Paola 11099
Mikis Theodorakis
غمگین، درمانده و دلشکسته درست مثل این آهنگ میکیس.
از خون جوانان وطن لاله دمیده؛ الهه.
@monadchannel
از همان سالی که عارف قزوینی شاعر این تصنیف آن را با تنها یک سهتار اجرا میکرد تا الآن که رد خون همهجا مانده است، دشت لالهها دمیده است.
Beneath the Oak tree
@monadchannel – از خون جوانان وطن لاله دمیده؛ الهه.
به خودم میام میبینم دارم زمزمهاش میکنم و گریه میکنم.
Forwarded from ادبیات، فلسفه و سینما
خون به زمین فرو نرفت
روی زمین پخش شد
از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد
هرکس آن را میدید
میفهمید
که جایی
بیگناهی را کشتهاند…
-شاهرخ مسکوب
روی زمین پخش شد
از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد
هرکس آن را میدید
میفهمید
که جایی
بیگناهی را کشتهاند…
-شاهرخ مسکوب
Film Out
BTS
«از بین تموم خاطراتی که توی قلبم جمع شده، اونهایی که «تو» هستی رو جدا میکنم و به هم وصل میکنم.»
Beneath the Oak tree
BTS – Film Out
همیشه این آهنگ باعث میشد گریه کنم و حالا حتی بدترهم شد.
Forwarded from ادبیات، فلسفه و سینما
گلوله در سینه برخی از ما رفت، ولی همهمان مُردیم ...
از وقتی یادم میاد همدردی و همدلیم به قدری زیاد بود که گاهی خسته و فرسوده میشدم. این روزها دائما خودم رو جای آدمهای مختلف قرار میدم. جای مامان علیرضا وقتی پسرش رو بین کشته شدهها دید، جای رها، جای سپهر و باباش، جای پدری که تیر خورد و دخترش کنارش جیغ میکشید و جای دخترش. من تمام این آدمها رو دارم زندگی میکنم و میمیرم و برای همیشه اونها بخشی از من میمونن.
Forwarded from پَشیز
این حسی که هیچ لذتی از زندگیت نمیبری و سراسر وجودت غمه ولی با این حال دوست داری زندگی کنی، احساس کنی و نمیری چقدر رقت انگیزه
چقدر ملال آوره
چقدر بلاتکلیفه
چقدر آدم بودنه
چقدر ملال آوره
چقدر بلاتکلیفه
چقدر آدم بودنه
Forwarded from stars
الان وقت عزاداری نیست، وقت انتقامه. من عزادارم، من عزیزم رو از دست دادم. نباید به زندگی روزمره برگردیم. شرایط قرار نیست هیچ وقت عادی بشه. دیدن عکس جانباختهها اذیتم میکنه. باید همه عکسها رو ببینیم و به اشتراک بذاریم. نباید فراموش کنیم. خبر نمیخونم. مگه میشه امروز اصلا کسی سیاسی نباشه؟ گناهِ بازمانده. سانتیمانتال. واکنش احساسی. واکنش عقلانی. یاد بگیر. مطالعه کن. ببین. بشنو. این آدمها درست میگن. نه اونها خیلی هم اشتباه گفتن. اون چنل تلگرامی با خودشونه. نه بابا تو فقط بدبینی. از کجا استارلینک بخرم؟ این روزها همه از نداری دزد شدن. شرافت هم خوب چیزیه. توی پیج کاری فعالیت نکن. برو مغازهات رو ببند. اعتصاب. من فردا چک دارم اگر برگشت بخوره بدبخت میشم. پس شرافت چی میشه؟ معنی کرامت انسانی چی بود؟ کالابرگ. دموکراسی. دیکتاتور. برگشت به عقب یا رفتن به جلو؟ اپوزوسیون. دوران گذار. اینترنت قطع شد. قراره به شکل مرحلهای باز بشه. فیلترشکنم قطع شد. چندین میلیون پول بده تا فقط چند لحظه بتونی به جهان وصل بشی. وطن. تنم درد میکنه. زخمی شدم. وطنفروش. یا اینوری یا اونوری. گزینه سوم وجود نداره. اگر وجود داشته باشه چی؟ زن، زندگی، آزادی. لیست وسایل ضروری. جنگ. میدونی اصلا جنگنده چیه؟ ترامپ. توافق. ناوگان بزرگ. دیدار با ویتکاف. حزب جمهوریخواه. انتشار حداکثری. قیمت دلار از ۱۵۰ هزارتومان گذشت. طلای ۱۸ عیار ۱۸ تومانی شد. دلم براش تنگ شده. ازش متنفرم. از تکتکشون بیزارم. بهتم زده. مگه میشه؟ هولوکاست. شبیه هیتلر بود. دلم میخواد گریه کنم. انقدر گریه کردم که دیگه چشمهام درست نمیبینن. خشمگینم. من خیلی تنهام. یک زندگی معمولی. من فقط میخوام زنده بمونم. از زنده بودنم شرمندهام. رها، آیدا و هزاران هزار اسم دیگه. اعدام. گم شده. چیکار کردن که به جون همدیگه افتادیم؟ خشم. درد. انزوا. تنهایی. جدایی. کنارهم هستیم. ما الان فقط همدیگه رو داریم. نذار با غمِ تو خوشحال بشن. غمگینم. درد دارم. من تحقیر شدم. من له شدم. من تیکه تیکه شدم. من شکستم. انقدر خودم رو جمع کردم که کل بدنم درد میکنه. من میترسم. نترس. نترس. نترس. دارم زندگیم رو از دست میدم. نفس بکش. دارم امیدم رو از دست میدم. ناامید نشو. دارم خودم رو از دست میدم. دارم خودم رو از دست میدم. دارم خودم رو از دست میدم.
یک مجموعه عکس دارم با کپشن "روزی که فکر کردم جهان داره به پایان میرسه." هربار که استرس، فشار، غم و بیچارگی اونقدر شدید میشد که فکر میکردم دیگه فردا نخواهم بود یک عکس میگرفتم. حالا که بهش نگاه میکنم باورم نمیشه انقدر این حس تکرار شده.
بی مِهرِ رُخَت روزِ مرا نور نماندست
وز عمر، مرا جز شبِ دیجور نماندست
هنگامِ وداعِ تو ز بس گریه که کردم
دور از رخِ تو، چشمِ مرا نور نماندست
میرفت خیالِ تو ز چشمِ من و میگفت
هیهات از این گوشه که معمور نماندست
وصلِ تو اَجَل را ز سرم دور همیداشت
از دولتِ هجرِ تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از رُخَت این خستهٔ رنجور نماندست
صبر است مرا چارهٔ هجرانِ تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست؟
در هِجرِ تو گر چشمِ مرا آبِ روان است
گو خونِ جگر ریز که معذور نماندست
حافظ، ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیهٔ سور نماندست
وز عمر، مرا جز شبِ دیجور نماندست
هنگامِ وداعِ تو ز بس گریه که کردم
دور از رخِ تو، چشمِ مرا نور نماندست
میرفت خیالِ تو ز چشمِ من و میگفت
هیهات از این گوشه که معمور نماندست
وصلِ تو اَجَل را ز سرم دور همیداشت
از دولتِ هجرِ تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از رُخَت این خستهٔ رنجور نماندست
صبر است مرا چارهٔ هجرانِ تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست؟
در هِجرِ تو گر چشمِ مرا آبِ روان است
گو خونِ جگر ریز که معذور نماندست
حافظ، ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیهٔ سور نماندست
Dekalog V - part 12
Zbigniew Preisner
As he said:
It's revolting
Utterly revolting
It's intolerable
It's revolting
Utterly revolting
It's intolerable
Beneath the Oak tree
Mikis Theodorakis – Paola 11099
“میکیس تئودوراکیس” که این قطعه را ساخته و نواخته میگوید: هفت ماه قبل از کودتای نظامی دیکتاتور معروفِ کشور شیلی ” اگوستو پینوشه”؛ با دختری به نام “پائولا ” آشنا شدم.
پائولا اصلا خوشگل نبود حتی سبزه بود و لهجه داشت، ولی هنگام حرف زدن تمام احساسات و عواطفش در حرکات و خطوط چهرهاش جوری به نمایش در میآمد، که حتی اگر حرف هم نمی زد متوجه مقصود و منظورش میشدم.
مملو از عواطف و احساسات انسانی بود که این آشنایی به عشقی عمیق وسوزان بین من و او انجامید.
یک هفته قبل از کودتای ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ میخواستم از پائولا تقاضای ازدواج کنم ولی هربار موضوعی پیش میآمد که این مسئله را به تعویق میانداخت؛ تا روز ۱۱ سپتامبر که دفتر خاطراتِ این عشق برای همیشه بسته شد؛
زیرا پائولا به همراه چندصد نفر دیگر از انقلابیون توسط مزدوران پینوشه دستگیر و به ورزشگاه سانتیاگو منتقل شده و همگی اعدام شدند.
بعد از مرگ پائولا احساس کردم که همه زندگی من مرده و به یغما رفته است.
با تلاش فراوان و به کمک افسری که برخی از آهنگهایم را گوش میکرد جسد پائولا را درسردخانه یافتم
در خطوط چهره اش خداحافظی و نگرانی برای من موج میزد.
جسد سردش را مدتها در بغل گرفتم و بوسیدم تا سربازها به زور مرا ازپائولا جدا کردند،
و من زندگیام را درسردخانه سرد تنها گذاشتم.
پائولا اصلا خوشگل نبود حتی سبزه بود و لهجه داشت، ولی هنگام حرف زدن تمام احساسات و عواطفش در حرکات و خطوط چهرهاش جوری به نمایش در میآمد، که حتی اگر حرف هم نمی زد متوجه مقصود و منظورش میشدم.
مملو از عواطف و احساسات انسانی بود که این آشنایی به عشقی عمیق وسوزان بین من و او انجامید.
یک هفته قبل از کودتای ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ میخواستم از پائولا تقاضای ازدواج کنم ولی هربار موضوعی پیش میآمد که این مسئله را به تعویق میانداخت؛ تا روز ۱۱ سپتامبر که دفتر خاطراتِ این عشق برای همیشه بسته شد؛
زیرا پائولا به همراه چندصد نفر دیگر از انقلابیون توسط مزدوران پینوشه دستگیر و به ورزشگاه سانتیاگو منتقل شده و همگی اعدام شدند.
بعد از مرگ پائولا احساس کردم که همه زندگی من مرده و به یغما رفته است.
با تلاش فراوان و به کمک افسری که برخی از آهنگهایم را گوش میکرد جسد پائولا را درسردخانه یافتم
در خطوط چهره اش خداحافظی و نگرانی برای من موج میزد.
جسد سردش را مدتها در بغل گرفتم و بوسیدم تا سربازها به زور مرا ازپائولا جدا کردند،
و من زندگیام را درسردخانه سرد تنها گذاشتم.