Forwarded from ᗴᗰᑭᎢᎩ (`jinx)
★ آخر هفته بود و شب با گربه ی بازیگوشت داشتی کیک شکلاتی درست میکردی ، خونه تاریک بود و فقط هالوژن های آفتابی روشن بودن. همون طور که تو آشپزخونه بودی و داشتی شرابتو میخوردی صدای مهیب شکستن شیشه ای رو از داخل یه اتاق شنیدی سرت سریع سمت اتاقی که صدا ازش اومد چرخید .اول فکر کردی کار گربته ولی وقتی صدای افتادن یه وسیله ی دیگه اومد رفتی و اون اتاق رو چک بکنی . آروم آروم به سمت اتاق رفتی ، کم کم ترس داشت درونت رخنه میکرد. وقتی در اتاق رو باز کردی با صحنه آشنایی رو به رو شدی از نقاشی ای که خودت کشیدی اما مهم تر از اون کسی بود که با یه چاقو تو دستش به نقاشی اشاره میکرد و با صدای اشنایی گفت " دلت برام تنگ شده بود عزیزم؟ " حالا دیگه ترس جای خودشو به وحشت داد . همونطور که خشکت زده بود به نقاشی ای که صحنه ی یک قتل رو باز سازی میکرد زل زدی و یاد اون روزی افتادی که همه چی رو باهاش بهم زدی . تا اینکه تو رو با صدای قدماش از فکر درآورد و گفت " بیا صحنه نقاشی رو بازسازی کنیم " ★
@SomeOneLikeHan
@SomeOneLikeHan