Forwarded from ᴜᴋɪʏᴏ ˖⁺⚝
نگاهت آن شب ریشههای پیچک سبز را چُنان حرارتی داد،که هنوز از ساقههایش شیره گل سرخ میچکد. چشمان نمناکت را میترسم!
میترسم که همیشه عشق، تمرین سرخوش روزهای بی تو بودن باشد.
تمام تو از من دور است و تمام من در تمام جستوجوی تو میگردد. تو با کدام قطار رفتی که هیچ ریلی قدمهایت را ندید؟ راز در سینه پنهان شده، اصلاً آمدی که رفتنت را ببینم؟!
اینجا،در حوالی نا ارامیهایم نبود تو، دریای محزونم را طوفانی کرده.
هرگز نیامدی و هرگز نرفتی.
تنها جایی در میان سینهام، افکار و اشعارِ پیچیدهام، تو را پیدا و گم میکنم..طوری که انگار داشتمت و دارمت!
_ @SomeOneLikeHan ャ
میترسم که همیشه عشق، تمرین سرخوش روزهای بی تو بودن باشد.
تمام تو از من دور است و تمام من در تمام جستوجوی تو میگردد. تو با کدام قطار رفتی که هیچ ریلی قدمهایت را ندید؟ راز در سینه پنهان شده، اصلاً آمدی که رفتنت را ببینم؟!
اینجا،در حوالی نا ارامیهایم نبود تو، دریای محزونم را طوفانی کرده.
هرگز نیامدی و هرگز نرفتی.
تنها جایی در میان سینهام، افکار و اشعارِ پیچیدهام، تو را پیدا و گم میکنم..طوری که انگار داشتمت و دارمت!
_ @SomeOneLikeHan ャ
Telegram
attach 📎