Forwarded from 𝐌𝐁𝐓𝐈 𝐂𝐚𝐟𝐞 ִֶָ ☕
لابلای قدمهای سرگردون آدم بزرگها،با آرامش روی زمین نشسته بود،روی برگه های خالی که خواه ناخواه لگد میشدن،با مدادشمعی هاش نقش میزد،لحظه آخر یک لبخند خالصانه به نقاشیهاش سنجاق میکرد و بلند میشد...
روی پنجه پاهاش می ایستاد و نقاشیهاش رو به سمت آدم بزرگها نشونه میرفت،هر بار میگفت این زیباترین چیزیه که تاحالا کشیده،و حق داشت!هر دفعه بیشتر از دفعه قبل خونِش رو توی رگهای آدمهای نقاشی شده میریخت...
آدم بزرگها،با بی حوصلگی برگه رو میگرفتن،یک نگاه به نقاشی،یک نگاه به ساعت مچیشون...بی تعلل نقاشی رو مچاله میکردن و مینداختن یک گوشه...
اون بچه دلش نمیشکست،میدید همه با بخشی از وجودش چکار میکردن،میدید کسی دلسوز چشمای مهربونش نمیشه،روحش ادامه میخواست!اما تنش خسته بود...
همه خونِش رفته بود،و به دنبال اون امیدش؛چشماش سیاهی میرفتن،بین جمعیت تلو تلو میخورد،دستاش سرد شده بودن و نای تحمل مداد رو نداشتن...
بین کلی مدادشمعی و مدادرنگی،منتظر بیهوش شدن بود و موهاش توی آبرنگ ها پخش شدن؛
همونجا پیداش کردم،وسط همون بی نظمی،وقتی چشماش برای یک قطره اشک تقلا میکردن،پوستش هرلحظه بیرنگتر میشد...
دونه دونه نقاشیهای لگد شده رو جمع کردم،مچالگیهاشون رو باز کردم و تک به تک بوئیدمشون!رایحه هرکدوم یکجور مستم میکرد،بوی سوختن شمع کیک تولد،بوی عطر سردی که تو یک روز زمستونی خریدم،بوی تازگی رود آب وسط یک جنگل بارونی...
نگاهم رو سمتش چرخوندم،گونه هاش کم کم رنگ گرفتن،قلبش آروم آروم ضربان گرفت،لبخند همیشگیش،که بیشتر از هرچیز دیگه خبر زنده بودنش رو میداد پیداش شد...
لب زد:میدونستم!
میدونستم یکی میفهمه!
میدونستم ارزشش رو داره،اون همه تنهایی کشیدن و نادیده گرفته شدن!
اما کم کم صداش خشدار شد...گریش گرفت...
حالا چی؟چرا ازم گرفتی؟هدف زندگیمو چرا ازم گرفتی؟من دیگه نباید زنده باشم!اونا از من متنفر میشن!مدادهام،قلمهام،اونا دیگه منو نمیخوان!
بغلش گرفتم،حالا نوبت من بود...
حالا چی؟چرا بهم بخشیدی؟چرا دلیل زندگی بهم بخشیدی؟حالا من مجبورم زنده باشم!اون از من متنفر میشه!روحم،اون دیگه منو نمیخواد!
اشکهاش رو با آستین رنگیش پاک کرد،پلکهاش هم رنگی شدن...
خودش فهمید که چقدر به دستهای نقاشش احتیاج دارم،ریه هام بیکار شده بودن،حالا فقط با اون نقاشیها میتونم نفس بکشم!
بلند شد و مدادهای قد و نیم قدش رو بغل گرفت،و با لبخند،قراردادی مادام العمر بستـ...؛)
🧧 • #YourArt
🦋 • #INFP
☕️ • @MBTICafe
روی پنجه پاهاش می ایستاد و نقاشیهاش رو به سمت آدم بزرگها نشونه میرفت،هر بار میگفت این زیباترین چیزیه که تاحالا کشیده،و حق داشت!هر دفعه بیشتر از دفعه قبل خونِش رو توی رگهای آدمهای نقاشی شده میریخت...
آدم بزرگها،با بی حوصلگی برگه رو میگرفتن،یک نگاه به نقاشی،یک نگاه به ساعت مچیشون...بی تعلل نقاشی رو مچاله میکردن و مینداختن یک گوشه...
اون بچه دلش نمیشکست،میدید همه با بخشی از وجودش چکار میکردن،میدید کسی دلسوز چشمای مهربونش نمیشه،روحش ادامه میخواست!اما تنش خسته بود...
همه خونِش رفته بود،و به دنبال اون امیدش؛چشماش سیاهی میرفتن،بین جمعیت تلو تلو میخورد،دستاش سرد شده بودن و نای تحمل مداد رو نداشتن...
بین کلی مدادشمعی و مدادرنگی،منتظر بیهوش شدن بود و موهاش توی آبرنگ ها پخش شدن؛
همونجا پیداش کردم،وسط همون بی نظمی،وقتی چشماش برای یک قطره اشک تقلا میکردن،پوستش هرلحظه بیرنگتر میشد...
دونه دونه نقاشیهای لگد شده رو جمع کردم،مچالگیهاشون رو باز کردم و تک به تک بوئیدمشون!رایحه هرکدوم یکجور مستم میکرد،بوی سوختن شمع کیک تولد،بوی عطر سردی که تو یک روز زمستونی خریدم،بوی تازگی رود آب وسط یک جنگل بارونی...
نگاهم رو سمتش چرخوندم،گونه هاش کم کم رنگ گرفتن،قلبش آروم آروم ضربان گرفت،لبخند همیشگیش،که بیشتر از هرچیز دیگه خبر زنده بودنش رو میداد پیداش شد...
لب زد:میدونستم!
میدونستم یکی میفهمه!
میدونستم ارزشش رو داره،اون همه تنهایی کشیدن و نادیده گرفته شدن!
اما کم کم صداش خشدار شد...گریش گرفت...
حالا چی؟چرا ازم گرفتی؟هدف زندگیمو چرا ازم گرفتی؟من دیگه نباید زنده باشم!اونا از من متنفر میشن!مدادهام،قلمهام،اونا دیگه منو نمیخوان!
بغلش گرفتم،حالا نوبت من بود...
حالا چی؟چرا بهم بخشیدی؟چرا دلیل زندگی بهم بخشیدی؟حالا من مجبورم زنده باشم!اون از من متنفر میشه!روحم،اون دیگه منو نمیخواد!
اشکهاش رو با آستین رنگیش پاک کرد،پلکهاش هم رنگی شدن...
خودش فهمید که چقدر به دستهای نقاشش احتیاج دارم،ریه هام بیکار شده بودن،حالا فقط با اون نقاشیها میتونم نفس بکشم!
بلند شد و مدادهای قد و نیم قدش رو بغل گرفت،و با لبخند،قراردادی مادام العمر بستـ...؛)
🧧 • #YourArt
🦋 • #INFP
☕️ • @MBTICafe
Forwarded from .
مهم نیست چه وضعی داشته باشی
حتی اگه نگرانی ای هم وجود نداشته باشه
مغز ادم میاد برا خودش نگرانی میسازه
کرم داره.
حتی اگه نگرانی ای هم وجود نداشته باشه
مغز ادم میاد برا خودش نگرانی میسازه
کرم داره.
🌨 ؛ Meow via @whisperBot
.
مهم نیست چه وضعی داشته باشی حتی اگه نگرانی ای هم وجود نداشته باشه مغز ادم میاد برا خودش نگرانی میسازه کرم داره.
🔒 A whisper message to Herald.Agnes, Only he/she can open it.
🌨 ؛ Meow via @whisperBot
🔒 A whisper message to Herald.Agnes, Only he/she can open it.
ویسپر بده به این اکم دیوث اونور نمیتونم برم فعلا🙂😂
𝐌𝐁𝐓𝐈 𝐂𝐚𝐟𝐞 ִֶָ ☕
عام خب سلام! نمیدونم از کجا شروع کنم پس میرم سر اصل مطلب! من یه INFP ام و تقریبا همه میدونن که تایپ ما کلاً سر جمع خیلی تایپِ حساسیه (و باور کنید من به شخصه اصلا اینقدر حساس بودن رو دوست ندارم!)، خیال پردازه و در اکثریتِ مواقع نمیتونه احساساتش رو خوب بروز…
سلام!
من یه ENTJ هستم که شما رو بسیار دوست دارم لیدی، همه جوره.
من یه ENTJ هستم که شما رو بسیار دوست دارم لیدی، همه جوره.
🌨 ؛ Meow
سلام! من یه ENTJ هستم که شما رو بسیار دوست دارم لیدی، همه جوره.
سلام آقای ENTJ
من سعی میکنم تمام عشقتونو دریافت کنم.
و صد برابرشو بهتون برگردونم
من سعی میکنم تمام عشقتونو دریافت کنم.
و صد برابرشو بهتون برگردونم
🌨 ؛ Meow
سلام آقای ENTJ من سعی میکنم تمام عشقتونو دریافت کنم. و صد برابرشو بهتون برگردونم
نه شما خسته می شید خانم INFP اجازه بدید دور شما بگردم.🏍
🌨 ؛ Meow
نه شما خسته می شید خانم INFP اجازه بدید دور شما بگردم.🏍
پس منم ترک موتور شما میشینم.