🌨 ؛ Meow – Telegram
🌨 ؛ Meow
17 subscribers
3.06K photos
733 videos
3 files
249 links
-مامان اشی و مشی 🐣
-Kitty 💜
🌻UnK :
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-382280-Rp1uzsQ
Download Telegram
اخرش خیلی کیوت بود،گفت به شرطی ازت طلاق نمیگیرم که یادم نندازی من بودم که بهت پیشنهاد ازدواج دادم.

ولنسی، قصر آبی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای امروز کتاب کافیست، دلم میخواد یه جای خنک گیر بیارم بخوابم فقط.
رفتم کتاب بخرم، فروشنده میگه ادرس اینارو بده کتابو بخون بعد خوشت اومد پول منو بده🙂😂
جدا یه شوگر میخوام:|
پول کتابامو بده
من دارم این وسط لذت میبرم.🙂😂
🌨 ؛ Meow
جدا یه شوگر میخوام:| پول کتابامو بده
عزیزم آدرس بده قراره حقوق بگیرم
🌨 ؛ Meow
من دارم این وسط لذت میبرم.🙂😂
فکر کردم داره تورو میگه
اوف از اون جذاباش
🌨 ؛ Meow
فکر کردم داره تورو میگه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرز امروز و دیروز
من واقعا با سوتین مشکل دارم.
نفسم بالا نمیاد توش دلم میخواد با این لباس بالا نافیا راحت بگردم.🥹
همه یا مسافرتن یا سرگرم کار و ترم تابستونی.

منی که از بیکاری دارم به این فکر میکنم امشب دو دقیقه دیر تر بخوابم با دیشب فرق کنه:))))))))
Forwarded from ᝰ❀𝑴𝒂𝒎𝒂𝒎𝒊𝒂 (•𖡻❆ᴬˢᵁᴺᴬ❆𖡻•)
Forwarded from ᝰ❀𝑴𝒂𝒎𝒂𝒎𝒊𝒂 (•𖡻❆ᴬˢᵁᴺᴬ❆𖡻•)
ᝰ❀𝑴𝒂𝒎𝒂𝒎𝒊𝒂
[ @SomeOneLikeHan ]
همزمان که "لانی" خدمتکار شخصی‌اش کرست را محکم میکرد "هانی" قسمت های هیجان انگیز مبارزه دو شوالیه در کتاب را بلند می‌خواند.
با محکم شدن کرست دورش آخ بلندی می‌گوید.
+ من که بهت گفتم از کرست بدم میاد!
لانی که تا الان هزار بار توضیح داده بود بیخیال توضیح و قانع کردن شد.
_ خانم چه بخواین چه نخواین باید بپوشین
کتاب را از دست هانی میقاپد و گوشزد می‌کند که در چنین روز مهمی باید دست از کتاب خواندن بردارد اما هانی اصرار بر تمام کردن این فصل داشت. لارن که می‌دانست کافی است کتاب را به دستش بدهد تا دیگر از جایش تکان نخورد کتاب را به "رینا" می‌دهد تا محفوظ نگه دارد. حالا لارن می‌توانست به راحتی هانی را آماده کند. لارن که همیشه آرزوی دیدن چنین روزی را داشت اشک در چشمانش حلقه می‌زند اما قبل اینکه هانی ببیندشان جلوی بیشتر شدنشان را میگرد و لبخند می‌زند. لارن دوباره توضیح می‌دهد که حالا دیگر هانی خانمی بالغ شده و باید بیشتر مراقب رفتارش باشد. هانی لبخندی خون گرم می‌زند و به لارن می‌گوید خیالش راحت باشد. به راستی هانی کوچولو دیگر بزرگ شده بود‌.
هانی پس از گرفتن برکت در کلیسا از پدر به مجلس باشکوه بلوغش در باغ می‌رود.
هانی همیشه گلها را دوست داشت و زیاد برای خواندن کتاب به اینجا می آمد پس پدرش بدون تردید جشن را در باغ برپا کرد.
طولی نکشید که هانی پس از تبریکات در دایره دوستانش اسیر سوال های عجیب غریبشان شد.
هانی با اینکه دختری خون گرم ولی خجالتی بود در حلقه دوستانش احساس راحتی می‌کرد.
موسیقی، رقص، شیرینی، بوی گل های تازه و صدای خنده چه جشنی می‌تواند با شکوه تر از این باشد؟
هانی که پس از این ساعات طولانی به اتاقش بازگشته بود بر روی صندلی تراس می‌نشیند. نفس عمیقی می‌کشد و لحظه ای به ماه جلوی چشمانش خیره می‌شود.
ناگهان مردی بلند قامت بر روی نرده تراس ظاهر می‌شود.
+ شب بخیر‌‌...مدتی میشه هم رو ندیدیم...خواهر، اومدم با خودم ببرمت
هانی که تا حالا این مرد را ندیده بود از حضور ناگهانی او شوکه شده بود و خشکش زده بود.

For: https://news.1rj.ru/str/SomeOneLikeHan
تا یمدت پی وی حرف نمیزنم.
مود درونگرایی و ادم گریزیم عود کرده و اصلا حال چیزی رو ندارم