقصود، مذاکره از موضع بیاعتمادی نسبت به آمریکا و آمادگی برای مقابله با فریبهای احتمالی باشد که روشن است چنین بیاعتمادی مسبوق به سابقهای چهل ساله است و تجربه برجام نیز آن را عمیقتر کرد. در واقع، «اعتماد» نه شرط لازم و نه شرط کافی برای آغاز مذاکره است؛ به ویژه میان دو طرفی که چند دهه در حالت خصومت و نوعی مخاصمه بودهاند. اگر اعتماد و بیاعتمادی معیار مذاکره و عدم مذاکره قرار گیرد که اساسا با خروج ترامپ از برجام، اعمال تحریمهای حداکثری و سپس حمله به تاسیسات هستهای دیگر روشن است که این معیار وجود ندارد و چنین اعتمادی قبل از مذاکره چگونه تحصیل میشود؟
در چنین وضعیتی، وقتی طرف مقابل فردی مانند ترامپ است و در سال گذشته نیز چندین درگیری مستقیم میان ایران و اسرائیل ـ متحد راهبردی آمریکا در منطقه ـ رخ داده، طبیعی است که خود گفتوگو میتواند نوعی عملیات فریب باشد و ورود به چنین مذاکرهای بدون چنین پیشفرضی مولود معضلی شناختی است.
افزون بر آن، ترامپ در نامه خود به ایران حتی مهلتی دو ماهه تعیین و تهدید کرده بود در صورت عدم توافق، به گزینه نظامی متوسل میشود. در این شرایط، دیگر جایی برای تصور «فریب پنهان» باقی نمیماند؛ تهدید آشکار بود، هم در پیامش و هم در سخنان علنیاش هم در تحرکات نظامی روزهای قبل از جنگ.
حال اگر از مناقشات پرکشمکش چهار دهه اخیر میان تهران و واشنگتن صرفنظر کنیم و تنها به حوادث یک سال گذشته و حملات متقابل ایران و اسرائیل بنگریم، میتوان گفت مذاکرات ایران و آمریکا در میانهی نوعی «جنگ بالفعل» رخ داده است. تاریخ نیز نشان داده که در بسیاری از جنگها، عملیات فریب بخشی از فرآیند مذاکره بوده است.
اما اگر مراد از «مذاکره مسلح» گفتوگو از موضع قدرت و با پشتوانه توان نظامی باشد که هیچ مذاکرهای بدون اتکاء به عناصر قدرت نمیتواند به نتیجه نسبتا مطلوب و یا برد - برد منجر شود. البته «قدرت» الزاماً در معنای نظامی خلاصه نمیشود؛ گاه انسجام داخلی یا اقتصاد قوی میتواند نقشی هم طراز یا احیانا فراتر از قدرت نظامی در تقویت موقعیت مذاکرهکنندگان دارد. در مواردی در تاریخ جهان، چه بسا طرفهای ضعیف از لحاظ نظامی صرفا با اتکای به جبهه داخلی متحد یا برخورداری از عناصر دیگر قدرت توانستهاند در یک پروسه زمانی شروط خود را بر طرف متجاوز و یا اشغالگر تحمیل کنند.
حالا با افزودن پسوند «مسلح»، روند دیپلماسی میان ایران و آمریکا در صورت از سرگیری «مذاکراتِ غیر مستقیمِ مسلح» نامیده میشود که البته روشن نیست مسلح کردن مذاکرات صرفا پیشنهاد و اظهارنظری شخصی است یا یک موضع رسمی و این که آیا محمل و مستمسکی برای از سرگیری مذاکرات است یا نه.
در هر صورت، واقعیت این است که در شرایط کنونی شانس زیادی برای موفقیت «مذاکرات» در صورت از سرگیری آن با حفظ خطوط قرمز اعلامی ایران وجود ندارد.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
👍197❤100👎9
🔺پیام به بن سلمان؛ مشکل کجاست؟!
پریروز دوشنبه در روز عزیمت بن سلمان به آمریکا و یک روز قبل از دیدارش با دونالد ترامپ در کاخ سفید پیامی از جانب مسعود پزشکیان رئیس جمهور ایران برای ولیعهد عربستان ارسال شده است.
این تقارن زمانی تفسیرها و گمانهزنیهای زیادی را درباره محتوای این پیام به دنبال داشته و با توجه به اظهارات ترامپ و بنسلمان درباره ایران در دیدار دیروز، این خوانش نزد ناظران به ویژه تحلیلگران ایرانی شکل گرفته است که این نامه با سفر بنسلمان به آمریکا و دیدارش با رئیس جمهور آن مرتبط است و برخی ولیعهد عربستان را حامل پیام ایران به ترامپ دانستهاند.
در دو روز اخیر، سخنگوی دولت، سخنگوی وزارت خارجه و رئیس سازمان حج و زیارت سه بار درباره محتوای این نامه توضیح داده و اعلام کردهاند که پیام فقط درباره موضوع حج بوده و ارتباطی با مسائل دیگر ندارد. با این حال این تکذیبها تأثیر چندانی نداشته و هنوز ارتباط این پیام با سفر بنسلمان و دیدار او با ترامپ محل گمانهزنی است.
واقعیت این است که نگارنده اطلاع دقیقی درباره محتوای نامه و وجود یا عدم وجود چنین پیوندی ندارد؛ اما به دلایلی بعید میداند چنین ارتباطی وجود داشته باشد و جز این همزمانی نشانه جدی و مهمی دال بر آن وجود ندارد.
با این حال، مشکل از تحلیلگران و ناظران در ارائه چنین گمانهزنیها و تفسیرهایی نیست. به هر حال، وقتی در روز سفر ولیعهد عربستان به واشنگتن و قبل از دیدارش با ترامپ، پیامی از ایران به او ارسال میشود، روشن است که این اقدام در سایه این تقارن زمانی مورد توجه قرار گیرد و چنین گمانهها و پیوندی نیز خود به خود به ذهن همه خطور کند.
پس مشکل کار از ناظران و تحلیلگران نیست. بلکه از یک نوع کجسلیقی و عدم شناخت کافی نسبت به رخدادها و تحولات پیرامونی در برخی نهادها ناشی میشود. از این جهت که به فرض صحت کامل روایت رسمی مبنی بر این که پیام پیشگفته صرفا درباره حج بوده و ارتباطی هم با سفر بنسلمان به آمریکا ندارد، لازم بود که مشاوران و نزدیکان ریاست جمهوری با توجه به تقارن ارسال نامه با این سفر قدری تامل کنند و ارسال پیام به بعد از آن موکول میشد.
به هر حال، 5 ماه از مراسم حج میگذرد و این مدت «پیام تشکر» ارسال نشده است و حالا اگر چند روز دیگر هم صبر میشد و تا بعد از بازگشت بنسلمان ارسال نمیشد، اتفاق خاصی نمیافتاد و از یک طرف، این گمانهزنیها و تفسیرها مطرح نمیشد و از دیگر سو نیز مقامات مجبور به صدور تکذیبیه پشت سر تکذیبیه نمیشدند.
بنظر میرسد این نوعی کجسلیقگیها هم محصول معضل عدم شناخت و پیگیری دقیق و نبود مشاوران تیزبین و آگاه به مسائل منطقه و جهان است.
البته اینجا ذکر این نکته هم بد نیست که یکی از مشکلات رایج در امر تحلیل، چه میان برخی کارشناسان و چه در نهادهای مختلف، نگاه کردن به پدیدهها و رویدادهای خارجی از دیدگاه صرفاً بومی و ایرانی و بعضا جناحی است. این رویکرد باعث میشود برداشت و درک ما از مسائل خارجی گاه تحت تأثیر تمایلات و سلیقههای ذهنی قرار گیرد و شناختی واقعی از آنها حاصل نشود. در حقیقت، چنین زاویه دیدی باید در تصمیمگیریها مورد توجه باشد، نه در فرایند شناخت و فهم مسائل منطقهای و بینالمللی.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
پریروز دوشنبه در روز عزیمت بن سلمان به آمریکا و یک روز قبل از دیدارش با دونالد ترامپ در کاخ سفید پیامی از جانب مسعود پزشکیان رئیس جمهور ایران برای ولیعهد عربستان ارسال شده است.
این تقارن زمانی تفسیرها و گمانهزنیهای زیادی را درباره محتوای این پیام به دنبال داشته و با توجه به اظهارات ترامپ و بنسلمان درباره ایران در دیدار دیروز، این خوانش نزد ناظران به ویژه تحلیلگران ایرانی شکل گرفته است که این نامه با سفر بنسلمان به آمریکا و دیدارش با رئیس جمهور آن مرتبط است و برخی ولیعهد عربستان را حامل پیام ایران به ترامپ دانستهاند.
در دو روز اخیر، سخنگوی دولت، سخنگوی وزارت خارجه و رئیس سازمان حج و زیارت سه بار درباره محتوای این نامه توضیح داده و اعلام کردهاند که پیام فقط درباره موضوع حج بوده و ارتباطی با مسائل دیگر ندارد. با این حال این تکذیبها تأثیر چندانی نداشته و هنوز ارتباط این پیام با سفر بنسلمان و دیدار او با ترامپ محل گمانهزنی است.
واقعیت این است که نگارنده اطلاع دقیقی درباره محتوای نامه و وجود یا عدم وجود چنین پیوندی ندارد؛ اما به دلایلی بعید میداند چنین ارتباطی وجود داشته باشد و جز این همزمانی نشانه جدی و مهمی دال بر آن وجود ندارد.
با این حال، مشکل از تحلیلگران و ناظران در ارائه چنین گمانهزنیها و تفسیرهایی نیست. به هر حال، وقتی در روز سفر ولیعهد عربستان به واشنگتن و قبل از دیدارش با ترامپ، پیامی از ایران به او ارسال میشود، روشن است که این اقدام در سایه این تقارن زمانی مورد توجه قرار گیرد و چنین گمانهها و پیوندی نیز خود به خود به ذهن همه خطور کند.
پس مشکل کار از ناظران و تحلیلگران نیست. بلکه از یک نوع کجسلیقی و عدم شناخت کافی نسبت به رخدادها و تحولات پیرامونی در برخی نهادها ناشی میشود. از این جهت که به فرض صحت کامل روایت رسمی مبنی بر این که پیام پیشگفته صرفا درباره حج بوده و ارتباطی هم با سفر بنسلمان به آمریکا ندارد، لازم بود که مشاوران و نزدیکان ریاست جمهوری با توجه به تقارن ارسال نامه با این سفر قدری تامل کنند و ارسال پیام به بعد از آن موکول میشد.
به هر حال، 5 ماه از مراسم حج میگذرد و این مدت «پیام تشکر» ارسال نشده است و حالا اگر چند روز دیگر هم صبر میشد و تا بعد از بازگشت بنسلمان ارسال نمیشد، اتفاق خاصی نمیافتاد و از یک طرف، این گمانهزنیها و تفسیرها مطرح نمیشد و از دیگر سو نیز مقامات مجبور به صدور تکذیبیه پشت سر تکذیبیه نمیشدند.
بنظر میرسد این نوعی کجسلیقگیها هم محصول معضل عدم شناخت و پیگیری دقیق و نبود مشاوران تیزبین و آگاه به مسائل منطقه و جهان است.
البته اینجا ذکر این نکته هم بد نیست که یکی از مشکلات رایج در امر تحلیل، چه میان برخی کارشناسان و چه در نهادهای مختلف، نگاه کردن به پدیدهها و رویدادهای خارجی از دیدگاه صرفاً بومی و ایرانی و بعضا جناحی است. این رویکرد باعث میشود برداشت و درک ما از مسائل خارجی گاه تحت تأثیر تمایلات و سلیقههای ذهنی قرار گیرد و شناختی واقعی از آنها حاصل نشود. در حقیقت، چنین زاویه دیدی باید در تصمیمگیریها مورد توجه باشد، نه در فرایند شناخت و فهم مسائل منطقهای و بینالمللی.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
👍141❤43👎12🤔6
🔺تروری بزرگ و تصمیم حزبالله!
اسرائیل امشب از ترور هیثم علی طباطبایی فرمانده ارشد حزبالله و فرد شماره دو آن در ضاحیه بیروت خبر داد و حزب نیز در بیانیهای این خبر را تایید کرد.
اسرائیل در طول نزدیک به یک سال از آتشبس با حزبالله همواره روزانه دست به ترور و حمله به لبنان زده است اما ترور امروز مهمترین از نوع خود و بیانگر این است که اساسا آتشبس یکطرفه و عملا به عنوان تعهدی دو طرفه فاقد معناست.
واقعیت این است که اسرائیل با وجود جنگها و حملات ویرانگر در چند جبهه طی دو سال اخیر اما معتقد است که در هیچ کدام از جبههها از غزه گرفته تا تهران و حتی سوریه کار تمام نشده است و جنگ را در همه آنها با شدت و ضعف و اشکال مختلف ادامه میدهد.
در این راستا هم ذکر این نکته بد نیست که در از سرگیری جنگ با ایران هم مساله زمان مطرح است و احتمالا دیر یا زود این اتفاق بیفتد.
اما در رابطه با تحولات در جبهه شمالی اسرائیل متعاقب حمله امروز در ضاحیه بیروت همه چیز بستگی به واکنش حزبالله دارد؛ این که همچنان سیاست یک سال اخیر در بیواکنشی را ادامه دهد یا این بار از سر اضطرار و ناچاری تصمیم به پاسخ بگیرد.
البته قبل از هر چیز میتوان گفت که بیواکنشی حزبالله در این یک سال معطوف به یک رویکرد و سیاست بوده و با وجود آسیبهای جدی و فراوان وارد شده به آن اما برخلاف برخي تحليلها به این علت نبوده است که دیگر هیچ توان نظامی حتی در حد شلیک چند موشک و پهپاد ندارد.
فعلا که بیانیه حزبالله متضمن تهدیدی به نشان دادن واکنش نیست. ترور طباطبایی در حالی اتفاق افتاده است که به گفته منابعی در هفتههای اخیر درخواستها در بدنه و شاخه نظامی برای پاسخ به حملات اسرائیل بالا گرفته است.
اما واقعیت این که حزبالله بر سر دو راهی بسیار دشواری قرار گرفته است؛ این که پاسخ دهد یا ندهد که هر انتخاب هم تبعات خاص خود را دارد. اگر واکنش نشان ندهد و همین معادله پیش برود که اسرائیل با همین دست و فرمان تا ترور آخرین عضو آن از پا نخواهد نشست و رضایت به این وضعیت هم معنایی جز پذیرش خودخواسته سرنوشتی تلخ ندارد.
اما اگر هم به حملات پاسخ دهد یقینا جنگ ویرانگر دیگری شروع خواهد شد و چنین جنگی هم این بار پیوستی داخلی در خود لبنان علیه حزبالله خواهد داشت. به این معنا که اسرائیل نهایت تلاش خود را خواهد کرد که تجربه ویرانگری افسارگسیخته غزه را در جنوب لبنان و ضاحیه بیروت تکرار کند و به احتمال زیاد برای افزایش فشار داخلی علیه حزبالله به اهدافی زیرساختی در بخشهای دیگری از لبنان حمله کند.
این وضعیت میتواند حزبالله را حتی در مواجهه با حملات داخلی از طرف نیروهای مخالف قرار دهد. به این معنا که این بار مجبور خواهد شد که در دو جبهه بجنگد. از این حیث، وضعیت حزب الله با حماس در غزه متفاوت است.
با این حال، بعید نیست که حزبالله دیر یا زود مجبور شود گزینه اول را انتخاب کند و به حملات اسرائیل واکنش نشان دهد. البته احتمال این که خود اسرائیل بدون بهانه پاسخ حزب الله بخواهد جنگ ویرانگری را شروع کند، وجود دارد که در ان هنگام نیز حزب الله دیگر جز ورود به این جنگ انتخابی ندارد.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
اسرائیل امشب از ترور هیثم علی طباطبایی فرمانده ارشد حزبالله و فرد شماره دو آن در ضاحیه بیروت خبر داد و حزب نیز در بیانیهای این خبر را تایید کرد.
اسرائیل در طول نزدیک به یک سال از آتشبس با حزبالله همواره روزانه دست به ترور و حمله به لبنان زده است اما ترور امروز مهمترین از نوع خود و بیانگر این است که اساسا آتشبس یکطرفه و عملا به عنوان تعهدی دو طرفه فاقد معناست.
واقعیت این است که اسرائیل با وجود جنگها و حملات ویرانگر در چند جبهه طی دو سال اخیر اما معتقد است که در هیچ کدام از جبههها از غزه گرفته تا تهران و حتی سوریه کار تمام نشده است و جنگ را در همه آنها با شدت و ضعف و اشکال مختلف ادامه میدهد.
در این راستا هم ذکر این نکته بد نیست که در از سرگیری جنگ با ایران هم مساله زمان مطرح است و احتمالا دیر یا زود این اتفاق بیفتد.
اما در رابطه با تحولات در جبهه شمالی اسرائیل متعاقب حمله امروز در ضاحیه بیروت همه چیز بستگی به واکنش حزبالله دارد؛ این که همچنان سیاست یک سال اخیر در بیواکنشی را ادامه دهد یا این بار از سر اضطرار و ناچاری تصمیم به پاسخ بگیرد.
البته قبل از هر چیز میتوان گفت که بیواکنشی حزبالله در این یک سال معطوف به یک رویکرد و سیاست بوده و با وجود آسیبهای جدی و فراوان وارد شده به آن اما برخلاف برخي تحليلها به این علت نبوده است که دیگر هیچ توان نظامی حتی در حد شلیک چند موشک و پهپاد ندارد.
فعلا که بیانیه حزبالله متضمن تهدیدی به نشان دادن واکنش نیست. ترور طباطبایی در حالی اتفاق افتاده است که به گفته منابعی در هفتههای اخیر درخواستها در بدنه و شاخه نظامی برای پاسخ به حملات اسرائیل بالا گرفته است.
اما واقعیت این که حزبالله بر سر دو راهی بسیار دشواری قرار گرفته است؛ این که پاسخ دهد یا ندهد که هر انتخاب هم تبعات خاص خود را دارد. اگر واکنش نشان ندهد و همین معادله پیش برود که اسرائیل با همین دست و فرمان تا ترور آخرین عضو آن از پا نخواهد نشست و رضایت به این وضعیت هم معنایی جز پذیرش خودخواسته سرنوشتی تلخ ندارد.
اما اگر هم به حملات پاسخ دهد یقینا جنگ ویرانگر دیگری شروع خواهد شد و چنین جنگی هم این بار پیوستی داخلی در خود لبنان علیه حزبالله خواهد داشت. به این معنا که اسرائیل نهایت تلاش خود را خواهد کرد که تجربه ویرانگری افسارگسیخته غزه را در جنوب لبنان و ضاحیه بیروت تکرار کند و به احتمال زیاد برای افزایش فشار داخلی علیه حزبالله به اهدافی زیرساختی در بخشهای دیگری از لبنان حمله کند.
این وضعیت میتواند حزبالله را حتی در مواجهه با حملات داخلی از طرف نیروهای مخالف قرار دهد. به این معنا که این بار مجبور خواهد شد که در دو جبهه بجنگد. از این حیث، وضعیت حزب الله با حماس در غزه متفاوت است.
با این حال، بعید نیست که حزبالله دیر یا زود مجبور شود گزینه اول را انتخاب کند و به حملات اسرائیل واکنش نشان دهد. البته احتمال این که خود اسرائیل بدون بهانه پاسخ حزب الله بخواهد جنگ ویرانگری را شروع کند، وجود دارد که در ان هنگام نیز حزب الله دیگر جز ورود به این جنگ انتخابی ندارد.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
👍186❤101🤔14👎11
🔺ایران و لبنانِ امروز!
در روزهای گذشته، برخی چهرههای لبنانی از وزیر خارجه آن گرفته تا ولید جنبلاط و سمیر جعجع به سخنان اخیر علی اکبر ولایتی، مشاور مقام رهبری در امور بینالملل واکنش تند نشان دادند.
ولایتی گفته بود ایران به حمایت خود از حزبالله ادامه خواهد داد و با خلع سلاح آن مخالف است. او تأکید کرده بود که وجود حزبالله برای لبنان از «آب و نان» هم ضروریتر است.
این اتفاق زمانی رخ داد که وزرای خارجه دو کشور در میانه اتهامات به ایران مبنی بر دخالت در امور لبنان در حال تبادل مجازی پیام بودند. پس از آنکه یوسف رجی در یک گفتوگوی تلویزیونی از عراقچی دعوت کرده بود که در کشور ثالثی درباره «همه مشکلات» فیمابین دو کشور مذاکره کنند، وزیر خارجه ایران ضمن استقبال از گفتگو نوشت که ایران در امور داخلی لبنان دخالت نمیکند؛ اما در عین حال گفت که برای گفتگو نیازی به کشور واسطه نیست و خواستار انجام آن در بیروت یا تهران شد.
اما وزیر خارجه لبنان چند روز بعد خطاب به عراقچی نوشت: «میخواستم حرف شما درباره عدم دخالت ایران در لبنان را باور کنم، تا اینکه…» سپس به سخنان ولایتی اشاره میکند و میگوید که مهمتر از آب و نان، حفظ حاکمیت و استقلال لبنان است.
این واکنشهای تند که بیشتر از سوی مخالفان حزبالله و متولیان کنونی قدرت در لبنان است، نشان میدهد روابط ایران و لبنان وارد مرحلهای حساستر از هر زمانی شده است.
معمولا برخی در ایران در نقد مواضع دولت لبنان، دخالتهای آمریکا را علم میکنند و میگویند بیروت اول باید جلوی واشنگتن را بگیرد.
بله! سیاست آمریکا به ویژه در یک سال اخیر در لبنان از «دخالت» فراتر رفته و به «تحمیل خواستهها» رسیده است. اما این رفتار آمریکا نمیتواند توجیهی برای ایراد سخنانی باشد که حکومت لبنان درست یا غلط نسبت به آن در این شرایط شدیدا حساس است و همچنین مستمسکی به دست مخالفان حفظ همین سطح از روابط سرد در شرایط کنونی میدهد؛ البته اگر اراده حاکمیت همچنان بر وفق مواضع اعلامی وزارت خارجه حفظ همین سطح روابط با دولت لبنان هم باشد. در غیر این صورت سخن گفتن در این باره سالبه به انتفاء موضوع است.
در همین حال هم، درگیری لفظی و تنش با لبنان و جدیتر شدن قضیه ممکن است واکنش دیگر کشورهای عربی منطقه را نیز در بر داشته باشد. ایران باید بپذیرد که دولت فعلی لبنان شبیه دولت قبلی نیست که حزبالله تشکیل داده بود. دولت کنونی به رقبای تهران و متحدان عرب آمریکا در منطقه نزدیک و مخالف هر نوع نقش یا نفوذ ایران است.
علاوه بر این، اگر ناز آمریکا بیشتر خریدار دارد و این دخالتهای آشکار آن معطوف به هژمونی نظامی و قدرت اقتصادی واشنگتن است و به این علت خواسته یا ناخواسته نادیده انگاشته میشود. غیر از آن نیز هم اکنون حتی قدرتهایی مثل روسیه و چین در قبال دولت ترامپ بسیار با احتیاط رفتار میکنند؛ چه برسد به کشوری کوچک مانند لبنان که هم دولتش به آمریکا نزدیک است و هم با حزبالله و سیاستهای ایران زاویه دارد.
از طرف دیگر، به دلیل تحولات دو سال اخیر مناسبات قدرت در داخل لبنان و حتی در منطقه دستخوش تغییر شده و حزب الله دستکم از نظر رقبایاش، فاقد اقتدار گذشته است. همین موضوع باعث شده است که دولت لبنان و نیروهای سیاسی همسو با آن، اکنون تصمیم به خلع سلاح حزبالله بگیرند. اما این که این هدف عملی میشود یا نه، مسئله دیگری است.
این وضعیت در سایه حساسیت دیرینه دولتهای عربی نسبت به ایران، دقت و وسواسی بیشتر از قبل را در موضعگیری و سخن گفتن درباره لبنان و غیره ایجاب میکند؛ به ویژه این که در شرایط کنونی، با صرف ایراد خطابه نمیتوان مانع خلع سلاح حزب الله شد و آنچه در این زمینه تعیین کننده است میزان تابآوری و مقاومت خود حزب است.
در همین حال نیز در حال حاضر بسیاری از کشورهای منطقه در روابط خود با ایران زیر فشار دولت ترامپ قرار دارند و اقتضای حفظ همین روابط نیم بند هم چه بسا نوعی محافظهکاری و دقت نظر بیشتر در اعلام موضع و اظهارنظر باشد. در این میان ناگفته نماند که هنوز هم سخنان یک دهه پیش شهردار کنونی تهران درباره کنترل چهار پایتخت عربی به دست ایران در نقد و حمله به سیاستهای آن مستمسک قرار میگیرد.
حتی دولت عراق نیز با وجود روابط نزدیک با ایران، به دلیل فشارهای آمریکا و دلایل دیگری چون تقویت پیوند با دول عربی، معمولا نسبت به مواضع طرف ایرانی حساستر از مواضع طرف آمریکایی است. بیانیه اعتراضی اخیر وزارت خارجه عراق درباره سخنان سخنگوی وزارت خارجه ایران نمونه عینی همین حساسیت است. در حالی که حرفهای بقایی درباره هشدار نسبت به دخالت امریکا در انتخابات عراق چیز خاصی نداشت، اما همین واکنش نشان میدهد سنسورهای سیاسی دولتهای منطقه در وضعیت فعلی فعالتر و حساستر از هر زمانی شدهاند.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
در روزهای گذشته، برخی چهرههای لبنانی از وزیر خارجه آن گرفته تا ولید جنبلاط و سمیر جعجع به سخنان اخیر علی اکبر ولایتی، مشاور مقام رهبری در امور بینالملل واکنش تند نشان دادند.
ولایتی گفته بود ایران به حمایت خود از حزبالله ادامه خواهد داد و با خلع سلاح آن مخالف است. او تأکید کرده بود که وجود حزبالله برای لبنان از «آب و نان» هم ضروریتر است.
این اتفاق زمانی رخ داد که وزرای خارجه دو کشور در میانه اتهامات به ایران مبنی بر دخالت در امور لبنان در حال تبادل مجازی پیام بودند. پس از آنکه یوسف رجی در یک گفتوگوی تلویزیونی از عراقچی دعوت کرده بود که در کشور ثالثی درباره «همه مشکلات» فیمابین دو کشور مذاکره کنند، وزیر خارجه ایران ضمن استقبال از گفتگو نوشت که ایران در امور داخلی لبنان دخالت نمیکند؛ اما در عین حال گفت که برای گفتگو نیازی به کشور واسطه نیست و خواستار انجام آن در بیروت یا تهران شد.
اما وزیر خارجه لبنان چند روز بعد خطاب به عراقچی نوشت: «میخواستم حرف شما درباره عدم دخالت ایران در لبنان را باور کنم، تا اینکه…» سپس به سخنان ولایتی اشاره میکند و میگوید که مهمتر از آب و نان، حفظ حاکمیت و استقلال لبنان است.
این واکنشهای تند که بیشتر از سوی مخالفان حزبالله و متولیان کنونی قدرت در لبنان است، نشان میدهد روابط ایران و لبنان وارد مرحلهای حساستر از هر زمانی شده است.
معمولا برخی در ایران در نقد مواضع دولت لبنان، دخالتهای آمریکا را علم میکنند و میگویند بیروت اول باید جلوی واشنگتن را بگیرد.
بله! سیاست آمریکا به ویژه در یک سال اخیر در لبنان از «دخالت» فراتر رفته و به «تحمیل خواستهها» رسیده است. اما این رفتار آمریکا نمیتواند توجیهی برای ایراد سخنانی باشد که حکومت لبنان درست یا غلط نسبت به آن در این شرایط شدیدا حساس است و همچنین مستمسکی به دست مخالفان حفظ همین سطح از روابط سرد در شرایط کنونی میدهد؛ البته اگر اراده حاکمیت همچنان بر وفق مواضع اعلامی وزارت خارجه حفظ همین سطح روابط با دولت لبنان هم باشد. در غیر این صورت سخن گفتن در این باره سالبه به انتفاء موضوع است.
در همین حال هم، درگیری لفظی و تنش با لبنان و جدیتر شدن قضیه ممکن است واکنش دیگر کشورهای عربی منطقه را نیز در بر داشته باشد. ایران باید بپذیرد که دولت فعلی لبنان شبیه دولت قبلی نیست که حزبالله تشکیل داده بود. دولت کنونی به رقبای تهران و متحدان عرب آمریکا در منطقه نزدیک و مخالف هر نوع نقش یا نفوذ ایران است.
علاوه بر این، اگر ناز آمریکا بیشتر خریدار دارد و این دخالتهای آشکار آن معطوف به هژمونی نظامی و قدرت اقتصادی واشنگتن است و به این علت خواسته یا ناخواسته نادیده انگاشته میشود. غیر از آن نیز هم اکنون حتی قدرتهایی مثل روسیه و چین در قبال دولت ترامپ بسیار با احتیاط رفتار میکنند؛ چه برسد به کشوری کوچک مانند لبنان که هم دولتش به آمریکا نزدیک است و هم با حزبالله و سیاستهای ایران زاویه دارد.
از طرف دیگر، به دلیل تحولات دو سال اخیر مناسبات قدرت در داخل لبنان و حتی در منطقه دستخوش تغییر شده و حزب الله دستکم از نظر رقبایاش، فاقد اقتدار گذشته است. همین موضوع باعث شده است که دولت لبنان و نیروهای سیاسی همسو با آن، اکنون تصمیم به خلع سلاح حزبالله بگیرند. اما این که این هدف عملی میشود یا نه، مسئله دیگری است.
این وضعیت در سایه حساسیت دیرینه دولتهای عربی نسبت به ایران، دقت و وسواسی بیشتر از قبل را در موضعگیری و سخن گفتن درباره لبنان و غیره ایجاب میکند؛ به ویژه این که در شرایط کنونی، با صرف ایراد خطابه نمیتوان مانع خلع سلاح حزب الله شد و آنچه در این زمینه تعیین کننده است میزان تابآوری و مقاومت خود حزب است.
در همین حال نیز در حال حاضر بسیاری از کشورهای منطقه در روابط خود با ایران زیر فشار دولت ترامپ قرار دارند و اقتضای حفظ همین روابط نیم بند هم چه بسا نوعی محافظهکاری و دقت نظر بیشتر در اعلام موضع و اظهارنظر باشد. در این میان ناگفته نماند که هنوز هم سخنان یک دهه پیش شهردار کنونی تهران درباره کنترل چهار پایتخت عربی به دست ایران در نقد و حمله به سیاستهای آن مستمسک قرار میگیرد.
حتی دولت عراق نیز با وجود روابط نزدیک با ایران، به دلیل فشارهای آمریکا و دلایل دیگری چون تقویت پیوند با دول عربی، معمولا نسبت به مواضع طرف ایرانی حساستر از مواضع طرف آمریکایی است. بیانیه اعتراضی اخیر وزارت خارجه عراق درباره سخنان سخنگوی وزارت خارجه ایران نمونه عینی همین حساسیت است. در حالی که حرفهای بقایی درباره هشدار نسبت به دخالت امریکا در انتخابات عراق چیز خاصی نداشت، اما همین واکنش نشان میدهد سنسورهای سیاسی دولتهای منطقه در وضعیت فعلی فعالتر و حساستر از هر زمانی شدهاند.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
👍133❤81👎8🤔3
🔺ترور ابوشباب!
رادیو ارتش اسرائیل اعلام کرده که یاسر ابوشباب، فرمانده نیروهای شبهنظامی مورد حمایت اسرائیل در نوار غزه، در شرق رفح منطقهای که همچنان تحت کنترل کامل اسرائیل است کشته شده است. برخی منابع نیز گفتهاند چند تن از معاونان او هم در این حادثه جان خود را از دادهاند.
ابوشباب پیشتر از نیروهای حکومت خودگردان فلسطین بود، اما به دلیل اتهامات جنایی زندانی شد. او با آغاز جنگ غزه از زندان گریخت و به همکاری با اسرائیل علیه حماس روی آورد. همزمان، عشیره و قبیله «الترابین» با صدور بیانیهای از وی تبری جست و او را «مهدورالدم» اعلام کرد.
اسرائیل و آمریکا روی ابوشباب حساب ویژهای باز کرده بودند. تلآویو تلاش داشت با بازسازی منطقه شرق رفح به عنوان الگویی برای «غزهِ جدید» معرفی کند و مدیریت این منطقه بازسازی شده را به ابوشباب واگذارد کند تا از یکسو حماس را در مناطق ویران و بدون بازسازیِ تحت کنترلش تحت فشار افکار عمومی قرار دهد و از سوی دیگر جایگاه ابوشباب و نیروهایش را در آینده غزه تقویت کند.
با این حال، هنوز چگونگی کشته شدن یاسر ابوشباب روشن نیست. حماس و شاخه نظامی آن تاکنون سکوت کردهاند و روایت رسانههای اسرائیلی نیز متناقض است. برخی منابع گفتهاند او در کمینی در شرق رفح ترور شده؛ برخی دیگر گزارش دادهاند که بر اثر تیراندازی یکی از نزدیکانش بهشدت زخمی شده و پس از انتقال به بیمارستانی در اسرائیل جان باخته است. روایات دیگری هم مرگ او را نتیجه اختلافات و درگیری داخلی گروهش دانستهاند.
اگر روایت درگیری داخلی درست نباشد، احتمالاً او یا در کمین کشته شده یا هدف تیراندازی یکی از افراد گروه خود قرار گرفته است. اگر در کمین افتاده باشد، روشن است که کار شاخه نظامی حماس بوده است. اما اگر یکی از نیروهایش او را کشته باشد، احتمال دارد آن فرد نفوذی حماس بوده یا از سوی عشیره ابوشباب برای این کار مأمور شده باشد.
در هر حال، ترور ابوشباب حائز اهمیت است و اگر در نهایت ثابت شود که حماس عامل این ترور بوده، این اتفاق امنیتی و اطلاعاتی پیچیده آن هم در منطقهای شدیدا تحت کنترل ارتش اسرائیل و در حالی که او از حمایت امنیتی گسترده اسرائیل برخوردار بود، واجد چند دلالت امنیتی و سیاسی است و این اتفاق در وهله نخست در ادامه ناکامی آن در ایجاد جایگزینی برای حماس تفسیر میشود و این که که حماس هنوز نه فقط در مناطق تحت کنترل خود، بلکه در مناطق غیرمسکونی که اسرائیل هنوز از آن عقبنشینی نکرده، همچنان حضوری پنهانی و فعال دارد.
همچنین مرگ ابوشباب پس از تعقیب، دستگیری و اعدام تعدادی از نیروهای وابسته به او در چند هفته گذشته در مناطق مسکونی غزه میتواند موجی از نگرانی در میان شبهنظامیان فلسطینی تحت حمایت اسرائیل ایجاد کند.
با این حال، پیش از هر نتیجهگیری قطعی، باید روشن شود که ابوشباب دقیقاً چگونه کشته شده است.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
رادیو ارتش اسرائیل اعلام کرده که یاسر ابوشباب، فرمانده نیروهای شبهنظامی مورد حمایت اسرائیل در نوار غزه، در شرق رفح منطقهای که همچنان تحت کنترل کامل اسرائیل است کشته شده است. برخی منابع نیز گفتهاند چند تن از معاونان او هم در این حادثه جان خود را از دادهاند.
ابوشباب پیشتر از نیروهای حکومت خودگردان فلسطین بود، اما به دلیل اتهامات جنایی زندانی شد. او با آغاز جنگ غزه از زندان گریخت و به همکاری با اسرائیل علیه حماس روی آورد. همزمان، عشیره و قبیله «الترابین» با صدور بیانیهای از وی تبری جست و او را «مهدورالدم» اعلام کرد.
اسرائیل و آمریکا روی ابوشباب حساب ویژهای باز کرده بودند. تلآویو تلاش داشت با بازسازی منطقه شرق رفح به عنوان الگویی برای «غزهِ جدید» معرفی کند و مدیریت این منطقه بازسازی شده را به ابوشباب واگذارد کند تا از یکسو حماس را در مناطق ویران و بدون بازسازیِ تحت کنترلش تحت فشار افکار عمومی قرار دهد و از سوی دیگر جایگاه ابوشباب و نیروهایش را در آینده غزه تقویت کند.
با این حال، هنوز چگونگی کشته شدن یاسر ابوشباب روشن نیست. حماس و شاخه نظامی آن تاکنون سکوت کردهاند و روایت رسانههای اسرائیلی نیز متناقض است. برخی منابع گفتهاند او در کمینی در شرق رفح ترور شده؛ برخی دیگر گزارش دادهاند که بر اثر تیراندازی یکی از نزدیکانش بهشدت زخمی شده و پس از انتقال به بیمارستانی در اسرائیل جان باخته است. روایات دیگری هم مرگ او را نتیجه اختلافات و درگیری داخلی گروهش دانستهاند.
اگر روایت درگیری داخلی درست نباشد، احتمالاً او یا در کمین کشته شده یا هدف تیراندازی یکی از افراد گروه خود قرار گرفته است. اگر در کمین افتاده باشد، روشن است که کار شاخه نظامی حماس بوده است. اما اگر یکی از نیروهایش او را کشته باشد، احتمال دارد آن فرد نفوذی حماس بوده یا از سوی عشیره ابوشباب برای این کار مأمور شده باشد.
در هر حال، ترور ابوشباب حائز اهمیت است و اگر در نهایت ثابت شود که حماس عامل این ترور بوده، این اتفاق امنیتی و اطلاعاتی پیچیده آن هم در منطقهای شدیدا تحت کنترل ارتش اسرائیل و در حالی که او از حمایت امنیتی گسترده اسرائیل برخوردار بود، واجد چند دلالت امنیتی و سیاسی است و این اتفاق در وهله نخست در ادامه ناکامی آن در ایجاد جایگزینی برای حماس تفسیر میشود و این که که حماس هنوز نه فقط در مناطق تحت کنترل خود، بلکه در مناطق غیرمسکونی که اسرائیل هنوز از آن عقبنشینی نکرده، همچنان حضوری پنهانی و فعال دارد.
همچنین مرگ ابوشباب پس از تعقیب، دستگیری و اعدام تعدادی از نیروهای وابسته به او در چند هفته گذشته در مناطق مسکونی غزه میتواند موجی از نگرانی در میان شبهنظامیان فلسطینی تحت حمایت اسرائیل ایجاد کند.
با این حال، پیش از هر نتیجهگیری قطعی، باید روشن شود که ابوشباب دقیقاً چگونه کشته شده است.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
❤120👍74👎3
🔺عراق و چرایی یک تصمیم؟!
امروز "الوقائع" روزنامه رسمی عراقی لیستی از «گروههای تروریستی» برای بلوکه کردن اموال مرتبط با آنها منتشر کرده است. وجود نام حزبالله لبنان و انصارالله یمن در این فهرست جنجال سیاسی بزرگی در این کشور به راه انداخته است.
دفتر نخست وزیر عراق این اتفاق را یک اشتباه خوانده و از درخواست سودانی برای پیگیری و تعقیب مقصران آن خبر داد. «کمیته بلوکه کردن اموال تروریستها» وابسته به بانک مرکزی عراق نیز گفته که لیست قبل از تعدیل و بازبینی نهایی منتشر شده و وعده حذف نام حزبالله و انصارالله از آن را داد.
اما با وجود اصلاح احتمالی لیست، اولا چنین اتفاقی بعید است که صرفا ناشی از یک اشتباه باشد. واکنش کمیته عراقی بلوکه کردن اموال مبنی بر این که فهرست قبل از اصلاح منتشر شده است، نشانه این است که در اصل در نشستهای کمیته حزبالله و انصارالله به عنوان «دو گروه تروریستی» مورد بحث و بررسی قرار گرفته است و کمیته هم دستکم به تصمیمی اولیه در این باره رسیده است.
ثانیا چه بسا برخی این اتفاق را به نفوذ عوامل بعث و غیره نسبت دهند و این گونه از شناخت حقیقت ماجرا شانه خالی کنند.
بله! در ساختار قدرت در عراق نیروها و افرادی حضور دارند که اساسا با ایران و متحدان منطقهای آن زاویه دارند و این چیز تازهای نیست. اما تصمیم کمیته پیشگفته را نباید به این جریانها فروکاست. این کمیته متشکل از نمایندگان نهادهای مختلفی است و در کنار حضور دبیرخانه هیات دولت و ریاست بانک مرکزی و معاونش در آن، نمایندگانی از چندین وزارتخانه و دستگاه حاکمیتی از وزارتهای دارایی، کشور و خارجه، دادگستری، تجارت، ارتباطات، علوم و تکنولوژی گرفته تا دستگاههای مبارزه با تروریسم و امنیت و غیره در آن حضور دارند.
از این رو، تصمیم اعلامی صرف نظر از اصلاح احتمالی آن، یک تصمیم حاکمیتی و دولتی بوده است. اما پرسش این است که چرا دولت عراق این تصمیم را گرفته یا دستکم به این مساله رضایت داده است که حزبالله و انصارالله یمن را به عنوان «گروههای تروریستی» مورد بحث و مناقشه داخلی قرار دهد.
پاسخ روشن است. علت اصلی فشارهای دولت آمریکاست. به نظر میرسد که بغداد برای جلوگیری از تحریمهای احتمالی آمریکا تعهداتی در این زمینه به وزارت خزانهداری این کشور داده است. از این رو، برخی نزدیکان دولت عراق این اقدام را صرفا واجد دلالتی اقتصادی و نه سیاسی دانسته و تفسیر کردهاند. البته واقعیت این است که چنین رفتاری قبل از آن که یک اقدام اقتصادی باشد سیاسی است.
بعید است که حزبالله و انصارالله از نظام بانکی رسمی عراق که تحت نظارت شدید خزانهداری آمریکاست، برای جابجایی مالی و نقدی استفاده کنند؛ به ویژه که اساسا در این کشور نظام بانکداری قوی ندارد و هنوز از شیوههای سنتی نقل و انتقال پول استفاده میشود.
هر چند در سالهای گذشته وزنه آمریکا در تصمیمات حاکمیتی عراق سنگینتر از وزنه ایران بوده است، اما دولت عراق در سیاستهای کلان به ویژه در سالیان اخیر همواره ملاحظات آمریکا را بیشتر از ایران در نظر میگرفت؛ اما در عین حال هم به نحوی رفتار میکرد که این مساله چندان موجب خشم و نگرانی تهران نشود. به نوعی بغداد کج دار و مریز رفتار میکرد.
اما شرایط بسیار حساس کنونی منطقه و این پیچ و گذار تاریخی به ویژه پس از روی کار آمدن دوباره ترامپ عملا بغداد را در این دو راهی در برابر یک انتخاب قرار داده است که یا باید ایران را با تحمل هزینههای آن و ورود به چالشی جدی با واشنگتن انتخاب کند و یا آمریکا را و مثل دو دهه اخیر نمیتواند همچنان قسمی موازنه میان الزامات نفوذ دو قدرت خارجی در عراق برقرار کند. ترامپ این را از بغداد نمیپذیرد و مثل پیشینیانخود در کاربست ابزارهای فشار علیه بغداد تردید ندارد.
نامزد کردن ترامپ برای دریافت جایزه صلح نوبل و همچنین تصمیم کمیته بلوکه کردن اموال میتواند نشانی از این باشد که عراقِ السودانی جدای از تعارفات دیپلماتیکش با تهران رفته رفته تصمیم خود را در این دو راهی میگیرد.
جدا از تهدید به حملات به گروههای مسلح نزدیک به ایران، اما مهمترین ابزار فشار ترامپ اهرم اقتصادی به ویژه نفت و درآمدهای نفتی عراق است. بر خلاف برخی تصورات، تاثیر و نفوذ آمریکا در عراق صرفا بسته به حضور نظامی دو سه هزار نیست؛ بلکه امروز شریان اقتصادی عراق عملا و کاملا در اختیار آمریکاست. از سال 2003 در نتیجه توافقاتی درآمدهای نفتی عراق به حسابی در بانک مرکزی آمریکا واریز میشود و با وجود انتقال مدیریت و نظارت بر این اموال به بانک مرکزی عراق در چارچوب توافقنامه سال 2008، ولی آمریکا همچنان بر این اموال که هم اکنون به بیش از 100 میلیارد دلار میرسد، نظارت دارد و عراق نمیتواند حتی یک دلار از آن را بدون موافقت بانک مرکزی آمریکا برداشت کند.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
امروز "الوقائع" روزنامه رسمی عراقی لیستی از «گروههای تروریستی» برای بلوکه کردن اموال مرتبط با آنها منتشر کرده است. وجود نام حزبالله لبنان و انصارالله یمن در این فهرست جنجال سیاسی بزرگی در این کشور به راه انداخته است.
دفتر نخست وزیر عراق این اتفاق را یک اشتباه خوانده و از درخواست سودانی برای پیگیری و تعقیب مقصران آن خبر داد. «کمیته بلوکه کردن اموال تروریستها» وابسته به بانک مرکزی عراق نیز گفته که لیست قبل از تعدیل و بازبینی نهایی منتشر شده و وعده حذف نام حزبالله و انصارالله از آن را داد.
اما با وجود اصلاح احتمالی لیست، اولا چنین اتفاقی بعید است که صرفا ناشی از یک اشتباه باشد. واکنش کمیته عراقی بلوکه کردن اموال مبنی بر این که فهرست قبل از اصلاح منتشر شده است، نشانه این است که در اصل در نشستهای کمیته حزبالله و انصارالله به عنوان «دو گروه تروریستی» مورد بحث و بررسی قرار گرفته است و کمیته هم دستکم به تصمیمی اولیه در این باره رسیده است.
ثانیا چه بسا برخی این اتفاق را به نفوذ عوامل بعث و غیره نسبت دهند و این گونه از شناخت حقیقت ماجرا شانه خالی کنند.
بله! در ساختار قدرت در عراق نیروها و افرادی حضور دارند که اساسا با ایران و متحدان منطقهای آن زاویه دارند و این چیز تازهای نیست. اما تصمیم کمیته پیشگفته را نباید به این جریانها فروکاست. این کمیته متشکل از نمایندگان نهادهای مختلفی است و در کنار حضور دبیرخانه هیات دولت و ریاست بانک مرکزی و معاونش در آن، نمایندگانی از چندین وزارتخانه و دستگاه حاکمیتی از وزارتهای دارایی، کشور و خارجه، دادگستری، تجارت، ارتباطات، علوم و تکنولوژی گرفته تا دستگاههای مبارزه با تروریسم و امنیت و غیره در آن حضور دارند.
از این رو، تصمیم اعلامی صرف نظر از اصلاح احتمالی آن، یک تصمیم حاکمیتی و دولتی بوده است. اما پرسش این است که چرا دولت عراق این تصمیم را گرفته یا دستکم به این مساله رضایت داده است که حزبالله و انصارالله یمن را به عنوان «گروههای تروریستی» مورد بحث و مناقشه داخلی قرار دهد.
پاسخ روشن است. علت اصلی فشارهای دولت آمریکاست. به نظر میرسد که بغداد برای جلوگیری از تحریمهای احتمالی آمریکا تعهداتی در این زمینه به وزارت خزانهداری این کشور داده است. از این رو، برخی نزدیکان دولت عراق این اقدام را صرفا واجد دلالتی اقتصادی و نه سیاسی دانسته و تفسیر کردهاند. البته واقعیت این است که چنین رفتاری قبل از آن که یک اقدام اقتصادی باشد سیاسی است.
بعید است که حزبالله و انصارالله از نظام بانکی رسمی عراق که تحت نظارت شدید خزانهداری آمریکاست، برای جابجایی مالی و نقدی استفاده کنند؛ به ویژه که اساسا در این کشور نظام بانکداری قوی ندارد و هنوز از شیوههای سنتی نقل و انتقال پول استفاده میشود.
هر چند در سالهای گذشته وزنه آمریکا در تصمیمات حاکمیتی عراق سنگینتر از وزنه ایران بوده است، اما دولت عراق در سیاستهای کلان به ویژه در سالیان اخیر همواره ملاحظات آمریکا را بیشتر از ایران در نظر میگرفت؛ اما در عین حال هم به نحوی رفتار میکرد که این مساله چندان موجب خشم و نگرانی تهران نشود. به نوعی بغداد کج دار و مریز رفتار میکرد.
اما شرایط بسیار حساس کنونی منطقه و این پیچ و گذار تاریخی به ویژه پس از روی کار آمدن دوباره ترامپ عملا بغداد را در این دو راهی در برابر یک انتخاب قرار داده است که یا باید ایران را با تحمل هزینههای آن و ورود به چالشی جدی با واشنگتن انتخاب کند و یا آمریکا را و مثل دو دهه اخیر نمیتواند همچنان قسمی موازنه میان الزامات نفوذ دو قدرت خارجی در عراق برقرار کند. ترامپ این را از بغداد نمیپذیرد و مثل پیشینیانخود در کاربست ابزارهای فشار علیه بغداد تردید ندارد.
نامزد کردن ترامپ برای دریافت جایزه صلح نوبل و همچنین تصمیم کمیته بلوکه کردن اموال میتواند نشانی از این باشد که عراقِ السودانی جدای از تعارفات دیپلماتیکش با تهران رفته رفته تصمیم خود را در این دو راهی میگیرد.
جدا از تهدید به حملات به گروههای مسلح نزدیک به ایران، اما مهمترین ابزار فشار ترامپ اهرم اقتصادی به ویژه نفت و درآمدهای نفتی عراق است. بر خلاف برخی تصورات، تاثیر و نفوذ آمریکا در عراق صرفا بسته به حضور نظامی دو سه هزار نیست؛ بلکه امروز شریان اقتصادی عراق عملا و کاملا در اختیار آمریکاست. از سال 2003 در نتیجه توافقاتی درآمدهای نفتی عراق به حسابی در بانک مرکزی آمریکا واریز میشود و با وجود انتقال مدیریت و نظارت بر این اموال به بانک مرکزی عراق در چارچوب توافقنامه سال 2008، ولی آمریکا همچنان بر این اموال که هم اکنون به بیش از 100 میلیارد دلار میرسد، نظارت دارد و عراق نمیتواند حتی یک دلار از آن را بدون موافقت بانک مرکزی آمریکا برداشت کند.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
👍134❤51🤔5👎2
🔺دور تند امارات!
اختلاف نظر امارات با ایران درباره جزایر سه گانه چیز جدیدی نیست. اما آنچه جدید است این دور تندی است که امارات در این باره برداشته و مدام امضای طرفهای منطقهای و بینالمللی از شرق و غرب از اروپا و آمریکا از چین و روسیه را پای بیانیههایی در تایید موضع خود در این باره میکشاند.
این مساله دو وجه مهم دارد؛ نخست علت همین دور تند امارات در سالهای اخیر است که قابل تامل است و دیگری این که چرا این طرفها در این قضیه به این شکل آشکار و بیپرده به سمت امارات غش میکنند و کلا بیخیال طرف مقابل هستند؟
در مورد وجه اول قضیه یعنی سرّ این رفتار ابوظبی، به احتمال زیاد دو عامل مطرح است. نخست این که امارات اکنون خود را امارات قبلی نمیداند و در منطقه و جهان در موقعیتی برتر میبیند و طرف ایرانی را در شرایطی میبیند که به ظنش به آن اجازه میدهد تا به نفوذ و قدرت نرمش برگردانی ژئوپلیتیک در منطقه در قضیه جزایر سه گانه ببخشد. عامل دوم احتمالا این است که امارات در نگاه کلان و آیندهنگری خود چشمانداز دیگری فراروی منطقه میبیند و معتقد است که منطقه خلیج فارس در آستانه تغییرات و تحولاتی ژئوپلیتیک قرار دارد که به نظرش از هم اکنون میطلبد مقدمات بهرهبرداری از آن را به نفع خود به ویژه در مسائل اختلافی فراهم کند.
اما درباره وجه دوم مساله یعنی همراهی منطقهای و بینالمللی با موضع امارات باید گفت که این رویکرد چیز عجیبی نیست. امروز کسی نگاهی به پیشینه کشورها و تمدن آنها نمیکند بلکه آنچه بر روابط بینالملل حاکم است، منافع است و لو با کشوری که تنها چند دهه عمر دارد. مهمترین مولفه تامین کننده و ضامن استمرار منافع هم قدرت نرم است که امارات امروز دارد. این قدرت نرم هم مولود ثروت و اقتصاد قوی امارات است که حجم تجارت خارجی آن در سال گذشته میلادی به یک تریلیون و 424 میلیون دلار رسید؛ یعنی حدود ده برابر ایران. در شش ماهه اول امسال نیز در حالی که اقتصاد بدون نفت ایران رشد منفی را تجربه میکند اقتصاد امارات 24 درصد رشد داشته است. اما در این مدت میانگین رشد تجارت جهانی تنها 1.7 درصد بوده است.
خوب طبیعی است که قدرتها و بازیگران مختلف به علت آورده چشمگیر روابط با امارات بیشتر خریدار ناز آن باشد و با مواضعش همراهی کنند تا با ایران که تجارتشان با آن روز به روز به دلایل مختلف افت پیدا میکند. به عنوان مثال ببینید که تجارت این کشور شیخ نشین با مساحتی حدود یک بیستم ایران در شش ماهه اول 2025 با سوئیس 120 درصد، با هند 33 درصد، با ترکیه 41 درصد، با آمریکا 29 درصد و با چین 15 درصد رشد داشته است.
همین در هم تنیدگی و چسبندگی منافع بازیگران شرق و غرب با ابوظبی است که با وجود مشارکت آشکار امارات در فجایع دردناک و جنایتهای جنگی نیروهای واکنش سریع حمیدتی تحت حمایتش در سودان اصلا به روی آن نمیآوردند و حتی در انتقادهای خود در قبال اوضاع اسفبار سودان هم نامی از امارات نمیبرند. به هر حال، این واقعیت نباید مغفول بماند که امارات تنها به ثروتاندوزی اکتفا نکرده و از آن تولید قدرت و نفوذ هم کرده است.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
اختلاف نظر امارات با ایران درباره جزایر سه گانه چیز جدیدی نیست. اما آنچه جدید است این دور تندی است که امارات در این باره برداشته و مدام امضای طرفهای منطقهای و بینالمللی از شرق و غرب از اروپا و آمریکا از چین و روسیه را پای بیانیههایی در تایید موضع خود در این باره میکشاند.
این مساله دو وجه مهم دارد؛ نخست علت همین دور تند امارات در سالهای اخیر است که قابل تامل است و دیگری این که چرا این طرفها در این قضیه به این شکل آشکار و بیپرده به سمت امارات غش میکنند و کلا بیخیال طرف مقابل هستند؟
در مورد وجه اول قضیه یعنی سرّ این رفتار ابوظبی، به احتمال زیاد دو عامل مطرح است. نخست این که امارات اکنون خود را امارات قبلی نمیداند و در منطقه و جهان در موقعیتی برتر میبیند و طرف ایرانی را در شرایطی میبیند که به ظنش به آن اجازه میدهد تا به نفوذ و قدرت نرمش برگردانی ژئوپلیتیک در منطقه در قضیه جزایر سه گانه ببخشد. عامل دوم احتمالا این است که امارات در نگاه کلان و آیندهنگری خود چشمانداز دیگری فراروی منطقه میبیند و معتقد است که منطقه خلیج فارس در آستانه تغییرات و تحولاتی ژئوپلیتیک قرار دارد که به نظرش از هم اکنون میطلبد مقدمات بهرهبرداری از آن را به نفع خود به ویژه در مسائل اختلافی فراهم کند.
اما درباره وجه دوم مساله یعنی همراهی منطقهای و بینالمللی با موضع امارات باید گفت که این رویکرد چیز عجیبی نیست. امروز کسی نگاهی به پیشینه کشورها و تمدن آنها نمیکند بلکه آنچه بر روابط بینالملل حاکم است، منافع است و لو با کشوری که تنها چند دهه عمر دارد. مهمترین مولفه تامین کننده و ضامن استمرار منافع هم قدرت نرم است که امارات امروز دارد. این قدرت نرم هم مولود ثروت و اقتصاد قوی امارات است که حجم تجارت خارجی آن در سال گذشته میلادی به یک تریلیون و 424 میلیون دلار رسید؛ یعنی حدود ده برابر ایران. در شش ماهه اول امسال نیز در حالی که اقتصاد بدون نفت ایران رشد منفی را تجربه میکند اقتصاد امارات 24 درصد رشد داشته است. اما در این مدت میانگین رشد تجارت جهانی تنها 1.7 درصد بوده است.
خوب طبیعی است که قدرتها و بازیگران مختلف به علت آورده چشمگیر روابط با امارات بیشتر خریدار ناز آن باشد و با مواضعش همراهی کنند تا با ایران که تجارتشان با آن روز به روز به دلایل مختلف افت پیدا میکند. به عنوان مثال ببینید که تجارت این کشور شیخ نشین با مساحتی حدود یک بیستم ایران در شش ماهه اول 2025 با سوئیس 120 درصد، با هند 33 درصد، با ترکیه 41 درصد، با آمریکا 29 درصد و با چین 15 درصد رشد داشته است.
همین در هم تنیدگی و چسبندگی منافع بازیگران شرق و غرب با ابوظبی است که با وجود مشارکت آشکار امارات در فجایع دردناک و جنایتهای جنگی نیروهای واکنش سریع حمیدتی تحت حمایتش در سودان اصلا به روی آن نمیآوردند و حتی در انتقادهای خود در قبال اوضاع اسفبار سودان هم نامی از امارات نمیبرند. به هر حال، این واقعیت نباید مغفول بماند که امارات تنها به ثروتاندوزی اکتفا نکرده و از آن تولید قدرت و نفوذ هم کرده است.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
👍216❤46👎3
🔺ایران و لبنان؛ چرا کشور ثالث؟
رد و بدل پیام مجازی و نامه مکتوب میان وزرای خارجه ایران و لبنان و اظهارنظرهای رسانهای هنوز ادامه دارد. دو روز پیش یوسف رجی وزیر خارجه لبنان در پاسخ به نامه عراقچی دعوت به سفر به تهران را رد کرد؛ اما در عین حال دوباره آمادگی خود برای گفتگو در بیروت و یا کشور ثالث را مطرح کرده است.
وزیر خارجه ایران نیز طی پستی در شبکه ایکس با دعوت سفر به بیروت موافقت کرده است، اما ضمن ابراز شگفتی از رد دعوت ایران، با چاشنی طعنه گفته است: «با توجه به اشغالگری اسرائیل در لبنان و نقض آشکار آتشبس، کاملاً درک میکنم که چرا همتای لبنانی ارجمندم آماده سفر به تهران نیست».
اما وزیر امور خارجه لبنان امروز جمعه در گفتوگو با الجزیره به تندی علیه ایران سخن گفت و نقش آن در لبنان و منطقه را «بسیار منفی» برشمرد و خواستار توقف تامین مالی تشکیلاتی لبنانی شد که آن را «غیر قانونی» خواند و نامی هم از آن نبرد. رجی همچنین از دریافت هشدارهایی از محافلی عربی و بینالمللی مبنی بر آماده شدن اسرائیل برای انجام «یک عملیات گسترده» علیه لبنان خبر داد.
حالا با این وضع روشن نیست که اساسا گفتگویی برگزار شود و اگر هم انجام شود، مثمر ثمر واقع شود.
در این میان اما پرسش این است که چرا لبنان خواهان گفتگو در کشور ثالثی است که میتوان گفت در واقع منظور میانجی شدن همین طرف سوم نیز هست.
در این راستا هم به احتمال زیاد یکی از اهداف سفر چند روز پیش جوزف عون رئیس جمهور لبنان به کشور عمان ترغیب آن به میانجیگری میان بیروت و تهران باشد.
درباره چرایی تاکید لبنان بر گفتگو با تهران درباره مسائل حساس در کشور ثالث و یا وساطت چنین کشوری میتوان گفت که
در وهله نخست هدف دولت لبنان از این کار با وجود روابط رسمی دیپلماتیک فیمابین، ترسیم این تصویر - چه برای تهران چه دیگر طرفهای داخلی و خارجی - است که روابط دو کشور در وضعیت و شرایطی عادی نیست تا گفتگوی خود با طرف ایرانی را از این موضع تنظیم و به پیش ببرد و به نوعی هم از این طریق برای پیشبرد گفتگو بر اساس خواستههای بیروت فشار آورد.
عامل دوم میتواند تلاش دولت این کشور برای ایجاد و حفظ فاصله با تهران باشد؛ چه برای بازتعریف جایگاه لبنان در بلوکبندیهای منطقهای و نگرانی از واکنش آمریکا و چه به خاطر خوشایند و دفع فشارهای آنها و...
در هر صورت، لبنان در شرایط بسیار حساسی قرار دارد و با نزدیک شدن به پایان مهلت اسرائیل و آمریکا در صورت خلع سلاح نشدن حزبالله احتمال جنگ گسترده دیگری بالاست.
در چنین شرایطی، حاکمان جدید لبنان معتقدند که تهران هم بخشی از این ماجراست. آنها هر چند امروز برای تشدید اقدامات خود برای خلع سلاح حزبالله تحت فشار آمریکا، اسرائیل و طرفهای دیگری هستند، اما همین امر خواسته دیرینه خود آنها و نیروهای سیاسی همسو نیز هست و در مقابل مخالفت سرسختانه حزبالله بر این باور هستند که کلید تحقق آن در تهران است و به همین علت به انحای مختلف چه اظهارنظرهای مطبوعاتی و چه طرح فورمتی غیر عادی برای گفتگو، حفظ روابط و تقویت آن را به خلع سلاح حزبالله ربط میدهند.
در کش و قوس چنین تنشی و حتی در صورت وقوع جنگ ویرانگر دیگری علیه حزبالله هیچ بعید نیست که دولت لبنان در آینده تا قطع روابط هم پیش برود.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
رد و بدل پیام مجازی و نامه مکتوب میان وزرای خارجه ایران و لبنان و اظهارنظرهای رسانهای هنوز ادامه دارد. دو روز پیش یوسف رجی وزیر خارجه لبنان در پاسخ به نامه عراقچی دعوت به سفر به تهران را رد کرد؛ اما در عین حال دوباره آمادگی خود برای گفتگو در بیروت و یا کشور ثالث را مطرح کرده است.
وزیر خارجه ایران نیز طی پستی در شبکه ایکس با دعوت سفر به بیروت موافقت کرده است، اما ضمن ابراز شگفتی از رد دعوت ایران، با چاشنی طعنه گفته است: «با توجه به اشغالگری اسرائیل در لبنان و نقض آشکار آتشبس، کاملاً درک میکنم که چرا همتای لبنانی ارجمندم آماده سفر به تهران نیست».
اما وزیر امور خارجه لبنان امروز جمعه در گفتوگو با الجزیره به تندی علیه ایران سخن گفت و نقش آن در لبنان و منطقه را «بسیار منفی» برشمرد و خواستار توقف تامین مالی تشکیلاتی لبنانی شد که آن را «غیر قانونی» خواند و نامی هم از آن نبرد. رجی همچنین از دریافت هشدارهایی از محافلی عربی و بینالمللی مبنی بر آماده شدن اسرائیل برای انجام «یک عملیات گسترده» علیه لبنان خبر داد.
حالا با این وضع روشن نیست که اساسا گفتگویی برگزار شود و اگر هم انجام شود، مثمر ثمر واقع شود.
در این میان اما پرسش این است که چرا لبنان خواهان گفتگو در کشور ثالثی است که میتوان گفت در واقع منظور میانجی شدن همین طرف سوم نیز هست.
در این راستا هم به احتمال زیاد یکی از اهداف سفر چند روز پیش جوزف عون رئیس جمهور لبنان به کشور عمان ترغیب آن به میانجیگری میان بیروت و تهران باشد.
درباره چرایی تاکید لبنان بر گفتگو با تهران درباره مسائل حساس در کشور ثالث و یا وساطت چنین کشوری میتوان گفت که
در وهله نخست هدف دولت لبنان از این کار با وجود روابط رسمی دیپلماتیک فیمابین، ترسیم این تصویر - چه برای تهران چه دیگر طرفهای داخلی و خارجی - است که روابط دو کشور در وضعیت و شرایطی عادی نیست تا گفتگوی خود با طرف ایرانی را از این موضع تنظیم و به پیش ببرد و به نوعی هم از این طریق برای پیشبرد گفتگو بر اساس خواستههای بیروت فشار آورد.
عامل دوم میتواند تلاش دولت این کشور برای ایجاد و حفظ فاصله با تهران باشد؛ چه برای بازتعریف جایگاه لبنان در بلوکبندیهای منطقهای و نگرانی از واکنش آمریکا و چه به خاطر خوشایند و دفع فشارهای آنها و...
در هر صورت، لبنان در شرایط بسیار حساسی قرار دارد و با نزدیک شدن به پایان مهلت اسرائیل و آمریکا در صورت خلع سلاح نشدن حزبالله احتمال جنگ گسترده دیگری بالاست.
در چنین شرایطی، حاکمان جدید لبنان معتقدند که تهران هم بخشی از این ماجراست. آنها هر چند امروز برای تشدید اقدامات خود برای خلع سلاح حزبالله تحت فشار آمریکا، اسرائیل و طرفهای دیگری هستند، اما همین امر خواسته دیرینه خود آنها و نیروهای سیاسی همسو نیز هست و در مقابل مخالفت سرسختانه حزبالله بر این باور هستند که کلید تحقق آن در تهران است و به همین علت به انحای مختلف چه اظهارنظرهای مطبوعاتی و چه طرح فورمتی غیر عادی برای گفتگو، حفظ روابط و تقویت آن را به خلع سلاح حزبالله ربط میدهند.
در کش و قوس چنین تنشی و حتی در صورت وقوع جنگ ویرانگر دیگری علیه حزبالله هیچ بعید نیست که دولت لبنان در آینده تا قطع روابط هم پیش برود.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
👍218❤40👎5🤔1
🔺حمله سیدنی و پیامدش!
حمله امروز دو مهاجم مسلح به جشن حنوکای یهودی در سیدنی استرالیا تا این لحظه 12 کشته و چندین زخمی بر جای گذاشته است. در این میان هنوز هویت مهاجمین روشن نیست؛ هر چند برخی منابع آوردهاند که یکی از آنها شهروندی پاکستانی است.
معمولا پس از وقوع چنین حوادثی امنیتی باید دید چه پیامد یا پیامدهایی در پی خواهد داشت و چون اینجا به نوعی اسرائیل هم در بحبوحه شرایط حساس کنونی منطقه طرف قضیه است، باید دید چه نوع بهرهبرداری از آن خواهد کرد.
شکی در این نیست که نسل کشی در غزه در دو سال اخیر موجب عصبانیت و خشمی عمومی در جهان علیه اسرائیل شده است و همین خود بالقوه میتواند بستر و زمینه را برای ارتکاب چنین اعمالی فراهم کند؛ اما هنوز روشن نیست که آیا چنین حملهای صرفا یک اقدام فردی خودجوش بوده است یا اتفاقی سازمان یافته و در صورت صحت فرضیه چه طرفی پشت آن قرار دارد.
اما در همین لحظات اولیه وقوع حادثه و قبل از روشن شدن ابعاد آن و شروع تحقیقات در استرالیا، برخی منابع امنیتی اسرائیل، ایران را متهم به دست داشتن در آن کردهاند. این سرعت عمل اسرائیل صرف نظر از این که واقعا چه طرفی پشت قضیه است، منعکس کننده وجود نیت و تصمیمی برای بهرهبرداری امنیتی از واقعه است.
چنین حملاتی هر چند ممکن است موجی از نگرانی در میان یهودیان در خارج اسرائیل ایجاد کند؛ اما در کل پیامدهای حمله سیدنی بستگی به نوع بهرهبرداری خاص اسرائیل از آن دارد.
به احتمال زیاد، تل آویو در چند سطح بخواهد از آن بهرهبرداری کند؛ نخست تلاش برای احیای روایت «یهودستیزی» خود است که در نتیجه وقایع غزه در دو سال اخیر و همچنین استفاده بیحد و مرز از آن و تسریاش به هر گونه انتقاد از اسرائیل و صهیونیسم در دنیای غرب از حیّز انتفاع افتاده و به شدت تضعیف شده بود.
دوم این که از ان برای حمله به دولتها و احزاب و فعالان غربی به علت مواضع آنها در انتقاد از جنگ غزه استفاده کند و با فرافکنی خاصی آنها را مقصر جلوه دهد.
سوم اين كه از این حادثه در جهت اتحاد میان یهودیان در جهان در راستای حمایت از اسرائیل استفاده کند؛ به ویژه که در نتیجه جنگ غزه نوعی شکاف میان بخشی از آنها و اسرائیل ایجاد شده بود.
چهارمین بهرهبرداری و پیامد ممکن است امنیتی باشد و دولت نتانیاهو احتمالا بخواهد از آن برای تشدید فضای امنیتی با ایران و اقدامات احتمالی خود استفاده کند.
در کل، فارغ از ماهیت حمله و این که واکنشی فردی به نسل کشی در غزه باشد یا خیر، اما با توجه به همین بهرهبرداریهای خاص و مهارت اسرائیل در تبدیل کردن آن به یک فرصت و خوراک تبلیغاتی نه تنها آوردهای برای غزه و فلسطین ندارد، بلکه میتواند در جهت تضعیف روایت آن و تقویت روایت طرف مقابل به کار گرفته شود.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
حمله امروز دو مهاجم مسلح به جشن حنوکای یهودی در سیدنی استرالیا تا این لحظه 12 کشته و چندین زخمی بر جای گذاشته است. در این میان هنوز هویت مهاجمین روشن نیست؛ هر چند برخی منابع آوردهاند که یکی از آنها شهروندی پاکستانی است.
معمولا پس از وقوع چنین حوادثی امنیتی باید دید چه پیامد یا پیامدهایی در پی خواهد داشت و چون اینجا به نوعی اسرائیل هم در بحبوحه شرایط حساس کنونی منطقه طرف قضیه است، باید دید چه نوع بهرهبرداری از آن خواهد کرد.
شکی در این نیست که نسل کشی در غزه در دو سال اخیر موجب عصبانیت و خشمی عمومی در جهان علیه اسرائیل شده است و همین خود بالقوه میتواند بستر و زمینه را برای ارتکاب چنین اعمالی فراهم کند؛ اما هنوز روشن نیست که آیا چنین حملهای صرفا یک اقدام فردی خودجوش بوده است یا اتفاقی سازمان یافته و در صورت صحت فرضیه چه طرفی پشت آن قرار دارد.
اما در همین لحظات اولیه وقوع حادثه و قبل از روشن شدن ابعاد آن و شروع تحقیقات در استرالیا، برخی منابع امنیتی اسرائیل، ایران را متهم به دست داشتن در آن کردهاند. این سرعت عمل اسرائیل صرف نظر از این که واقعا چه طرفی پشت قضیه است، منعکس کننده وجود نیت و تصمیمی برای بهرهبرداری امنیتی از واقعه است.
چنین حملاتی هر چند ممکن است موجی از نگرانی در میان یهودیان در خارج اسرائیل ایجاد کند؛ اما در کل پیامدهای حمله سیدنی بستگی به نوع بهرهبرداری خاص اسرائیل از آن دارد.
به احتمال زیاد، تل آویو در چند سطح بخواهد از آن بهرهبرداری کند؛ نخست تلاش برای احیای روایت «یهودستیزی» خود است که در نتیجه وقایع غزه در دو سال اخیر و همچنین استفاده بیحد و مرز از آن و تسریاش به هر گونه انتقاد از اسرائیل و صهیونیسم در دنیای غرب از حیّز انتفاع افتاده و به شدت تضعیف شده بود.
دوم این که از ان برای حمله به دولتها و احزاب و فعالان غربی به علت مواضع آنها در انتقاد از جنگ غزه استفاده کند و با فرافکنی خاصی آنها را مقصر جلوه دهد.
سوم اين كه از این حادثه در جهت اتحاد میان یهودیان در جهان در راستای حمایت از اسرائیل استفاده کند؛ به ویژه که در نتیجه جنگ غزه نوعی شکاف میان بخشی از آنها و اسرائیل ایجاد شده بود.
چهارمین بهرهبرداری و پیامد ممکن است امنیتی باشد و دولت نتانیاهو احتمالا بخواهد از آن برای تشدید فضای امنیتی با ایران و اقدامات احتمالی خود استفاده کند.
در کل، فارغ از ماهیت حمله و این که واکنشی فردی به نسل کشی در غزه باشد یا خیر، اما با توجه به همین بهرهبرداریهای خاص و مهارت اسرائیل در تبدیل کردن آن به یک فرصت و خوراک تبلیغاتی نه تنها آوردهای برای غزه و فلسطین ندارد، بلکه میتواند در جهت تضعیف روایت آن و تقویت روایت طرف مقابل به کار گرفته شود.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
👍196❤49👎12🤔3
🔺ونزوئلا و آینده خاورمیانه!
ترامپ در هفتههای اخیر فشارهای آمریکا علیه ونزوئلا را بهطور محسوسی تشدید کرده و این سیاست عملاً به مرحله محاصره کامل دریایی رسیده است. در این مدت، ناظران و تحلیلگران بهتفصیل درباره اهداف احتمالی واشنگتن از این رویکرد سخن گفتهاند. در مجموع میتوان گفت سیاست دولت ترامپ علیه ونزوئلا چند هدف راهبردی را همزمان در سه سطح منطقهای، جهانی و خاورمیانه دنبال میکند.
در سطح منطقهای، هدف نخست پاکسازی «حیاط خلوت» آمریکا از رژیمها و نفوذهای خارجی مخالف در حوزه دریای کارائیب، آمریکای جنوبی و مناطق پیرامونی است. از این منظر، اصلا بعید نیست که کشورهایی مانند کوبا نیز در آینده هدف بعدی باشند.
در سطح جهانی، هدف دوم بازگشت آشکار آمریکا به راهبرد «تغییر رژیم» است. اگرچه واشنگتن در مقاطع مختلف تاریخی چنین رویکردی را دنبال کرده، اما دولت ترامپ برخلاف دولتهای پیشین به جای مداخله زمانبر تحت عناوینی چون حقوق بشر و غیره سراغ گزینه نهایی میرود و ظاهرا این سیاست را بیپردهتر در پیش گرفته است.
از این زاویه، اقدامات آمریکا علیه ونزوئلا تنها معطوف به حذف مادورو نیست، بلکه حامل پیامهایی به حکومتهای مخالف آمریکا در نقاط مختلف جهان و حتی دولی است که ممکن است با ترامپ هماهنگ نباشند.
همچنین واشنگتن در کنار حذف دولت مادورو و پاکسازی حیاط خلوت خود، آشکارا به منابع نفتی و سرزمین ونزوئلا نیز چشم طمع دارد و اخیرا ترامپ آشکارا به آن اشاره کرد.
این رویکرد، چه از جانب ترامپ و چه پیشتر از سوی پوتین در چهار سال گذشته، نشانهای از عقبگرد نظم جهانی به دوره استعمار کلاسیک و منطق اشغال و کشورگشایی است. زمانی که ترامپ میبیند رئیسجمهور روسیه با حمله به اوکراین بخشهایی از این کشور را اشغال کرده و تنها در صورت پذیرش الحاق این مناطق حاضر به پایان جنگ است، لابد پیش خود میگوید من چرا این کار را نکنم و برای آن هم توجیهاتی مانند مواد مخدر و مقابله با نفوذ دشمنان آمریکا در این منطقه را مطرح کند.
در همین چارچوب، این احتمال نیز وجود دارد که چین در آینده رویکردی مشابه را در قبال تایوان اتخاذ کند. به طور کلی، با احیای الگوی اشغالگری در روابط بینالملل، بعید نیست قدرتهای بزرگ دیگر نیز به تدریج به سراغ کشورهای کوچک بروند.
با این حال، راهبرد آمریکا برای تصاحب میادین نفتی ونزوئلا که بزرگترین ذخایر نفتی جهان را در اختیار دارد و بازگرداندن این صنعت به وضعیت پیش از ملیشدن، صرفا تابع منطق اقتصادی یا تجاری ترامپ نیست. پشت این سیاست، اهداف ژئوپلیتیکی و ژئواستراتژیک مهمی نه تنها در منطقه کارائیب، بلکه در خاورمیانه نیز نهفته است. در واقع، آمریکا از طریق کنترل نفت ونزوئلا میکوشد در صورت بروز تحولات غیرمنتظره در خاورمیانه و خلیج فارس، ابزار مؤثری برای کنترل بازار جهانی نفت در اختیار داشته باشد.
بر کسی پوشیده نیست که تاکنون یکی از مهمترین عوامل بازدارنده آمریکا از ورود به یک جنگ تمامعیار با ایران، نگرانی از پیامدهای منطقهای آن بر صادرات انرژی و احتمال درگیری میادین نفتی کشورهای نفتخیز منطقه بوده است. از این رو، میتوان گفت سلطه بر نفت ونزوئلا یکی از اهداف کلیدی سیاست کنونی دولت ترامپ برای مهار تبعات جهانی هرگونه تنش نظامی گسترده در خاورمیانه بر بازار انرژی است.
حتی اگر وقوع یک جنگ فراگیر در خاورمیانه بعید به نظر برسد، تصاحب منابع نفتی ونزوئلا آزادی عمل قابلتوجهی به آمریکا در این منطقه میبخشد. در مجموع میتوان گفت که رویکرد واشنگتن علیه ونزوئلا چه به موفقیت بینجامد و چه به شکست بهطور مستقیم یا غیرمستقیم پیامدهای خاص و بزرگ خود را در خاورمیانه و خلیج فارس به همراه خواهد داشت.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
ترامپ در هفتههای اخیر فشارهای آمریکا علیه ونزوئلا را بهطور محسوسی تشدید کرده و این سیاست عملاً به مرحله محاصره کامل دریایی رسیده است. در این مدت، ناظران و تحلیلگران بهتفصیل درباره اهداف احتمالی واشنگتن از این رویکرد سخن گفتهاند. در مجموع میتوان گفت سیاست دولت ترامپ علیه ونزوئلا چند هدف راهبردی را همزمان در سه سطح منطقهای، جهانی و خاورمیانه دنبال میکند.
در سطح منطقهای، هدف نخست پاکسازی «حیاط خلوت» آمریکا از رژیمها و نفوذهای خارجی مخالف در حوزه دریای کارائیب، آمریکای جنوبی و مناطق پیرامونی است. از این منظر، اصلا بعید نیست که کشورهایی مانند کوبا نیز در آینده هدف بعدی باشند.
در سطح جهانی، هدف دوم بازگشت آشکار آمریکا به راهبرد «تغییر رژیم» است. اگرچه واشنگتن در مقاطع مختلف تاریخی چنین رویکردی را دنبال کرده، اما دولت ترامپ برخلاف دولتهای پیشین به جای مداخله زمانبر تحت عناوینی چون حقوق بشر و غیره سراغ گزینه نهایی میرود و ظاهرا این سیاست را بیپردهتر در پیش گرفته است.
از این زاویه، اقدامات آمریکا علیه ونزوئلا تنها معطوف به حذف مادورو نیست، بلکه حامل پیامهایی به حکومتهای مخالف آمریکا در نقاط مختلف جهان و حتی دولی است که ممکن است با ترامپ هماهنگ نباشند.
همچنین واشنگتن در کنار حذف دولت مادورو و پاکسازی حیاط خلوت خود، آشکارا به منابع نفتی و سرزمین ونزوئلا نیز چشم طمع دارد و اخیرا ترامپ آشکارا به آن اشاره کرد.
این رویکرد، چه از جانب ترامپ و چه پیشتر از سوی پوتین در چهار سال گذشته، نشانهای از عقبگرد نظم جهانی به دوره استعمار کلاسیک و منطق اشغال و کشورگشایی است. زمانی که ترامپ میبیند رئیسجمهور روسیه با حمله به اوکراین بخشهایی از این کشور را اشغال کرده و تنها در صورت پذیرش الحاق این مناطق حاضر به پایان جنگ است، لابد پیش خود میگوید من چرا این کار را نکنم و برای آن هم توجیهاتی مانند مواد مخدر و مقابله با نفوذ دشمنان آمریکا در این منطقه را مطرح کند.
در همین چارچوب، این احتمال نیز وجود دارد که چین در آینده رویکردی مشابه را در قبال تایوان اتخاذ کند. به طور کلی، با احیای الگوی اشغالگری در روابط بینالملل، بعید نیست قدرتهای بزرگ دیگر نیز به تدریج به سراغ کشورهای کوچک بروند.
با این حال، راهبرد آمریکا برای تصاحب میادین نفتی ونزوئلا که بزرگترین ذخایر نفتی جهان را در اختیار دارد و بازگرداندن این صنعت به وضعیت پیش از ملیشدن، صرفا تابع منطق اقتصادی یا تجاری ترامپ نیست. پشت این سیاست، اهداف ژئوپلیتیکی و ژئواستراتژیک مهمی نه تنها در منطقه کارائیب، بلکه در خاورمیانه نیز نهفته است. در واقع، آمریکا از طریق کنترل نفت ونزوئلا میکوشد در صورت بروز تحولات غیرمنتظره در خاورمیانه و خلیج فارس، ابزار مؤثری برای کنترل بازار جهانی نفت در اختیار داشته باشد.
بر کسی پوشیده نیست که تاکنون یکی از مهمترین عوامل بازدارنده آمریکا از ورود به یک جنگ تمامعیار با ایران، نگرانی از پیامدهای منطقهای آن بر صادرات انرژی و احتمال درگیری میادین نفتی کشورهای نفتخیز منطقه بوده است. از این رو، میتوان گفت سلطه بر نفت ونزوئلا یکی از اهداف کلیدی سیاست کنونی دولت ترامپ برای مهار تبعات جهانی هرگونه تنش نظامی گسترده در خاورمیانه بر بازار انرژی است.
حتی اگر وقوع یک جنگ فراگیر در خاورمیانه بعید به نظر برسد، تصاحب منابع نفتی ونزوئلا آزادی عمل قابلتوجهی به آمریکا در این منطقه میبخشد. در مجموع میتوان گفت که رویکرد واشنگتن علیه ونزوئلا چه به موفقیت بینجامد و چه به شکست بهطور مستقیم یا غیرمستقیم پیامدهای خاص و بزرگ خود را در خاورمیانه و خلیج فارس به همراه خواهد داشت.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
👍202❤42👎11🤔2
🔺دستور کار نتانیاهو!
قرار است نخست وزیر اسرائیل اواخر ماه جاری میلادی به آمریکا سفر و با دونالد ترامپ دیدار و گفتگو کند. این دیدار هم متعاقب گفتگوی تلفنی حدودا سه هفته پیش دو طرف صورت میگیرد.
هدف ترامپ از آن گفتگوی تلفنی هم ترغیب نتانیاهو به ورود به مرحله دوم توافق غزه بود؛ اما گویا بی بی هم درباره این پرونده هم پرونده ایران و غیره مطالبی بیان کرده که ترامپ نیز احتمالا گفته «اینجوری نمیشه بیا اینجا ببینم چی میگی».
حالا نتانیاهو هم در این سه هفته تا توانسته برای تقویت موضع خود و پیشبرد کارش «سند» جمع کرده و پروندهسازی کرده تا بتواند مخ ترامپ را بزند.
دستور کار گفتگو هم درباره ایران، غزه، لبنان، سوریه و عراق است و همه این پروندهها نیز به نوعی و شکلی با هم مرتبط هستند.
اما به نظر میرسد که مهمترین پروندهها ایران و غزه هستند. درباره غزه، ترامپ توافق آتش بس را مهمترین دستاورد سیاست خارجی خود در یک سال اخیر میداند و بجد به دنبال شروع مرحله دوم آن است؛ اما نتانیاهو مدام طفره میرود و به دنبال حفظ وضعیت جنگی است.
در این خصوص سه میانجیگر مصری، ترکی و قطری نیز که مدام اسرائیل را به نقض آتش بس متهم میکنند از بیم این که نتانیاهو مبادا در پیشبرد دستور کار خود در دیدار با ترامپ موفق شود، چند روز پیش در میامی با ویتکاف فرستاده ترامپ و کوشنر دامادش دیدار و گفتگو و بر ضرورت شروع مرحله دوم توافق تاکید کردند.
در کل درباره پرونده غزه، کاخ سفید بر این باور است که نتانیاهو هماهنگی خوبی ندارد و از این رو، احتمالا ترامپ بخواهد در این دیدار بر نتانیاهو فشار آورد تا مرحله دوم توافق هر چه زودتر شروع شود؛ هر چند احتمالا به برخی ملاحظات و خواستههای بی بی هم گوش دهد و بخواهد آنها را عملی کند.
اما هیچ بعید نیست که نخست وزیر اسرائیل همراهی خود با ترامپ در تثبیت آتش بس در غزه و کلید زدن مرحله دوم توافق و ادامه عقبنشینی را به پیشبرد خواستههای خود از جمله دو پرونده ایران و حزب الله ربط دهد و اصطلاحا بده بستانی راه بیندازد.
در این میان بر کسی پوشیده نیست که نتانیاهو به دنبال ترغیب ترامپ به حمله مجدد به ایران است؛ این که یا به اسرائیل چراغ سبز نشان دهد یا خود آمریکا هم به نوعی مشارکت مستقیم یا غیر مستقیم داشته باشد. در خصوص این پرونده، نتانیاهو باید رگ خواب ترامپ را پیدا کند که کرده است و اوضاع را به نوعی به تصویر بکشد که بتواند موافقت او را کسب کند. با توجه به ذهنیت ترامپ، کسب این موافقت هم از این طریق نیست که نتانیاهو مدام شعارهای قدیمی اسرائیل علیه ایران را تکرار کند؛ این که خطر و تهدیدی علیه اسرائیل است و به دنبال نابودی آن است.
بلکه به احتمال زیاد به گونهای پرونده سازی و گفتگو کند که ادامه وضعیت کنونی و تقویت برنامه موشکی و از سرگیری فعالیتهای هستهای ایران را در درجه اول خطر و تهدیدی برای منافع آمریکا در منطقه جلوه دهد و در مرحله بعدی هم با قلقلک زدن شخصیت خودشیفته ترامپ، چنین وضعیتی را دهن کجی به خود او و برنامه خاورمیانهاش به تصویر بکشد. در این راستا نیز هیچ بعید نیست که یکی از سندسازیهای نتانیاهو برای ارائه در این دیدار جمعآوری اظهارات مقامات ایرانی علیه شخص ترامپ باشد که کاملا او را تحریک کند.
اما درباره پیوند دو پرونده ایران و غزه میتوان گفت که بعید نیست نتانیاهو برای جلب همراهی ترامپ در پرونده ایران و حتی حزب الله بخواهد قسمی همراهی در پرونده غزه را از خود نشان دهد. این مساله قبلا هم اتفاق افتاده است. متعاقب توافق آتش بس در غزه، رئیس جمهور آمریکا چند باری گفت که اگر به ایران حمله نمیشد توافق غزه به دست نمیآمد؛ ناظران گمان میکردند که منظور او این است که این حمله ایران را تضعیف کرد و حماس هم متعاقب آن توافق را پذیرفت. اما به گمان نگارنده منظور ترامپ چیز دیگری بود.
به احتمال زیاد نتانیاهو قبلا هر گونه توافق در جنگ غزه را به حمله به ایران گره زده بود و ترامپ هم جدا از تحولات خود پرونده ایران، به نوعی با این خواسته او همراهی کرد. از این منظر هم میتوان به این گفته ترامپ که اگر به ایران حمله نمیشد در غزه توافق نمیشد، نگریست.
حالا باید دید نتانیاهو تا چه اندازه میتواند در سفر پیشروی خود موافقت ترامپ را برای دور دیگری از درگیری با ایران جلب کند.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
قرار است نخست وزیر اسرائیل اواخر ماه جاری میلادی به آمریکا سفر و با دونالد ترامپ دیدار و گفتگو کند. این دیدار هم متعاقب گفتگوی تلفنی حدودا سه هفته پیش دو طرف صورت میگیرد.
هدف ترامپ از آن گفتگوی تلفنی هم ترغیب نتانیاهو به ورود به مرحله دوم توافق غزه بود؛ اما گویا بی بی هم درباره این پرونده هم پرونده ایران و غیره مطالبی بیان کرده که ترامپ نیز احتمالا گفته «اینجوری نمیشه بیا اینجا ببینم چی میگی».
حالا نتانیاهو هم در این سه هفته تا توانسته برای تقویت موضع خود و پیشبرد کارش «سند» جمع کرده و پروندهسازی کرده تا بتواند مخ ترامپ را بزند.
دستور کار گفتگو هم درباره ایران، غزه، لبنان، سوریه و عراق است و همه این پروندهها نیز به نوعی و شکلی با هم مرتبط هستند.
اما به نظر میرسد که مهمترین پروندهها ایران و غزه هستند. درباره غزه، ترامپ توافق آتش بس را مهمترین دستاورد سیاست خارجی خود در یک سال اخیر میداند و بجد به دنبال شروع مرحله دوم آن است؛ اما نتانیاهو مدام طفره میرود و به دنبال حفظ وضعیت جنگی است.
در این خصوص سه میانجیگر مصری، ترکی و قطری نیز که مدام اسرائیل را به نقض آتش بس متهم میکنند از بیم این که نتانیاهو مبادا در پیشبرد دستور کار خود در دیدار با ترامپ موفق شود، چند روز پیش در میامی با ویتکاف فرستاده ترامپ و کوشنر دامادش دیدار و گفتگو و بر ضرورت شروع مرحله دوم توافق تاکید کردند.
در کل درباره پرونده غزه، کاخ سفید بر این باور است که نتانیاهو هماهنگی خوبی ندارد و از این رو، احتمالا ترامپ بخواهد در این دیدار بر نتانیاهو فشار آورد تا مرحله دوم توافق هر چه زودتر شروع شود؛ هر چند احتمالا به برخی ملاحظات و خواستههای بی بی هم گوش دهد و بخواهد آنها را عملی کند.
اما هیچ بعید نیست که نخست وزیر اسرائیل همراهی خود با ترامپ در تثبیت آتش بس در غزه و کلید زدن مرحله دوم توافق و ادامه عقبنشینی را به پیشبرد خواستههای خود از جمله دو پرونده ایران و حزب الله ربط دهد و اصطلاحا بده بستانی راه بیندازد.
در این میان بر کسی پوشیده نیست که نتانیاهو به دنبال ترغیب ترامپ به حمله مجدد به ایران است؛ این که یا به اسرائیل چراغ سبز نشان دهد یا خود آمریکا هم به نوعی مشارکت مستقیم یا غیر مستقیم داشته باشد. در خصوص این پرونده، نتانیاهو باید رگ خواب ترامپ را پیدا کند که کرده است و اوضاع را به نوعی به تصویر بکشد که بتواند موافقت او را کسب کند. با توجه به ذهنیت ترامپ، کسب این موافقت هم از این طریق نیست که نتانیاهو مدام شعارهای قدیمی اسرائیل علیه ایران را تکرار کند؛ این که خطر و تهدیدی علیه اسرائیل است و به دنبال نابودی آن است.
بلکه به احتمال زیاد به گونهای پرونده سازی و گفتگو کند که ادامه وضعیت کنونی و تقویت برنامه موشکی و از سرگیری فعالیتهای هستهای ایران را در درجه اول خطر و تهدیدی برای منافع آمریکا در منطقه جلوه دهد و در مرحله بعدی هم با قلقلک زدن شخصیت خودشیفته ترامپ، چنین وضعیتی را دهن کجی به خود او و برنامه خاورمیانهاش به تصویر بکشد. در این راستا نیز هیچ بعید نیست که یکی از سندسازیهای نتانیاهو برای ارائه در این دیدار جمعآوری اظهارات مقامات ایرانی علیه شخص ترامپ باشد که کاملا او را تحریک کند.
اما درباره پیوند دو پرونده ایران و غزه میتوان گفت که بعید نیست نتانیاهو برای جلب همراهی ترامپ در پرونده ایران و حتی حزب الله بخواهد قسمی همراهی در پرونده غزه را از خود نشان دهد. این مساله قبلا هم اتفاق افتاده است. متعاقب توافق آتش بس در غزه، رئیس جمهور آمریکا چند باری گفت که اگر به ایران حمله نمیشد توافق غزه به دست نمیآمد؛ ناظران گمان میکردند که منظور او این است که این حمله ایران را تضعیف کرد و حماس هم متعاقب آن توافق را پذیرفت. اما به گمان نگارنده منظور ترامپ چیز دیگری بود.
به احتمال زیاد نتانیاهو قبلا هر گونه توافق در جنگ غزه را به حمله به ایران گره زده بود و ترامپ هم جدا از تحولات خود پرونده ایران، به نوعی با این خواسته او همراهی کرد. از این منظر هم میتوان به این گفته ترامپ که اگر به ایران حمله نمیشد در غزه توافق نمیشد، نگریست.
حالا باید دید نتانیاهو تا چه اندازه میتواند در سفر پیشروی خود موافقت ترامپ را برای دور دیگری از درگیری با ایران جلب کند.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
👍150❤42👎5🤔2
با سلام و احترام
حدود دو سال است که به دلایل شخصی با هیچ رسانهای گفتوگو نکردەام و برای هیچ کدام هم یادداشت اختصاصی نمینویسم. با این حال بازنشر مطالب کانال در برخی رسانههای فارسی زبان باعث ایجاد این شائبه شده است که نگارنده با تعدادی از رسانهها همکاری میکند و برخی دیگر را مستثنی کرده و همین امر موجب گلهمندی بعضی از دوستان خبرنگار و روزنامهنگار شده است. به همین دلیل لازم دیدم توضیح بالا را ارائه کنم.
البته بازنشر یادداشتهای کانال با ذکر نام نویسنده، کماکان بلا مانع است.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
حدود دو سال است که به دلایل شخصی با هیچ رسانهای گفتوگو نکردەام و برای هیچ کدام هم یادداشت اختصاصی نمینویسم. با این حال بازنشر مطالب کانال در برخی رسانههای فارسی زبان باعث ایجاد این شائبه شده است که نگارنده با تعدادی از رسانهها همکاری میکند و برخی دیگر را مستثنی کرده و همین امر موجب گلهمندی بعضی از دوستان خبرنگار و روزنامهنگار شده است. به همین دلیل لازم دیدم توضیح بالا را ارائه کنم.
البته بازنشر یادداشتهای کانال با ذکر نام نویسنده، کماکان بلا مانع است.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
❤253👍92👎2
🔺فارابی و کالن؛ بازخوانی تاریخ!
ابراهیم کالن، رئیس سازمان اطلاعات ترکیه، در سفر اخیر خود به دمشق، راهی آرامگاه ابو نصر فارابی شد. انتشار فیلم و تصاویر این دیدار، بازتابی گسترده در فضای مجازی و رسانههای عربی و ترکی داشت.
این بازدید در وهله نخست نمایشگر تأثیر ژرفی است که این فیلسوف برجسته بر اندیشه کالن داشته است؛ تا جایی که به گفته خود او مطالعه کتاب «مدینه فاضله» فارابی، مسیر زندگیاش را دگرگون ساخته و دروازه سیاست را به رویش گشوده است و روی آوردنش به موسیقی هم متاثر از ایشان است.
از این رو، پیداست که رفتن کالن به سر مزار فارابی غالبا با انگیزه و مقصود شخصی و به علت تعلق خاطر شدید او به این فیلسوف مسلمان است؛ اما این بازدید معنا و مفهومی فراتر از پیوند فکری این سیاستمدار ترک با فارابی پیدا کرده است.
فارابی در فلسفه، منطق، جامعهشناسی، طب، ریاضیات و موسیقی تبحر داشت و معلم ثانی (پس از ارسطو) لقب گرفته است. با این حال، برای بسیاری به ویژه نسل جدید در منطقه و جهان، چهرهای ناشناخته است. حتی شاید کمتر کسی در ایران بداند که آرامگاه این دانشمند بزرگ در دمشق است.
بنابرین نخستین پرسشی که با دیدن تصویر رئیس اطلاعات ترکیه بر سر مزار فارابی در فضای مجازی شکل گرفت، این بود که «فارابی که بود؟»
در چنین موقعیتی و در عصر برجستگی هویتهای قومی و نژادی که جهان در آن شاهد جدالی آشکار برای «تصاحب» چهرههای تاریخی است، معمولا روایتهایی در رسانهها برجسته میگردند و به مخاطب عرضه میشوند که گاه با واقعیت تاریخی فاصله دارند. اینجا هم در بازخوانی هویت و اصالت فارابی، روایتی غالب شد که در آن، خبری از تعلق او به حوزه تمدنی ایران بزرگ و تبار سامانی او نبود.
درست است که در روزگار فارابی، انگارههای ناسیونالیستی و قومیتی وجود نداشت و چنین شخصیتهایی فراتر از هویتهای قومی و مذهبی به بشریت تعلق دارند؛ اما اکنون که میراث تاریخی و تمدنی در معرض دستبرد و تصاحب قرار گرفته و دانشمندان و شاعران، گاه دور از خاستگاه فرهنگی خود، با ملیتهای دیگری معرفی و ثبت جهانی میشوند، این مسئله همچنان در ایران مغفول مانده و مورد بیمهری است.
در حالی که ایران نزدیکترین روابط را با سوریهِ اسد داشت، فکر نمیکنم که مقامی ایرانی در طول چند دهه گذشته در سفر به دمشق، به دیدن آرامگاه فارابی رفته باشد تا با انتشار تصویری از آن، روایت تعلق این چهره بزرگ به حوزه تمدنی ایران را به جهان یادآوری کند.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
ابراهیم کالن، رئیس سازمان اطلاعات ترکیه، در سفر اخیر خود به دمشق، راهی آرامگاه ابو نصر فارابی شد. انتشار فیلم و تصاویر این دیدار، بازتابی گسترده در فضای مجازی و رسانههای عربی و ترکی داشت.
این بازدید در وهله نخست نمایشگر تأثیر ژرفی است که این فیلسوف برجسته بر اندیشه کالن داشته است؛ تا جایی که به گفته خود او مطالعه کتاب «مدینه فاضله» فارابی، مسیر زندگیاش را دگرگون ساخته و دروازه سیاست را به رویش گشوده است و روی آوردنش به موسیقی هم متاثر از ایشان است.
از این رو، پیداست که رفتن کالن به سر مزار فارابی غالبا با انگیزه و مقصود شخصی و به علت تعلق خاطر شدید او به این فیلسوف مسلمان است؛ اما این بازدید معنا و مفهومی فراتر از پیوند فکری این سیاستمدار ترک با فارابی پیدا کرده است.
فارابی در فلسفه، منطق، جامعهشناسی، طب، ریاضیات و موسیقی تبحر داشت و معلم ثانی (پس از ارسطو) لقب گرفته است. با این حال، برای بسیاری به ویژه نسل جدید در منطقه و جهان، چهرهای ناشناخته است. حتی شاید کمتر کسی در ایران بداند که آرامگاه این دانشمند بزرگ در دمشق است.
بنابرین نخستین پرسشی که با دیدن تصویر رئیس اطلاعات ترکیه بر سر مزار فارابی در فضای مجازی شکل گرفت، این بود که «فارابی که بود؟»
در چنین موقعیتی و در عصر برجستگی هویتهای قومی و نژادی که جهان در آن شاهد جدالی آشکار برای «تصاحب» چهرههای تاریخی است، معمولا روایتهایی در رسانهها برجسته میگردند و به مخاطب عرضه میشوند که گاه با واقعیت تاریخی فاصله دارند. اینجا هم در بازخوانی هویت و اصالت فارابی، روایتی غالب شد که در آن، خبری از تعلق او به حوزه تمدنی ایران بزرگ و تبار سامانی او نبود.
درست است که در روزگار فارابی، انگارههای ناسیونالیستی و قومیتی وجود نداشت و چنین شخصیتهایی فراتر از هویتهای قومی و مذهبی به بشریت تعلق دارند؛ اما اکنون که میراث تاریخی و تمدنی در معرض دستبرد و تصاحب قرار گرفته و دانشمندان و شاعران، گاه دور از خاستگاه فرهنگی خود، با ملیتهای دیگری معرفی و ثبت جهانی میشوند، این مسئله همچنان در ایران مغفول مانده و مورد بیمهری است.
در حالی که ایران نزدیکترین روابط را با سوریهِ اسد داشت، فکر نمیکنم که مقامی ایرانی در طول چند دهه گذشته در سفر به دمشق، به دیدن آرامگاه فارابی رفته باشد تا با انتشار تصویری از آن، روایت تعلق این چهره بزرگ به حوزه تمدنی ایران را به جهان یادآوری کند.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
👍270❤69👎18🤔1
🔺صرفا دعوای دو شاهزاده نیست!
تحرکات اخیر در یمن از حمله نیروهای شورای انتقالی جنوب نزدیک به امارات به دو استان المهره و حضرموت و بمباران آنها به وسیله جنگندههای عربستان گویای ورود تنش ریاض و ابوظبی به مرحلهای جدیدتر و علنی شدن دعوای دو شاهزاده جوان و بلندپرواز است؛ اما هنوز هم دو طرف دستکم در مواضع اعلامی از انتقاد به یکدیگر پرهیز میکنند و خود را متمایل به کنترل تنش نشان میدهند.
حدود سه سال قبل در ژانویه 2023 در همین کانال طی یادداشتی به عنوان «تنش پنهان میان بن سلمان و بن زاید؟!» با توجه به بروز پارهای نشانهها و امارهها به شکرآب شدن میانه بن سلمان و بن زاید اشاره کردم. از این رو، تنش میان دو کشور عربستان و امارات چیز تازهای نیست و تقریبا از سه سال پیش شروع شده است و تحولات اخیر در یمن صرفا بروندادی از آشکار شدن این دعوای ژئوپلیتیک و رقابت دو شاهزاده است. البته اهمیت مساله هم همینجاست؛ این که اختلاف نظر و تنش میان دو بازیگر به نقطهای رسیده است که دیگر ریاض تحمل رفتارهای متهورانه ابوظبی را نداشته و با کنار گذاشتن تعارفات به مواضع نیروهای نزدیک به آن در یمن حمله میکند. در کنار آن هم در سودان اخیرا با فشار ریاض، وزارت خارجه آمریکا تحریمهایی را علیه نیروهای واکنش سریع تحت حمایت ابوظبی اعمال کرد.
این در حالی است که محمد بن سلمان "حاکم فعلی" عربستان و محمد بن زاید رئیس امارات دو دوست صمیمی بوده و این صمیمیت نوعی همکاری و هم پوشانی در سیاست منطقهای دو کشور در سالیان گذشته رقم زده که مهمترین آن شروع جنگ یمن بود. همچنین تحولات مهم دیگری در سطح منطقه در سالیان گذشته خروجی ائتلاف و همکاری این دو شاهزاده جوان بلندپرواز بود.
اما زیر پوست این دوستی نوعی رقابت ژئوپلیتیک و اقتصادی میان دو کشور نیر در جریان بود. از این جهت، آن همکاری و همپوشانی مصلحتی بود. اتفاقا تنش هم از همان یمن شروع شده و به حوزههای دیگری کشیده شده است. امارات مدتهاست که در یمن راه خود را میرود که با سلطه نیروهای طرفدار آن در شورای انتقالی جنوب بر عدن در سال 2019 نمود بیشتری یافت.
اختلافنظر و رقابت تنگاتنگ میان دو بازیگر ثروتمند عرب از یمن، سودان، غزه و دیگر حوزههای عربی گرفته تا لابیگری و گسترش نفوذ در آمریکا و غیره وجود دارد. اتفاقا آشتی عربستان با قطر در سال 2021 به نوعی محصول همین تنش و البته از علل آن هم بود.
البته خلاصه کردن تنش و اختلافات میان عربستان و امارات در رقابت میان بن سلمان و بن زاید نوعی تقلیلگرایی است و میتوان گفت که این رقابت بخشی از رقابت ژئوپلیتیک میان دو کشور است. عربستان به حکم جایگاه دینی خود در دنیای اسلام و پس از ضعیف شدن مصر همزمان سودای رهبری دو دنیای اسلام و عرب را دارد.
اما در این میان امارات رفته رفته به علت تبدیل شدن به هاباقتصادی در منطقه و تجارت رو به رشد خود با شرق و غرب و کنترل 106 بندر در 78 کشور در پنج قاره جهان در صرافت ترجمان آن به نفوذی ژئوپلیتیک برآمده و به همین خاطر هم مداخلات آن در امور داخلی کشورها از یمن تا مصر و سودان علنیتر شده است. در واقع، مشکل عربستان با امارات هم از اینجا شروع شد که این رویکرد ابوظبی در تبدیل ثروت به قدرت و نفوذ به خطری جدی برای نفوذ تاریخی ریاض تبدیل شده و به نوعی امروز هم عربستان و هم قطر از ناحیه امارات احساس خطر میکنند.
در این زورآزمایی و رقابت، امارات در سال 2020 تلاش کرد که با برقراری رسمی روابط با اسرائیل به دنبال یارگیری و خلق پشتوانهای غربی برای گسترش نفوذ خود باشد و رفته رفته این روابط چنان گسترش یافت که امروز میتوان گفت که امارات بعد از آمریکا نزدیکترین مناسبات را با اسرائیل دارد.
در این میان، اما به نظر میرسد که اسرائیل چون گذشته نمیتواند یاریگر امارات باشد و این که شکل بازیگری ابوظبی هم در برخی حوزهها چون سودان و یمن بسیار متهورانه و به نحوی شده که همزمان با عربستان، مصر، ترکیه، قطر به اشکالی مستقیم و غیر مستقیم گلاویز شده است؛ هر چند هنوز ملاحظات و تعارفات سیاسی فعلا مانع تبدیل این وضعیت به تنشی دیپلماتیک و سیاسی میشود. در عین حال هم روابط بسیار نزدیک آن با اسرائیل جدا از انتقادات فزاینده نخبگان عرب نارضایتی پنهان و بعضا آشکار دیگر کشورهای عربی چون مصر و اردن که از چند دهه پیش با تلآویو رابطه دارند، به دنبال داشته است.
اما تنش عربستان و امارات در بستر منطقهای ناپایداری در خاورمیانه رخ میدهد که آبستن تحولات سهمگینتری در آینده است و از این رو، آتشفشان منطقه هنوز در حال گدازهافکنی است و تا این گدازهها تخلیه شود و رسیدن به نقطه ثبات و شکلگیری نظم جدید فاصله زیادی دارد.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
تحرکات اخیر در یمن از حمله نیروهای شورای انتقالی جنوب نزدیک به امارات به دو استان المهره و حضرموت و بمباران آنها به وسیله جنگندههای عربستان گویای ورود تنش ریاض و ابوظبی به مرحلهای جدیدتر و علنی شدن دعوای دو شاهزاده جوان و بلندپرواز است؛ اما هنوز هم دو طرف دستکم در مواضع اعلامی از انتقاد به یکدیگر پرهیز میکنند و خود را متمایل به کنترل تنش نشان میدهند.
حدود سه سال قبل در ژانویه 2023 در همین کانال طی یادداشتی به عنوان «تنش پنهان میان بن سلمان و بن زاید؟!» با توجه به بروز پارهای نشانهها و امارهها به شکرآب شدن میانه بن سلمان و بن زاید اشاره کردم. از این رو، تنش میان دو کشور عربستان و امارات چیز تازهای نیست و تقریبا از سه سال پیش شروع شده است و تحولات اخیر در یمن صرفا بروندادی از آشکار شدن این دعوای ژئوپلیتیک و رقابت دو شاهزاده است. البته اهمیت مساله هم همینجاست؛ این که اختلاف نظر و تنش میان دو بازیگر به نقطهای رسیده است که دیگر ریاض تحمل رفتارهای متهورانه ابوظبی را نداشته و با کنار گذاشتن تعارفات به مواضع نیروهای نزدیک به آن در یمن حمله میکند. در کنار آن هم در سودان اخیرا با فشار ریاض، وزارت خارجه آمریکا تحریمهایی را علیه نیروهای واکنش سریع تحت حمایت ابوظبی اعمال کرد.
این در حالی است که محمد بن سلمان "حاکم فعلی" عربستان و محمد بن زاید رئیس امارات دو دوست صمیمی بوده و این صمیمیت نوعی همکاری و هم پوشانی در سیاست منطقهای دو کشور در سالیان گذشته رقم زده که مهمترین آن شروع جنگ یمن بود. همچنین تحولات مهم دیگری در سطح منطقه در سالیان گذشته خروجی ائتلاف و همکاری این دو شاهزاده جوان بلندپرواز بود.
اما زیر پوست این دوستی نوعی رقابت ژئوپلیتیک و اقتصادی میان دو کشور نیر در جریان بود. از این جهت، آن همکاری و همپوشانی مصلحتی بود. اتفاقا تنش هم از همان یمن شروع شده و به حوزههای دیگری کشیده شده است. امارات مدتهاست که در یمن راه خود را میرود که با سلطه نیروهای طرفدار آن در شورای انتقالی جنوب بر عدن در سال 2019 نمود بیشتری یافت.
اختلافنظر و رقابت تنگاتنگ میان دو بازیگر ثروتمند عرب از یمن، سودان، غزه و دیگر حوزههای عربی گرفته تا لابیگری و گسترش نفوذ در آمریکا و غیره وجود دارد. اتفاقا آشتی عربستان با قطر در سال 2021 به نوعی محصول همین تنش و البته از علل آن هم بود.
البته خلاصه کردن تنش و اختلافات میان عربستان و امارات در رقابت میان بن سلمان و بن زاید نوعی تقلیلگرایی است و میتوان گفت که این رقابت بخشی از رقابت ژئوپلیتیک میان دو کشور است. عربستان به حکم جایگاه دینی خود در دنیای اسلام و پس از ضعیف شدن مصر همزمان سودای رهبری دو دنیای اسلام و عرب را دارد.
اما در این میان امارات رفته رفته به علت تبدیل شدن به هاباقتصادی در منطقه و تجارت رو به رشد خود با شرق و غرب و کنترل 106 بندر در 78 کشور در پنج قاره جهان در صرافت ترجمان آن به نفوذی ژئوپلیتیک برآمده و به همین خاطر هم مداخلات آن در امور داخلی کشورها از یمن تا مصر و سودان علنیتر شده است. در واقع، مشکل عربستان با امارات هم از اینجا شروع شد که این رویکرد ابوظبی در تبدیل ثروت به قدرت و نفوذ به خطری جدی برای نفوذ تاریخی ریاض تبدیل شده و به نوعی امروز هم عربستان و هم قطر از ناحیه امارات احساس خطر میکنند.
در این زورآزمایی و رقابت، امارات در سال 2020 تلاش کرد که با برقراری رسمی روابط با اسرائیل به دنبال یارگیری و خلق پشتوانهای غربی برای گسترش نفوذ خود باشد و رفته رفته این روابط چنان گسترش یافت که امروز میتوان گفت که امارات بعد از آمریکا نزدیکترین مناسبات را با اسرائیل دارد.
در این میان، اما به نظر میرسد که اسرائیل چون گذشته نمیتواند یاریگر امارات باشد و این که شکل بازیگری ابوظبی هم در برخی حوزهها چون سودان و یمن بسیار متهورانه و به نحوی شده که همزمان با عربستان، مصر، ترکیه، قطر به اشکالی مستقیم و غیر مستقیم گلاویز شده است؛ هر چند هنوز ملاحظات و تعارفات سیاسی فعلا مانع تبدیل این وضعیت به تنشی دیپلماتیک و سیاسی میشود. در عین حال هم روابط بسیار نزدیک آن با اسرائیل جدا از انتقادات فزاینده نخبگان عرب نارضایتی پنهان و بعضا آشکار دیگر کشورهای عربی چون مصر و اردن که از چند دهه پیش با تلآویو رابطه دارند، به دنبال داشته است.
اما تنش عربستان و امارات در بستر منطقهای ناپایداری در خاورمیانه رخ میدهد که آبستن تحولات سهمگینتری در آینده است و از این رو، آتشفشان منطقه هنوز در حال گدازهافکنی است و تا این گدازهها تخلیه شود و رسیدن به نقطه ثبات و شکلگیری نظم جدید فاصله زیادی دارد.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
👍187❤103🤔8👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺مداخلهای که نتیجه معکوس میدهد!
ظاهرا این تنها برخی مقامات و نهادهای ایرانی نیستند که شناختی شعارگونه از اسرائیل داشته و دارند و به اصطلاح «آب در آسیاب دشمن» میریزند و با سیاست و ادبیاتی داخلی و خارجی روایت و رویکرد آن را فربه کرده و میکنند، بلکه گویا خود اسرائیل نیز در حال قدم نهادن در این مسیر و تقویت منطق و روایت طرف مقابل است.
هنوز چند ساعت از اعتراضات بازاریان نگذشته بود و در حالی که نتانیاهو خود را برای دیدار با ترامپ برای تحریک او علیه ایران آماده میکرد، برخی مقامات و اکانتهای اسرائیلی با اعلام حمایت خود از این اعتراضات، مردم ایران را به قیام علیه حکومت فرا میخوانند. از جمله این که نفتالی بنت نخست وزیر اسبق اسرائیل (که در صرافت پیروزی در انتخابات آتی است) در پیام تصویری بالا، ایرانیان را به اعتراض و ریختن به خیابانها ترغیب کرده است.
در واقع این مواضع و پیامهای اسرائیل میتواند نتیجه معکوس دهد و ناخواسته روایت جمهوری اسلامی مبنی بر برنامه اسرائیل و آمریکا برای خلق فتنه داخلی و آشوب را فربه و بهانه و زمینه را نیز برای برخورد تند فراهم کند. به تبع آن هم، احتمالا عدهای را نسبت به اعتراض به وضعیت دشوار کنونی متردد و خانهنشین کند.
این نقض غرض در حالی است که نتانیاهو به دنبال شدت یافتن بحرانهای داخلی ایران به آشفتگی اوضاع و بهرهبرداری از نارضایتیها برای جلب همراهی ترامپ با طرح خود امید بسته است.
در این میان اما مردم خسته از این اوضاع نابسامان که به دنبال روزنهای برای اعلام خشم و نارضایتی خود از شرایط کنونی است، در خارج هم با بازیگران مترصدی مواجه هستند که هم و غم آنها چیز دیگری است.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
ظاهرا این تنها برخی مقامات و نهادهای ایرانی نیستند که شناختی شعارگونه از اسرائیل داشته و دارند و به اصطلاح «آب در آسیاب دشمن» میریزند و با سیاست و ادبیاتی داخلی و خارجی روایت و رویکرد آن را فربه کرده و میکنند، بلکه گویا خود اسرائیل نیز در حال قدم نهادن در این مسیر و تقویت منطق و روایت طرف مقابل است.
هنوز چند ساعت از اعتراضات بازاریان نگذشته بود و در حالی که نتانیاهو خود را برای دیدار با ترامپ برای تحریک او علیه ایران آماده میکرد، برخی مقامات و اکانتهای اسرائیلی با اعلام حمایت خود از این اعتراضات، مردم ایران را به قیام علیه حکومت فرا میخوانند. از جمله این که نفتالی بنت نخست وزیر اسبق اسرائیل (که در صرافت پیروزی در انتخابات آتی است) در پیام تصویری بالا، ایرانیان را به اعتراض و ریختن به خیابانها ترغیب کرده است.
در واقع این مواضع و پیامهای اسرائیل میتواند نتیجه معکوس دهد و ناخواسته روایت جمهوری اسلامی مبنی بر برنامه اسرائیل و آمریکا برای خلق فتنه داخلی و آشوب را فربه و بهانه و زمینه را نیز برای برخورد تند فراهم کند. به تبع آن هم، احتمالا عدهای را نسبت به اعتراض به وضعیت دشوار کنونی متردد و خانهنشین کند.
این نقض غرض در حالی است که نتانیاهو به دنبال شدت یافتن بحرانهای داخلی ایران به آشفتگی اوضاع و بهرهبرداری از نارضایتیها برای جلب همراهی ترامپ با طرح خود امید بسته است.
در این میان اما مردم خسته از این اوضاع نابسامان که به دنبال روزنهای برای اعلام خشم و نارضایتی خود از شرایط کنونی است، در خارج هم با بازیگران مترصدی مواجه هستند که هم و غم آنها چیز دیگری است.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
👍287👎48❤47🤔3
🔺فراخوان ترامپ!
دونالد ترامپ در واکنش به اعتراضات ایران تهدید کرده است که اگر حکومت به معترضان شلیک کند و آنها را بکشد، آمریکا نیز «به نجات آنها خواهد آمد». ترامپ سپس میگوید «ما آمادهایم».
این که ادعای ترامپ درباره «نجات» معترضان و حمایتش از آنها چقدر با اندیشه و رفتار و کارنامه او سازگاری دارد یا نه بماند، اما این اظهاراتش پس از گذشت حدود یک هفته از اعتراضات داخلی در ایران در واقع «فراخوانی» برای گسترش آن است.
به نظر میرسد که هم آمریکا هم اسرائیل معتقد هستند که بخش بزرگی از ناراضیان از بیم برخوردهای امنیتی به خیابان نمیآیند، از این رو، ترامپ با تهدید به دخالت تلاش کرده است هم بر محاسبات حکومت ایران تاثیر بگذارد و هم قشر ناراضی خاموش را به خیابانها بکشاند.
این سخنان ترامپ ممکن است تاثیری ناهمگون بر جای بگذارد؛ این که مشوق برخی شود و احساس حمایت کنند و یا در کنار مواضع اسرائیل برخی دیگر را متردد و منصرف کند، اما جدا از تلاش او برای کشاندن جمعیت بیشتری به خیابانها روی مهمتر این اظهارات مقدمهسازی برای مداخله نظامی دیگر در ایران این بار نه از رهگذر بمباران تاسیسات هستهای و نظامی بلکه از کانال حمایت از معترضان است.
اما این مداخله هم مستلزم به خشونت کشیده شدن اعتراضات و وقوع درگیریهای خشن است و از این منظر در اصل میتوان فراخوان ترامپ را دعوتی به «کشتار و درگیری» توصیف کرد که پس از آن در قامت «نجاتگر» معترضان دستور دخالت نظامی را صادر کند.
در وهله اول به نظر میرسد که اظهارات ترامپ منعکس کننده همراهی او با طرح نتانیاهو برای تغییر رژیم در ایران است که در نتیجه انفجار داخلی رخ دهد، اما این بدان معنا نيست که گزینه جنگ کنار گذاشته شده است، بلکه در عین حال هم آمریکا با این نوع مداخلهها به دنبال زمینهسازی برای جنگی دیگر البته به شکلی متفاوت از ژوئن گذشته است. در جنگ 12 روزه، بهانه جنگ رفع تهدید هستهای از طریق حمله به تاسیسات هستهای برای نابودی برنامه هستهای ایران بود؛ اما بعید نیست که هم آمریکای ترامپ هم اسرائیل به این باور رسیده باشند که نه برنامه هستهای و نه برنامه موشکی ایران با جنگ از بین نمیرود و تنها راه را در «چنج رژیم» ببینند.
اما در عین حال هم گویا به این جمعبندی رسیدهاند که این مهم نیز صرفا با اعتراضاتی در این سطح هم حاصل نمیشود، بلکه نیازمند راهکاری تلفیقی است؛ یعنی گسترش اعتراضات در داخل و بسترسازی برای مداخله نظامی خارجی که البته به جنگ گسترده پرهزینه در منطقه ختم نشود.
این بسترسازی نیز احتمالا برای توجیه مداخلهای است که این بار شخصیتها و دستگاههای سیاسی، امنیتی و حکومتی و نه صرفا نظامی و هستهای را هدف قرار دهد.
حالا ممکن است که برخی گمان کنند مساله «چنج رژیم» با این نوع حمایت آمریکا و اسرائیل به سادگی رخ میدهد و سریعا وضعیت مطلوبی شکل خواهد گرفت؛ اما قرائتی عمیق و آیندهنگرانه و تجربه تاریخی نتایج دخالت بازیگران خارجی در اعتراضات داخلی کشورها دستکم در دو دهه اخیر نشان میدهد که این دست مداخلات آشکار و بیپروا نه به نفع اعتراضات و مطالبات بحق مردم معترض به وضعیت کنونی است و نه به بهبودی اوضاع کمکی میکند، بلکه صرفا بر پیچیدگی آن میافزاید و اگر هم روایت حاکم را در جهت کنترل و پایان دادن سریع به اعتراضات فربهتر نکند، چرخهای از خشونت افسارگسیخته را خلق میکند که کسی از آن منتفع نخواهد بود.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
دونالد ترامپ در واکنش به اعتراضات ایران تهدید کرده است که اگر حکومت به معترضان شلیک کند و آنها را بکشد، آمریکا نیز «به نجات آنها خواهد آمد». ترامپ سپس میگوید «ما آمادهایم».
این که ادعای ترامپ درباره «نجات» معترضان و حمایتش از آنها چقدر با اندیشه و رفتار و کارنامه او سازگاری دارد یا نه بماند، اما این اظهاراتش پس از گذشت حدود یک هفته از اعتراضات داخلی در ایران در واقع «فراخوانی» برای گسترش آن است.
به نظر میرسد که هم آمریکا هم اسرائیل معتقد هستند که بخش بزرگی از ناراضیان از بیم برخوردهای امنیتی به خیابان نمیآیند، از این رو، ترامپ با تهدید به دخالت تلاش کرده است هم بر محاسبات حکومت ایران تاثیر بگذارد و هم قشر ناراضی خاموش را به خیابانها بکشاند.
این سخنان ترامپ ممکن است تاثیری ناهمگون بر جای بگذارد؛ این که مشوق برخی شود و احساس حمایت کنند و یا در کنار مواضع اسرائیل برخی دیگر را متردد و منصرف کند، اما جدا از تلاش او برای کشاندن جمعیت بیشتری به خیابانها روی مهمتر این اظهارات مقدمهسازی برای مداخله نظامی دیگر در ایران این بار نه از رهگذر بمباران تاسیسات هستهای و نظامی بلکه از کانال حمایت از معترضان است.
اما این مداخله هم مستلزم به خشونت کشیده شدن اعتراضات و وقوع درگیریهای خشن است و از این منظر در اصل میتوان فراخوان ترامپ را دعوتی به «کشتار و درگیری» توصیف کرد که پس از آن در قامت «نجاتگر» معترضان دستور دخالت نظامی را صادر کند.
در وهله اول به نظر میرسد که اظهارات ترامپ منعکس کننده همراهی او با طرح نتانیاهو برای تغییر رژیم در ایران است که در نتیجه انفجار داخلی رخ دهد، اما این بدان معنا نيست که گزینه جنگ کنار گذاشته شده است، بلکه در عین حال هم آمریکا با این نوع مداخلهها به دنبال زمینهسازی برای جنگی دیگر البته به شکلی متفاوت از ژوئن گذشته است. در جنگ 12 روزه، بهانه جنگ رفع تهدید هستهای از طریق حمله به تاسیسات هستهای برای نابودی برنامه هستهای ایران بود؛ اما بعید نیست که هم آمریکای ترامپ هم اسرائیل به این باور رسیده باشند که نه برنامه هستهای و نه برنامه موشکی ایران با جنگ از بین نمیرود و تنها راه را در «چنج رژیم» ببینند.
اما در عین حال هم گویا به این جمعبندی رسیدهاند که این مهم نیز صرفا با اعتراضاتی در این سطح هم حاصل نمیشود، بلکه نیازمند راهکاری تلفیقی است؛ یعنی گسترش اعتراضات در داخل و بسترسازی برای مداخله نظامی خارجی که البته به جنگ گسترده پرهزینه در منطقه ختم نشود.
این بسترسازی نیز احتمالا برای توجیه مداخلهای است که این بار شخصیتها و دستگاههای سیاسی، امنیتی و حکومتی و نه صرفا نظامی و هستهای را هدف قرار دهد.
حالا ممکن است که برخی گمان کنند مساله «چنج رژیم» با این نوع حمایت آمریکا و اسرائیل به سادگی رخ میدهد و سریعا وضعیت مطلوبی شکل خواهد گرفت؛ اما قرائتی عمیق و آیندهنگرانه و تجربه تاریخی نتایج دخالت بازیگران خارجی در اعتراضات داخلی کشورها دستکم در دو دهه اخیر نشان میدهد که این دست مداخلات آشکار و بیپروا نه به نفع اعتراضات و مطالبات بحق مردم معترض به وضعیت کنونی است و نه به بهبودی اوضاع کمکی میکند، بلکه صرفا بر پیچیدگی آن میافزاید و اگر هم روایت حاکم را در جهت کنترل و پایان دادن سریع به اعتراضات فربهتر نکند، چرخهای از خشونت افسارگسیخته را خلق میکند که کسی از آن منتفع نخواهد بود.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
👍325❤64👎56🤔7
🔺پایان مادورو و چند نکته!
ربودن نیکلاس مادورو رئیس جمهور ونزوئلا صرفا پایان قدرت او نیست و حادثهای فراتر از جغرافیای این کشور و آمریکای جنوبی و حوزه کارائیب و واجد دلالتهای مهمی تا خاورمیانه است.
در وهله نخست چنین عملی سمت و سوی نظام بینالملل را به وضوح و بدون روتوش نشان میدهد و این که جهان به کدام سمت میرود و دنیای قدرت دیگر حتی خود را درگیر تعارفات متعارف نمیبیند و هر جا منافعش اقتضا کند به این شکل مداخله میکند و عالیترین مقام یک کشور را از پایتختش میرباید. از این منظر کار آمریکا نه تنها از نظر حقوق بینالملل و منشور سازمان ملل محکوم است؛ بلکه بیشتر یک آدمربایی به سبک ترامپ است که با منطق قانون قابل دفاع نیست؛ هر چند قدرت منطق دیگری دارد که لزوما قانونی نیست.
اما در عین حال، چنین ربایشی هم نتیجه هر چه باشد -چه بده بستان خارجی و چه صرفا عملیاتی آمریکایی باشد- ضعف مفرط و کارتونی بودن یک نظام و ساختار قدرت آن را نشان میدهد؛ این که این چنین مورد حمله قرار میگیرد و رئیسش بدون شلیک یک گلوله در عمق خاک کشور و در پایتختش ربوده میشود و آب از آب هم تکان نمیخورد.
در کشوری که چنین امنیت پوشالی دارد که رئیس جمهورش به سادگی مثل آب خوردن ربوده میشود، بدیهی است که یک مدیر و ساختار ناموفق و ناکارآمد بوده و همین خود روشن میکند که چرا اقتصادش هم در سالیان اخیر از هم پاشید و تورم آن سر به فلک کشید.
یقینا چنین عملیاتی آن هم در اوج تنش و قطعی بودن حمله بدون همکاری نزدیکان مادورو و افرادی بلندپایه در قدرت امکانپذیر نبوده و نیست. احتمالا برخی از آنها بهرهای از همان جایزه 50 میلیون دلاری دولت ترامپ برای دستگیری مادورو بردهاند. رئیسجمهوری که با این رقم فروخته میشود، پیش از آنکه قربانی نفوذ و خیانت اطرافیانش باشد، در وهله اول خود او و دولتش مسئول چنین وضعی و نفوذی است.
حتی فراتر از آن چرا سامانههای پدافند و جنگندههای روسیه کوچکترین مقابلهای نداشتند؟ آیا هک شده بودند؟ آیا نفوذ در ارتش مانع دفاع بود؟ آیا روسیه نقشی داشت؟
مساله دیگر این که اگر ونزوئلا دچار شکاف عمیق اجتماعی نمیشد و نظام مادورو از پشتوانه مردمی قوی و گسترده برخوردار بود، چنین اتفاقی ممکن نبود و به محض رخ دادن آن خیابانهای ونزوئلا عرصه خروش مردمی میشد؛ نه این که عدهای به جانبداری از مادورو به خیابان بیایند و جمعیت دیگر خوشحال از سرنوشت او رقص و پایکوبی کنند. اینجاست که وقتی چنین شکافی رخ داده است، دیگر دستکم بخشی از مردم صرفا به دنبال خلاصی از نظام حاکم است؛ به هر شیوهای و لو مداخله و ربایش خارجی. این خطرناکترین شکاف ساختاری است.
اما در این میان، ترامپ بسیار حسابشده کار کرد و مقدمهسازی نمود؛ ابتدا دولت ونزوئلا را «تروریستی» اعلام کرد و رئیس آن را در حد تاجر مواد مخدر تقلیل داد و سپس جایزه 50 میلیون دلار تعیین کرد تا این که بالاخره در پلان آخر هم امروز او را ربود و حملاتی به داخل این کشور انجام داد.
کیست که نداند ترامپ عاشق چشم و ابروی مردم ونزوئلا نیست؛ بلکه به خاطر نفت و ثروتهای این کشور دست به این اقدام زده است. با این حال کینه و کدورت و شکاف در ونزوئلا به حدی است که این حقیقت تحتالشعاع هدف سرنگونی نظام حاکم قرار میگیرد و دیده نمیشود. اما این تنها هدف ترامپ نیست، بلکه چنان که قبلا هم طی یادداشتی گفته شد، اتفاقا این اقدام او علیه ونزوئلا اهدافی دیگر در گوشه و کنار جهان به ویژه خاورمیانه را دنبال میکند.
در واقع، آمریکا از طریق کنترل نفت ونزوئلا میکوشد در صورت بروز تحولات غیرمنتظره در خاورمیانه و خلیج فارس، ابزار مؤثری برای کنترل بازار جهانی نفت در اختیار داشته باشد.
به احتمال زیاد، این رفتار ترامپ در ونزوئلا حتی موجب نگرانی دوستان و متحدان آمریکا در خاورمیانه هم میشود و آنها را بیشتر با برنامهها و خواستههای او همراه خواهد کرد. کما این که احتمالا میخواهد با این کار پیام و هشداری هم به مخالفان و دشمنان آمریکا بفرستد و اوضاع داخلی آنها را به سمت دلخواه خود سوق دهد. از این رو، پیام تهدیدش در مورد اعتراضات ایران در آستانه این عملیات ویژه در کاراکاس قابل تامل است. کما این که بعید هم نیست که مترصد فرصتی برای اقدامی مشابه علیه گوستاوو پترو رئیس جمهور کلمبیا هم باشد.
حالا با این وضعیت باید دید وضعیت ونزوئلا چه میشود. آین که آمریکا بتواند نظام دلخواه خود را بیدردسر تشکیل دهد و یا کشور به آشوب و خشونت کشیده شود، باز تاثیرات و پیامدهای خود را فراتر از ونزوئلا خواهد داشت.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
ربودن نیکلاس مادورو رئیس جمهور ونزوئلا صرفا پایان قدرت او نیست و حادثهای فراتر از جغرافیای این کشور و آمریکای جنوبی و حوزه کارائیب و واجد دلالتهای مهمی تا خاورمیانه است.
در وهله نخست چنین عملی سمت و سوی نظام بینالملل را به وضوح و بدون روتوش نشان میدهد و این که جهان به کدام سمت میرود و دنیای قدرت دیگر حتی خود را درگیر تعارفات متعارف نمیبیند و هر جا منافعش اقتضا کند به این شکل مداخله میکند و عالیترین مقام یک کشور را از پایتختش میرباید. از این منظر کار آمریکا نه تنها از نظر حقوق بینالملل و منشور سازمان ملل محکوم است؛ بلکه بیشتر یک آدمربایی به سبک ترامپ است که با منطق قانون قابل دفاع نیست؛ هر چند قدرت منطق دیگری دارد که لزوما قانونی نیست.
اما در عین حال، چنین ربایشی هم نتیجه هر چه باشد -چه بده بستان خارجی و چه صرفا عملیاتی آمریکایی باشد- ضعف مفرط و کارتونی بودن یک نظام و ساختار قدرت آن را نشان میدهد؛ این که این چنین مورد حمله قرار میگیرد و رئیسش بدون شلیک یک گلوله در عمق خاک کشور و در پایتختش ربوده میشود و آب از آب هم تکان نمیخورد.
در کشوری که چنین امنیت پوشالی دارد که رئیس جمهورش به سادگی مثل آب خوردن ربوده میشود، بدیهی است که یک مدیر و ساختار ناموفق و ناکارآمد بوده و همین خود روشن میکند که چرا اقتصادش هم در سالیان اخیر از هم پاشید و تورم آن سر به فلک کشید.
یقینا چنین عملیاتی آن هم در اوج تنش و قطعی بودن حمله بدون همکاری نزدیکان مادورو و افرادی بلندپایه در قدرت امکانپذیر نبوده و نیست. احتمالا برخی از آنها بهرهای از همان جایزه 50 میلیون دلاری دولت ترامپ برای دستگیری مادورو بردهاند. رئیسجمهوری که با این رقم فروخته میشود، پیش از آنکه قربانی نفوذ و خیانت اطرافیانش باشد، در وهله اول خود او و دولتش مسئول چنین وضعی و نفوذی است.
حتی فراتر از آن چرا سامانههای پدافند و جنگندههای روسیه کوچکترین مقابلهای نداشتند؟ آیا هک شده بودند؟ آیا نفوذ در ارتش مانع دفاع بود؟ آیا روسیه نقشی داشت؟
مساله دیگر این که اگر ونزوئلا دچار شکاف عمیق اجتماعی نمیشد و نظام مادورو از پشتوانه مردمی قوی و گسترده برخوردار بود، چنین اتفاقی ممکن نبود و به محض رخ دادن آن خیابانهای ونزوئلا عرصه خروش مردمی میشد؛ نه این که عدهای به جانبداری از مادورو به خیابان بیایند و جمعیت دیگر خوشحال از سرنوشت او رقص و پایکوبی کنند. اینجاست که وقتی چنین شکافی رخ داده است، دیگر دستکم بخشی از مردم صرفا به دنبال خلاصی از نظام حاکم است؛ به هر شیوهای و لو مداخله و ربایش خارجی. این خطرناکترین شکاف ساختاری است.
اما در این میان، ترامپ بسیار حسابشده کار کرد و مقدمهسازی نمود؛ ابتدا دولت ونزوئلا را «تروریستی» اعلام کرد و رئیس آن را در حد تاجر مواد مخدر تقلیل داد و سپس جایزه 50 میلیون دلار تعیین کرد تا این که بالاخره در پلان آخر هم امروز او را ربود و حملاتی به داخل این کشور انجام داد.
کیست که نداند ترامپ عاشق چشم و ابروی مردم ونزوئلا نیست؛ بلکه به خاطر نفت و ثروتهای این کشور دست به این اقدام زده است. با این حال کینه و کدورت و شکاف در ونزوئلا به حدی است که این حقیقت تحتالشعاع هدف سرنگونی نظام حاکم قرار میگیرد و دیده نمیشود. اما این تنها هدف ترامپ نیست، بلکه چنان که قبلا هم طی یادداشتی گفته شد، اتفاقا این اقدام او علیه ونزوئلا اهدافی دیگر در گوشه و کنار جهان به ویژه خاورمیانه را دنبال میکند.
در واقع، آمریکا از طریق کنترل نفت ونزوئلا میکوشد در صورت بروز تحولات غیرمنتظره در خاورمیانه و خلیج فارس، ابزار مؤثری برای کنترل بازار جهانی نفت در اختیار داشته باشد.
به احتمال زیاد، این رفتار ترامپ در ونزوئلا حتی موجب نگرانی دوستان و متحدان آمریکا در خاورمیانه هم میشود و آنها را بیشتر با برنامهها و خواستههای او همراه خواهد کرد. کما این که احتمالا میخواهد با این کار پیام و هشداری هم به مخالفان و دشمنان آمریکا بفرستد و اوضاع داخلی آنها را به سمت دلخواه خود سوق دهد. از این رو، پیام تهدیدش در مورد اعتراضات ایران در آستانه این عملیات ویژه در کاراکاس قابل تامل است. کما این که بعید هم نیست که مترصد فرصتی برای اقدامی مشابه علیه گوستاوو پترو رئیس جمهور کلمبیا هم باشد.
حالا با این وضعیت باید دید وضعیت ونزوئلا چه میشود. آین که آمریکا بتواند نظام دلخواه خود را بیدردسر تشکیل دهد و یا کشور به آشوب و خشونت کشیده شود، باز تاثیرات و پیامدهای خود را فراتر از ونزوئلا خواهد داشت.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
👍241❤60👎19🤔4
🔺 رعبافکنی ترامپ!
ترامپ امشب نشستی خبری پیرامون عملیات ربودن مادورو رئیس جمهور ونزوئلا برگزار کرد و به بیان برخی جزئیات آن پرداخت. ربودن رئیس جمهور یک کشور و انتقال آن به کشور رباینده برای محاکمه تقریبا اتفاقی بیسابقه در روابط بینالملل معاصر است.
این بدعت در دنیای مدرن بیانگر آن است که نظریه واقعگرایی معطوف به اعمال قدرت و زور به بدترین شکل به عرصه سیاست بینالملل بازگشته است و روابط بینالملل از نوعی نظم نسببتا متکی به حقوق بینالملل به سمت بینظمی و قسمی هرج و مرج در حال حرکت است و قواعد متعارف آن نامتعارف میشود. این تازه آغاز کار است و احتمالا دستکم در سه سال آینده از ریاست جمهوری ترامپ شاهد بدعتهای دیگری باشیم و عملا نامی و اثری هم از نهادهای بینالمللی و حقوق بینالملل به عنوان میراث مشترک بشریت نماند.
قبلا وقتی آمریکا یا قدرتی دیگر حکومت کشوری را ساقط میکرد، دستکم ظاهر امر رعایت میشد و قدرت را به یک نیروی محلی متحد خود میسپرد، اما ترامپ امروز درباره آینده ونزوئلا گفت که دولتش تا زمان برگزاری انتخابات آتی در ونزوئلا این کشور را اداره خواهد کرد و بیپروا هم از فروش نفت آن گفت.
البته در عین حال هم مدعی شد که نفت را هزینه ملت ونزوئلا میکند و وعده داد که اوضاع این کشور بهبود پیدا خواهد کرد؛ اما آمریکا که حالا صاحب کشور برخوردار از بزرگترین ذخایر نفتی جهان شده است، مگر به این سادگی دست خواهد کشید.
از دیگر سو، ترامپ میتوانست مادورو را ترور و حذف فیزیکی کند، اما ترجیح داد که زنده دستگیر و برای محاکمه به آمریکا منتقل کند. این رفتار ترامپ گوشهای دیگر از شخصیت و روح و روان او را به نمایش میگذارد؛ این که تا چه اندازه از مخالفان خود متنفر است و جز با تحقیر آنها روان خودشیفتهاش آرام نمیگیرد.
همچنین انتشار تصویری از مادورو با دست و چشم بسته بر روی ناو "یو اس اس ایوا جیما" به همین منظور بود. البته هدف دیگر او ایجاد نوعی رعب و وحشت در فضای بینالملل برای پیشبرد امور و سیاستهایش است.
در واقع لسان حال اتفاقات امروز ونزوئلا و غیره این است که ترامپ میخواهد اعلام کند: «من حاکم جهانم».
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
ترامپ امشب نشستی خبری پیرامون عملیات ربودن مادورو رئیس جمهور ونزوئلا برگزار کرد و به بیان برخی جزئیات آن پرداخت. ربودن رئیس جمهور یک کشور و انتقال آن به کشور رباینده برای محاکمه تقریبا اتفاقی بیسابقه در روابط بینالملل معاصر است.
این بدعت در دنیای مدرن بیانگر آن است که نظریه واقعگرایی معطوف به اعمال قدرت و زور به بدترین شکل به عرصه سیاست بینالملل بازگشته است و روابط بینالملل از نوعی نظم نسببتا متکی به حقوق بینالملل به سمت بینظمی و قسمی هرج و مرج در حال حرکت است و قواعد متعارف آن نامتعارف میشود. این تازه آغاز کار است و احتمالا دستکم در سه سال آینده از ریاست جمهوری ترامپ شاهد بدعتهای دیگری باشیم و عملا نامی و اثری هم از نهادهای بینالمللی و حقوق بینالملل به عنوان میراث مشترک بشریت نماند.
قبلا وقتی آمریکا یا قدرتی دیگر حکومت کشوری را ساقط میکرد، دستکم ظاهر امر رعایت میشد و قدرت را به یک نیروی محلی متحد خود میسپرد، اما ترامپ امروز درباره آینده ونزوئلا گفت که دولتش تا زمان برگزاری انتخابات آتی در ونزوئلا این کشور را اداره خواهد کرد و بیپروا هم از فروش نفت آن گفت.
البته در عین حال هم مدعی شد که نفت را هزینه ملت ونزوئلا میکند و وعده داد که اوضاع این کشور بهبود پیدا خواهد کرد؛ اما آمریکا که حالا صاحب کشور برخوردار از بزرگترین ذخایر نفتی جهان شده است، مگر به این سادگی دست خواهد کشید.
از دیگر سو، ترامپ میتوانست مادورو را ترور و حذف فیزیکی کند، اما ترجیح داد که زنده دستگیر و برای محاکمه به آمریکا منتقل کند. این رفتار ترامپ گوشهای دیگر از شخصیت و روح و روان او را به نمایش میگذارد؛ این که تا چه اندازه از مخالفان خود متنفر است و جز با تحقیر آنها روان خودشیفتهاش آرام نمیگیرد.
همچنین انتشار تصویری از مادورو با دست و چشم بسته بر روی ناو "یو اس اس ایوا جیما" به همین منظور بود. البته هدف دیگر او ایجاد نوعی رعب و وحشت در فضای بینالملل برای پیشبرد امور و سیاستهایش است.
در واقع لسان حال اتفاقات امروز ونزوئلا و غیره این است که ترامپ میخواهد اعلام کند: «من حاکم جهانم».
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
👍308❤57👎24🤔3
🔺کدام خط خبری درست است؟!
از اسرائیل اخبار گیج کننده و مبهمی درباره احتمال جنگ جدید با ایران مخابره میشود. یک خط خبری بنا به دلایلی احتمال حمله ایران را مطرح میکند و خط دیگری از آماده شدن اسرائیل برای حمله میگوید و موافقان و مخالفان نتانیاهو بر طبل جنگ دیگری میکوبند.
خط سوم هم این است که امروز شبکه «کان» اسرائیل به نقل از منابعی دیپلماتیک اعلام کرد که نتانیاهو از طریق پوتین خبر به ایران پیام «اطمینان بخشی» داده است که تل آویو به دنبال شروع جنگی دیگر نیست. اما این شبکه روشن نکرد که منظورش همان پیام چند وقت پیش است که یا پیام جدیدی ارسال شده است.
حالا ممکن است که خط اول و سوم پیوندی با هم داشته باشند. این سه خط خبری تحلیلی در حالی در اسرائیل دنبال میشود که اخیرا تهدیدهای نتانیاهو و ترامپ علیه ایران بالا گرفته است و امروز نخست وزیر اسراییل در کنست گفت که تلآویو به ایران اجازه نخواهد داد که برنامه موشک بالستیک و هستهای خود را بازسازی کند.
در عین حال هم تاکید کرد که اگر جمهوری اسلامی به اسرائیل حمله کند با «عواقب وخیمی» مواجه خواهد شد. این هشدار نتانیاهو در ظاهر امر موید احتمال حمله پیشدستانه ایران است.
البته برخی رسانهها هم به نقل از نتانیاهو آوردهاند که تصمیمی مهم برای حمله به ایران اتخاذ کرده است؛ اما گویا این اظهارنظر دقیق ترجمه نشده و منظور او همان تصمیم جنگ 12 روزه است.
در همین حال هم طی روزهای اخیر برخی اخبار غیر رسمی از رزمایشها و آزمایشهای موشکی ایران حکایت دارد؛ اما رسانهها و نهادهای ذیربط سکوت اختیار کرده و در تایید یا تکذیب آن موضعی نگرفتهاند.
حالا در بحبوحه این تناقضات و خطوط خبری ناهمگون واقعا خط اصلی اسرائیل کدام است؟ آیا خود را برای حمله مجدد به ایران آماده میکند و چراغ سبز آن را از ترامپ گرفته است؟ آیا پیامش به پوتین صرفا یک فریب است؟ اساسا هم وقتی قصد حمله نداشته باشد، چه نیازی به ارسال چنین پیامی است؟ آیا بیم آن دارد که نکند ایران حمله اسرائیل را قطعی بداند و از این رو، پیشدستی کند و با چنین پیامی میخواهد مانع آن شود؟
البته اگر هم چنین بیمی وجود داشته باشد لزوما به معنای آن نیست که اسرائیل کلا گزینه جنگ را کنار گذاشته است، بلکه چه بسا علت این باشد که بخواهد ابتکار شروع جنگ با توجه به اهمیت آن از جهات متعدد دست خودش بماند تا این که مورد حمله قرار گیرد و واکنش نشان دهد.
سوال دیگر این که آیا خط خبری احتمال حمله پیشدستانه ایران معطوف به برآورد اطلاعاتی و میدانی است یا با این هدف است که مثلا اگر اسرائیل حملهای انجام دهد، آن را تحت عنوان تلاش برای دفع یک تهاجم پیشدستانه توجیه کند؟
احتمال دیگر این که با توجه به تهدیدهای اخیر ترامپ برای مداخله نظامی در ایران بعید نیست که نیروهای نظامی ایران تحرکاتی برای مقابله احتمالی داشته و اسرائیل نیز به این دلیل، حمله پیشدستانه را به عنوان یک احتمال در نظر بگیرد. البته عامل دیگر میتواند این باشد که در صورت ورود اوضاع داخلی به شرایطی خاص حمله به اسرائیل انجام شود.
اما خلاصه کلام:
🔻احتمال جنگ دیگری علیه ایران همچنان بالاست و در آن بیشتر مساله زمان مطرح است. هم اسرائیل هم آمریکا بهتر از دیگران میدانند که ایران نه برنامه موشکی و نه هستهای خود را رها نخواهد کرد و اتفاقا در همین هفتههای پیش هم برخی منابع رسانهای آمریکا از تلاش شبانه روز هوافضای سپاه برای تولید موشکهای بالستیک گفتند.
🔻در ظاهر امر آمریکا و اسرائیل نظارهگر سرنوشت اعتراضات کنونی هستند. اما با وجود برخی مواضع اعلامی بعید است که آن را در چنین سطحی تهدیدی براندازانه برای جمهوری اسلامی بدانند. بنابراین اگر اعتراضات به سطح مورد انتظار آنها در روزها و هفتههای آینده برای تحقق هدف یا اهداف مطلوب نرسد و رو به خاموشی حرکت کند، بعید نیست که برای جلوگیری از این اتفاق حملهای را علیه مراکز و اهداف امنیتی و پلیسی و.... تدارک ببینند.
🔻به هر حال در چنین شرایطی که احتمال وقوع مجدد جنگ مطرح است، شیوه آن ممکن است بسیار غافلگیر کننده باشد و چه بسا اکنون پرسش کانونی این نباشد که جنگ میشود یا نه؛ بلکه در صورت وقوع آن از چه شیوه و تاکتیک غافلگیر کنندهای استفاده خواهد شد؟
آمریکا این شیوه را در ونزوئلا به کار برد و در حالی که همه احتمال میدادند حمله کند، ولی کسی فکر نمیکرد که این گونه اقدام کنند و در کمال غافلگیری در عملیاتی ویژه نیکولاس مادورو را در پایتخت کشور بربایند. در جنگ 12 روزه با ایران هم در حالی که وقوع جنگ تقریبا قطعی شده بود و نیروهای ایران در آمادهباش کامل بودند، اما اسرائیل از تاکتیک و شیوهای غافلگیر کننده استفاده کرد و فارغ از کاربست تیمهای عملیاتی در روزهای بعدی جنگ، در همان لحظات اولیه چندین فرمانده ارشد را ترور کرد.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
از اسرائیل اخبار گیج کننده و مبهمی درباره احتمال جنگ جدید با ایران مخابره میشود. یک خط خبری بنا به دلایلی احتمال حمله ایران را مطرح میکند و خط دیگری از آماده شدن اسرائیل برای حمله میگوید و موافقان و مخالفان نتانیاهو بر طبل جنگ دیگری میکوبند.
خط سوم هم این است که امروز شبکه «کان» اسرائیل به نقل از منابعی دیپلماتیک اعلام کرد که نتانیاهو از طریق پوتین خبر به ایران پیام «اطمینان بخشی» داده است که تل آویو به دنبال شروع جنگی دیگر نیست. اما این شبکه روشن نکرد که منظورش همان پیام چند وقت پیش است که یا پیام جدیدی ارسال شده است.
حالا ممکن است که خط اول و سوم پیوندی با هم داشته باشند. این سه خط خبری تحلیلی در حالی در اسرائیل دنبال میشود که اخیرا تهدیدهای نتانیاهو و ترامپ علیه ایران بالا گرفته است و امروز نخست وزیر اسراییل در کنست گفت که تلآویو به ایران اجازه نخواهد داد که برنامه موشک بالستیک و هستهای خود را بازسازی کند.
در عین حال هم تاکید کرد که اگر جمهوری اسلامی به اسرائیل حمله کند با «عواقب وخیمی» مواجه خواهد شد. این هشدار نتانیاهو در ظاهر امر موید احتمال حمله پیشدستانه ایران است.
البته برخی رسانهها هم به نقل از نتانیاهو آوردهاند که تصمیمی مهم برای حمله به ایران اتخاذ کرده است؛ اما گویا این اظهارنظر دقیق ترجمه نشده و منظور او همان تصمیم جنگ 12 روزه است.
در همین حال هم طی روزهای اخیر برخی اخبار غیر رسمی از رزمایشها و آزمایشهای موشکی ایران حکایت دارد؛ اما رسانهها و نهادهای ذیربط سکوت اختیار کرده و در تایید یا تکذیب آن موضعی نگرفتهاند.
حالا در بحبوحه این تناقضات و خطوط خبری ناهمگون واقعا خط اصلی اسرائیل کدام است؟ آیا خود را برای حمله مجدد به ایران آماده میکند و چراغ سبز آن را از ترامپ گرفته است؟ آیا پیامش به پوتین صرفا یک فریب است؟ اساسا هم وقتی قصد حمله نداشته باشد، چه نیازی به ارسال چنین پیامی است؟ آیا بیم آن دارد که نکند ایران حمله اسرائیل را قطعی بداند و از این رو، پیشدستی کند و با چنین پیامی میخواهد مانع آن شود؟
البته اگر هم چنین بیمی وجود داشته باشد لزوما به معنای آن نیست که اسرائیل کلا گزینه جنگ را کنار گذاشته است، بلکه چه بسا علت این باشد که بخواهد ابتکار شروع جنگ با توجه به اهمیت آن از جهات متعدد دست خودش بماند تا این که مورد حمله قرار گیرد و واکنش نشان دهد.
سوال دیگر این که آیا خط خبری احتمال حمله پیشدستانه ایران معطوف به برآورد اطلاعاتی و میدانی است یا با این هدف است که مثلا اگر اسرائیل حملهای انجام دهد، آن را تحت عنوان تلاش برای دفع یک تهاجم پیشدستانه توجیه کند؟
احتمال دیگر این که با توجه به تهدیدهای اخیر ترامپ برای مداخله نظامی در ایران بعید نیست که نیروهای نظامی ایران تحرکاتی برای مقابله احتمالی داشته و اسرائیل نیز به این دلیل، حمله پیشدستانه را به عنوان یک احتمال در نظر بگیرد. البته عامل دیگر میتواند این باشد که در صورت ورود اوضاع داخلی به شرایطی خاص حمله به اسرائیل انجام شود.
اما خلاصه کلام:
🔻احتمال جنگ دیگری علیه ایران همچنان بالاست و در آن بیشتر مساله زمان مطرح است. هم اسرائیل هم آمریکا بهتر از دیگران میدانند که ایران نه برنامه موشکی و نه هستهای خود را رها نخواهد کرد و اتفاقا در همین هفتههای پیش هم برخی منابع رسانهای آمریکا از تلاش شبانه روز هوافضای سپاه برای تولید موشکهای بالستیک گفتند.
🔻در ظاهر امر آمریکا و اسرائیل نظارهگر سرنوشت اعتراضات کنونی هستند. اما با وجود برخی مواضع اعلامی بعید است که آن را در چنین سطحی تهدیدی براندازانه برای جمهوری اسلامی بدانند. بنابراین اگر اعتراضات به سطح مورد انتظار آنها در روزها و هفتههای آینده برای تحقق هدف یا اهداف مطلوب نرسد و رو به خاموشی حرکت کند، بعید نیست که برای جلوگیری از این اتفاق حملهای را علیه مراکز و اهداف امنیتی و پلیسی و.... تدارک ببینند.
🔻به هر حال در چنین شرایطی که احتمال وقوع مجدد جنگ مطرح است، شیوه آن ممکن است بسیار غافلگیر کننده باشد و چه بسا اکنون پرسش کانونی این نباشد که جنگ میشود یا نه؛ بلکه در صورت وقوع آن از چه شیوه و تاکتیک غافلگیر کنندهای استفاده خواهد شد؟
آمریکا این شیوه را در ونزوئلا به کار برد و در حالی که همه احتمال میدادند حمله کند، ولی کسی فکر نمیکرد که این گونه اقدام کنند و در کمال غافلگیری در عملیاتی ویژه نیکولاس مادورو را در پایتخت کشور بربایند. در جنگ 12 روزه با ایران هم در حالی که وقوع جنگ تقریبا قطعی شده بود و نیروهای ایران در آمادهباش کامل بودند، اما اسرائیل از تاکتیک و شیوهای غافلگیر کننده استفاده کرد و فارغ از کاربست تیمهای عملیاتی در روزهای بعدی جنگ، در همان لحظات اولیه چندین فرمانده ارشد را ترور کرد.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
👍221❤62🤔8👎5
🔺امپراتوری نفتی ترامپ!
ترامپ بر خلاف پیشینیان خود زیاد در لفافه سخن نمیگوید. غالبا اهداف و رویکرد خود را در پروندههای متعدد علنی بیان میکند؛ البته بعضا شیوه دستیابی به آنها را کتمان میکند.
در موضوع ونزوئلا، بیپرده و بدون روتوش هدف اصلی خود را بیان کرده و میگوید: «نفت ونزوئلا را میخواهم و انتخابات بماند بعد». کار چندانی هم به اوضاع داخلی، شیوه حکمرانی مادورو و مخالفان ندارد. در حالی که با سرنگونی مادورو خیلی از ناظران گمان میکردند که ترامپ مخالفان را به قدرت میرساند، اما این کار را نکرد و میخواهد با همان نظام مادورو کار کند؛ چون اگر همین ثبات شکننده هم از بین برود، دیگر سلطه بر نفت این کشور به آسانی میسر نیست.
دیروز هم از موافقت مقامات موقت کاراکاس با تحویل 30 تا 50 میلیون بشکه نفت مشمول تحریم به ایالات متحده آمریکا خبر داد. در عین حال نیز برخی رسانههای آمریکا آوردهاند که دولت ترامپ هر گونه اجازه افزایش تولید نفت ونزوئلا را مشروط به قطع روابط اقتصادی آن با چین، روسیه، ایران و کوبا کرده است.
واقعیت این است که ترامپ امروز رفته رفته در حال تبدیل شدن به یک امپراتوری نفتی است و تمرکز زنجیرهای از تولید و ذخایر نفتی، از کانادا و آمریکا تا آمریکای لاتین و بهویژه ونزوئلا، واشنگتن را به محور یک نظم نفتی جهانی بدل خواهد کرد که میتواند قواعد سنتی بازار جهانی انرژی را دگرگون کند.
در حالی که پیش از این، کنترل بازار نفت تا حد زیادی به معادلات خاورمیانه و اوپک گره خورده بود، اما اکنون مفروض تمرکز حدود ۴۰ درصد تولید جهانی در قاره آمریکا و قرار گرفتن مدیریت عرضه آن تا حدود زیادی در دست واشنگتن، کاهش وابستگی راهبردی آن به انرژی پرریسک خاورمیانه است و این بدان معناست که در آینده شوکهای سیاسی و امنیتی در خاورمیانه دیگر الزاماً اثر تعیینکننده بر بازار جهانی و به تبع آن اقتصاد آمریکا نخواهد داشت. همین خود دست آمریکا را برای بازیهای ژئوپلیتیکی خطرناک در این منطقه باز میکند.
آنچه در حال شکلگیری است نسخهای مدرن و تهاجمی از دکترین مونرو است که منابع انرژی قاره آمریکا را عملاً در مدار نفوذ واشنگتن تعریف میکند. هر چند فعلا احیای توان تولید روزانه بیش از 3 میلیون بشکهای ونزوئلا اندکی زمانبر است؛ اما ترامپ با تصاحب عرضه همین یک میلیون بشکه روزانه هم میتواند تا حدودی بازی خود را پیش ببرد.
در واقع، در صورت تثبیت اوضاع ونزوئلا، دسترسی کمهزینه و گسترده به نفت آن و آمریکای لاتین به واشنگتن این امکان را میدهد قیمتها را در سطوح پایین نگه دارد و این سلاح را از رقبا بگیرد و نفت از ابزار فشار علیه آمریکا به سلاحی در دست خود واشنگتن تبدیل خواهد شد.
تقویت موقعیت نفتی آمریکا و بر هم خوردن معادلات سنتی بازار انرژی جهان، در وهله اول به زیان روسیه، ایران، عربستان خواهد بود. توان واشنگتن در حفظ قیمت نفت در سطوح پایین، مستقیماً درآمدهای نفتی سه کشور را هدف میگیرد. علاوه بر این، کاهش حساسیت بازار جهانی به اختلالات عرضه، کارآمدی ائتلافهایی مانند اوپکپلاس را نیز کاهش میدهد و نقش روسیه را در تنظیم بازار انرژی محدودتر میسازد.
اما احتمال کاهش بهای نفت به حدود 50 دلار در سال 2026، فشار مضاعفی بر اقتصاد بحرانی ایران وارد میکند و عملا در سایه تخفیف کنونی برای فروش نفتِ خود چیزی باقی نمیماند.
این شکل ورود آمریکا به بازار جهانی انرژی شمشیری دو لبه برای کشورهای وابسته به نفت است. آنها در حالی که از کاهش قیمت نفت بهرهمند میشوند، اما این خطر وجود دارد که با کاهش وابستگی آمریکا به نفت خاورمیانه و تبع آن فروکاست اهمیت راهبردی آن، مجال برای تنشهای امنیتی بزرگ فراهم شود.
عربستان به عنوان متحد دیرینه آمریکا نیز متضرر تحولات احتمالی پیشرو در بازار جهانی انرژی خواهد بود که سالها با استفاده از ظرفیت بالای تولید و صادرات نقشی راهبرانه را ایفا میکرد. همچنین کاهش قیمتها، برنامههای مالی عربستان، از جمله چشمانداز ۲۰۳۰، را با چالش مواجه میکند.
نفت ارزانتر از یک سو به نفع اقتصاد انرژیبر چین است و هزینههای تولید را کاهش میدهد، اما از سوی دیگر، تمرکز منابع نفتی قاره آمریکا در مدار نفوذ واشنگتن در معادلات جهانی قدرت به نفعش نیست. البته این مساله انگیزه پکن برای تقویت ذخایر راهبردی و تعمیق روابط انرژی با روسیه، خاورمیانه و آفریقا را تشدید میکند.
در کل، نظم نوین در صورت شکلگیری نهایی، نقش انرژی را از «ابزار چانهزنی جمعی» به سمت «اهرمی یکجانبه» در دست آمریکا تغییر میدهد و اگر این روند تثبیت شود، بازار انرژی جهانی از چندقطبی بودن فاصله گرفته و به سمت نظمی تک قطبی حرکت خواهد کرد. البته فعلا تا رسیدن به این نقطه زود است.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
ترامپ بر خلاف پیشینیان خود زیاد در لفافه سخن نمیگوید. غالبا اهداف و رویکرد خود را در پروندههای متعدد علنی بیان میکند؛ البته بعضا شیوه دستیابی به آنها را کتمان میکند.
در موضوع ونزوئلا، بیپرده و بدون روتوش هدف اصلی خود را بیان کرده و میگوید: «نفت ونزوئلا را میخواهم و انتخابات بماند بعد». کار چندانی هم به اوضاع داخلی، شیوه حکمرانی مادورو و مخالفان ندارد. در حالی که با سرنگونی مادورو خیلی از ناظران گمان میکردند که ترامپ مخالفان را به قدرت میرساند، اما این کار را نکرد و میخواهد با همان نظام مادورو کار کند؛ چون اگر همین ثبات شکننده هم از بین برود، دیگر سلطه بر نفت این کشور به آسانی میسر نیست.
دیروز هم از موافقت مقامات موقت کاراکاس با تحویل 30 تا 50 میلیون بشکه نفت مشمول تحریم به ایالات متحده آمریکا خبر داد. در عین حال نیز برخی رسانههای آمریکا آوردهاند که دولت ترامپ هر گونه اجازه افزایش تولید نفت ونزوئلا را مشروط به قطع روابط اقتصادی آن با چین، روسیه، ایران و کوبا کرده است.
واقعیت این است که ترامپ امروز رفته رفته در حال تبدیل شدن به یک امپراتوری نفتی است و تمرکز زنجیرهای از تولید و ذخایر نفتی، از کانادا و آمریکا تا آمریکای لاتین و بهویژه ونزوئلا، واشنگتن را به محور یک نظم نفتی جهانی بدل خواهد کرد که میتواند قواعد سنتی بازار جهانی انرژی را دگرگون کند.
در حالی که پیش از این، کنترل بازار نفت تا حد زیادی به معادلات خاورمیانه و اوپک گره خورده بود، اما اکنون مفروض تمرکز حدود ۴۰ درصد تولید جهانی در قاره آمریکا و قرار گرفتن مدیریت عرضه آن تا حدود زیادی در دست واشنگتن، کاهش وابستگی راهبردی آن به انرژی پرریسک خاورمیانه است و این بدان معناست که در آینده شوکهای سیاسی و امنیتی در خاورمیانه دیگر الزاماً اثر تعیینکننده بر بازار جهانی و به تبع آن اقتصاد آمریکا نخواهد داشت. همین خود دست آمریکا را برای بازیهای ژئوپلیتیکی خطرناک در این منطقه باز میکند.
آنچه در حال شکلگیری است نسخهای مدرن و تهاجمی از دکترین مونرو است که منابع انرژی قاره آمریکا را عملاً در مدار نفوذ واشنگتن تعریف میکند. هر چند فعلا احیای توان تولید روزانه بیش از 3 میلیون بشکهای ونزوئلا اندکی زمانبر است؛ اما ترامپ با تصاحب عرضه همین یک میلیون بشکه روزانه هم میتواند تا حدودی بازی خود را پیش ببرد.
در واقع، در صورت تثبیت اوضاع ونزوئلا، دسترسی کمهزینه و گسترده به نفت آن و آمریکای لاتین به واشنگتن این امکان را میدهد قیمتها را در سطوح پایین نگه دارد و این سلاح را از رقبا بگیرد و نفت از ابزار فشار علیه آمریکا به سلاحی در دست خود واشنگتن تبدیل خواهد شد.
تقویت موقعیت نفتی آمریکا و بر هم خوردن معادلات سنتی بازار انرژی جهان، در وهله اول به زیان روسیه، ایران، عربستان خواهد بود. توان واشنگتن در حفظ قیمت نفت در سطوح پایین، مستقیماً درآمدهای نفتی سه کشور را هدف میگیرد. علاوه بر این، کاهش حساسیت بازار جهانی به اختلالات عرضه، کارآمدی ائتلافهایی مانند اوپکپلاس را نیز کاهش میدهد و نقش روسیه را در تنظیم بازار انرژی محدودتر میسازد.
اما احتمال کاهش بهای نفت به حدود 50 دلار در سال 2026، فشار مضاعفی بر اقتصاد بحرانی ایران وارد میکند و عملا در سایه تخفیف کنونی برای فروش نفتِ خود چیزی باقی نمیماند.
این شکل ورود آمریکا به بازار جهانی انرژی شمشیری دو لبه برای کشورهای وابسته به نفت است. آنها در حالی که از کاهش قیمت نفت بهرهمند میشوند، اما این خطر وجود دارد که با کاهش وابستگی آمریکا به نفت خاورمیانه و تبع آن فروکاست اهمیت راهبردی آن، مجال برای تنشهای امنیتی بزرگ فراهم شود.
عربستان به عنوان متحد دیرینه آمریکا نیز متضرر تحولات احتمالی پیشرو در بازار جهانی انرژی خواهد بود که سالها با استفاده از ظرفیت بالای تولید و صادرات نقشی راهبرانه را ایفا میکرد. همچنین کاهش قیمتها، برنامههای مالی عربستان، از جمله چشمانداز ۲۰۳۰، را با چالش مواجه میکند.
نفت ارزانتر از یک سو به نفع اقتصاد انرژیبر چین است و هزینههای تولید را کاهش میدهد، اما از سوی دیگر، تمرکز منابع نفتی قاره آمریکا در مدار نفوذ واشنگتن در معادلات جهانی قدرت به نفعش نیست. البته این مساله انگیزه پکن برای تقویت ذخایر راهبردی و تعمیق روابط انرژی با روسیه، خاورمیانه و آفریقا را تشدید میکند.
در کل، نظم نوین در صورت شکلگیری نهایی، نقش انرژی را از «ابزار چانهزنی جمعی» به سمت «اهرمی یکجانبه» در دست آمریکا تغییر میدهد و اگر این روند تثبیت شود، بازار انرژی جهانی از چندقطبی بودن فاصله گرفته و به سمت نظمی تک قطبی حرکت خواهد کرد. البته فعلا تا رسیدن به این نقطه زود است.
#صابر_گل_عنبری
@Sgolanbari
👍118❤76🤔3👎2