شعرِ تَر – Telegram
شعرِ تَر
2.78K subscribers
198 photos
31 videos
4 files
1.43K links
* تَر: تازه، خوش‌آیند، و دل‌نشین: کِی شعرِ تَر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ (حافظ)

ـــ فرهنگِ بزرگِ سخن
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خوانندگان: #ملیحه_مرادی و #مینا_دریس
آهنگ‌ساز: #احسان_مطوری

از خونِ دل نوشتم نزدیکِ دوست نامه
اِنّی رَأیتُ دَهراً مِن هَجْرِکَ القیامَه
دارم من از فراقش در دیده صد علامت
لَیسَت دُموعُ عَینی هٰذا لَنا العلامَه؟

هرچند کآزمودم، از وی نبود سودم
مَن جَرَّبَ المُجَرَّب حَلَّت بهِ النّدامَه
پرسیدم از طبیبی احوالِ دوست، گفتا:
«فی بُعدها عذابٌ، فی قُربها السلامه.»
گفتم: «ملامت آید، گر گردِ دوست گردم.»
و اللهِ ما رَأینا حُباً بِلا مَلامَه
حافظ چو طالب آمد جامی به جانِ شیرین
حَتّیٰ یَذوقَ مِنهُ کأساً مِن الکرامَه

#حافظ

شعرِ تَر
ور تحمل نکنم جورِ زمان را چه کنم؟
داوری نیست که از وی بستاند دادم!

#سعدی

شعرِ تَر
Forwarded from خوشه‌گاه
دنیا همه هیچ و کارِ دنیا همه هیچ
اندیشه‌ی سود و فکرِ سودا همه هیچ
جز آهِ دلِ سینه‌فگاران، همه باد
جز عشقِ بتانِ ماه‌سیما، همه هیچ!

(#یحیی_مروارید. با من در و دیوار به آواز آید: گزیده‌ی هشتصد سال رباعیِ اقلیمِ کرمان. به کوشش و گزینشِ #سید_علی_میرافضلی. رفسنجان: مسین. ۱۴۰۱. چاپِ ۱. صفحه‌ی ۱۰۳.)

خوشه‌گاه
با خود اگر نسازیم، بر الفتِ که نازیم؟
پُربی‌کس‌ایم، ناچار بر خویش مهربان‌ایم

#بیدل_دهلوی

شعرِ تَر
ای دردِ توام درمان در بسترِ ناکامی
وی یادِ توام مونس در گوشهٔ تنهایی

#حافظ

شعرِ تَر
Forwarded from P.T.'s Veranda
«وه از آن نرگسِ جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردمِ هشیار چه کرد»

—شمس‌الدّین حافظ شیرازی
#صائب از آبِ مروت دیدهٔ گردون تهی است
چون نباشد سبزهٔ امید بی‌نیرو مرا؟

شعرِ تَر
گرفتم آتشِ پنهان خبر نمی‌داری
نگاه می‌نکنی آبِ چشم پیدا را؟

#سعدی

شعرِ تَر
Forwarded from خوشه‌گاه
سعدی، وفا نمی‌کند ایامِ سست‌مهر
این پنج روزِ عمر بیا تا وفا کنیم

#سعدی

خوشه‌گاه
بزن باران
حبیب
بزن باران

خواننده و آهنگ‌ساز: #حبیب
ترانه‌سرا: #محمد_جلالی_چیمه

بزن باران، بهاران فصلِ خون است
بزن باران که صحرا لاله‌گون است
بزن باران که به چشمانِ یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران، بهاران فصلِ خون است
بزن باران که صحرا لاله‌گون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکارِ خلق و صیدِ خام کردند
بزن باران، خدا بازیچه‌ای شد
که با آن کسبِ ننگ و نام کردند
بزن باران، به نامِ هرچه خوبی‌ست
به زیرِ آوار گاهِ پایکوبی‌ست
مزارِ تشنه‌جوباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لایروبی‌ست
بزن باران، بهاران فصلِ خون است
بزن باران که صحرا لاله‌گون است
بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بامِ غرقه در خونِ دیارم
بپا کن پرچمِ رنگین‌کمان را
بزن باران که بی‌صبرند یاران
نمان خاموش، گریان شو، بباران
بزن باران، بشوی آلودگی را
ز دامانِ بلندِ روزگاران

شعرِ تَر
Forwarded from بوطیقا
عمرمان در آرزویِ زندگی تباه شد
اصلاً «آرزوی زندگی» خودش گناه شد

چرخ باژگونه سکه زد به ‌نام گاوریش
گاو بر سریر رفت، ریش پادشاه شد

مَسنَدی که جای فضل بود، فضله‌جای گشت
دور کاسه‌لیس‌های ظاهرالصلاح شد

لاغ آسمان ببین که از تشکچه تخت ساخت
بازی فلک نگر که حجره بارگاه شد

بوالعجب زمانه‌ای که چرک‌پیچه‌ای کتان
در مصاف‌گاه شب طنابِ دارِ ماه شد

هر نفس که شد فرو، مُمِدّ رنج و درد بود
چون ز تنگ‌نای سینه‌ها برآمد، آه شد

هر دم غروب کآفتاب رنگ خون گرفت
سقط شد امید ما و یأس پابه‌ماه شد

گفت: «زندگی همیشه تلخ نیست، صبر کن»
صبر پیشه کردم و جوانی‌ام سیاه شد

خواستیم در مقام صبر کیمیا شویم
کهربا شدیم و درد، پُشته‌پُشته کاه شد

عاقبت به هق‌هق اوفتاد، آن‌که کودکی‌ش
صرف سادگی و خنده‌های قاه‌قاه شد

چون عقاب خسته‌ای غرور پرگشودنم
پایمال جستجوی قوت و سرپناه شد

در پساب‌خانۀ وجود دست و پا زدیم
تا به خویش آمدیم، خاکمان گیاه شد

خواستیم سر ز عفن زیستن برون کنیم
شیخ شهر گفت:«هان! خونتان مباح شد»

پس صدا زدیم مفتیا بهل طناب را
پیش از آنکه مأذنه صلا دهد:«پگاه شد!»

این‌که ما به ایستگاه آخرش رسیده‌ایم
هرچه بود، زندگی نبود. اشتباه شد!
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصلِ خود دوایی کن دلِ دیوانهٔ ما را
علاجِ دردِ مشتاقان طبیبِ عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غمِ مجنونِ شیدا را
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را
مرا سودای بت‌رویان نبودی پیش از این در سر
ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راهِ سودا را
مرادِ ما وصالِ توست از دنیا و از عقبی
وگرنه بی شما قدری نباشد دین و دنیا را
چنان مشتاق‌ام ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمی‌داند کسی احوالِ فردا را
سخن شیرین همی‌گویی به رغمِ دشمنان، سعدی
ولی بیمارِ استسقا چه داند ذوقِ حلوا را؟

#سعدی

شعرِ تَر
ای خاک... دل‌بندِ خلایقی در آغوشِ تو خفت

بهرام بیضایی 🖤
به حُسنِ دلبرِ من هیچ درنمی‌باید
جز این دقیقه که با دوستان نمی‌پاید
حلاوتی‌ست لبِ لعلِ آب‌دارش را
که در حدیث نیاید، چو در حدیث آید
ز چشمِ غم‌زده خون می‌رود به حسرتِ آن
که او به گوشهٔ چشم التفات فرماید
بیا که دم به دمت یاد می‌رود، هر چند
که یادِ آب به جز تشنگی نیفزاید
امیدوارِ تو جمعی که روی بنمایی
اگر چه فتنه نشاید که روی بنماید
نخست خونم اگر می‌روی به قتل بریز
که گر نریزی، از دیده‌ام بپالاید
به انتظارِ تو آبی که می‌رود از چشم
به آبِ چشم نمانَد که چشمه می‌زاید
کنند هر کسی از حضرتت تمنایی
خلافِ همتِ من که‌ز توام تو می‌باید
شِکر به دستِ ترش‌روی خادمم مفرست
و گر به دستِ خودم زهر می‌دهی، شاید
تو هم‌چو کعبه عزیز اوفتاده‌ای در اصل
که هر که وصلِ تو خواهد جهان بپیماید
من آن قیاس نکردم که زورِ بازوی عشق
عنانِ عقل ز دستِ حکیم برباید
نگفتمت که به تُرکان نظر مکن، سعدی؟
چو تَرکِ تُرک نگفتی، تحملت باید
درِ سرای در این شهر اگر کسی خواهد
که روی خوب نبیند، به گِل برانداید

#سعدی

شعرِ تَر
نه باغی‌ست این‌جا نه‌ گُل نه بهار
خیالی در آیینه بو کرده‌ای

#بیدل_دهلوی

شعرِ تَر
زلف‌آشفته.mp3
فرامرز اصلانی
زلف‌آشفته

خواننده و آهنگ‌ساز: #فرامرز_اصلانی

زلف‌آشفته و خوی‌کرده و خندان‌لب و مست
پیرهن‌چاک و غزل‌خوان و صُراحی در دست
نرگسش عربده‌جوی و لبش افسوس‌کنان
نیم‌شب مست به بالینِ من آمد، بنشست
سر فراگوش من آورد به آوازِ حزین
گفت: ای عاشقِ دیرینهٔ من، خوابت هست؟
عاشقی را که چنین بادهٔ شبگیر دهند
کافرِ عشق بُوَد گر نشود باده‌پرست
برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روزِ الست
آن چه او ریخت به پیمانهٔ ما نوشیدیم
اگر از خَمرِ بهشت است گر از بادهٔ مست
خندهٔ جامِ می و زلفِ گره‌گیرِ نگار
ای بسا توبه که چون توبهٔ حافظ بشکست

#حافظ

شعرِ تَر
Forwarded from کتاب و حکمت
«سال‌های سرد و سیاه»

شرح این سال‌های سرد و سیاه
خامه در خون من بزن بنویس
با سر کلک خود به دیده‌ٔ من
شرح ویرانی وطن بنویس

از زمین اشک و خون همی‌جوشد
آتش از آسمان همی‌ریزد
بر سر خلق بی‌پناه، بلا
از زمین و زمان همی‌ریزد

از خزر تا خلیج فارس همه
خاک خسرو چو فرق فرهادست
راه شیری به رنگ دیده‌ٔ شیر
چنگ زهره به راه بیدادست

دامن مادر وطن گلگون
گشت از خون پاک فرزندان
مادران گل ز خونِ دل ریزند
دسته‌دسته به خاک فرزندان

هر کجا بنگری ز تیغ ستم
کوه و صحرا و دشت در خونست
جای آب آگنیده از خوناب
جای ترخون پر از تبرخونست

مادران موکنان و مویه‌کنان
پدران رودرود می‌گویند
ندبه جای سرود می‌خوانند
نوحه جای درود می‌گویند

ظلم آژی‌دهاک ماربه‌دوش
کهنه شد ظلم تازیان بنویس
کهنه شد داستان خان مغول
حال ضحّاک این‌ زمان بنویس

در عزای دلاوران وطن
زنده‌رودست رودرودکنان
ناله از ظلم و جور جنگ‌افروز
آب آتش گرفته دودکنان

کینه‌ها ماند سینه‌ها افروخت
خانه‌ها ریخت سوخت خرمن‌ها
پیرهن‌ها قبا شد از حسرت
شد پر از خونِ دیده دامن‌ها

هر کجا آب پر ز آتش شد
هر کجا خاک غرق خون، بس نیست
از تو پُرفتنه شد ری و بغداد
پیشگیر تو در جهان کس نیست

سایه‌ٔ خلقِ آفتاب‌سوار
نشدی، سوختیش، شرمت باد
کین دیرینه‌ات فرو ننشست
چند کین توختیش، شرمت باد

ای دریغا که از یکی ضحّاک
صد فریدون تباه می‌گردد
از یکی ابرپارهٔ خونبار
روی گردون سیاه می‌گردد

دین‌به‌دنیافروش‌تر ز تو کیست
ای گریبان به نام دین زده چاک
خاک خاور ز توست پرفتنه
پاک باد از تو دامن این خاک

#دکتر_مظاهر_مصفا
@Ketab_va_hekmat