Forwarded from 답변,
بازندهای که همیشه برنده بود
او پر از حرکت بود، پر از کوشش و تلاش، پر از رویاهایی که برایشان میجنگید و امیدهایی که هیچچیز نمیتوانست خاموششان کند. هر روز برای او یک فرصت جدید بود، یک مسیر تازه برای دویدن، برای امتحان کردن، برای شکست خوردن و دوباره برخاستن. او از آنهایی نبود که بنشیند و منتظر بماند؛ حتی اگر راه سخت بود، حتی اگر همه چیز علیه او بود، باز هم قدم برمیداشت، باز هم پیش میرفت.
گاهی، درست وسط مسیر، ناامیدی سراغش میآمد. لحظاتی میشد که فکر میکرد شکست خورده است، که دیگر توان ادامه دادن ندارد، که همهی زحماتش بیهوده بودهاند. اما چیزی که او نمیدید، چیزی که دیگران از بیرون واضحتر میتوانستند ببینند، این بود که حتی در لحظههایی که فکر میکرد بازنده است، در واقع در حال رسیدن بود. شاید به آن چیزی که در ذهنش داشت نرسیده بود، اما هر بار که میجنگید، قویتر میشد. هر بار که میافتاد، چیزی دربارهی خودش و مسیرش یاد میگرفت. هر قدمی که برمیداشت، او را به جایی نزدیکتر میکرد که باید باشد، حتی اگر خودش هنوز متوجه نبود.
زندگی برای او یک مسابقه نبود، بلکه سفری بود که میخواست تمامش را تجربه کند. او یاد گرفته بود که موفقیت فقط رسیدن به یک نقطهی مشخص نیست، بلکه در تمام لحظههایی است که تسلیم نمیشوی، در تمام تلاشهایی که برای بهتر شدن میکنی، در تمام باری که برخاستی وقتی زمین خوردی.
او شاید بارها خودش را بازنده احساس کرده بود، اما حقیقت این بود که او هرگز بازنده نبود. او همیشه برنده بود، حتی وقتی که خودش این را نمیدید.
او پر از حرکت بود، پر از کوشش و تلاش، پر از رویاهایی که برایشان میجنگید و امیدهایی که هیچچیز نمیتوانست خاموششان کند. هر روز برای او یک فرصت جدید بود، یک مسیر تازه برای دویدن، برای امتحان کردن، برای شکست خوردن و دوباره برخاستن. او از آنهایی نبود که بنشیند و منتظر بماند؛ حتی اگر راه سخت بود، حتی اگر همه چیز علیه او بود، باز هم قدم برمیداشت، باز هم پیش میرفت.
گاهی، درست وسط مسیر، ناامیدی سراغش میآمد. لحظاتی میشد که فکر میکرد شکست خورده است، که دیگر توان ادامه دادن ندارد، که همهی زحماتش بیهوده بودهاند. اما چیزی که او نمیدید، چیزی که دیگران از بیرون واضحتر میتوانستند ببینند، این بود که حتی در لحظههایی که فکر میکرد بازنده است، در واقع در حال رسیدن بود. شاید به آن چیزی که در ذهنش داشت نرسیده بود، اما هر بار که میجنگید، قویتر میشد. هر بار که میافتاد، چیزی دربارهی خودش و مسیرش یاد میگرفت. هر قدمی که برمیداشت، او را به جایی نزدیکتر میکرد که باید باشد، حتی اگر خودش هنوز متوجه نبود.
زندگی برای او یک مسابقه نبود، بلکه سفری بود که میخواست تمامش را تجربه کند. او یاد گرفته بود که موفقیت فقط رسیدن به یک نقطهی مشخص نیست، بلکه در تمام لحظههایی است که تسلیم نمیشوی، در تمام تلاشهایی که برای بهتر شدن میکنی، در تمام باری که برخاستی وقتی زمین خوردی.
او شاید بارها خودش را بازنده احساس کرده بود، اما حقیقت این بود که او هرگز بازنده نبود. او همیشه برنده بود، حتی وقتی که خودش این را نمیدید.
Telegram
🌨 ؛ Meow
-مامان اشی و مشی 🐣
-Kitty 💜
🌻UnK :
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-382280-Rp1uzsQ
-Kitty 💜
🌻UnK :
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-382280-Rp1uzsQ
답변,
بازندهای که همیشه برنده بود او پر از حرکت بود، پر از کوشش و تلاش، پر از رویاهایی که برایشان میجنگید و امیدهایی که هیچچیز نمیتوانست خاموششان کند. هر روز برای او یک فرصت جدید بود، یک مسیر تازه برای دویدن، برای امتحان کردن، برای شکست خوردن و دوباره برخاستن.…
چطور قلم یک نفر اینطور تحت تاثیر قرارم داد:)؟
واقعا ممنونم بابت قدرتی که از طریق کلمات بهم دادی💗
واقعا ممنونم بابت قدرتی که از طریق کلمات بهم دادی💗