ببین معقوله ازدواچ برام جالبه
دونفر که ازدواج میکنن
و بعد تو زندگیشون هیچ وقت همو درک نمیکنن، از حال هم خبر ندارن
عجیبه ولی قابل پیش بینی.
هم درک میکنم هم درک نمیکنم.
دونفر که ازدواج میکنن
و بعد تو زندگیشون هیچ وقت همو درک نمیکنن، از حال هم خبر ندارن
عجیبه ولی قابل پیش بینی.
هم درک میکنم هم درک نمیکنم.
🌨 ؛ Meow
ببین معقوله ازدواچ برام جالبه دونفر که ازدواج میکنن و بعد تو زندگیشون هیچ وقت همو درک نمیکنن، از حال هم خبر ندارن عجیبه ولی قابل پیش بینی. هم درک میکنم هم درک نمیکنم.
شرایط سخت تر میشه وقتی بخوای بچه این به زوج نگاه کنی، همش با خودت میگی دلیلشون برای ازدواج چی بود؟
اینکه بچه بیارن زیر یه سقف باشن کافیه؟
اینکه بچه بیارن زیر یه سقف باشن کافیه؟
گتسبی بزرگُ تموم کردم.
و برای بار هزارم به این جمله که هرچیزی که محبوب شد قرار نیست سلیقه من باشه پی بردم.
و برای بار هزارم به این جمله که هرچیزی که محبوب شد قرار نیست سلیقه من باشه پی بردم.
🌨 ؛ Meow
گتسبی بزرگُ تموم کردم. و برای بار هزارم به این جمله که هرچیزی که محبوب شد قرار نیست سلیقه من باشه پی بردم.
دیزی مزخرف ترین شخصیت ممکن بود.
:| اصلا هندلش نمیکردم چرا وقتی یکی تو رو بخاطر اینکه پولدار نیستی ول میکنه میره، باز میری سمتش( وقتی پولدار شدی و اون ازدواج کرده).
حتی شخصیت خوبی هم نداشت.
:| اصلا هندلش نمیکردم چرا وقتی یکی تو رو بخاطر اینکه پولدار نیستی ول میکنه میره، باز میری سمتش( وقتی پولدار شدی و اون ازدواج کرده).
حتی شخصیت خوبی هم نداشت.
Forwarded from Challenges
مامانِ اشی و مشی✨
این چند روز سر تو و دوستت خیلی شلوغ بود و خواستید به عنوان یه تعطیلات باهم برید به جنگل و چندروزی رو باهم تنهایی بگذرونید.
وسایلتونو حاضر کردید و باهم به راه افتادید.
وقتی رفتید انقدر خسته بودید که فقط وسایلاتونو گذاشتید یه گوشی و افتادید رو تخت،به زودی به خواب عمیقی فرو رفتید.
وقتی بلند شدید عصر بود و نور آتشین خورشید کل جنگل رو نورانی کرده بود و منظره ای خارق العاده ساخته بود.
رفتید بیرون و یه اتیش کوچیک برای خودتون ساختید و باهم حرف زدید.
بعدش رفتید خونه و شامتونو خوردید و یکم کتاب خوندید.خیسلی خوشحال بودید که قراره چند روزیو همینطوری بگذرونید.✨🤍
این چند روز سر تو و دوستت خیلی شلوغ بود و خواستید به عنوان یه تعطیلات باهم برید به جنگل و چندروزی رو باهم تنهایی بگذرونید.
وسایلتونو حاضر کردید و باهم به راه افتادید.
وقتی رفتید انقدر خسته بودید که فقط وسایلاتونو گذاشتید یه گوشی و افتادید رو تخت،به زودی به خواب عمیقی فرو رفتید.
وقتی بلند شدید عصر بود و نور آتشین خورشید کل جنگل رو نورانی کرده بود و منظره ای خارق العاده ساخته بود.
رفتید بیرون و یه اتیش کوچیک برای خودتون ساختید و باهم حرف زدید.
بعدش رفتید خونه و شامتونو خوردید و یکم کتاب خوندید.خیسلی خوشحال بودید که قراره چند روزیو همینطوری بگذرونید.✨🤍
Forwarded from ㅤ 𝖢𝗁𝖺𝗇'𝗌 𝖿𝗂𝗅𝖾𝗌
”میشه بلوزمو دربیارم؟ حس میکنم واقعا باید درش بیارم. ولی نمیتونم. ولی خب خوشمزس، میشه حداقل آب بخورم؟ “