SooreMa | "صور "ما – Telegram
SooreMa | "صور "ما
302 subscribers
16 photos
9 videos
4 files
45 links
دو بار در «صور» دمیده می‌شود؛ در پایان جهان و در آستانه‌ی رستاخیز. من در میانه‌ی نفخه‌ی مرگ و زندگی می‌نویسم؛ اما چقدر برای تا‌ب‌آوری کافی‌ست؟ یک پرسش جدی‌ست.

✍🏼 آرزو رضایی مجاز:
▫️ دانشجوی جامعه‌شناسی
▫️شاعر و نویسنده
▫️معلم

@SooreMa
Download Telegram
Forwarded from اتچ بات
🔝 ادامه‌ی یادداشت

... 📝 صداوسیما آگاهانه بر این افتراقِ خودتنظیم تمرکز می‌کند و الگوی بسیج خانواده درمقابل "وی" را به‌کار می‌اندازد؛ چهره‌های دیگرِ خانواده را جلوی دوربین‌ خود می‌کِشد تا از عمل "فرد موردنظر" اعلام برائت کنند. این سیاست، چنان شدت‌مند بر طبل تک‌افتادگیِ "او" می‌کوبد تا ماجرایی خط دهد؛ «این فرد، مورد اعتماد و احترام و علاقه‌ی نزدیکانش هم نیست» و امکان لیدری‌اش را به چالش می‌کشد. سپس، روی دیگرِ نسبت‌سازی را در بیرون مرزها فعال می‌کند؛ الگویی که هرچند نخ‌نماست اما با برجسته‌کردن آیتم‌های ارزشی‌شده که احتمال تابعیتِ افکار عمومی در مواجهه با آنها بالاست، این فرسودگی را رفو می‌نماید.

📝 پخش تصاویری از سخنرانی‌های عصبیِ ترامپ مثلاً بر ضد سیاست‌های منطقه‌ای ایران، آتش زدن پرچم ایران توسط تندروهای برون‌مرزیِ وابسته، بریده‌ای از فیلم‌های ضبط شده‌ی مجاهدین و... در کنار اعترافاتی که از سکه افتاده، تمرکز این رسانه را بر وجه دیگری از فاصله‌گذاری نشان می‌دهد؛ فاصله‌سازی میان بدنه‌ی اجتماعی، نقطه‌چین کردن همبستگی‌های کف خیابانی، آشنایی‌زدایی از ارزش‌ها در قاب تازه و استفاده از اصطلاح "ضدمردمی" که افکار عمومی را به شَک در آرایش "افکارِ عمومی‌شده" وادارد! این شکاف‌سازی نیز خط تردیدی بر صورت خبرها می‌کِشد، که هرچند به زودی هَم می‌آید و سیر ترمیمی را پی می‌گیرد، اما باعث می‌شود خود به اتفاق مهمِ روی این چهره‌ها مبدل شود و آن صورت آسیب‌دیده و آن تن زخمی را زیر بیانگریِ هدفمند خود بپوشاند!

📝 بار دیگر به سناریوی اخیر نگاه کنید؛ "طراحی سوخته" حاشیه‌دار شد و کرانه گرفت؛ هشتگ خواست و فضا را داغ کرد، آنقدر که توانست خودِ چهره‌های موردنظر را در زاویه‌ای تاریک و بی‌صدا گم کند! ما از سناریوسازی نوشتیم؛ از سوختن طراحی سوخته گفتیم، به‌ اعتراف اجباری پوزخند زدیم، و در عین‌حال خودمان به بخشی از بازی تبدیل شدیم تا آنها آرام از این سرگرمیِ عمومی‌شده بیرون آیند و اول صبح، واقعیت آن چهره‌ها را به دخمه‌های زیرزمینی ببرند!
شاید حقیقی‌ترین صدا برای ما، نهیب "نیچه" است که از "فراسوی نیک و بد" می‌گوید: "آنکه ندیده است آن دستی را که نوازش‌کُنان می‌کُشد، زندگی را خوب ننگریسته است".

آرزو رضایی مُجاز

@SooreMa

🖇

🏷 طرح از: "آنجل بولیگان کوربو"
▫️ کارتونیستِ کوباییِ ساکنِ مکزیک
Forwarded from اتچ بات
‍ ‍ 🔰 دیانتِ شکست!
▫️ چرا سیاست ما عینِ "فوتبالِ" ماست؟

📝 پل والری، شاعر و نویسنده‌ی فرانسوی، نثر را با قدم‌زدن و شعر را با رقصیدن قیاس می‌کند و می‌گوید، راه‌رفتن به‌سوی مقصدی است؛ حال‌آنکه رقص مقصدی ندارد و رقص‌کنان به جایی‌رفتن بی‌معناست، پس: «هدف رقص، خود رقص است»؛ ایده‌ای که گزارشگران فوتبال از صداوسیما -که لبِ تک‌گوی گفتمان رسمی‌ست- با توسل به آن، زمین چمن فوتبال را مرتع سیاسی کرده‌اند؛ آنها در فاصله‌ای بعید از نفس رقابت و مسابقه که نتیجه‌گراست، روی سیاستی را نشان می‌دهند که همچنان به "جنگیدن" ارزش‌مدارانه نگاه می‌کند و نبرد را به مثابه‌ی خود هدف تلقی کرده که ماحصل و هزینه‌هایش چیست؟، در مراتب بعدی قرار می‌گیرد!

📝 گزارش‌های تلویزیون از تمامیِ بازی‌های سرنوشت‌ساز ایران، درواقع گزارش تاریخ ملتی‌ست که همواره به میادین جنگ فراخوانده شده‌اند، بی‌اینکه چندان فرقی داشته باشد که میان جنون خاورمیانه گرفتار آیند یا در کوره‌ی یک اجماع جهانی! زیر رگبار باروت جان دهند یا بوران تحریم و تحقیر؛ مهم تنها رقص آنها در میانه‌ی میدان است؛ رقصی از شتک‌های خون و دودی از خاکستر!
اینان مدام با تأکید بر اینکه: "این باخت چیزی از ارزش‌های بچه‌ها کم نمی‌کند" تصویر ایرانِ قهرمان اما شکست‌خورده را بر قاب تلویزیون می‌کشند تا بار دیگر از برساخت فرهنگی‌ای گفته باشند که انسان ایرانی را عرق‌ریز و نفس‌نفس‌زن می‌خواهد تا رقص‌کنان در میدان، شعری از جنگجویی را تا آخرین دم حیات‌اش برقصد؛ بی‌اینکه هدف این جنگ و چشم‌انداز غنیمت و هزیمت‌اش در طولای نفس‌گیر میدان، چندان روشن باشد!

📝 اگر به ادبیات علاقه داشته باشید و اگر شعر دهه‌ی چهل‌و پنجاه‌ را خوانده باشید، "نصرت رحمانی" را با این شعرش به یاد خواهید آورد:
یاران!
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید:
یک جنگجو که نجنگید
اما، شکست خورد!
صدایی که می‌گوید: «آغاز انهدام چنین است!» و جنگیدن را فضیلت غایبی می‌شناسد که پیش از شکست یا پیروزی می‌نشیند؛ ایده‌ای که انجام انسان ایرانی را از هاویه‌ی آتش و خون بیرون می‌کشد و به امیدِ در راه مانده‌اش، نشان «طلای برزخ» می‌دهد!

📝 "مارشال برمن" در کتاب "تجربه‌ی مدرنیته" به فارسیِ "مراد فرهادپور" از فرآیند مدرنیزاسیون در جهان سوم و غرب می‌گوید و دو شکل از گذار را در برابر هم قرار می‌دهد که اگر در جهان سوم (روسیه را مثال می‌آورد) با تنه‌زدن به خود شکل گرفت؛ در غرب، جریانی طبیعی بوده که هم‌شانه‌گی با چشم‌اندازهای گوناگون، قابل حصول‌اش کرده است.
برمن، شكل‌های مقاومت در زندگی روزمره را میان فرصت کتاب‌اش به بحث می‌گذارد و مدرن‌بودن را اینطور فهم می‌کند: «زيستن يك زندگی سرشار از معما و تناقض، اسير شدن در چنگ سازمان‌های عظيمی كه قادر به كنترل و غالباً قادر به تخريب همه‌ی اجتماعات، ارزش‌ها و جان‌ها هستند و با اين‌همه، دست‌بسته نبودن در پيگيری عزم راسخ خويش برای مقابله با اين نيروها، جنگيدن به قصد تغيير جهان و تغییر اين نيروها و تصاحب آن برای خودمان!»

📝 وی درواقع شکلی از بودن را تصویر می‌کند که بی‌شک زیر زبان زندگی ایرانی مزه نشده است؛ زیستی که در استیلای برساخت‌های فرهنگی، تشویق به تن‌دادن به جنون جنگ ‌شده، مظلومیت‌ ملی در آن ارزش است و درنهایت، مردن در میانه‌ی میدان با یک‌دست‌ که جامی خالی از شور زندگی دارد و دستی دیگر که رو به یار منتظر در خلأ می‌ماند. دست‌های بی‌جانی که به‌عنوان قهرمان بالا می‌روند و نجات‌دهنده‌ای که در خاک سرد پذیرنده آرام می‌گیرد، تصویر نهایی جنگجویی‌ست که گفتمان رسمی تحسین‌اش کرده و ادامه‌ی راه‌اش را از "میدان‌های جنگ و شکست" تا "زمین چمن و شکست" تشویق نموده است!

📝 گزارشگریِ فوتبال روی آنتن، تنها یک گزارش‌گوییِ ورزشی نیست. تسلای آنها به بازیکنان گریان آخر بازی که «بلند شو مرد! شما برنده‌ی واقعی هستید!» روایت تاریخ ایرانی‌هاست با تمدنی که دَلوش از ته زخم‌ها بالا آمده است اما درمقابل؛ فضای مجازی با حجمی از استوری و پست‌های پرسش و مطالبه، برون‌ریزی ملتی‌ شده که دیگر می‌خواهد "پیروز" باشد و "جنگ‌جنگ تا پیروزی" را سرود جان‌اش کرده؛ ملتی که نمی‌خواهد نه یک شکست‌خورده‌ی نجنگیده باشد و نه جنگجویی که کنار تشک‌ها و زمین‌ها صدای "بباز-بباز" را به‌عنوان ندای وجدانی‌اش می‌فهمد؛ مردمی که دوست دارند دیگر "بچه‌های آسمان" باشند و در آخرین سکانس هر رقابتی، پای تاول‌زده‌شان را در حوض پیروزی فرو کرده و به ماهی‌های کوچولویی نگاه کنند که چشم‌های تک‌تک مردم دنیاست!

آرزو رضایی مجاز

@SooreMa
🔰 کاشی اول

📝 نه! دیگر نشد که اسم‌ام را دوست بدارم، نتوانستم. دیو مردمک‌اش که درآمده و فرشته را روانده بود، نگذاشت.
روزهایی بود که با مادربزرگ می‌رفتیم محله‌ی حیدرآباد تا دعایی بگیریم برای رحِم مادر. پدر گفته بود اگر این یکی هم دختر شود مادر باید برگردد لای لاخ مادرش؛ برگردد سِریش سبزوار و بچسبد به چوبه‌های دار و قالی لاکی ببافد.
ترس به جان مادربزرگ افتاده بود. اگر این یکی هم دختر می‌شد او می‌ماند و بزرگ‌کردن قدو نیم‌قدهایی که شیربه‌شیر، بی‌وقفه پی هم دویده بودند تا مادر زودتر کمی استراحت کند و پا و دل به کار پدر دهد شاید که پسری، ترتیب شود. دخترهایی که خسته به‌دنیا آمده بودند و شل‌و ول راه می‌رفتند، طول می‌کشید بزرگ شوند. نه؟

زنی بلندبالا با دو گیس کم‌پشت روی هر دو دوش‌اش، انگشت‌های نارنجی‌اش را روی لپ‌ام به هم رساند و به مادربزرگ گفت: «اگه پسر می‌خوای باید بری پیش درویش‌کهن.»
احساس می‌کردم صافی استخوان‌های انگشت‌اش به گونه‌ام می‌خورد. یک‌زن پیر ترکه‌ای که انگار با تمام قامت‌اش در دیگ حنا، حسابی جوشیده و به‌خورد آن رفته بود. تمام تن‌اش بوی کهنه‌ی حنا می‌داد. فرق‌اش بازِ باز بود و سفیدی پوست سرش لابه‌لای نارنجی جیغ -حتا وقتی سرش مغروری می‌کرد- باز هم پیدا بود.

مدتی‌طولانی انگشت‌هایش به گونه‌ام چسبید و من به استخوان باریک و پنج‌شاخه‌ای فکر می‌کردم که زیر یک لایه‌پوست بود. چشم‌اش را از صورتم برنمی‌داشت و من از نگاه سبزش بیشتر از استخوان‌های پنج‌شاخه‌ی دست راست‌اش می‌ترسیدم. گفت: «کار من بارور کردن نازاهاست.» 
بعدها هروقت بابا می‌گفت: «این یکی یه چیز دیگه‌ست زن!» تصویر درختی را می‌دیدم؛ درختی با شاخه‌های استخوان که زن‌ها می‌رفتند پیشش و او می‌گذاشت به تنه‌ی محکم‌اش دست بکشند و شاید می‌گذاشت دست‌هایشان را زیر دامن‌اش ببرند و دستمال سبزی را که خودش به آنها می‌داد در تاریکی فروکنند و شاید حتا می‌گذاشت به میوه‌ی نه‌بَدتَرش با گریه بگویند: «به ما بچه‌ای بده، به ما هم بچه‌ای بده!»

سیده‌خانم آدرس پیرمراد را داد تا برویم برای سرکتاب بازکردن. خانه‌اش زیرزمین یکی از خانه‌ویلایی‌های قدیمی حیدرآباد بود. در را که باز کرد از بوی بخار نعناع گیج شدم. عبای قهوه‌ای پوشیده بود و همین که نام پیرزن نارنجی را بردیم، گفت: «آشنایید!» دنبالش رفتیم توی اتاقی که کرسی داشت.
یک چشم‌اش روی من می‌ماند و چشم دیگر با زبانش متوجه مادربزرگ بود. چشمی که روی من می‌ماند یک کره‌ی سیاه بود با نوار باریکی به رنگ سفید که دور مردمک پیچیده بود. سوراخ چشمی که روی من می‌ماند هروقت مادربزرگ به گریه می‌افتاد گشاد می‌شد و می‌شنیدم که صدایی بالا می‌رفت: «اشک نریز! گریه، گِره داره!»
چشمی که روی من مانده بود انگار نمی‌گذاشت تکان بخورم حتا نمی‌توانستم نگاهم را بچرخانم. مدام عرق دستم را به لحاف کرسی می‌کشیدم اما آب داشت از تمام تنم بیرون می‌ریخت. فکر می‌کردم با تمام تنم دارم می‌شاشم.

دست چپ‌ام را زیر لحاف بردم و روی خشتک خیسم گرفتم. چشمی که به من بود با چشمی که به مادربزرگ زل داشت، بلند شد و پشت پرده رفت.
به مادربزرگ گفتم: «شاشیدم!»
گفت: «کمر شماها شله از بس!» این را همیشه می‌گفت. پدر هروقت چوبی، چیزی برمی‌داشت و بقول خودش تا آن‌چیز یا چوب را توی کمرم نمی‌شکست آدمم نمی‌کرد، لنگان‌لنگان از پله‌ها پایین می‌آمد و می‌گفت: «کمر این حیوونیا رو شل می‌کنی!» و آن چوب یا چیز را به زور از دستش بیرون می‌کشید.
از پشت پرده گفت: «نام بچه‌ی بزرگ عروست؟»
به مادربزرگ گفتم: «من؟»
گفتش: «دیانا»
گفت: «به مادرِ دیانا بگو این دعا را که روی طومار دارم می‌نویسم باید روزی ۴بار بخواند و از پنجره فوت کند بیرون و بعد یعنی برای بار پنجم دست‌اش را بکند زیر دامن‌اش و روی فرج‌اش نگه‌دارد و دوباره بخواند!»
گفتش: «یادت باشه ۴بار بخونه فوت کنه خیابون و یه بار بخونه فوت کنه به خودش!»
گفتم: «مامانم؟»
گفت: «بعد از یک هفته کاغذ را می‌شوید و آب‌اش را می‌ریزد بیرون. بعد می‌گذاردش زیر آفتاب تا خشک شود!»
گفتش: «کاغذ رو یه هفته بعد می‌شوره و می‌ندازه بیرون!»
گفتم: «دعا رو؟»
گفت: «کاغذ را لای این پارچه‌ی سبز تا کند اما گره نزند و بگذارد لای پنبه‌ی زیر سر پدرِ دیانا!»
گفتش: «پارچه رو بکنه توی بالشتک بابات!»
گفتم: «بالشت پدر؟»

@SooreMa

ادامه‌ی داستان
🔝 ادامه‌ی داستان

... 📝 پرده را کنار زد و چشم‌اش را گذاشت روی من. با چشم دیگرش به مادربزرگ گفت: «کاغذ باید یک‌ماه توی زیرسری بماند. اگر شوهر پیدایش کرد یعنی کسی مادرِ دیانا را طلسم کرده. عروست را می‌آوری پیش من گره‌اش را باز کنم! اگر پسرت پیدایش نکرد مادرِ دیانا بداند که بچه‌اش پسر می‌شود. راه‌ات دور است؟»
گفتش: «هاااااه دوره حاجی!»
گفتم: «خونه‌ی ما؟»
گفت: «اگر پدرِ دیانا کاغذ را یافت چیزی که می‌دهم را باید چال کنی توی باغچه. بعد از ۴روز از خاک درش می‌آوری و آبش می‌زنی و دوباره چالش می‌کنی. ۴بار این کار را تکرار می‌کنی. بعد خودت می‌گذاریش لای دیوار و به عروس می‌گویی شب به همان قسمت دیوار دست بکشد بعد برود به بستر شوهر!»

بوی شاش خودم می‌زد توی دماغم. به مادربزرگ چسبیده بودم و گذاشته بودم شاشم را بو کند.
گفت: «به مادرِ دیانا بگو تا ۴روز موی‌اش را ببافد، انگشتری دستش کند، لباس دکمه‌دار بپوشد. روز پنجم گیس‌اش را شانه کند، انگشترش را با آب‌طلا بشوید و لباسش را عوض کند و بقیه‌ی کارها که گفتم را دقیق انجام دهد!»
مادربزرگ گفته بود: «از دست این پسر ناخلف موهاتون رو کوتاه کنین. این بی‌دین اینطور نپیچه دور دستش و تابتون نده!»
گفتم: «موی مامانم؟»
گفتش: «پسرش می‌شه؟»
چشمی که به مادربزرگ بود را رویم چرخاند و چشم دیگرش بر روی پرده ماند: «هنر سیاه همیشه پیروز نیست. من با هنر سفید هم خواستم و می‌شود.»

به خشتکم دست کشیدم که گرمای کرسی خشکش کرده بود. می‌ترسیدم پاهایش را بکند زیر کرسی و پاهایش به پاهایم بخورد. پاهایم را از زیر لحاف کشیدم بیرون.
گفت: «دیگر اگر آمدی بچه‌های مادرِ دیانا را با خودت نیاور!»
فکر کردم اگر یکبار دیگر اسمم را بگوید دوباره می‌شاشم.
گفت: «دختر برای کار تو گره داره!»
برگشتیم خانه. مادربزرگ نعل اسب را گذاشت روی رف و گفت: «برو خودت را بشور و بیا بنشین بگو ببینم این مردک چپول چی گفت؟!»

□□□

همیشه دوست داشتم بنشینم و با فشار بشاشم و ببینم شاشم تا کدام کاشی حمام می‌رسد؟! گفتم اگر بشاشم و تا کاشی سوم برسد یعنی پسر می‌آید و یحیی، مریم را طلاق نمی‌دهد.
شاش داشتم، نیامد... فشار دادم... چندقطره ریخت روی کاشی اول...

آرزو رضایی مُجاز
▫️ از داستان‌های قدیمی‌

@SooreMa
🔰 نیمه‌ی پنهان تاریخی
▫️ آیا شعر فارسی، رخ زنانه‌اش را بازیافته است؟

📝 هرچند شعر در بطن خود، دچار فراگستری‌ است و در هنگام تولد نیز با بی‌بندترینِ هزارپایی در هر پا، به فراسوی مرزها راه می‌کشد و محصور کردن آن در یک بوم و سرا یا قالب و جنسیت، گردن‌زدن آزادی‌اش است و هرچند آنچه از این زاویه‌ی دید متولد خواهد شد، نوزاد بی‌سری است که با بی‌شکل‌ترین روی ِممکن از همان ابتدا چشم به مرگ خویش دارد؛ اما مقصود نگارنده از مطرح کردن مقوله‌ی شعر از خاستگاه زنانه، شعری است که علی‌رغم ستر تاریخی، پیله‌ی بالیدنِ خود را به‌مرور فراچنگ آورده و از انزوا و خودسوزی‌ پروانه‌وارش، پر پرواز برکشیده است، که باید به این تولد دیر، در زمینه‌ای تاریخی فکر شود.

📝 دنیای درونی شاعر، جهانی متشکل از آدم‌هاست و شعر، پنجره‌ای ارتباطی‌ست که با دست‌های شاعران باز می‌شود. از این منظر، شعر زنانه و مردانه و دیوارکشی‌های جنسیتی بی‌معناست چراکه گاهی از درون شاعر، آنکه پنجره می‌گشاید مردی‌ست، و گاه کودک یا پیرزنی، بهارینه‌ی ارتباط را به شکوفه‌های کلمه می‌سپارد. اما و از متنی دیگر باید گفت: جنس کلمه‌ها و بار احساسی آن‌ها در شعرهایی که توسط یک مرد سروده می‌شود، با آن‌دسته که از زنی شاعر متولد شده‌اند، زوایایی متفاوت دارد و این ارگانیسم است که به شعری زنانه و یا مردانه می‌انجامد.

📝 در فرآیند نویسش شعر، قصه‌های مگوی فراوانی هست، که تولید آن تنها به‌واسطه‌ی یک باروری و اتفاق درونی نیست و نسبت انسان و جامعه-فرهنگ نیز بر تعیین جنسیت شعر تأثیر می‌گذارد. نگاهی به پیشینه‌ی ادبیات فارسی، ما را به این باور خواهد رساند که اغلب نوزادان شعر به طرز حیرت‌آوری پسر بوده‌اند تا جایی که حتی شعرهای زنان شاعر نیز در رسته‌ی شعر مردانه می‌ایستاده‌اند. پای فرهنگ مردسالار در کفش‌های شعر رفته و ردی طولانی از نوشتاری مردانه در تاریخ ادبیات فارسی برجای گذاشته است. زنان شاعر ایرانی نیز به این تحمیل، تمکین کرده و با نفی عواطف زنانه و تمامیت زنانگی در لایه‌های حسی، خود نیز دست‌های پنهانی در بی‌چهره‌گی داشته‌اند و جدی‌نشدن به‌عنوان هویتی مستقل و صاحب اندیشه را سهيم بوده‌اند.

📝 ادبیات، ساختاری منفرد از زمان نیست و نمی‌توان خارج از مختصات عصر، به ترسیم خطوط آن پرداخت. تورقی در تاریخ، نشانگر هویت غالب مردانه در ساختار فرهنگ ایرانی است و در این پیشینه، صدای مکتوب زنان از مؤلفه‌های جنسیتی عاری بوده است. این «تاریخ مذکر» نشان می‌دهد: نهاد مردمحور ادبیات تا جایی در جان زنان شاعر نشست کرده و استعدادهای زنانه را به نفع خود مصادره نموده که: "در برابر هشت هزار شاعر مرد، تنها نام چهارصد شاعر زن در تذکره‌ها آمده است"(احمدی، ص۹).

📝 شاید به جرأت بتوان گفت نخستین زنی که از این پیله‌ی تک‌بعدی به تمامیت پرید و کلمه‌هایش از زبان مردانه، تقلیدی و فاقد تشخص پوست انداخت، «فروغ فرخزاد» بود؛ شعر او از ممیزهای جنسیتی سُرخورد و دخترانه‌ی کلمه‌هایش به کلیشه‌های ادبیات مذکر خندید، تا جایی که در برابر پرسشی چون: "چرا شعر شما تا این حد زنانه است؟" با لحن سرخوشانه‌ای می‌گفت: چون من یک زن هستم! "اگر شعر من، همانطور که شما گفتید، یک مقدار حالت زنانه دارد، خب این خیلی طبیعی است که به علت زن بودنم است. من خوشبختانه یک زنم"(گفتگوی ایرج گرگین با فروغ فرخزاد، رادیو ایران ۱۳۴۳).

📝 تحولات مهم سیاسی-اجتماعی که با هویت‌خواهی زن ایرانی همراه بود، سرفصل تازه‌ای در شعر و ادبیات گشود؛ بنیاد زنان بر عاطفه‌ای بکر، علاوه‌بر نوشتاری زنانه، مسیر وصل به سرشت اصلی را مهيا كرد و نسیم صمیمیت، ماحصل آشنایی زنان با چهره‌ی فراموش‌شده‌ی خویش بوده است. شعر امروز زن را باید با امعان‌نظر بر این تاریخ پدرسالارانه دید؛ از این تاریخ که فرهنگ ایرانی را به شکل قیف بزرگی درآورده و آفرینش نوشتاری زنانه را در روزن ریز دهانه‌ی آن متمرکز کرده؛ شعر زن، قطره‌قطره از این دهانه‌ی تنگ راه خود را گشوده است.

📝 نکته‌ای که باید در دوربرگردان شعر زنان به آن پرداخت، شکل نوزادوارگی و حمایت‌خواهیِ آن است؛ شاعرانی که هرچند خود را بازیافته‌اند و با تکیه بر زن بودنشان از پوست سخت تاریخ بیرون زده‌اند، اما نیازمند توجه و پشتوانه‌ای برای آینده‌شان هستند. در شعر بسیاری از زنان شاعر، جان زنانه از سرکوب‌های تاریخی، فرهنگی و قومی رها شده است -یا دست‌کم تقلا می‌کند که رها شود- و همین تلاش به شعر زنان اهمیت فرهنگی قابل‌تأملی می‌دهد و می‌باید این پدیده را به‌ویژه اکنون‌که بحث جدال سنت و مدرنیته در ساختار فرهنگ ایرانی مطرح است، جدی بگیریم...

@soorema

ادامه‌ی یادداشت
ادامه‌ی 🔝

... 📝 شعر امروز زنانِ ما اگر بخواهد در سرزمین مولانا، سعدی، حافظ، خیام، نیما یوشیج، احمد شاملو و... در انزوا نماند، نیازمند چرخش نگاه‌هاست؛ نگاه‌هایی که به دهانه‌ی قیف، مانده و در پذیرش دنیای زنانه، نرمش چندانی ندارند. نگاه‌هایی که در کنار شاعران مرد، هنوز تحمیل «فروغ فرخزاد» را با اکراه می‌پذیرند و با همان پس‌زمینه‌ی تاریخی به دنیای زنانه، مطبخی و خانگی فکر می‌کنند، هرچند در مقابلِ طغیان شاعران زن، تسلیمی ظاهری نشان می‌دهند. باید دانست تنها خانه‌تکانی در این آسمان پدرسالار، تضمین حیات پروانه‌هایی است که دیری نیست به انداختن پیله‌ها فکر کرده‌اند.

📝 در پایان شاید بتوان سخن «ویرجینیا وولف» را در رابطه با زن و داستان، به رابطه‌ی زن و شعر در این فارسیِ مردخواه هم بسط داد: «زنی که می‌خواهد داستان بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد و این کار، همان‌طور که خواهید دید معضل بزرگ ماهیت واقعی زن و ماهیت واقعی داستان را حل‌نشده باقی خواهد گذاشت» (وولف، ص۲۴).

🖇

📚 منابع:
- احمدی، پگاه. شعر زن از آغاز تا امروز. نشر: چشمه. چاپ دوم ۱۳۸۹

- وولف، ويرجينيا. اتاقی از آن خود. ترجمه: صفورا نوربخش (۱۳۸۳). تهران: نيلوفر

آرزو رضایی مُجاز

@soorema
🔰 ما و راویان "اَگر"ها؛
▫️ در نقد گفتمانی که در کارِ بیگانه‌سازی با "زندگی" است!

آرزو رضایی مُجاز

📝 اواخر فروردین‌ماه۹۱ بود که سردار نقدی، رييس سابق سازمان بسيج مستضعفان گفته بود: «هرچه به ايمان نزديك شويم، به موفقيت نزديك‌تر می‌شویم و اگر روزی تيم فوتبالی داشته باشيم كه بازيكنان آن نمازشب بخوانند و با وضو و به نيت برافراشتن پرچم اسلام به ميدان بروند، می‌توانیم تيم فوتبال برزيل را هم شكست دهيم»؛ قولی که شاید برای بسیاری از ما عجیب باشد ولی "اما و اگرش" چندان از نَقل فوتبال ما در روزهای پرتب‌و تاب جام‌جهانی دور نیست؛ روزهایی که پای چرتکه‌ی حسابگریِ گزارشگران ورزشی نشسته‌ایم و دو-دوتا، چهارتای بُرد و باخت تیم‌های دیگر را بالا و پایین کرده‌ایم و سرآخر گفتیم: "اگر این تیم ببرد، ما مساوی شویم و اگر آن تیم ببازد و آن یکی هم مساوی کند، ما در جدول می‌مانیم و اگر..."
اگر، اگرهایی که همواره شرط شیرینی بُرد را در نوک اشاره‌ی انگشتمان روبه دیگری نشان داده، طعم پیروزی را مشروط به پیرامون دانسته و برای هر صعود، سقوط یا درجازنی‌های دیگری را پیش‌نیاز عنوان کرده است؛ اما این "اگر"ها چندان به حوزه‌ی ورزش محدود نشد و دامان سیستم مدیریتی را نیز گرفته است.

📝 بی‌شک، وقتی بخواهیم مهمترین مشکلات امروز ایران را برشمریم؛ "مسأله‌ی آب" در مقامات ابتدایی فهرست‌مان خواهد نشست. نگاه‌های سنتی به‌مصرف و منابع طبیعی به مثابه‌ی یک مخزن پایان‌ناپذیر از یکسو، فقر علمی و نقص اجرایی از سوی دیگر و نیز فقدان سیاست‌گذاری‌های قائل به محیط‌زیست و همین‌طور کم‌بارشی سال‌های اخیر، درنهایت پایداری اکوسیستم فلات ایران را در وضعیت هشدار قرار داد؛ طوری‌که حتی عرصه‌های اجتماعی و امنیتی، اشتغال و معیشت را نیز تحت‌تأثیر گرفت.
مسلماً هر یک از این مقوله‌ها نیاز به بررسی‌های تخصصی و میدانی خاصی دارد؛ اما زمانی‌که بحث کارشناختی میان کنشگران محیط‌زیستی و جامعه‌ی نخبه و دانشگاهی را کنار بگذاریم و به سطح مدیریتی برسیم، چشم‌انداز "اگر"ها رخ نشان می‌دهد. به‌عنوان مثال:
معاون حفاظت و بهره‌برداری شرکت آب منطقه‌ای استان کرمانشاه -در شورای حفاظت از منابع آب شهرستان روانسر- با بیان‌اینکه: بارندگی‌ها در مقایسه با میانگین بارندگی‌های بلندمدت ۵۰درصد کاهش یافته، گفته بود: «اگر مدیریت مصرف به‌درستی رعایت نشود، دچار بحران شدید آب در استان خواهیم شد.» (سایت شرکت سهامی آب منطقه‌ای)
عیسی کلانتری، رئیس سازمان محیط‌زیست نیز به نقل از "عصر ایران" تأکید کرده است: «اگر وضع فعلی مصرف آب در بخش کشاورزی ادامه داشته باشد، در کمتر از ٢٥‌سال، شرق و جنوب کشور کاملاً خالی از سکنه خواهد شد.»
وزیر نیرو نیز معتقد است: «اگر تغییر اقلیم و خشک‌سالی نداشته باشیم، اگر مخالفت برای جابه‌جایی آب از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر هم نداشته باشیم، اما نحوه‌ی مصرف‌مان به همین روال موجود باشد، به مشکل برخواهیم خورد و هر چه‌قدر این مشکل دیرتر بروز پیدا کند، حل آن سخت‌تر و با هزینه‌های بیشتری همراه است.» (به نقل از ایرنا)

📝 این اما و اگر را تا سطحِ دیگر تریبون‌های رسمی هم می‌شود دنبال کرد و می‌دانیم کار به جایی رسید که اعلام شد: اگر دعا نکنید و نیایش بارش نزولات آسمانی را به‌جا نیاورید، از باران و برف خبری نیست!
در دیگر مشکلات بحرانی شده‌ی این سال‌ها، از حادثه‌ی ناگوار پلاسکو که سوزن‌اش گِردِ «اگر کسبه، نکات ایمنی را رعایت کرده بودند» گیر کرده بود، تا ماجرای تلخ سانچی که روایت‌کنندگانش حولِ «اگر چینی‌ها کمک می‌کردند» دور برداشتند؛ از آلودگی هوای نفس‌گیر این سال‌ها که پیرامونِ: «اگر ارتقای ناوگان حمل‌ونقل عمومی، اگر بهبود کیفی خودروها، اگر اعتلای فرهنگ عمومی و اگر کیفیت بنزین رخ دهد»، پیش‌نیازهای رفع بحران مهیا می‌شود؛ تا زلزله و شب‌های ترس که: «اگر مردم خودشان خانه‌هایشان را می‌ساختند و دست دولت نمی‌دادند»، «اگر نکات ایمنی و آیین‌نامه‌ی2800 را در ساختمان‌سازی رعایت کرده بودیم»، «اگر در بخش پیمانکاری ساخت‌و ساز فساد وجود نداشت» دامنه‌دار شد، تا روز ملی آمار که نایب رئیس مجلس با بیان‌اینکه بسیاری از فسادها ناشی از فقدان نظام جامع اطلاعات است، به "مهر" گفت: «اگر رییس‌جمهور یا رییس سازمان برنامه و بودجه بودم، هیچ کاری نمی‌کردم و فقط تکلیف داده‌ها و اطلاعات را مشخص می‌کردم. اگر ما هم در مجلس، تکلیف قوانین زمان‌مانده را مشخص کنیم، دیگر کسی نمی‌تواند قاچاق کند.»
مدیریت شهری‌ و بحران در شمال ایران نیز، این روزها زیر سیطره‌ی همین ساختار قضا-قدری، مقابل باران و برف زانو زده و تشکیلات‌اش در الگوی "اگر"ها گرفتار آمده است...

@SooreMa

ادامه‌ی یادداشت
👍1
🔝 ادامه‌ی یادداشت

... 📝 در این بین اما، نگاهی به واژه‌نامه‌های عمومی و تخصصی کافی‌ست تا پرونده‌ی تعاریف روشن برنامه‌ریزی را پیش ما بگسترند. اغلب واژه‌نامه‌های عمومی، برنامه‌ریزی را کار یا فعالیت برنامه‌ریز؛ شکل‌گیری برنامه‌ها؛ ساخت یا ترسیم یک طرح یا نمودار؛ کشیدن طرح، طراحی و تدبیر کردن دانسته‌اند. واژه‌نامه‌های تخصصی نیز آن را، شیوه و فرآیند سیستماتیک و گام به گامی عنوان کرده‌اند که به تعریف، ایجاد و ترسیم فعالیت‌های ممکنی می‌پردازد که با نیازها، علایق و مشکلات موجود یا آینده مطابقت داشته باشند.
به عبارت دیگر، برنامه‌ریزی فرآیندی‌ست منظم، مداوم، حساب‌شده، منطقی، جهت‌دار و دورنگر؛ صفاتی که در دایرة‌المعارف سطح مدیریتی با شیرازه‌ی "اگر"، محلی ندارند؛ فقدان‌هایی که غیاب‌شان، محصول «مدیریتی گذشته‌مدار» از یکسو، و ساختاری‌ست که از سوراخ دعای ایدئولوژی و یک گفتمان مسلط می‌خواهد، سکاندار دنیایی باشد که به چشم‌اندازها فکر می‌کند و طرح‌ریز است!

📝 ایدئولوژی‌ای که در تمام سطوح فردی تا اجتماعی، ما را احاطه کرده؛ دیواری است که "ما" نیز به حدودش تمکین کرده‌ایم و به‌تعبیر آلتوسری، برای درک جهانمان برگزیده‌ایم. به‌لحاظ "آلتوسر"؛ ایدئولوژی مجموعه‌ای از گفتمان‌هاست که ازطریق آنها تجربه‌مان را درک می‌کنیم.
ایدئولوژی سازنده‌ی جهان تجربه‌ی ماست. خالق جهان ماست. در این رابطه‌ی آلتوسری؛ در ربط بین جهانی که ما به خود می‌گوییم که در آن زندگی می‌کنیم و جهانی که واقعاً در آن زندگی می‌کنیم، دامنه‌ی قضا-قدر چنان برجسته و بی‌گفتگوست که برنامه‌ریزی را از زیست فردی تا اجتماعی و نیز تمامی سطوح مدیریتی از معنا تهی کرده است.
درواقع قوام و دوام نگاه آن‌جهانی در ازای مصیبت‌های دست‌ساز و هر آنچه از ساختار ناکارآمد به جامعه تحمیل می‌شود هم، همه‌ی آن چیزی هست که این گفتمان‌ها از توابع خود انتظار دارند؛ توابعی صبور، سنگین و سرگردان که به آنها بتوان گفت زنده نیستند؛ آنها هیچ‌وقت زنده نبوده‌اند، تا مفهوم "حق" با تمامی ساحت‌های فردی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، آموزشی و... بی‌اعتبارترین لغت در "خانه‌ی وجودشان"* باشد. آیا ما در "زبان" هم به فصل سرد، ایمان نیاورده‌ایم؟**

آرزو رضایی مُجاز

🖇

* زبان، خانه‌ی وجود است. (مارتین هیدِگِر؛ از معروف‌ترین فیلسوفان قرن بیستم)

** وامی از "فروغ فرخزاد" l شعر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"

@SooreMa
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


تمام اتاق‌ها را بتکانی
کابوس‌ها نمی‌ریزند
و باز، مثل بچه‌ای علیل
شکل خانه را می‌کِشند!

آرزو رضایی مُجاز
📝 از دفتر شعر "گرگم به هوای خودم"

@SooreMa
🔰 مقاومت فانتزی!
▫️ در نقدِ خلاقیت‌کُشیِ دوران ابتدایی

آرزو رضایی مُجاز

📝 سیستم آموزشی ایران در یک فرآیند یکپارچه‌ساز، تخیل کودکان را می‌کُشد و میل‌اش به همسانی را رفته‌رفته، در میل کودک به این همسانی فرو می‌نشاند. دیگریِ بزرگ در این ساخت همگون، تربیت تابعی اخته را به جریان آموزش محول کرده و اولین قدم‌های تربیتی نیز با قتل فانتزی‌های ذهنی بچه‌ها در دوران ابتدایی شکل می‌گیرد. ساخت خانواده نیز در این پروسه همراه ساختار آموزشی‌ست!
این دو نهاد، بچه‌ها را به دنیایی هُل می‌دهند که قصه‌های یک‌خطی دارند؛ روایتی را از زندگی برای آنها می‌سازند که در خانه- مدرسه- مشق‌شب- مدرسه محدود می‌شود. زنجيره‌ی دلالتی هم که جهان کودکانه را در خود می‌گیرد، منکوب از همین روایت خطی‌ست. "آنها" از آینده‌ای برای کودکان می‌گویند که معطوف به تن‌دادن به این شکل زیست است؛ تجربه‌ای تک‌بعدی که درنهایت تمام گستره و امکان‌های "آینده" را به یک رابطه‌ی عِلیتیِ سرراست فرو می‌کاهد، همواره فردای روشن را معلول درست انجام دادن تکالیف می‌داند و تکامل را "حیات طیبه"، پس از طی‌کردن "صراط بخشنامه‌ای" می‌فهماند!

📝 ابزارهای این یکسان‌سازی را هم، در دو رویکرد می‌توان پی گرفت؛ نگاهی که "آنها" به هنر دارند و محتوایی که در کتاب فارسی گنجانده‌اند؛ درواقع از همین دو فضای تخت که تمامی روزنه‌های تخیل را می‌بندد، و راه را بر خلاقیت مسدود می‌کند، صدای دیگریِ بزرگ با میل مهارناپذیرش به یک‌دستی، شنیده می‌شود.
"ژیژک" در توصیف نقش دیگری در باورهای ما، حکایت مردی را نقل می‌کند که فکر می‌کند یک دانه‌ی گندم است و به یک مرکز روان‌درمانی معرفی می‌شود تا روان‌پزشک قانعش کند که دانه‌ی گندم نیست! وی پس از گذراندن دوره‌ی درمان، به محض بیرون رفتن، سرآسیمه برمی‌گردد و می‌گوید که یک مرغ جلوی درب ساختمان است. دکتر به او می‌گوید: تو خوب می‌دانی که یک دانه‌ی گندم نیستی و یک آدم هستی. مرد پاسخ می‌دهد: بله، من کاملا به این نکته آگاه هستم، اما آیا مرغ هم این را می‌داند؟!

📝 اکثر معلمین در این سیستم آموزشی، درست در مقام آن مرد با تردید اساسی‌اش قرار دارند؛ آنها می‌دانند دانه‌ی گندم نیستند، آنها برای دانه‌ی گندم شدنِ بچه‌ها دل می‌سوزانند، اما سایه‌ی هول سیستم با نُک گزینش کننده‌اش طوری احاطه‌شان کرده، که با عجله برمی‌گردند و می‌گویند: "ما یک دانه‌ی گندمیم"، تا تکلیف ذهنی خود را در این مواجهه روشن کرده باشند. آنها "انتخاب" می‌کنند تسلیم شوند و خود را از عواقب سریالیِ سرپیچی مصون نگه می‌دارند.
این تمایلِ به‌ظاهر انتخابی، درواقع تمکین به میل دیگری‌ست و ماهيتی متکي به "او"ی رسمی دارد؛ دیگری‌ای با تکثیر محتوای یک‌دست‌اش در کتاب‌ها و روش‌های تدریس؛ دیگری‌ای که لب بزرگ سخنران‌اش بی‌وقفه حرف می‌زند و بدون معطلی، حرف‌شنوی می‌خواهد.

اما راه نجات در میانه‌ی این صدای هولناک چه سویی‌ست؟

📝 در کتاب "تاریخ ایران" با ترجمه‌ی میرزا اسماعیل حیرت از "ملکم" نقلی آمده؛ وی گفته است: «اهالی ایران خوش دارند به قصه‌خوانی و افسانه‌گویی و ذکر امثال بسیار و سبب این معنی به‌نظر واضح می‌نماید؛ زیرا در مملکتی که خبر از آزادی ندارند اقتدار در هر صورت، قهار است. سمعِ قهر و غلبه، از شنیدن حقِ صرف و صدقِ محض، بیزار؛ لهذا عقل و شعور باید در این لباس جلوه کند؛ مگر در این شکل، بازاری از خویش گرم و آهنی از دیگران نرم سازد». و هنوز قصه‌ها صدایمان می‌کنند...
شاید جهان داستان با دامن زدن به تخیل بتواند بچه‌ها را مقابل محتوای تحمیلی و تکلیف بالادستی صیانت کند؛ و شاید اگر معلم‌ها به نقش ادبیات در ساختن جهانی عاصی و مشکوک به "بسته‌های فکریِ ابلاغی" واقف شوند و در ۶سال دوران ابتدایی، داستان‌خوانی را در بچه‌ها به یک عادت‌واره تبدیل نمایند، آنها روزی بتوانند از دانه‌ی گندم بودن پوست بیندازند!

@SooreMa
چرا نهادهاي آموزشي در شكل‌دادن «عادت‌واره‌ی مطالعه» شكست مي‌خورند؟
🖋 آرزو
رضايي مُجاز

📍 آنچه از وضعیت کلی و به‌ویژه وضعیتِ عمومیِ مشاغل مربوط به کتاب برداشت می‌شود، حاکی از سرانهٔ پایین مطالعه است. سیر نزولیِ سال‌به‌سال در تیراژ نشر و ورشکستگی، تزلزل و ناامنیِ امور منسوب به کتاب و نیز، ناتوانی اقتصادی و بی‌برنامه‌گی و حتی بی‌توجهی، یک شمای کلی از شرایط کتاب‌نخوانی را نشان می‌دهد. در زبان مدیریت و سیاست‌گذاری نیز، مقولهٔ کتاب معمولاً تا حد یک موضوع دست‌دوم فروکاسته می‌شود. به هر روی، افق پیش‌آمده، به‌اندازهٔ برنامه‌ریزی‌های این حوزه ناروشن است. شاید نقص‌های این عرصه را بتوان به کاستی‌های فراگیر توسعهٔ فرهنگی نسبت داد؛ تعریف‌های تعارفی و مبهم از فرهنگ، دخیل نکردن متخصصان امر در سیاست‌گذاری‌ها، خوانش‌های کهنه و مصادره به مطلوب از فرهنگ و بلوکه‌کردن مضامین عام فرهنگی در دوایر خواسته‌های گروهی یا شخصی، آسیب‌های گاه جبران‌ناپذیری به تولید و مصرف فرهنگ ازجمله به کتاب‌خوانی وارد کرده است.

کندوکاو در عوامل دخیل در مسألهٔ کتاب‌خوانی، موضوع درازدامنی است که در افق آن بیش از هر مؤلفه‌ای، نقش خنثی و افلیج‌وار «آموزش و پرورش» چشمگیر است؛ عملکرد خانواده، رسانه‌ها و نیز نهادهای دانشگاهی، دست‌های مقصری‌اند که هر یک نیاز به بررسی‌های علمی و میدانیِ گسترده‌ای دارند. از سوی دیگر، چیرگی جبری ِدنیای مجازی و شبکه‌های اجتماعی در کنارِ مدیریت ناقص مدیران سرگردان، تکنولوژی تسهیل‌کننده و اعجاب‌آوری چون اینترنت، تبدیل به امر مزاحم شده است؛ از آنجایی که دنیای مجازی ماهیتی رسانه‌ای دارد، خواه‌ناخواه بر دنیای نشر و امر کتاب‌خوانی اثر گذاشته و بالطبع، به‌دلیل فقدان زیرساخت‌های محکم فرهنگی و اجتماعی، این اثر به شکل منفی بروز نموده است. بنابراین در ادامه؛ تلاش بر آن است که سهمی در روشنگری اذهان نسبت به اسباب و دلایل کتاب‌خوانی یا به‌تعبیری بهتر، کتاب‌نخوانی در ایران داشته باشیم. در این‌جهت، میزگردی را با حضور دکتر فرهنگ ارشاد و دکتر حسین نبوی (استادان دانشگاه و از اعضای انجمن جامعه‌شناسی ایران) ترتیب داده‌ایم که در پی می‌آید:

🔸 ادامه نوشته را در لینک زیر بخوانید 🔻
📎 https://engare.net/habitual-study

🔸اگر نوشته دوست داشتید، لطفا به اشتراک بگذارید

🔶 انگاره: رسانه جامعه و جامعه‌خوان‌ها
🔷 @EngareNet
📽 از جهان "سینما"

«فیلم به شکل رؤیا، فیلم به شکل موسیقی. هیچ هنری از درون ما مانند فیلم گذر نمی‌کند؛ مستقیم در احساسات ما می‌رود، در عمق اتاق‌های تاریک روح ما».

این سخن "برگمان" است؛ کارگردانی که سینمایش، صحنه‌ی وحشت‌آور خلوت ماست؛ آنجا که مخفی‌ست اما نسبت‌سازِ بی‌واسطه‌ی ربط ما با جهان است. فیلم‌های برگمان، صدا و سیمای عریانِ ناخودآگاه و امر دست‌نیافتنی‌ست.

ترسی که با برگمان تجربه می‌شود، از دل رویارویی با "خود" است، نه ناشناخته‌های بیرون. او چون آینه‌ی نفرینی، برابرت می‌ایستد و مقابل سؤالِ «چه کسی از همه زیباتر است؟» می‌شکند تا روی صورت تمامی بشریت، خط عمیقی بیندازد.

🖇

پ.ن:
تصویر، برگرفته از فیلمِ "فانی و الکساندر" اثر "اینگمار برگمان"؛ کارگردان سوئدی

آرزو رضایی مُجاز

@SooreMa
📝 تضادسازی به‌مثابه‌ی استراتژی کنترل
▫️چگونه "امر جمعی" کمرشکن شده است؟

آرزو رضایی مُجاز

🔰 این نقاشی (در لینک پیوست)، یک تصور غیرایدئولوژیک از نظم -در خیابان- است؛ "حق برابر برای همه" که در ذهن خواهرزاده‌ی ۴ساله‌ام هنوز دست‌نخورده است. هژمونی برساخت‌ها، میان تمام این عناصر به‌مرور خط خواهد کشید. به‌عبارتی، نیروی کنترل‌کننده‌ی فرهنگ، بیش و پیش از هر چیز، قائل به خط‌کشی‌ست؛ مرز می‌بندد تا ارزش‌گذاریِ بسته‌بندی‌هایِ ماحصل، راحت‌تر صورت پذیرد. این نیرو که در خدمت گفتمان رسمی کار می‌کند، در ثنویت‌هایی که می‌سازد، قوام و دوام می‌یابد. درواقع، در بازی دوگانه‌ها و کارکردی که از تضادها می‌کشد، گسترش می‌یابد؛ تا جایی‌که خود را به مثابه‌ی "قلمرو عمومی" جا بزند.

🔰 نیروی کنترل کننده‌ی فرهنگ، نیروی مسلط بر "امر اجتماعی" نیز هست و طرح‌های جزئی‌شده‌ی خود را در تمامی معابر نشان می‌دهد؛ مثلن در صحن خیابان، "امر تشخیصی" می‌سازد؛ مشخص‌سازی‌ای که البته قائل به "امر فردی" نیست. این نیرو، تکثر را به رسمیت نمی‌شناسد، تنها "مشخص" می‌کند، خطاب قرار می‌دهد تا ایجاد تقابل نماید. به این ترتیب که؛ از دل اجتماع نمونه‌گیری می‌کند، نمونه‌ها را مقابل هم می‌گذارد تا درنهایت، وضعیتی بسازد که "ضد جامعه"، به اجتماعات تک‌افتاده‌ای مانَد که هرگونه امکان تجمع، تحصن، هم‌صدایی، مطالبه‌گریِ جمعی و حتی شکل‌گیریِ نارضایتی عمومی را در چنگ خود تحدید کند یا حداقل به تعویق اندازد؛ سیاستی که در تاریخ ایران -در ادوار مختلف، ضمن حکومت‌های تمرکزگرا- قابل تحقیق است.

🔰 "تفرقه‌اندازی" به‌مثابه‌ی یک استراتژی کنترل‌گر، همواره تجزیه‌کننده‌ی منافع، هدف‌ها یا مطالبات عمومی بوده است. هر نوع قدرتِ متمرکز در صحن جامعه را متلاشی می‌کند تا درنهایت، محصول اتمیزه‌ی این تَلاشی را انقیاد نماید. مثال‌های این سیاست هم کم نیست؛ خاندان صفویه زمانی که تشیع را مذهب رسمی خود دانست، و حتا بعدها پادشاهان قاجار، بر آیین‌های ماه محرم بسیار تأکید می‌کردند تا دوگانه‌ی اهل سنت-اهل تشیع، دکترینی به‌شدت سیاسی را برسازد و در محتوای عینیِ یکی علیه دیگری، به صحن جامعه بیاورد. برگ‌های تاریخ نشان می‌دهد که چگونه جمعیت ایران همواره زیر تأثیر مذهب، زبان، قومیت، نژاد-ایل-طایفه‌، موقعیت و منزلت خانوادگی، وضعیت معاش و اقتصاد، تفاوت‌های فرقه‌ای-منطقه‌ای، و حتا سلیقه! به "کاشی‌های اجتماعی" تبدیل شده است.

🔰 به تحقیقِ "یروان آبراهامیان" مثلن شاهان قاجار: «با سوءاستفاده‌ی سیستماتیک از تقسیم‌بندی‌های اجتماعی به حیات خود ادامه می‌دادند.» وی در "تاریخ ایران مدرن" از خانی افشاری که نزد دیپلماتی انگلیسی اقرار می‌کند، نَقلی می‌آورد: «این روزها ما دیگر نمی‌توانیم مثل مرد بجنگیم، بلکه باید همچون پست‌فطرتانِ دودوزه‌باز با تحریک و توطئه در دربار با هم مقابله کنیم»(ص۶۷).

🔰 شاید بتوان نسبت حکومت(ها) و جامعه را در ایران در قول وزیر مختار بریتانیا به تماشا نشست که در اوایل سال ۱۳۰۵ گزارش می‌دهد: «او (رضاشاه) فضای بی‌اطمینانی و ترس ایجاد کرده است. کابینه از مجلس می‌ترسد؛ مجلس از ارتش در هراس است؛ و در مجموع همگی از شاه می‌ترسند»(ص۱۴۴، همان کتاب)؛ ترسی که با تأکید بر فاصله‌گذاری میان بدنه‌ی اجتماعی، شدت‌مند می‌شود و با ارتزاق از حس جعلیِ آرامش در حریم خصوصیِ دور از جمع، به حیات بیمارگونِ خود ادامه می‌دهد. در چنین بستری از بیماری هم هست که "بدگمانی" به‌نفع وضع موجود، مدام نفسِ تازه می‌کشد.

🔰 گفتمان رسمیِ حاکم هم، در کارِ تولید اشکال متفاوتِ این مرزبندی‌ها در صحن عمومی‌ست. در تمامی بخش‌هایی که امکان تجمع نیرویی وجود دارد خطوط، پررنگ شده است. به‌عنوان مثال به یک "مدرسه" نگاه کنید؛ دوگانه‌سازی‌هایِ: رسمی-پیمانی، رسمی-قراردادی، رسمی-حق‌التدریسی، قراردادی-استخدامی‌های ماده۲۸، پذیرفته‌شدگان آزمون اصلح با کسب صلاحیت حرفه‌ای-جامانده‌های آزمون اصلح (در لیستِ جبرانی‌ها)، معلم‌پژوهشگرها-معلمینِ معطوف به مواد آموزشی کتاب‌ها، معلمانِ دانشگاهِ فرهنگیان-معلمان استخدامیِ تحصیل‌کرده در دانشگاه‌های دیگر و... که روزبه‌روز پیچیده‌تر شده؛ بیش از پیش، امکان شکل‌گیری نیرو را در این نهاد مهم فرهنگی-آموزشی کمرشکن کرده است.

🔰 در این تجربه‌ی شدت‌مند دیالکتیکیِ در خود مانده، از دل شقاق‌های تاریخی که خوگیری به‌نوعی "حس بی‌اعتمادی به‌هم" را رسمیت بخشیده، سخن "کاترین بلزی" در کتاب "عمل نقد" قابل‌فهم می‌شود: “پایان یک تجربه‌ی دیالکتیکی، چیزی کمتر از نوعی تغییر کیش نیست!” درواقع، این رسمِ "دشمن‌انگاریِ دیگری" در میان جامعه‌ی مرده، جز از دل رستاخیز همین مردگان برانداز نمی‌شود. نافرمانی مدنی نسبت به هر خطی که میان "ما" کشیده می‌شود، شاید نخستین تلاش‌ها برای شکل‌دادن به هر جمع دوباره و حیات نیروی جمعی‌ست.

@SooreMa

🖇

https://news.1rj.ru/str/SooremaAttach/7
🔰 خبری از #اقدام_پژوهی

📚 برگزیدگان منطقه‌ایِ بیست و دومین دوره‌ی معلم پژوهنده‌ی ناحیه‌۳ کرج معرفی شدند. به گزارش روابط عمومی آموزش و پرورش ناحیه۳ کرج، بیش از ۳۰۰ گزارش اقدام‌پژوهی از معلمان ناحیه، مورد داوری قرار گرفته است و اسامی ۱۸نفر که موفق به کسب رتبه‌ی منطقه‌ای شده‌اند، از سوی کارشناسی پژوهش اعلام شد...

لینک خبر:
http://karaj3.alborz.medu.ir/fa/news/item/909809/1

🖇

ضمن تبریک به معلم-پژوهشگرهای ارجمند، اقدام‌پژوهی بنده با عنوان «چگونگی تأثیر آرت‌تراپی (هنر درمانی) در کاهش پرخاشگری یک کودک طلاق» نیز در این بین است که پس از گذراندن مراحل بعدی داوری، گزارش آن -جهت استفاده‌ی همکاران- در همین کانال منتشر خواهد شد.

@SooreMa
#درنگ

ردّ خون بر فراز تاریخ می‌ماند؛ این را تنها "دیکتاتورهای مرده" خوب می‌دانند.

🖇

پ.ن:
▫️تصویر صندلیِ موجود در کاخ گلستان l تهران l شهریورماهِ ۱۳۹۸
▫️عکس و متن: آرزو رضایی مُجاز

@SooreMa
🔰 مترجم آن همه متن‌های سرکش!
فضای عسرت نقد را شدت‌مندتر نکنید!

آرزو رضایی مُجاز

📝 نظام سلطه، انگشت اشاره‌اش را وقتی سه سو گرداند تا پروژه‌ی سرکوب‌اش را کلید بزند؛ خوب می‌دانست اندیشه‌ی انتقادی، نهاد ادبیات و نهاد آموزش چگونه می‌تواند ریشه‌اش را بزند؛ حالا نه از فضای پویای دانشگاهی که مولد جنبش‌های اثرگذار اجتماعی باشد، خبری‌ست و نه مدرسه قادر است خود را از سایه‌ی هول هژمونی حاکمیت خلاص کند و نه گذاشتند نگاه موشکاف و پرسش‌گر امثال «رضا براهنی» که کمر نقد را راست نگه می‌داشتند، سنتی بسازد تا چیزی برای چشم در چشم‌شدن با گفتمان رسمی، نترس باقی‌مانده باشد.

سه‌ دقیقه‌ فایل صوتی که در آن آقای «یوسف اباذری»، جامعه‌شناس سرشناس -که به‌واسطه‌ی مجموعه مقالات و ترجمه‌ها، بسیار از وی آموخته‌ایم- تأثیرگذارترین چهره‌ی نقد ادبی، شاعر و رمان‌نویس معاصر را «دلقک» لقب می‌دهد؛ هرچند بریده‌ای از یک درس‌گفتار است که هواداران وی بسیار بر آن تأکید می‌کنند و از دیگرسو، مخالفان کارگزارانی‌ وی هم با اتکا به همین بریده، دست از عصا رها کرده و در این میدانِ بازشده به‌تاخت شده‌اند، اما در این دعوای مایه‌ی تأسف، اگر در زمین انصاف بایستیم، دو نکته را باید از نظر گذراند:

امروز، اگر می‌دانیم «سیاستِ شکاف‌سازی میان علوم انسانی» از سوی گفتمان رسمی تا چه حد مسئله‌ساز و جدی‌ست، اگر می‌دانیم سیاست تکه‌تکه‌کردن و مثله‌شدن اندیشمندان به دست خودشان، بسیار کم‌هزینه‌تر از حذف توسط نهاد قدرت است، پس باید با تکیه بر قرابتی که «ادبیات»، «جامعه‌شناسی» و «فلسفه» در جهان اندیشه‌ورزی دارند، از سرمایه‌های فکری امثال دکتر رضا براهنی -از آخرین بازمانده‌های دوره‌ی فکر و کلمه در عرصه‌ی ادبیات- محافظت کنیم.

نقد و بحث‌مان با نگاه به این مهم نیز باشد که جریان‌های همیشه در صحنه برای حذف اندیشه، ماهی را از آبی که دکتر اباذری به گِل کشید، سَمیِ سفره‌ی این جامعه‌شناسِ غیرقابل چشم‌پوشی از لحاظ اهمیت در فضای اندیشه‌ورزی نکنند.
متأسفانه میان وضعی که چند دهه علیه عرصه‌ی اندیشه و نقد است، شمشیرهای دو لبه از هر سوست؛ و ناگزیریم قلم به دندان گرفته و روی جگر بفشاریم، تا سر همین سرمایه‌های مانده، در دعواهایی از این‌دست را بی‌سروصدا به بادی ندهند که سال‌هاست تنها زیر پرچم‌های خودشان وزیدن داشته است.

https://news.1rj.ru/str/SooremaAttach/14

@SooreMa

✍🏼 آرزو رضایی مجاز
🔰 تاریخ مفعول و آن فعلِ سرانجام!
▫️نگاهی به رمان «روزگار دوزخی آقای ایاز» اثر «رضا براهنی»

آرزو رضایی مُجاز

📝 اگر بخواهیم از پشت‌پرده‌ی گشوده‌ی متن که پنهان‌کار است سخن بگوییم، بی‌شک باید گوشه‌چشمی به «بارت» داشته باشیم. رولان‌بارت، به ناخودآگاهِ متنْ علاقه‌مند است؛ به آنچه اثر نمی‌گوید و به‌جای بیان‌کردن، نهان‌اش می‌کند. او متنی را آوانگارد می‌داند که خواننده را به مهیاسازیِ معانی از طریق کاوشِ پیچ‌وخم‌های دلالت‌گر، تشویق نمايد. در جهان این اثر، نوع نوشتنی از خواندنی متمایز می‌شود. در متن خواندنی یا واقع‌گرا، ميل دال‌ها به ارجاعی ظاهری‌ست؛ هر دال، مدلولی مختصِ خود دارد. در برابر؛ متنِ نوشتنی، خواننده را نسبت به آغوش اغواکننده‌ی دلالت‌گر وسوسه می‌كند. از این‌منظر می‌توان رمان «روزگار دوزخی آقای ایاز» را یک‌متن نوشتنی دانست که مخاطب را وادار به تولید معنا در بستر دعوت‌کننده‌ی دال‌ها می‌کند.

📝 رمزهای تفسیری، معنایی، نمادین، هوادار وضع موجود و فرهنگی، پنج‌رمزی‌ست که در کارِ این عمل است. «سلدن» در كتاب «نظریه‌ی ادبی و نقد عملی» از این رمزها به‌عنوان بازنمای نظام‌های معنایی‌ یاد می‌کند که خواننده در واکنش به تن متن، از آنها بهره می‌برد. به‌لحاظ وی، ماحصلِ به‌کاربستن این‌ رموز، آشکارسازی ساختاری در متن نیست، بلکه شکل‌گیری ساخت یعنی فعال‌شدن دلالت‌گرهاست. از نگاه سلدن، رمز نمادینْ مربوط به تقابل‌های دوگانه است. این‌ رمز، تخطی از حدود طبیعی را برجسته می‌کند و مرز میان هر دوتایی را به چالش می‌کشد؛ کُنشی که در تولید معنا از جهان «ایاز»، پُر کار است.

📝 «ایاز» (باد خنک)، انگاره‌ای فاعل در جریان باروری، به ابژه‌ای مفعول و دوزخی تغییر شکل یافته و کنش آن، که همواره منجر به زایش بوده است، قطب متضاد خود را فعال می‌کند؛ با این تفاوت که، تقابل ایجاد شده در سوی دیگر محور نیست. دوگانه‌ی آبستن-سترون/فاعل-مفعول بر روی یک‌کانون قرار می‌گیرند. درنهایت اما، بستری که برای جذب دو قطب آغوش می‌گشاید، ابتر می‌ماند؛ از آن‌رو که وارد دیالکتیک و نهایتاً ایجاد پیوستار نمی‌شود، چون در غیاب حضور و حافظه کار می‌کند. هر نقطه برای ادامه، ناگزیر از مستحیل‌کردن قسمتی از گذشته در خود است و نیز ناچار که بخشی از خود را به حرکت بعدی واگذارد. به‌عبارتی؛ هم‌زمان که تکه‌ای از دیروز را در خود دارد، در کنش استحاله نیز مشارکت می‌نماید و این عمل، تنها در صورتی رخ می‌دهد که حافظه در کار باشد؛ مخزنی از ردّ آنچه که بوده و فرایاد آنچه مشمول مرور زمان خواهد شد.

📝 «دریدا» مفهوم ردّ را بر فراز مفاهیم دوگانه قرار می‌دهد. ردّ، ما را به گذشته‌ای که تا زمان حالْ پابرجا مانده، ارجاع می‌دهد. این‌حضورِ در معرضِ پاک‌شدگی‌، هم‌زمان به آینده هم موکول می‌شود.
ردّ، چیزی‌ست که از گذشته به‌جا مانده، در زمان حالْ دنبال‌ و به آینده نیز سرسپردگی دارد. اما راوی، یک سوژه‌ی دستکاری‌شده‌ی بی‌حافظه است و از این‌رو با ملغمه‌ای از خاطرات که ردّ ترتیبی خود را گم کرده‌اند و سرگردان میان خودآگاه آبستن-ایاز و ناخودآگاه سترون-راوی در تردّد هستند، روبه‌روییم. در اقصای این پراکندگی، جریان سیال ذهنْ تنها یک‌تكنيك روايی نیست، بلکه نمودی از سوژه‌ای‌ست که خاصیت کنش‌وری خود را از دست‌داده و به ابژه‌ی «دریچه» تبدیل شده است؛ محل گذار! بی‌اینکه خود از جای بجنبد یا قدرت کنترل بر آمدوشد را داشته باشد.

📝 از این منظر هم هست که راوی، یک‌شخصیت عامل نیست و تنها روزنی‌ست که تا آخرین حدِ ممکن باز شده تا برون‌ریزی کند. خواننده نیز مدامْ درگیر و سپس به‌عنوان جزئی از مردم کنار گذاشته‌ می‌شود. مخاطب و راوی، قطب‌های درون‌ریزی-برون‌ریزی‌اند و در دیالکتیکی خودکار، روایت را پیش می‌برند، تا روزگار دوزخی، در سیر نوشتن-خواندن به‌یاد آورده شود و گذشته در بازی بی‌امان دال‌ها، معنایی بزاید.
اما چرا یادآوری مهم است؟

📝 راوی، شاهد نیز هست؛ گواهی بر تحریف‌شدن تاریخ، تاریخی که مدام مورد دستکاری‌ست. راوی، کاتب هم هست و به تاریخ نوشته‌شده و حتی آنچه خود می‌نویسد، اعتماد ندارد. او می‌خواهد بر خواننده که در جریان برون‌ریزیِ دریچه مشارکت دارد، مورخی کند. بنابراین خواننده در نقشه‌ی کاتب، راوی بالفعل است و فعل همانا اصرار بر مفعول‌بودن، تا تاریخ بر کفل‌ مخاطب نقش شود...

ادامه‌ی مقاله را در سایت «انگاره» (رسانه‌ی جامعه و جامعه‌خوان‌ها) بخوانید:
https://engare.net/?p=4233

@SooreMa
🔸خرده‌روایت‌هایی از زیست کارگران روزمُزد؛
▫️آفتی به درخت فصلی‌ها
🖋آرزو رضایی مجاز

📍نام‌های متفاوتی دارند؛ از "جمعه" گرفته، تا اسم‌های تا مغز استخوان ايرانی؛ "تيرداد". هر كجا نيم‌سايه‌ای يا چتر درختی باشد ايستاده‌اند، گاه هم خستگی خود را از ساعت‌ها انتظار بر لب جدولی می‌نشانند. يكی متخصص بارهای سنگين است، ديگری ريزه‌كار و باصطلاح خودشان ظريف‌كاری می‌کند، بعضی به ستوه آمده از روزمزدی و برخی نان‌شان به همين دستمزدهای روزانه بند است، اما آنچه ميان‌شان مشترك، اين است كه هيچ‌كدام بيمه ندارند؛ بيمه برايشان كلمه‌ای‌ست كه در طول زمان معنايش را گم كرده و در ميان دايره‌ی لغات‌شان سرگردان است!
لهجه‌ و گویش‌های متفاوتی دارند، از كردی و لر و ترك گرفته تا افغانی؛ زبان‌شان در گرماگرم كار و بيكاری با صاحب‌كاران ايرانی‌شان يک‌دست شده و تنها با ته‌لهجه‌ای غريب هنوز نشان می‌دهند كه مهاجرند.

📍يکی‌شان «آوات» نام دارد و پاتوق‌اش حاشيه‌ی پارك گل‌نرگس، و با نگاهی به‌زعم خودش "عقابی" منتظر است ماشينی پارك كند و كارگر بخواهد. می‌گوید از ۱۵سالگی در خيابان‌های كرج بوده و شب‌ها را هم در يك اتاق سرايداری به‌عنوان نگهبان‌شب سركرده است. به خاطر ندارد رؤيايش در ۱۵سال پيش -هنگامی كه عزم كوچ از كرمانشاه می‌کند- چه بوده؟ اما امروز می‌داند؛ كرج شهری نبود كه فكر می‌کرد. می‌گوید: دستمزدش مشخص نيست، هم به فصل بستگی دارد، هم به جيب صاحب‌كار، ساعت كار و وزن بار، حتی طبقه‌ی چندم ساختمان؟ و لابه‌لای حرف‌هايش بيمه و حقوق ثابت، در دورترين چشم‌انداز ايستاده است!

📍"علی" که با دستمالی صورت‌اش را می‌پوشاند و خیابان‌ها را جارو می‌زند، شكل ديگری از بيكاری را تجربه می‌کند؛ بيكاری به‌معنای فقدان كار مرتبط با مهارت‌اش. او می‌گوید: «دانشجوی معماری بودم. بعد از زمین‌گیر شدن پدرم من جای او می‌آیم تا خرجی خانه را تأمین کنم و نگذارم دفترچه‌ی بیمه‌ی پدر و مادرِ پیرم باطل شود.» در ادامه، زندگی‌اش را ورق‌زده و اضافه می‌کند: «پدرم ۲۰سال رفتگر کرج بوده و الان ۳ماه است که زمین‌گیر شده. با همین پول حلالْ خرج تحصیل من و خواهر کوچک‌ترم را درآورده و الآن خواهرم دانشجوی ارشد رشته‌ی گرافیک و هزینه‌ی ادامه‌ی تحصیل‌اش بر عهده‌ی من است. حالا جارو می‌زنم تا خرج تحصیل خواهرم را بدهم.» دلیل پوشاندن صورت‌اش را پرسیدم، جواب می‌دهد: «من با کار کردن و حتی سوپور بودن مشکلی ندارم. ولی دوستان و آشنایان نظرشان در مورد کار، فقط به نشستن پشت میز ختم می‌شود و با دیدن من در این حالت طعنه می‌زنند و تحقیرم می‌کنند.»

📍دو خيابان آنطرف‌تر "مش‌رمضان" در زمره‌ی كارگران فصلی‌ست؛ كسانی كه در زمستان و پاييز از جيب و پس‌انداز می‌خورند و بهار و تابستان به دل كار می‌زنند. وی که تابستان‌ها اغلب درحال مخلوط کردن گچ و آب دیده می‌شود و در فصل‌های سرد دنبال هر کار روزمزدی می‌گردد، می‌گوید: «من از ۹سالگی وردست بابام که گچ‌کار بود کار می‌کردم و بعدها خودم گچ‌کاری کردم تا اینکه سه‌سال پیش از بالای تخته افتادم زمین و دست و پام شکست. چندماهی در خانه بستری بودم، دیدم هر روز دارم بی‌پول‌تر می‌شم و توی این جامعه بی‌پولی یعنی مرگ! با همان دست و پای گچ‌گرفته پاشدم رفتم دنبال کار ولی هیچ‌جایی بهم کار ندادن. ناچار شدم بیام کنار یکی از دوستام به‌عنوان کارگر بایستم و برای او گچ بسازم. موقع کار آنقدر به دستم فشار آوردم تا کج جوش خورد و الآن ۲سال است که کارگرم. فصل هم که سرد می‌شود از خانه می‌زنم بیرون بلکه بتوانم روزمزدی کنم اما با این دست علیل سخت گیر می‌آید، چون صاحبکارها کارگر علیل نمی‌خواهند.»

📍"میثم" هم سهم خودش را از خان گسترده‌ی اقتصاد بيمار برداشته است. او كه ۱۲سال دارد، همان پسر موگندمی‌ست که اغلب حوالی "پل جمهوری" گل می‌فروشد. او می‌گوید: «نمی‌دانم پدرم کجاست. من، مادر و خواهر کوچکم در حصار در یک زیرزمین زندگی می‌کنیم. مادرم گفت وقتی ما بچه بودیم پدرم را به جرم فروش موادمخدر دستگیر کردن و دیگه نیومده و ما چندسالی‌ با کلفتی کردن مادرم زندگی كرديم تا اینکه مجبور شدم درسم را ول كنم. تا ظهر حسین‌آقا بابت فروش گل، ۵هزار تومان می‌ده و بعدازظهرها هم ۵هزار تومان، حالا دیگه مادرم کار نمی‌کنه.»

📍خرده روايت‌های خيابان‌ها، آمار غيررسمی بيكاری را نشان می‌دهند؛ آماری كه قبل از هر چيز بيانگر پيكر بيمار اقتصاد و نیز آينده‌ای‌ست كه برخلاف قصه‌ها روشن نيست؛ آينده‌ای كه جوان و پير را در منگنه‌ی "روزی" گذاشته، و روز را با سرانگشت‌های تيز از سوراخ‌های ريز مردمك‌شان رد می‌کند.

💡 #رسانه شمایید. اگر می‌پسندید، برای دوستان‌تان بفرستید.

🌐 شبکه جامعه‌شناسی علامه
@Atu_Sociology
🔰 نگاهی به منزلت‌سازی در مدارس و مشاغل وامانده؛
▫️ غسال‌ها و زاویه‌ی تاریک جامعه

📝 چهره‌های یخ‌زده‌ای دارند و سال‌هاست بر پل میان مرگ و زندگی به سر می‌برند، با روپوش‌های سفید و ماسکی روی بینی که می‌گویند سدّ بوی کافور است!
زن میانسال در حالی‌که دست‌هایش را به روپوشش می‌مالید، جلو آمد و پرسید: "چه کار داری؟" وقتی خودم را معرفی کردم، ابری از روی صورت‌اش کنار رفت و آن چهره‌ی سخت شکافت.
صحبت با آدم‌های اینجا دشوار است و نمی‌دانی بیشتر از مرگ باید بپرسی یا زندگی؟!

▫️گفتم: «از مرده نمی‌ترسید؟»
▫️یک‌دفعه کشو را باز کرد: «نگاهش کن! آرام خوابیده، عین یه بچه‌ی بی‌دفاع، چطور می‌شه از اینها ترسید؟... مثل اینکه شما می‌ترسید، اما اینها ترس ندارند.»
▫️به جنازه‌ی کفن‌پیچ نگاه کردم و گفتم: «تنها چیزی که مرگ را وحشت‌آور می‌کند ابهامش است.»
▫️گفت: «مگه می‌دونید همین فردا چه اتفاقی می‌افته، آدمیزاد هیچی نمی‌دونه... حتی نمی‌دونه یک‌دقیقه‌ی بعد چه ماجرایی پیش میاد.»
▫️از مشکلات کارش که پرسیدم، بیشتر ناراحتی‌اش از برخوردهای اجتماعی بود: «بچه‌هام نمی‌دونن من غسالم، وقتی می‌رم خونه باید کلی تلاش کنم بوی کافور از تن و دستم بره، حتی گاهی مدت‌ها دستم را می‌ذارم توی وایتکس. مردمی که می‌فهمن چه کاره‌ام ازم کناره می‌گیرن اما باید بدونن به شغل ما هم در جامعه نیاز هست چون مُردن، وقت و حساب و کتاب نداره و دنیای مرده‌ها هیچ‌وقت تعطیل نمی‌شه.»
▫️«شما چی، تعطیلی دارید؟»
▫️«ما شب عید هم اینجاییم.»
▫️«کارت رو دوست داری؟»
▫️«وقتی مجبور باشی به جایی می‌رسی که برای امرار معاش دیگه نمی‌شه به دوست‌داشتن و نداشتن فکر کرد. وقتی دنبال یه لقمه نون حلال باشی، خب باید سختی‌هاش رو هم تحمل کنی.»
▫️«تا حالا غسال نزدیکات هم بودی؟»
▫️«آره، مادرم رو خودم شستم. من می‌خوام بگم ما هم احساس داریم. وقتی یه جنازه رو می‌شوریم خب چون جون نداره مجبوریم خودمون جابه‌جاش کنیم. بستگان مرده فکر می‌کنن که اون هنوز می‌فهمه و همش می‌گن یواش... اگه حالِ روحی‌شون خیلی بد باشه، شروع می‌کنن به بد و بیراه گفتن... اما باید بگم هر مرده‌ای که می‌آد انگار یه موی ما سفید می‌شه، وقتی صدای گریه‌ها رو می‌شنویم.»
▫️«مشکل عمده‌ی شما چیه؟»
▫️«بیشتر از برخوردهای مردم ناراحت می‌شیم، واکنش‌هایی که وقتی یکی می‌فهمه غسالم می‌بینم خیلی ناراحت‌کننده‌ است. یکی از همکارام می‌گفت خیلی‌وقته مهمونی خونه‌شون نرفته و یکی دیگه هم می‌گه صاحبخونه جوابش کرده فقط برای اینکه فهمیده شغلش چیه! اینها خیلی تلخه!»
▫️از چند و چون حرف‌هایی که بین هم می‌زنند، پرسیدم. گفت: «اینجا هم زندگی جریان داره، ما وقتی سرمون خلوته از طرز پخت قورمه‌سبزی و درست‌کردن ترشی هم حرف می‌زنیم.»
▫️و مرگ؟
▫️آره خب! مسلمه که در مورد مرگم حرف می‌زنیم. مثلاً وقتی یه بچه می‌میره، یا یکی رو می‌یارن که بی‌کس و کاره یا یه جوون می‌میره، اینم طبیعیه، حتی اگه شما هم همسایه‌ی جوونتون بمیره خب در موردش حرف می‌زنید.»
▫️از مرگ نمی‌ترسید؟
▫️راستش می‌ترسم. مرده‌ها ترس ندارن اما از مرگ می‌ترسم چون زندگی رو دوست دارم، بچه‌هام رو دوست دارم، پدرم رو دوست دارم. وقتی توی زندگیت یه چیزهایی باشه که دوستشون داری، خب دوستم نداری بمیری. حتی دوست‌داری با اونها بمیری و همه با هم یه جا باشید. نه؟»

🔗

📝 طی سالیان اخیر، چندین بار همایش و کارگاه آموزشی برای غسال‌ها برگزار شده است و آموزش‌هایی چون: احکام شرعی، محیط‌زیست، دفع پساب، تست پزشکی و روش امحاء البسه‌ی میت، غسل ‌و کفن، بهداشت و آموزش‌های عفونی توسط متخصصان وزارت بهداشت و روحانیون در لیست برنامه‌ها نشسته، اما باید پرسید:
دغدغه‌ی منزلت اجتماعی و بهداشت روانی این افراد چقدر مهم است؟
چرا مانور بر وظیفه‌ی این افراد در قبال اجتماع که از همایش‌ها نیز قابل‌رصد است، پوششی شده و وظایف جامعه در مقابل آن‌ها را پنهان می‌کند؟
آیا می‌دانیم مهمترین دغدغه‌ی این شهروندان، از طرد اجتماعی توسط تک‌تک ما سَر بَر کرده است؟
آیا در کتاب‌های مدرسه و نگاه معلمین نباید مبانی اعتبارسازیِ اجتماعی بازبینی شود و مناسبات انسانی، بیشتر از هر برساخت دیگری که متکی بر سیاست‌های نهاد قدرت است، مورد فهم و آموزش قرار گیرد؟

اگر باور داریم؛ جامعه‌ی بیمار، محصول سیستم آموزشی بیمار است، پس شاید پویش کتاب‌های بسته و چشم‌های باز در مدارس، راه نجات نسلی باشد که آسمان‌اش رفته‌رفته از کبوتران همدلی و مهر خالی می‌شود.

آرزو رضایی مُجاز

@SooreMa
👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#پیشنهاد_فیلم_کوتاه

📝 فیلم کوتاه Room8، تلاشِ نافرجام برای برهم‌زدن نظم نمادین است؛ آنجا که امر فردی در غیاب امر جمعی و نهادی، سوژه را به بیرون‌رفتن از خطّ قصّه‌ی پیش‌نهاده ترغیب می‌کند؛ اما وی را در هزارتوی همین‌نظم سرگردان می‌نماید.

درواقع اتاق شماره۸ نشان می‌دهد، همدستی با وضع‌موجود یا تابعیت نظام‌های توتالیتر برساختی‌ست؛ فرد، بخشی از طرح بازی می‌شود و به‌مثابه‌ی عنصری در سیستم، کار کرده و رفته‌رفته آن‌چه سیستم می‌خواهد را به‌عنوان آنچه خود در پی‌اش است، می‌فهمد؛ بطئی، ناخودآگاه و بدون فشار.

"آگاهی" نسبت‌به، نسبتِ فرد با ساختار است، که این سیستم را از کار می‌اندازد. غیاب ماتریکس فهم جمعی و کنش فردی، عامل بقای یک رژیم ایدئولوگ یا نظام سرکوب است.

🖇

📽 این فیلم به نویسندگی و کارگردانیِ جیمز دبلیو گریفیتس است که در سال ۲۰۱۳ ساخته‌شده و در فوریه۲۰۱۴ برنده‌ی بهترین فیلم کوتاه در شصت‌وچهارمین دوره‌ی جایزه‌ی آکادمی هنرهای سینمایی بریتانیا (بفتا) شد.

@SooreMa