ادامهی 🔝
... 📝 شعر امروز زنانِ ما اگر بخواهد در سرزمین مولانا، سعدی، حافظ، خیام، نیما یوشیج، احمد شاملو و... در انزوا نماند، نیازمند چرخش نگاههاست؛ نگاههایی که به دهانهی قیف، مانده و در پذیرش دنیای زنانه، نرمش چندانی ندارند. نگاههایی که در کنار شاعران مرد، هنوز تحمیل «فروغ فرخزاد» را با اکراه میپذیرند و با همان پسزمینهی تاریخی به دنیای زنانه، مطبخی و خانگی فکر میکنند، هرچند در مقابلِ طغیان شاعران زن، تسلیمی ظاهری نشان میدهند. باید دانست تنها خانهتکانی در این آسمان پدرسالار، تضمین حیات پروانههایی است که دیری نیست به انداختن پیلهها فکر کردهاند.
📝 در پایان شاید بتوان سخن «ویرجینیا وولف» را در رابطه با زن و داستان، به رابطهی زن و شعر در این فارسیِ مردخواه هم بسط داد: «زنی که میخواهد داستان بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد و این کار، همانطور که خواهید دید معضل بزرگ ماهیت واقعی زن و ماهیت واقعی داستان را حلنشده باقی خواهد گذاشت» (وولف، ص۲۴).
🖇
📚 منابع:
- احمدی، پگاه. شعر زن از آغاز تا امروز. نشر: چشمه. چاپ دوم ۱۳۸۹
- وولف، ويرجينيا. اتاقی از آن خود. ترجمه: صفورا نوربخش (۱۳۸۳). تهران: نيلوفر
✍ آرزو رضایی مُجاز
@soorema
... 📝 شعر امروز زنانِ ما اگر بخواهد در سرزمین مولانا، سعدی، حافظ، خیام، نیما یوشیج، احمد شاملو و... در انزوا نماند، نیازمند چرخش نگاههاست؛ نگاههایی که به دهانهی قیف، مانده و در پذیرش دنیای زنانه، نرمش چندانی ندارند. نگاههایی که در کنار شاعران مرد، هنوز تحمیل «فروغ فرخزاد» را با اکراه میپذیرند و با همان پسزمینهی تاریخی به دنیای زنانه، مطبخی و خانگی فکر میکنند، هرچند در مقابلِ طغیان شاعران زن، تسلیمی ظاهری نشان میدهند. باید دانست تنها خانهتکانی در این آسمان پدرسالار، تضمین حیات پروانههایی است که دیری نیست به انداختن پیلهها فکر کردهاند.
📝 در پایان شاید بتوان سخن «ویرجینیا وولف» را در رابطه با زن و داستان، به رابطهی زن و شعر در این فارسیِ مردخواه هم بسط داد: «زنی که میخواهد داستان بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد و این کار، همانطور که خواهید دید معضل بزرگ ماهیت واقعی زن و ماهیت واقعی داستان را حلنشده باقی خواهد گذاشت» (وولف، ص۲۴).
🖇
📚 منابع:
- احمدی، پگاه. شعر زن از آغاز تا امروز. نشر: چشمه. چاپ دوم ۱۳۸۹
- وولف، ويرجينيا. اتاقی از آن خود. ترجمه: صفورا نوربخش (۱۳۸۳). تهران: نيلوفر
✍ آرزو رضایی مُجاز
@soorema
🔰 ما و راویان "اَگر"ها؛
▫️ در نقد گفتمانی که در کارِ بیگانهسازی با "زندگی" است!
✍ آرزو رضایی مُجاز
📝 اواخر فروردینماه۹۱ بود که سردار نقدی، رييس سابق سازمان بسيج مستضعفان گفته بود: «هرچه به ايمان نزديك شويم، به موفقيت نزديكتر میشویم و اگر روزی تيم فوتبالی داشته باشيم كه بازيكنان آن نمازشب بخوانند و با وضو و به نيت برافراشتن پرچم اسلام به ميدان بروند، میتوانیم تيم فوتبال برزيل را هم شكست دهيم»؛ قولی که شاید برای بسیاری از ما عجیب باشد ولی "اما و اگرش" چندان از نَقل فوتبال ما در روزهای پرتبو تاب جامجهانی دور نیست؛ روزهایی که پای چرتکهی حسابگریِ گزارشگران ورزشی نشستهایم و دو-دوتا، چهارتای بُرد و باخت تیمهای دیگر را بالا و پایین کردهایم و سرآخر گفتیم: "اگر این تیم ببرد، ما مساوی شویم و اگر آن تیم ببازد و آن یکی هم مساوی کند، ما در جدول میمانیم و اگر..."
اگر، اگرهایی که همواره شرط شیرینی بُرد را در نوک اشارهی انگشتمان روبه دیگری نشان داده، طعم پیروزی را مشروط به پیرامون دانسته و برای هر صعود، سقوط یا درجازنیهای دیگری را پیشنیاز عنوان کرده است؛ اما این "اگر"ها چندان به حوزهی ورزش محدود نشد و دامان سیستم مدیریتی را نیز گرفته است.
📝 بیشک، وقتی بخواهیم مهمترین مشکلات امروز ایران را برشمریم؛ "مسألهی آب" در مقامات ابتدایی فهرستمان خواهد نشست. نگاههای سنتی بهمصرف و منابع طبیعی به مثابهی یک مخزن پایانناپذیر از یکسو، فقر علمی و نقص اجرایی از سوی دیگر و نیز فقدان سیاستگذاریهای قائل به محیطزیست و همینطور کمبارشی سالهای اخیر، درنهایت پایداری اکوسیستم فلات ایران را در وضعیت هشدار قرار داد؛ طوریکه حتی عرصههای اجتماعی و امنیتی، اشتغال و معیشت را نیز تحتتأثیر گرفت.
مسلماً هر یک از این مقولهها نیاز به بررسیهای تخصصی و میدانی خاصی دارد؛ اما زمانیکه بحث کارشناختی میان کنشگران محیطزیستی و جامعهی نخبه و دانشگاهی را کنار بگذاریم و به سطح مدیریتی برسیم، چشمانداز "اگر"ها رخ نشان میدهد. بهعنوان مثال:
✅ معاون حفاظت و بهرهبرداری شرکت آب منطقهای استان کرمانشاه -در شورای حفاظت از منابع آب شهرستان روانسر- با بیاناینکه: بارندگیها در مقایسه با میانگین بارندگیهای بلندمدت ۵۰درصد کاهش یافته، گفته بود: «اگر مدیریت مصرف بهدرستی رعایت نشود، دچار بحران شدید آب در استان خواهیم شد.» (سایت شرکت سهامی آب منطقهای)
✅ عیسی کلانتری، رئیس سازمان محیطزیست نیز به نقل از "عصر ایران" تأکید کرده است: «اگر وضع فعلی مصرف آب در بخش کشاورزی ادامه داشته باشد، در کمتر از ٢٥سال، شرق و جنوب کشور کاملاً خالی از سکنه خواهد شد.»
✅ وزیر نیرو نیز معتقد است: «اگر تغییر اقلیم و خشکسالی نداشته باشیم، اگر مخالفت برای جابهجایی آب از نقطهای به نقطهای دیگر هم نداشته باشیم، اما نحوهی مصرفمان به همین روال موجود باشد، به مشکل برخواهیم خورد و هر چهقدر این مشکل دیرتر بروز پیدا کند، حل آن سختتر و با هزینههای بیشتری همراه است.» (به نقل از ایرنا)
📝 این اما و اگر را تا سطحِ دیگر تریبونهای رسمی هم میشود دنبال کرد و میدانیم کار به جایی رسید که اعلام شد: اگر دعا نکنید و نیایش بارش نزولات آسمانی را بهجا نیاورید، از باران و برف خبری نیست!
در دیگر مشکلات بحرانی شدهی این سالها، از حادثهی ناگوار پلاسکو که سوزناش گِردِ «اگر کسبه، نکات ایمنی را رعایت کرده بودند» گیر کرده بود، تا ماجرای تلخ سانچی که روایتکنندگانش حولِ «اگر چینیها کمک میکردند» دور برداشتند؛ از آلودگی هوای نفسگیر این سالها که پیرامونِ: «اگر ارتقای ناوگان حملونقل عمومی، اگر بهبود کیفی خودروها، اگر اعتلای فرهنگ عمومی و اگر کیفیت بنزین رخ دهد»، پیشنیازهای رفع بحران مهیا میشود؛ تا زلزله و شبهای ترس که: «اگر مردم خودشان خانههایشان را میساختند و دست دولت نمیدادند»، «اگر نکات ایمنی و آییننامهی2800 را در ساختمانسازی رعایت کرده بودیم»، «اگر در بخش پیمانکاری ساختو ساز فساد وجود نداشت» دامنهدار شد، تا روز ملی آمار که نایب رئیس مجلس با بیاناینکه بسیاری از فسادها ناشی از فقدان نظام جامع اطلاعات است، به "مهر" گفت: «اگر رییسجمهور یا رییس سازمان برنامه و بودجه بودم، هیچ کاری نمیکردم و فقط تکلیف دادهها و اطلاعات را مشخص میکردم. اگر ما هم در مجلس، تکلیف قوانین زمانمانده را مشخص کنیم، دیگر کسی نمیتواند قاچاق کند.»
مدیریت شهری و بحران در شمال ایران نیز، این روزها زیر سیطرهی همین ساختار قضا-قدری، مقابل باران و برف زانو زده و تشکیلاتاش در الگوی "اگر"ها گرفتار آمده است...
@SooreMa
ادامهی یادداشت ⏬
▫️ در نقد گفتمانی که در کارِ بیگانهسازی با "زندگی" است!
✍ آرزو رضایی مُجاز
📝 اواخر فروردینماه۹۱ بود که سردار نقدی، رييس سابق سازمان بسيج مستضعفان گفته بود: «هرچه به ايمان نزديك شويم، به موفقيت نزديكتر میشویم و اگر روزی تيم فوتبالی داشته باشيم كه بازيكنان آن نمازشب بخوانند و با وضو و به نيت برافراشتن پرچم اسلام به ميدان بروند، میتوانیم تيم فوتبال برزيل را هم شكست دهيم»؛ قولی که شاید برای بسیاری از ما عجیب باشد ولی "اما و اگرش" چندان از نَقل فوتبال ما در روزهای پرتبو تاب جامجهانی دور نیست؛ روزهایی که پای چرتکهی حسابگریِ گزارشگران ورزشی نشستهایم و دو-دوتا، چهارتای بُرد و باخت تیمهای دیگر را بالا و پایین کردهایم و سرآخر گفتیم: "اگر این تیم ببرد، ما مساوی شویم و اگر آن تیم ببازد و آن یکی هم مساوی کند، ما در جدول میمانیم و اگر..."
اگر، اگرهایی که همواره شرط شیرینی بُرد را در نوک اشارهی انگشتمان روبه دیگری نشان داده، طعم پیروزی را مشروط به پیرامون دانسته و برای هر صعود، سقوط یا درجازنیهای دیگری را پیشنیاز عنوان کرده است؛ اما این "اگر"ها چندان به حوزهی ورزش محدود نشد و دامان سیستم مدیریتی را نیز گرفته است.
📝 بیشک، وقتی بخواهیم مهمترین مشکلات امروز ایران را برشمریم؛ "مسألهی آب" در مقامات ابتدایی فهرستمان خواهد نشست. نگاههای سنتی بهمصرف و منابع طبیعی به مثابهی یک مخزن پایانناپذیر از یکسو، فقر علمی و نقص اجرایی از سوی دیگر و نیز فقدان سیاستگذاریهای قائل به محیطزیست و همینطور کمبارشی سالهای اخیر، درنهایت پایداری اکوسیستم فلات ایران را در وضعیت هشدار قرار داد؛ طوریکه حتی عرصههای اجتماعی و امنیتی، اشتغال و معیشت را نیز تحتتأثیر گرفت.
مسلماً هر یک از این مقولهها نیاز به بررسیهای تخصصی و میدانی خاصی دارد؛ اما زمانیکه بحث کارشناختی میان کنشگران محیطزیستی و جامعهی نخبه و دانشگاهی را کنار بگذاریم و به سطح مدیریتی برسیم، چشمانداز "اگر"ها رخ نشان میدهد. بهعنوان مثال:
✅ معاون حفاظت و بهرهبرداری شرکت آب منطقهای استان کرمانشاه -در شورای حفاظت از منابع آب شهرستان روانسر- با بیاناینکه: بارندگیها در مقایسه با میانگین بارندگیهای بلندمدت ۵۰درصد کاهش یافته، گفته بود: «اگر مدیریت مصرف بهدرستی رعایت نشود، دچار بحران شدید آب در استان خواهیم شد.» (سایت شرکت سهامی آب منطقهای)
✅ عیسی کلانتری، رئیس سازمان محیطزیست نیز به نقل از "عصر ایران" تأکید کرده است: «اگر وضع فعلی مصرف آب در بخش کشاورزی ادامه داشته باشد، در کمتر از ٢٥سال، شرق و جنوب کشور کاملاً خالی از سکنه خواهد شد.»
✅ وزیر نیرو نیز معتقد است: «اگر تغییر اقلیم و خشکسالی نداشته باشیم، اگر مخالفت برای جابهجایی آب از نقطهای به نقطهای دیگر هم نداشته باشیم، اما نحوهی مصرفمان به همین روال موجود باشد، به مشکل برخواهیم خورد و هر چهقدر این مشکل دیرتر بروز پیدا کند، حل آن سختتر و با هزینههای بیشتری همراه است.» (به نقل از ایرنا)
📝 این اما و اگر را تا سطحِ دیگر تریبونهای رسمی هم میشود دنبال کرد و میدانیم کار به جایی رسید که اعلام شد: اگر دعا نکنید و نیایش بارش نزولات آسمانی را بهجا نیاورید، از باران و برف خبری نیست!
در دیگر مشکلات بحرانی شدهی این سالها، از حادثهی ناگوار پلاسکو که سوزناش گِردِ «اگر کسبه، نکات ایمنی را رعایت کرده بودند» گیر کرده بود، تا ماجرای تلخ سانچی که روایتکنندگانش حولِ «اگر چینیها کمک میکردند» دور برداشتند؛ از آلودگی هوای نفسگیر این سالها که پیرامونِ: «اگر ارتقای ناوگان حملونقل عمومی، اگر بهبود کیفی خودروها، اگر اعتلای فرهنگ عمومی و اگر کیفیت بنزین رخ دهد»، پیشنیازهای رفع بحران مهیا میشود؛ تا زلزله و شبهای ترس که: «اگر مردم خودشان خانههایشان را میساختند و دست دولت نمیدادند»، «اگر نکات ایمنی و آییننامهی2800 را در ساختمانسازی رعایت کرده بودیم»، «اگر در بخش پیمانکاری ساختو ساز فساد وجود نداشت» دامنهدار شد، تا روز ملی آمار که نایب رئیس مجلس با بیاناینکه بسیاری از فسادها ناشی از فقدان نظام جامع اطلاعات است، به "مهر" گفت: «اگر رییسجمهور یا رییس سازمان برنامه و بودجه بودم، هیچ کاری نمیکردم و فقط تکلیف دادهها و اطلاعات را مشخص میکردم. اگر ما هم در مجلس، تکلیف قوانین زمانمانده را مشخص کنیم، دیگر کسی نمیتواند قاچاق کند.»
مدیریت شهری و بحران در شمال ایران نیز، این روزها زیر سیطرهی همین ساختار قضا-قدری، مقابل باران و برف زانو زده و تشکیلاتاش در الگوی "اگر"ها گرفتار آمده است...
@SooreMa
ادامهی یادداشت ⏬
👍1
🔝 ادامهی یادداشت
... 📝 در این بین اما، نگاهی به واژهنامههای عمومی و تخصصی کافیست تا پروندهی تعاریف روشن برنامهریزی را پیش ما بگسترند. اغلب واژهنامههای عمومی، برنامهریزی را کار یا فعالیت برنامهریز؛ شکلگیری برنامهها؛ ساخت یا ترسیم یک طرح یا نمودار؛ کشیدن طرح، طراحی و تدبیر کردن دانستهاند. واژهنامههای تخصصی نیز آن را، شیوه و فرآیند سیستماتیک و گام به گامی عنوان کردهاند که به تعریف، ایجاد و ترسیم فعالیتهای ممکنی میپردازد که با نیازها، علایق و مشکلات موجود یا آینده مطابقت داشته باشند.
به عبارت دیگر، برنامهریزی فرآیندیست منظم، مداوم، حسابشده، منطقی، جهتدار و دورنگر؛ صفاتی که در دایرةالمعارف سطح مدیریتی با شیرازهی "اگر"، محلی ندارند؛ فقدانهایی که غیابشان، محصول «مدیریتی گذشتهمدار» از یکسو، و ساختاریست که از سوراخ دعای ایدئولوژی و یک گفتمان مسلط میخواهد، سکاندار دنیایی باشد که به چشماندازها فکر میکند و طرحریز است!
📝 ایدئولوژیای که در تمام سطوح فردی تا اجتماعی، ما را احاطه کرده؛ دیواری است که "ما" نیز به حدودش تمکین کردهایم و بهتعبیر آلتوسری، برای درک جهانمان برگزیدهایم. بهلحاظ "آلتوسر"؛ ایدئولوژی مجموعهای از گفتمانهاست که ازطریق آنها تجربهمان را درک میکنیم.
ایدئولوژی سازندهی جهان تجربهی ماست. خالق جهان ماست. در این رابطهی آلتوسری؛ در ربط بین جهانی که ما به خود میگوییم که در آن زندگی میکنیم و جهانی که واقعاً در آن زندگی میکنیم، دامنهی قضا-قدر چنان برجسته و بیگفتگوست که برنامهریزی را از زیست فردی تا اجتماعی و نیز تمامی سطوح مدیریتی از معنا تهی کرده است.
درواقع قوام و دوام نگاه آنجهانی در ازای مصیبتهای دستساز و هر آنچه از ساختار ناکارآمد به جامعه تحمیل میشود هم، همهی آن چیزی هست که این گفتمانها از توابع خود انتظار دارند؛ توابعی صبور، سنگین و سرگردان که به آنها بتوان گفت زنده نیستند؛ آنها هیچوقت زنده نبودهاند، تا مفهوم "حق" با تمامی ساحتهای فردی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، آموزشی و... بیاعتبارترین لغت در "خانهی وجودشان"* باشد. آیا ما در "زبان" هم به فصل سرد، ایمان نیاوردهایم؟**
✍ آرزو رضایی مُجاز
🖇
* زبان، خانهی وجود است. (مارتین هیدِگِر؛ از معروفترین فیلسوفان قرن بیستم)
** وامی از "فروغ فرخزاد" l شعر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"
@SooreMa
... 📝 در این بین اما، نگاهی به واژهنامههای عمومی و تخصصی کافیست تا پروندهی تعاریف روشن برنامهریزی را پیش ما بگسترند. اغلب واژهنامههای عمومی، برنامهریزی را کار یا فعالیت برنامهریز؛ شکلگیری برنامهها؛ ساخت یا ترسیم یک طرح یا نمودار؛ کشیدن طرح، طراحی و تدبیر کردن دانستهاند. واژهنامههای تخصصی نیز آن را، شیوه و فرآیند سیستماتیک و گام به گامی عنوان کردهاند که به تعریف، ایجاد و ترسیم فعالیتهای ممکنی میپردازد که با نیازها، علایق و مشکلات موجود یا آینده مطابقت داشته باشند.
به عبارت دیگر، برنامهریزی فرآیندیست منظم، مداوم، حسابشده، منطقی، جهتدار و دورنگر؛ صفاتی که در دایرةالمعارف سطح مدیریتی با شیرازهی "اگر"، محلی ندارند؛ فقدانهایی که غیابشان، محصول «مدیریتی گذشتهمدار» از یکسو، و ساختاریست که از سوراخ دعای ایدئولوژی و یک گفتمان مسلط میخواهد، سکاندار دنیایی باشد که به چشماندازها فکر میکند و طرحریز است!
📝 ایدئولوژیای که در تمام سطوح فردی تا اجتماعی، ما را احاطه کرده؛ دیواری است که "ما" نیز به حدودش تمکین کردهایم و بهتعبیر آلتوسری، برای درک جهانمان برگزیدهایم. بهلحاظ "آلتوسر"؛ ایدئولوژی مجموعهای از گفتمانهاست که ازطریق آنها تجربهمان را درک میکنیم.
ایدئولوژی سازندهی جهان تجربهی ماست. خالق جهان ماست. در این رابطهی آلتوسری؛ در ربط بین جهانی که ما به خود میگوییم که در آن زندگی میکنیم و جهانی که واقعاً در آن زندگی میکنیم، دامنهی قضا-قدر چنان برجسته و بیگفتگوست که برنامهریزی را از زیست فردی تا اجتماعی و نیز تمامی سطوح مدیریتی از معنا تهی کرده است.
درواقع قوام و دوام نگاه آنجهانی در ازای مصیبتهای دستساز و هر آنچه از ساختار ناکارآمد به جامعه تحمیل میشود هم، همهی آن چیزی هست که این گفتمانها از توابع خود انتظار دارند؛ توابعی صبور، سنگین و سرگردان که به آنها بتوان گفت زنده نیستند؛ آنها هیچوقت زنده نبودهاند، تا مفهوم "حق" با تمامی ساحتهای فردی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، آموزشی و... بیاعتبارترین لغت در "خانهی وجودشان"* باشد. آیا ما در "زبان" هم به فصل سرد، ایمان نیاوردهایم؟**
✍ آرزو رضایی مُجاز
🖇
* زبان، خانهی وجود است. (مارتین هیدِگِر؛ از معروفترین فیلسوفان قرن بیستم)
** وامی از "فروغ فرخزاد" l شعر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"
@SooreMa
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
◾◾◾
تمام اتاقها را بتکانی
کابوسها نمیریزند
و باز، مثل بچهای علیل
شکل خانه را میکِشند!
✍ آرزو رضایی مُجاز
📝 از دفتر شعر "گرگم به هوای خودم"
@SooreMa
تمام اتاقها را بتکانی
کابوسها نمیریزند
و باز، مثل بچهای علیل
شکل خانه را میکِشند!
✍ آرزو رضایی مُجاز
📝 از دفتر شعر "گرگم به هوای خودم"
@SooreMa
🔰 مقاومت فانتزی!
▫️ در نقدِ خلاقیتکُشیِ دوران ابتدایی
✍ آرزو رضایی مُجاز
📝 سیستم آموزشی ایران در یک فرآیند یکپارچهساز، تخیل کودکان را میکُشد و میلاش به همسانی را رفتهرفته، در میل کودک به این همسانی فرو مینشاند. دیگریِ بزرگ در این ساخت همگون، تربیت تابعی اخته را به جریان آموزش محول کرده و اولین قدمهای تربیتی نیز با قتل فانتزیهای ذهنی بچهها در دوران ابتدایی شکل میگیرد. ساخت خانواده نیز در این پروسه همراه ساختار آموزشیست!
این دو نهاد، بچهها را به دنیایی هُل میدهند که قصههای یکخطی دارند؛ روایتی را از زندگی برای آنها میسازند که در خانه- مدرسه- مشقشب- مدرسه محدود میشود. زنجيرهی دلالتی هم که جهان کودکانه را در خود میگیرد، منکوب از همین روایت خطیست. "آنها" از آیندهای برای کودکان میگویند که معطوف به تندادن به این شکل زیست است؛ تجربهای تکبعدی که درنهایت تمام گستره و امکانهای "آینده" را به یک رابطهی عِلیتیِ سرراست فرو میکاهد، همواره فردای روشن را معلول درست انجام دادن تکالیف میداند و تکامل را "حیات طیبه"، پس از طیکردن "صراط بخشنامهای" میفهماند!
📝 ابزارهای این یکسانسازی را هم، در دو رویکرد میتوان پی گرفت؛ نگاهی که "آنها" به هنر دارند و محتوایی که در کتاب فارسی گنجاندهاند؛ درواقع از همین دو فضای تخت که تمامی روزنههای تخیل را میبندد، و راه را بر خلاقیت مسدود میکند، صدای دیگریِ بزرگ با میل مهارناپذیرش به یکدستی، شنیده میشود.
"ژیژک" در توصیف نقش دیگری در باورهای ما، حکایت مردی را نقل میکند که فکر میکند یک دانهی گندم است و به یک مرکز رواندرمانی معرفی میشود تا روانپزشک قانعش کند که دانهی گندم نیست! وی پس از گذراندن دورهی درمان، به محض بیرون رفتن، سرآسیمه برمیگردد و میگوید که یک مرغ جلوی درب ساختمان است. دکتر به او میگوید: تو خوب میدانی که یک دانهی گندم نیستی و یک آدم هستی. مرد پاسخ میدهد: بله، من کاملا به این نکته آگاه هستم، اما آیا مرغ هم این را میداند؟!
📝 اکثر معلمین در این سیستم آموزشی، درست در مقام آن مرد با تردید اساسیاش قرار دارند؛ آنها میدانند دانهی گندم نیستند، آنها برای دانهی گندم شدنِ بچهها دل میسوزانند، اما سایهی هول سیستم با نُک گزینش کنندهاش طوری احاطهشان کرده، که با عجله برمیگردند و میگویند: "ما یک دانهی گندمیم"، تا تکلیف ذهنی خود را در این مواجهه روشن کرده باشند. آنها "انتخاب" میکنند تسلیم شوند و خود را از عواقب سریالیِ سرپیچی مصون نگه میدارند.
این تمایلِ بهظاهر انتخابی، درواقع تمکین به میل دیگریست و ماهيتی متکي به "او"ی رسمی دارد؛ دیگریای با تکثیر محتوای یکدستاش در کتابها و روشهای تدریس؛ دیگریای که لب بزرگ سخنراناش بیوقفه حرف میزند و بدون معطلی، حرفشنوی میخواهد.
❓اما راه نجات در میانهی این صدای هولناک چه سوییست؟
📝 در کتاب "تاریخ ایران" با ترجمهی میرزا اسماعیل حیرت از "ملکم" نقلی آمده؛ وی گفته است: «اهالی ایران خوش دارند به قصهخوانی و افسانهگویی و ذکر امثال بسیار و سبب این معنی بهنظر واضح مینماید؛ زیرا در مملکتی که خبر از آزادی ندارند اقتدار در هر صورت، قهار است. سمعِ قهر و غلبه، از شنیدن حقِ صرف و صدقِ محض، بیزار؛ لهذا عقل و شعور باید در این لباس جلوه کند؛ مگر در این شکل، بازاری از خویش گرم و آهنی از دیگران نرم سازد». و هنوز قصهها صدایمان میکنند...
شاید جهان داستان با دامن زدن به تخیل بتواند بچهها را مقابل محتوای تحمیلی و تکلیف بالادستی صیانت کند؛ و شاید اگر معلمها به نقش ادبیات در ساختن جهانی عاصی و مشکوک به "بستههای فکریِ ابلاغی" واقف شوند و در ۶سال دوران ابتدایی، داستانخوانی را در بچهها به یک عادتواره تبدیل نمایند، آنها روزی بتوانند از دانهی گندم بودن پوست بیندازند!
@SooreMa
▫️ در نقدِ خلاقیتکُشیِ دوران ابتدایی
✍ آرزو رضایی مُجاز
📝 سیستم آموزشی ایران در یک فرآیند یکپارچهساز، تخیل کودکان را میکُشد و میلاش به همسانی را رفتهرفته، در میل کودک به این همسانی فرو مینشاند. دیگریِ بزرگ در این ساخت همگون، تربیت تابعی اخته را به جریان آموزش محول کرده و اولین قدمهای تربیتی نیز با قتل فانتزیهای ذهنی بچهها در دوران ابتدایی شکل میگیرد. ساخت خانواده نیز در این پروسه همراه ساختار آموزشیست!
این دو نهاد، بچهها را به دنیایی هُل میدهند که قصههای یکخطی دارند؛ روایتی را از زندگی برای آنها میسازند که در خانه- مدرسه- مشقشب- مدرسه محدود میشود. زنجيرهی دلالتی هم که جهان کودکانه را در خود میگیرد، منکوب از همین روایت خطیست. "آنها" از آیندهای برای کودکان میگویند که معطوف به تندادن به این شکل زیست است؛ تجربهای تکبعدی که درنهایت تمام گستره و امکانهای "آینده" را به یک رابطهی عِلیتیِ سرراست فرو میکاهد، همواره فردای روشن را معلول درست انجام دادن تکالیف میداند و تکامل را "حیات طیبه"، پس از طیکردن "صراط بخشنامهای" میفهماند!
📝 ابزارهای این یکسانسازی را هم، در دو رویکرد میتوان پی گرفت؛ نگاهی که "آنها" به هنر دارند و محتوایی که در کتاب فارسی گنجاندهاند؛ درواقع از همین دو فضای تخت که تمامی روزنههای تخیل را میبندد، و راه را بر خلاقیت مسدود میکند، صدای دیگریِ بزرگ با میل مهارناپذیرش به یکدستی، شنیده میشود.
"ژیژک" در توصیف نقش دیگری در باورهای ما، حکایت مردی را نقل میکند که فکر میکند یک دانهی گندم است و به یک مرکز رواندرمانی معرفی میشود تا روانپزشک قانعش کند که دانهی گندم نیست! وی پس از گذراندن دورهی درمان، به محض بیرون رفتن، سرآسیمه برمیگردد و میگوید که یک مرغ جلوی درب ساختمان است. دکتر به او میگوید: تو خوب میدانی که یک دانهی گندم نیستی و یک آدم هستی. مرد پاسخ میدهد: بله، من کاملا به این نکته آگاه هستم، اما آیا مرغ هم این را میداند؟!
📝 اکثر معلمین در این سیستم آموزشی، درست در مقام آن مرد با تردید اساسیاش قرار دارند؛ آنها میدانند دانهی گندم نیستند، آنها برای دانهی گندم شدنِ بچهها دل میسوزانند، اما سایهی هول سیستم با نُک گزینش کنندهاش طوری احاطهشان کرده، که با عجله برمیگردند و میگویند: "ما یک دانهی گندمیم"، تا تکلیف ذهنی خود را در این مواجهه روشن کرده باشند. آنها "انتخاب" میکنند تسلیم شوند و خود را از عواقب سریالیِ سرپیچی مصون نگه میدارند.
این تمایلِ بهظاهر انتخابی، درواقع تمکین به میل دیگریست و ماهيتی متکي به "او"ی رسمی دارد؛ دیگریای با تکثیر محتوای یکدستاش در کتابها و روشهای تدریس؛ دیگریای که لب بزرگ سخنراناش بیوقفه حرف میزند و بدون معطلی، حرفشنوی میخواهد.
❓اما راه نجات در میانهی این صدای هولناک چه سوییست؟
📝 در کتاب "تاریخ ایران" با ترجمهی میرزا اسماعیل حیرت از "ملکم" نقلی آمده؛ وی گفته است: «اهالی ایران خوش دارند به قصهخوانی و افسانهگویی و ذکر امثال بسیار و سبب این معنی بهنظر واضح مینماید؛ زیرا در مملکتی که خبر از آزادی ندارند اقتدار در هر صورت، قهار است. سمعِ قهر و غلبه، از شنیدن حقِ صرف و صدقِ محض، بیزار؛ لهذا عقل و شعور باید در این لباس جلوه کند؛ مگر در این شکل، بازاری از خویش گرم و آهنی از دیگران نرم سازد». و هنوز قصهها صدایمان میکنند...
شاید جهان داستان با دامن زدن به تخیل بتواند بچهها را مقابل محتوای تحمیلی و تکلیف بالادستی صیانت کند؛ و شاید اگر معلمها به نقش ادبیات در ساختن جهانی عاصی و مشکوک به "بستههای فکریِ ابلاغی" واقف شوند و در ۶سال دوران ابتدایی، داستانخوانی را در بچهها به یک عادتواره تبدیل نمایند، آنها روزی بتوانند از دانهی گندم بودن پوست بیندازند!
@SooreMa
Forwarded from انگاره | رسانه علوم اجتماعی و سیاستگذاری اجتماعی
✅ چرا نهادهاي آموزشي در شكلدادن «عادتوارهی مطالعه» شكست ميخورند؟
🖋 آرزو رضايي مُجاز
📍 آنچه از وضعیت کلی و بهویژه وضعیتِ عمومیِ مشاغل مربوط به کتاب برداشت میشود، حاکی از سرانهٔ پایین مطالعه است. سیر نزولیِ سالبهسال در تیراژ نشر و ورشکستگی، تزلزل و ناامنیِ امور منسوب به کتاب و نیز، ناتوانی اقتصادی و بیبرنامهگی و حتی بیتوجهی، یک شمای کلی از شرایط کتابنخوانی را نشان میدهد. در زبان مدیریت و سیاستگذاری نیز، مقولهٔ کتاب معمولاً تا حد یک موضوع دستدوم فروکاسته میشود. به هر روی، افق پیشآمده، بهاندازهٔ برنامهریزیهای این حوزه ناروشن است. شاید نقصهای این عرصه را بتوان به کاستیهای فراگیر توسعهٔ فرهنگی نسبت داد؛ تعریفهای تعارفی و مبهم از فرهنگ، دخیل نکردن متخصصان امر در سیاستگذاریها، خوانشهای کهنه و مصادره به مطلوب از فرهنگ و بلوکهکردن مضامین عام فرهنگی در دوایر خواستههای گروهی یا شخصی، آسیبهای گاه جبرانناپذیری به تولید و مصرف فرهنگ ازجمله به کتابخوانی وارد کرده است.
کندوکاو در عوامل دخیل در مسألهٔ کتابخوانی، موضوع درازدامنی است که در افق آن بیش از هر مؤلفهای، نقش خنثی و افلیجوار «آموزش و پرورش» چشمگیر است؛ عملکرد خانواده، رسانهها و نیز نهادهای دانشگاهی، دستهای مقصریاند که هر یک نیاز به بررسیهای علمی و میدانیِ گستردهای دارند. از سوی دیگر، چیرگی جبری ِدنیای مجازی و شبکههای اجتماعی در کنارِ مدیریت ناقص مدیران سرگردان، تکنولوژی تسهیلکننده و اعجابآوری چون اینترنت، تبدیل به امر مزاحم شده است؛ از آنجایی که دنیای مجازی ماهیتی رسانهای دارد، خواهناخواه بر دنیای نشر و امر کتابخوانی اثر گذاشته و بالطبع، بهدلیل فقدان زیرساختهای محکم فرهنگی و اجتماعی، این اثر به شکل منفی بروز نموده است. بنابراین در ادامه؛ تلاش بر آن است که سهمی در روشنگری اذهان نسبت به اسباب و دلایل کتابخوانی یا بهتعبیری بهتر، کتابنخوانی در ایران داشته باشیم. در اینجهت، میزگردی را با حضور دکتر فرهنگ ارشاد و دکتر حسین نبوی (استادان دانشگاه و از اعضای انجمن جامعهشناسی ایران) ترتیب دادهایم که در پی میآید:
🔸 ادامه نوشته را در لینک زیر بخوانید 🔻
📎 https://engare.net/habitual-study
🔸اگر نوشته دوست داشتید، لطفا به اشتراک بگذارید
🔶 انگاره: رسانه جامعه و جامعهخوانها
🔷 @EngareNet
🖋 آرزو رضايي مُجاز
📍 آنچه از وضعیت کلی و بهویژه وضعیتِ عمومیِ مشاغل مربوط به کتاب برداشت میشود، حاکی از سرانهٔ پایین مطالعه است. سیر نزولیِ سالبهسال در تیراژ نشر و ورشکستگی، تزلزل و ناامنیِ امور منسوب به کتاب و نیز، ناتوانی اقتصادی و بیبرنامهگی و حتی بیتوجهی، یک شمای کلی از شرایط کتابنخوانی را نشان میدهد. در زبان مدیریت و سیاستگذاری نیز، مقولهٔ کتاب معمولاً تا حد یک موضوع دستدوم فروکاسته میشود. به هر روی، افق پیشآمده، بهاندازهٔ برنامهریزیهای این حوزه ناروشن است. شاید نقصهای این عرصه را بتوان به کاستیهای فراگیر توسعهٔ فرهنگی نسبت داد؛ تعریفهای تعارفی و مبهم از فرهنگ، دخیل نکردن متخصصان امر در سیاستگذاریها، خوانشهای کهنه و مصادره به مطلوب از فرهنگ و بلوکهکردن مضامین عام فرهنگی در دوایر خواستههای گروهی یا شخصی، آسیبهای گاه جبرانناپذیری به تولید و مصرف فرهنگ ازجمله به کتابخوانی وارد کرده است.
کندوکاو در عوامل دخیل در مسألهٔ کتابخوانی، موضوع درازدامنی است که در افق آن بیش از هر مؤلفهای، نقش خنثی و افلیجوار «آموزش و پرورش» چشمگیر است؛ عملکرد خانواده، رسانهها و نیز نهادهای دانشگاهی، دستهای مقصریاند که هر یک نیاز به بررسیهای علمی و میدانیِ گستردهای دارند. از سوی دیگر، چیرگی جبری ِدنیای مجازی و شبکههای اجتماعی در کنارِ مدیریت ناقص مدیران سرگردان، تکنولوژی تسهیلکننده و اعجابآوری چون اینترنت، تبدیل به امر مزاحم شده است؛ از آنجایی که دنیای مجازی ماهیتی رسانهای دارد، خواهناخواه بر دنیای نشر و امر کتابخوانی اثر گذاشته و بالطبع، بهدلیل فقدان زیرساختهای محکم فرهنگی و اجتماعی، این اثر به شکل منفی بروز نموده است. بنابراین در ادامه؛ تلاش بر آن است که سهمی در روشنگری اذهان نسبت به اسباب و دلایل کتابخوانی یا بهتعبیری بهتر، کتابنخوانی در ایران داشته باشیم. در اینجهت، میزگردی را با حضور دکتر فرهنگ ارشاد و دکتر حسین نبوی (استادان دانشگاه و از اعضای انجمن جامعهشناسی ایران) ترتیب دادهایم که در پی میآید:
🔸 ادامه نوشته را در لینک زیر بخوانید 🔻
📎 https://engare.net/habitual-study
🔸اگر نوشته دوست داشتید، لطفا به اشتراک بگذارید
🔶 انگاره: رسانه جامعه و جامعهخوانها
🔷 @EngareNet
📽 از جهان "سینما"
«فیلم به شکل رؤیا، فیلم به شکل موسیقی. هیچ هنری از درون ما مانند فیلم گذر نمیکند؛ مستقیم در احساسات ما میرود، در عمق اتاقهای تاریک روح ما».
این سخن "برگمان" است؛ کارگردانی که سینمایش، صحنهی وحشتآور خلوت ماست؛ آنجا که مخفیست اما نسبتسازِ بیواسطهی ربط ما با جهان است. فیلمهای برگمان، صدا و سیمای عریانِ ناخودآگاه و امر دستنیافتنیست.
ترسی که با برگمان تجربه میشود، از دل رویارویی با "خود" است، نه ناشناختههای بیرون. او چون آینهی نفرینی، برابرت میایستد و مقابل سؤالِ «چه کسی از همه زیباتر است؟» میشکند تا روی صورت تمامی بشریت، خط عمیقی بیندازد.
🖇
پ.ن:
تصویر، برگرفته از فیلمِ "فانی و الکساندر" اثر "اینگمار برگمان"؛ کارگردان سوئدی
✍ آرزو رضایی مُجاز
@SooreMa
«فیلم به شکل رؤیا، فیلم به شکل موسیقی. هیچ هنری از درون ما مانند فیلم گذر نمیکند؛ مستقیم در احساسات ما میرود، در عمق اتاقهای تاریک روح ما».
این سخن "برگمان" است؛ کارگردانی که سینمایش، صحنهی وحشتآور خلوت ماست؛ آنجا که مخفیست اما نسبتسازِ بیواسطهی ربط ما با جهان است. فیلمهای برگمان، صدا و سیمای عریانِ ناخودآگاه و امر دستنیافتنیست.
ترسی که با برگمان تجربه میشود، از دل رویارویی با "خود" است، نه ناشناختههای بیرون. او چون آینهی نفرینی، برابرت میایستد و مقابل سؤالِ «چه کسی از همه زیباتر است؟» میشکند تا روی صورت تمامی بشریت، خط عمیقی بیندازد.
🖇
پ.ن:
تصویر، برگرفته از فیلمِ "فانی و الکساندر" اثر "اینگمار برگمان"؛ کارگردان سوئدی
✍ آرزو رضایی مُجاز
@SooreMa
📝 تضادسازی بهمثابهی استراتژی کنترل
▫️چگونه "امر جمعی" کمرشکن شده است؟
✍ آرزو رضایی مُجاز
🔰 این نقاشی (در لینک پیوست)، یک تصور غیرایدئولوژیک از نظم -در خیابان- است؛ "حق برابر برای همه" که در ذهن خواهرزادهی ۴سالهام هنوز دستنخورده است. هژمونی برساختها، میان تمام این عناصر بهمرور خط خواهد کشید. بهعبارتی، نیروی کنترلکنندهی فرهنگ، بیش و پیش از هر چیز، قائل به خطکشیست؛ مرز میبندد تا ارزشگذاریِ بستهبندیهایِ ماحصل، راحتتر صورت پذیرد. این نیرو که در خدمت گفتمان رسمی کار میکند، در ثنویتهایی که میسازد، قوام و دوام مییابد. درواقع، در بازی دوگانهها و کارکردی که از تضادها میکشد، گسترش مییابد؛ تا جاییکه خود را به مثابهی "قلمرو عمومی" جا بزند.
🔰 نیروی کنترل کنندهی فرهنگ، نیروی مسلط بر "امر اجتماعی" نیز هست و طرحهای جزئیشدهی خود را در تمامی معابر نشان میدهد؛ مثلن در صحن خیابان، "امر تشخیصی" میسازد؛ مشخصسازیای که البته قائل به "امر فردی" نیست. این نیرو، تکثر را به رسمیت نمیشناسد، تنها "مشخص" میکند، خطاب قرار میدهد تا ایجاد تقابل نماید. به این ترتیب که؛ از دل اجتماع نمونهگیری میکند، نمونهها را مقابل هم میگذارد تا درنهایت، وضعیتی بسازد که "ضد جامعه"، به اجتماعات تکافتادهای مانَد که هرگونه امکان تجمع، تحصن، همصدایی، مطالبهگریِ جمعی و حتی شکلگیریِ نارضایتی عمومی را در چنگ خود تحدید کند یا حداقل به تعویق اندازد؛ سیاستی که در تاریخ ایران -در ادوار مختلف، ضمن حکومتهای تمرکزگرا- قابل تحقیق است.
🔰 "تفرقهاندازی" بهمثابهی یک استراتژی کنترلگر، همواره تجزیهکنندهی منافع، هدفها یا مطالبات عمومی بوده است. هر نوع قدرتِ متمرکز در صحن جامعه را متلاشی میکند تا درنهایت، محصول اتمیزهی این تَلاشی را انقیاد نماید. مثالهای این سیاست هم کم نیست؛ خاندان صفویه زمانی که تشیع را مذهب رسمی خود دانست، و حتا بعدها پادشاهان قاجار، بر آیینهای ماه محرم بسیار تأکید میکردند تا دوگانهی اهل سنت-اهل تشیع، دکترینی بهشدت سیاسی را برسازد و در محتوای عینیِ یکی علیه دیگری، به صحن جامعه بیاورد. برگهای تاریخ نشان میدهد که چگونه جمعیت ایران همواره زیر تأثیر مذهب، زبان، قومیت، نژاد-ایل-طایفه، موقعیت و منزلت خانوادگی، وضعیت معاش و اقتصاد، تفاوتهای فرقهای-منطقهای، و حتا سلیقه! به "کاشیهای اجتماعی" تبدیل شده است.
🔰 به تحقیقِ "یروان آبراهامیان" مثلن شاهان قاجار: «با سوءاستفادهی سیستماتیک از تقسیمبندیهای اجتماعی به حیات خود ادامه میدادند.» وی در "تاریخ ایران مدرن" از خانی افشاری که نزد دیپلماتی انگلیسی اقرار میکند، نَقلی میآورد: «این روزها ما دیگر نمیتوانیم مثل مرد بجنگیم، بلکه باید همچون پستفطرتانِ دودوزهباز با تحریک و توطئه در دربار با هم مقابله کنیم»(ص۶۷).
🔰 شاید بتوان نسبت حکومت(ها) و جامعه را در ایران در قول وزیر مختار بریتانیا به تماشا نشست که در اوایل سال ۱۳۰۵ گزارش میدهد: «او (رضاشاه) فضای بیاطمینانی و ترس ایجاد کرده است. کابینه از مجلس میترسد؛ مجلس از ارتش در هراس است؛ و در مجموع همگی از شاه میترسند»(ص۱۴۴، همان کتاب)؛ ترسی که با تأکید بر فاصلهگذاری میان بدنهی اجتماعی، شدتمند میشود و با ارتزاق از حس جعلیِ آرامش در حریم خصوصیِ دور از جمع، به حیات بیمارگونِ خود ادامه میدهد. در چنین بستری از بیماری هم هست که "بدگمانی" بهنفع وضع موجود، مدام نفسِ تازه میکشد.
🔰 گفتمان رسمیِ حاکم هم، در کارِ تولید اشکال متفاوتِ این مرزبندیها در صحن عمومیست. در تمامی بخشهایی که امکان تجمع نیرویی وجود دارد خطوط، پررنگ شده است. بهعنوان مثال به یک "مدرسه" نگاه کنید؛ دوگانهسازیهایِ: رسمی-پیمانی، رسمی-قراردادی، رسمی-حقالتدریسی، قراردادی-استخدامیهای ماده۲۸، پذیرفتهشدگان آزمون اصلح با کسب صلاحیت حرفهای-جاماندههای آزمون اصلح (در لیستِ جبرانیها)، معلمپژوهشگرها-معلمینِ معطوف به مواد آموزشی کتابها، معلمانِ دانشگاهِ فرهنگیان-معلمان استخدامیِ تحصیلکرده در دانشگاههای دیگر و... که روزبهروز پیچیدهتر شده؛ بیش از پیش، امکان شکلگیری نیرو را در این نهاد مهم فرهنگی-آموزشی کمرشکن کرده است.
🔰 در این تجربهی شدتمند دیالکتیکیِ در خود مانده، از دل شقاقهای تاریخی که خوگیری بهنوعی "حس بیاعتمادی بههم" را رسمیت بخشیده، سخن "کاترین بلزی" در کتاب "عمل نقد" قابلفهم میشود: “پایان یک تجربهی دیالکتیکی، چیزی کمتر از نوعی تغییر کیش نیست!” درواقع، این رسمِ "دشمنانگاریِ دیگری" در میان جامعهی مرده، جز از دل رستاخیز همین مردگان برانداز نمیشود. نافرمانی مدنی نسبت به هر خطی که میان "ما" کشیده میشود، شاید نخستین تلاشها برای شکلدادن به هر جمع دوباره و حیات نیروی جمعیست.
@SooreMa
🖇
https://news.1rj.ru/str/SooremaAttach/7
▫️چگونه "امر جمعی" کمرشکن شده است؟
✍ آرزو رضایی مُجاز
🔰 این نقاشی (در لینک پیوست)، یک تصور غیرایدئولوژیک از نظم -در خیابان- است؛ "حق برابر برای همه" که در ذهن خواهرزادهی ۴سالهام هنوز دستنخورده است. هژمونی برساختها، میان تمام این عناصر بهمرور خط خواهد کشید. بهعبارتی، نیروی کنترلکنندهی فرهنگ، بیش و پیش از هر چیز، قائل به خطکشیست؛ مرز میبندد تا ارزشگذاریِ بستهبندیهایِ ماحصل، راحتتر صورت پذیرد. این نیرو که در خدمت گفتمان رسمی کار میکند، در ثنویتهایی که میسازد، قوام و دوام مییابد. درواقع، در بازی دوگانهها و کارکردی که از تضادها میکشد، گسترش مییابد؛ تا جاییکه خود را به مثابهی "قلمرو عمومی" جا بزند.
🔰 نیروی کنترل کنندهی فرهنگ، نیروی مسلط بر "امر اجتماعی" نیز هست و طرحهای جزئیشدهی خود را در تمامی معابر نشان میدهد؛ مثلن در صحن خیابان، "امر تشخیصی" میسازد؛ مشخصسازیای که البته قائل به "امر فردی" نیست. این نیرو، تکثر را به رسمیت نمیشناسد، تنها "مشخص" میکند، خطاب قرار میدهد تا ایجاد تقابل نماید. به این ترتیب که؛ از دل اجتماع نمونهگیری میکند، نمونهها را مقابل هم میگذارد تا درنهایت، وضعیتی بسازد که "ضد جامعه"، به اجتماعات تکافتادهای مانَد که هرگونه امکان تجمع، تحصن، همصدایی، مطالبهگریِ جمعی و حتی شکلگیریِ نارضایتی عمومی را در چنگ خود تحدید کند یا حداقل به تعویق اندازد؛ سیاستی که در تاریخ ایران -در ادوار مختلف، ضمن حکومتهای تمرکزگرا- قابل تحقیق است.
🔰 "تفرقهاندازی" بهمثابهی یک استراتژی کنترلگر، همواره تجزیهکنندهی منافع، هدفها یا مطالبات عمومی بوده است. هر نوع قدرتِ متمرکز در صحن جامعه را متلاشی میکند تا درنهایت، محصول اتمیزهی این تَلاشی را انقیاد نماید. مثالهای این سیاست هم کم نیست؛ خاندان صفویه زمانی که تشیع را مذهب رسمی خود دانست، و حتا بعدها پادشاهان قاجار، بر آیینهای ماه محرم بسیار تأکید میکردند تا دوگانهی اهل سنت-اهل تشیع، دکترینی بهشدت سیاسی را برسازد و در محتوای عینیِ یکی علیه دیگری، به صحن جامعه بیاورد. برگهای تاریخ نشان میدهد که چگونه جمعیت ایران همواره زیر تأثیر مذهب، زبان، قومیت، نژاد-ایل-طایفه، موقعیت و منزلت خانوادگی، وضعیت معاش و اقتصاد، تفاوتهای فرقهای-منطقهای، و حتا سلیقه! به "کاشیهای اجتماعی" تبدیل شده است.
🔰 به تحقیقِ "یروان آبراهامیان" مثلن شاهان قاجار: «با سوءاستفادهی سیستماتیک از تقسیمبندیهای اجتماعی به حیات خود ادامه میدادند.» وی در "تاریخ ایران مدرن" از خانی افشاری که نزد دیپلماتی انگلیسی اقرار میکند، نَقلی میآورد: «این روزها ما دیگر نمیتوانیم مثل مرد بجنگیم، بلکه باید همچون پستفطرتانِ دودوزهباز با تحریک و توطئه در دربار با هم مقابله کنیم»(ص۶۷).
🔰 شاید بتوان نسبت حکومت(ها) و جامعه را در ایران در قول وزیر مختار بریتانیا به تماشا نشست که در اوایل سال ۱۳۰۵ گزارش میدهد: «او (رضاشاه) فضای بیاطمینانی و ترس ایجاد کرده است. کابینه از مجلس میترسد؛ مجلس از ارتش در هراس است؛ و در مجموع همگی از شاه میترسند»(ص۱۴۴، همان کتاب)؛ ترسی که با تأکید بر فاصلهگذاری میان بدنهی اجتماعی، شدتمند میشود و با ارتزاق از حس جعلیِ آرامش در حریم خصوصیِ دور از جمع، به حیات بیمارگونِ خود ادامه میدهد. در چنین بستری از بیماری هم هست که "بدگمانی" بهنفع وضع موجود، مدام نفسِ تازه میکشد.
🔰 گفتمان رسمیِ حاکم هم، در کارِ تولید اشکال متفاوتِ این مرزبندیها در صحن عمومیست. در تمامی بخشهایی که امکان تجمع نیرویی وجود دارد خطوط، پررنگ شده است. بهعنوان مثال به یک "مدرسه" نگاه کنید؛ دوگانهسازیهایِ: رسمی-پیمانی، رسمی-قراردادی، رسمی-حقالتدریسی، قراردادی-استخدامیهای ماده۲۸، پذیرفتهشدگان آزمون اصلح با کسب صلاحیت حرفهای-جاماندههای آزمون اصلح (در لیستِ جبرانیها)، معلمپژوهشگرها-معلمینِ معطوف به مواد آموزشی کتابها، معلمانِ دانشگاهِ فرهنگیان-معلمان استخدامیِ تحصیلکرده در دانشگاههای دیگر و... که روزبهروز پیچیدهتر شده؛ بیش از پیش، امکان شکلگیری نیرو را در این نهاد مهم فرهنگی-آموزشی کمرشکن کرده است.
🔰 در این تجربهی شدتمند دیالکتیکیِ در خود مانده، از دل شقاقهای تاریخی که خوگیری بهنوعی "حس بیاعتمادی بههم" را رسمیت بخشیده، سخن "کاترین بلزی" در کتاب "عمل نقد" قابلفهم میشود: “پایان یک تجربهی دیالکتیکی، چیزی کمتر از نوعی تغییر کیش نیست!” درواقع، این رسمِ "دشمنانگاریِ دیگری" در میان جامعهی مرده، جز از دل رستاخیز همین مردگان برانداز نمیشود. نافرمانی مدنی نسبت به هر خطی که میان "ما" کشیده میشود، شاید نخستین تلاشها برای شکلدادن به هر جمع دوباره و حیات نیروی جمعیست.
@SooreMa
🖇
https://news.1rj.ru/str/SooremaAttach/7
Telegram
پیوستهای "صور ما"
🖼 نقاشیِ مورد اشاره در یادداشتِ "تضادسازی بهمثابهی استراتژی کنترل؛ چگونه امر جمعی، کمرشکن شده است؟"
@SooreMa
@SooreMa
🔰 خبری از #اقدام_پژوهی
📚 برگزیدگان منطقهایِ بیست و دومین دورهی معلم پژوهندهی ناحیه۳ کرج معرفی شدند. به گزارش روابط عمومی آموزش و پرورش ناحیه۳ کرج، بیش از ۳۰۰ گزارش اقدامپژوهی از معلمان ناحیه، مورد داوری قرار گرفته است و اسامی ۱۸نفر که موفق به کسب رتبهی منطقهای شدهاند، از سوی کارشناسی پژوهش اعلام شد...
لینک خبر:
http://karaj3.alborz.medu.ir/fa/news/item/909809/1
🖇
✅ ضمن تبریک به معلم-پژوهشگرهای ارجمند، اقدامپژوهی بنده با عنوان «چگونگی تأثیر آرتتراپی (هنر درمانی) در کاهش پرخاشگری یک کودک طلاق» نیز در این بین است که پس از گذراندن مراحل بعدی داوری، گزارش آن -جهت استفادهی همکاران- در همین کانال منتشر خواهد شد.
@SooreMa
📚 برگزیدگان منطقهایِ بیست و دومین دورهی معلم پژوهندهی ناحیه۳ کرج معرفی شدند. به گزارش روابط عمومی آموزش و پرورش ناحیه۳ کرج، بیش از ۳۰۰ گزارش اقدامپژوهی از معلمان ناحیه، مورد داوری قرار گرفته است و اسامی ۱۸نفر که موفق به کسب رتبهی منطقهای شدهاند، از سوی کارشناسی پژوهش اعلام شد...
لینک خبر:
http://karaj3.alborz.medu.ir/fa/news/item/909809/1
🖇
✅ ضمن تبریک به معلم-پژوهشگرهای ارجمند، اقدامپژوهی بنده با عنوان «چگونگی تأثیر آرتتراپی (هنر درمانی) در کاهش پرخاشگری یک کودک طلاق» نیز در این بین است که پس از گذراندن مراحل بعدی داوری، گزارش آن -جهت استفادهی همکاران- در همین کانال منتشر خواهد شد.
@SooreMa
🔰 مترجم آن همه متنهای سرکش!
فضای عسرت نقد را شدتمندتر نکنید!
✍ آرزو رضایی مُجاز
📝 نظام سلطه، انگشت اشارهاش را وقتی سه سو گرداند تا پروژهی سرکوباش را کلید بزند؛ خوب میدانست اندیشهی انتقادی، نهاد ادبیات و نهاد آموزش چگونه میتواند ریشهاش را بزند؛ حالا نه از فضای پویای دانشگاهی که مولد جنبشهای اثرگذار اجتماعی باشد، خبریست و نه مدرسه قادر است خود را از سایهی هول هژمونی حاکمیت خلاص کند و نه گذاشتند نگاه موشکاف و پرسشگر امثال «رضا براهنی» که کمر نقد را راست نگه میداشتند، سنتی بسازد تا چیزی برای چشم در چشمشدن با گفتمان رسمی، نترس باقیمانده باشد.
سه دقیقه فایل صوتی که در آن آقای «یوسف اباذری»، جامعهشناس سرشناس -که بهواسطهی مجموعه مقالات و ترجمهها، بسیار از وی آموختهایم- تأثیرگذارترین چهرهی نقد ادبی، شاعر و رماننویس معاصر را «دلقک» لقب میدهد؛ هرچند بریدهای از یک درسگفتار است که هواداران وی بسیار بر آن تأکید میکنند و از دیگرسو، مخالفان کارگزارانی وی هم با اتکا به همین بریده، دست از عصا رها کرده و در این میدانِ بازشده بهتاخت شدهاند، اما در این دعوای مایهی تأسف، اگر در زمین انصاف بایستیم، دو نکته را باید از نظر گذراند:
✅ امروز، اگر میدانیم «سیاستِ شکافسازی میان علوم انسانی» از سوی گفتمان رسمی تا چه حد مسئلهساز و جدیست، اگر میدانیم سیاست تکهتکهکردن و مثلهشدن اندیشمندان به دست خودشان، بسیار کمهزینهتر از حذف توسط نهاد قدرت است، پس باید با تکیه بر قرابتی که «ادبیات»، «جامعهشناسی» و «فلسفه» در جهان اندیشهورزی دارند، از سرمایههای فکری امثال دکتر رضا براهنی -از آخرین بازماندههای دورهی فکر و کلمه در عرصهی ادبیات- محافظت کنیم.
✅ نقد و بحثمان با نگاه به این مهم نیز باشد که جریانهای همیشه در صحنه برای حذف اندیشه، ماهی را از آبی که دکتر اباذری به گِل کشید، سَمیِ سفرهی این جامعهشناسِ غیرقابل چشمپوشی از لحاظ اهمیت در فضای اندیشهورزی نکنند.
متأسفانه میان وضعی که چند دهه علیه عرصهی اندیشه و نقد است، شمشیرهای دو لبه از هر سوست؛ و ناگزیریم قلم به دندان گرفته و روی جگر بفشاریم، تا سر همین سرمایههای مانده، در دعواهایی از ایندست را بیسروصدا به بادی ندهند که سالهاست تنها زیر پرچمهای خودشان وزیدن داشته است.
https://news.1rj.ru/str/SooremaAttach/14
@SooreMa
✍🏼 آرزو رضایی مجاز
فضای عسرت نقد را شدتمندتر نکنید!
✍ آرزو رضایی مُجاز
📝 نظام سلطه، انگشت اشارهاش را وقتی سه سو گرداند تا پروژهی سرکوباش را کلید بزند؛ خوب میدانست اندیشهی انتقادی، نهاد ادبیات و نهاد آموزش چگونه میتواند ریشهاش را بزند؛ حالا نه از فضای پویای دانشگاهی که مولد جنبشهای اثرگذار اجتماعی باشد، خبریست و نه مدرسه قادر است خود را از سایهی هول هژمونی حاکمیت خلاص کند و نه گذاشتند نگاه موشکاف و پرسشگر امثال «رضا براهنی» که کمر نقد را راست نگه میداشتند، سنتی بسازد تا چیزی برای چشم در چشمشدن با گفتمان رسمی، نترس باقیمانده باشد.
سه دقیقه فایل صوتی که در آن آقای «یوسف اباذری»، جامعهشناس سرشناس -که بهواسطهی مجموعه مقالات و ترجمهها، بسیار از وی آموختهایم- تأثیرگذارترین چهرهی نقد ادبی، شاعر و رماننویس معاصر را «دلقک» لقب میدهد؛ هرچند بریدهای از یک درسگفتار است که هواداران وی بسیار بر آن تأکید میکنند و از دیگرسو، مخالفان کارگزارانی وی هم با اتکا به همین بریده، دست از عصا رها کرده و در این میدانِ بازشده بهتاخت شدهاند، اما در این دعوای مایهی تأسف، اگر در زمین انصاف بایستیم، دو نکته را باید از نظر گذراند:
✅ امروز، اگر میدانیم «سیاستِ شکافسازی میان علوم انسانی» از سوی گفتمان رسمی تا چه حد مسئلهساز و جدیست، اگر میدانیم سیاست تکهتکهکردن و مثلهشدن اندیشمندان به دست خودشان، بسیار کمهزینهتر از حذف توسط نهاد قدرت است، پس باید با تکیه بر قرابتی که «ادبیات»، «جامعهشناسی» و «فلسفه» در جهان اندیشهورزی دارند، از سرمایههای فکری امثال دکتر رضا براهنی -از آخرین بازماندههای دورهی فکر و کلمه در عرصهی ادبیات- محافظت کنیم.
✅ نقد و بحثمان با نگاه به این مهم نیز باشد که جریانهای همیشه در صحنه برای حذف اندیشه، ماهی را از آبی که دکتر اباذری به گِل کشید، سَمیِ سفرهی این جامعهشناسِ غیرقابل چشمپوشی از لحاظ اهمیت در فضای اندیشهورزی نکنند.
متأسفانه میان وضعی که چند دهه علیه عرصهی اندیشه و نقد است، شمشیرهای دو لبه از هر سوست؛ و ناگزیریم قلم به دندان گرفته و روی جگر بفشاریم، تا سر همین سرمایههای مانده، در دعواهایی از ایندست را بیسروصدا به بادی ندهند که سالهاست تنها زیر پرچمهای خودشان وزیدن داشته است.
https://news.1rj.ru/str/SooremaAttach/14
@SooreMa
✍🏼 آرزو رضایی مجاز
Telegram
پیوستهای "صور ما"
📻 سخنان دکتر یوسف اباذری؛ جامعهشناس سرشناس، در نقد توهینآمیز دکتر رضا براهنی و محسن نامجو
🔰 تاریخ مفعول و آن فعلِ سرانجام!
▫️نگاهی به رمان «روزگار دوزخی آقای ایاز» اثر «رضا براهنی»
✍ آرزو رضایی مُجاز
📝 اگر بخواهیم از پشتپردهی گشودهی متن که پنهانکار است سخن بگوییم، بیشک باید گوشهچشمی به «بارت» داشته باشیم. رولانبارت، به ناخودآگاهِ متنْ علاقهمند است؛ به آنچه اثر نمیگوید و بهجای بیانکردن، نهاناش میکند. او متنی را آوانگارد میداند که خواننده را به مهیاسازیِ معانی از طریق کاوشِ پیچوخمهای دلالتگر، تشویق نمايد. در جهان این اثر، نوع نوشتنی از خواندنی متمایز میشود. در متن خواندنی یا واقعگرا، ميل دالها به ارجاعی ظاهریست؛ هر دال، مدلولی مختصِ خود دارد. در برابر؛ متنِ نوشتنی، خواننده را نسبت به آغوش اغواکنندهی دلالتگر وسوسه میكند. از اینمنظر میتوان رمان «روزگار دوزخی آقای ایاز» را یکمتن نوشتنی دانست که مخاطب را وادار به تولید معنا در بستر دعوتکنندهی دالها میکند.
📝 رمزهای تفسیری، معنایی، نمادین، هوادار وضع موجود و فرهنگی، پنجرمزیست که در کارِ این عمل است. «سلدن» در كتاب «نظریهی ادبی و نقد عملی» از این رمزها بهعنوان بازنمای نظامهای معنایی یاد میکند که خواننده در واکنش به تن متن، از آنها بهره میبرد. بهلحاظ وی، ماحصلِ بهکاربستن این رموز، آشکارسازی ساختاری در متن نیست، بلکه شکلگیری ساخت یعنی فعالشدن دلالتگرهاست. از نگاه سلدن، رمز نمادینْ مربوط به تقابلهای دوگانه است. این رمز، تخطی از حدود طبیعی را برجسته میکند و مرز میان هر دوتایی را به چالش میکشد؛ کُنشی که در تولید معنا از جهان «ایاز»، پُر کار است.
📝 «ایاز» (باد خنک)، انگارهای فاعل در جریان باروری، به ابژهای مفعول و دوزخی تغییر شکل یافته و کنش آن، که همواره منجر به زایش بوده است، قطب متضاد خود را فعال میکند؛ با این تفاوت که، تقابل ایجاد شده در سوی دیگر محور نیست. دوگانهی آبستن-سترون/فاعل-مفعول بر روی یککانون قرار میگیرند. درنهایت اما، بستری که برای جذب دو قطب آغوش میگشاید، ابتر میماند؛ از آنرو که وارد دیالکتیک و نهایتاً ایجاد پیوستار نمیشود، چون در غیاب حضور و حافظه کار میکند. هر نقطه برای ادامه، ناگزیر از مستحیلکردن قسمتی از گذشته در خود است و نیز ناچار که بخشی از خود را به حرکت بعدی واگذارد. بهعبارتی؛ همزمان که تکهای از دیروز را در خود دارد، در کنش استحاله نیز مشارکت مینماید و این عمل، تنها در صورتی رخ میدهد که حافظه در کار باشد؛ مخزنی از ردّ آنچه که بوده و فرایاد آنچه مشمول مرور زمان خواهد شد.
📝 «دریدا» مفهوم ردّ را بر فراز مفاهیم دوگانه قرار میدهد. ردّ، ما را به گذشتهای که تا زمان حالْ پابرجا مانده، ارجاع میدهد. اینحضورِ در معرضِ پاکشدگی، همزمان به آینده هم موکول میشود.
ردّ، چیزیست که از گذشته بهجا مانده، در زمان حالْ دنبال و به آینده نیز سرسپردگی دارد. اما راوی، یک سوژهی دستکاریشدهی بیحافظه است و از اینرو با ملغمهای از خاطرات که ردّ ترتیبی خود را گم کردهاند و سرگردان میان خودآگاه آبستن-ایاز و ناخودآگاه سترون-راوی در تردّد هستند، روبهروییم. در اقصای این پراکندگی، جریان سیال ذهنْ تنها یکتكنيك روايی نیست، بلکه نمودی از سوژهایست که خاصیت کنشوری خود را از دستداده و به ابژهی «دریچه» تبدیل شده است؛ محل گذار! بیاینکه خود از جای بجنبد یا قدرت کنترل بر آمدوشد را داشته باشد.
📝 از این منظر هم هست که راوی، یکشخصیت عامل نیست و تنها روزنیست که تا آخرین حدِ ممکن باز شده تا برونریزی کند. خواننده نیز مدامْ درگیر و سپس بهعنوان جزئی از مردم کنار گذاشته میشود. مخاطب و راوی، قطبهای درونریزی-برونریزیاند و در دیالکتیکی خودکار، روایت را پیش میبرند، تا روزگار دوزخی، در سیر نوشتن-خواندن بهیاد آورده شود و گذشته در بازی بیامان دالها، معنایی بزاید.
❓اما چرا یادآوری مهم است؟
📝 راوی، شاهد نیز هست؛ گواهی بر تحریفشدن تاریخ، تاریخی که مدام مورد دستکاریست. راوی، کاتب هم هست و به تاریخ نوشتهشده و حتی آنچه خود مینویسد، اعتماد ندارد. او میخواهد بر خواننده که در جریان برونریزیِ دریچه مشارکت دارد، مورخی کند. بنابراین خواننده در نقشهی کاتب، راوی بالفعل است و فعل همانا اصرار بر مفعولبودن، تا تاریخ بر کفل مخاطب نقش شود...
⏬ ادامهی مقاله را در سایت «انگاره» (رسانهی جامعه و جامعهخوانها) بخوانید:
https://engare.net/?p=4233
@SooreMa
▫️نگاهی به رمان «روزگار دوزخی آقای ایاز» اثر «رضا براهنی»
✍ آرزو رضایی مُجاز
📝 اگر بخواهیم از پشتپردهی گشودهی متن که پنهانکار است سخن بگوییم، بیشک باید گوشهچشمی به «بارت» داشته باشیم. رولانبارت، به ناخودآگاهِ متنْ علاقهمند است؛ به آنچه اثر نمیگوید و بهجای بیانکردن، نهاناش میکند. او متنی را آوانگارد میداند که خواننده را به مهیاسازیِ معانی از طریق کاوشِ پیچوخمهای دلالتگر، تشویق نمايد. در جهان این اثر، نوع نوشتنی از خواندنی متمایز میشود. در متن خواندنی یا واقعگرا، ميل دالها به ارجاعی ظاهریست؛ هر دال، مدلولی مختصِ خود دارد. در برابر؛ متنِ نوشتنی، خواننده را نسبت به آغوش اغواکنندهی دلالتگر وسوسه میكند. از اینمنظر میتوان رمان «روزگار دوزخی آقای ایاز» را یکمتن نوشتنی دانست که مخاطب را وادار به تولید معنا در بستر دعوتکنندهی دالها میکند.
📝 رمزهای تفسیری، معنایی، نمادین، هوادار وضع موجود و فرهنگی، پنجرمزیست که در کارِ این عمل است. «سلدن» در كتاب «نظریهی ادبی و نقد عملی» از این رمزها بهعنوان بازنمای نظامهای معنایی یاد میکند که خواننده در واکنش به تن متن، از آنها بهره میبرد. بهلحاظ وی، ماحصلِ بهکاربستن این رموز، آشکارسازی ساختاری در متن نیست، بلکه شکلگیری ساخت یعنی فعالشدن دلالتگرهاست. از نگاه سلدن، رمز نمادینْ مربوط به تقابلهای دوگانه است. این رمز، تخطی از حدود طبیعی را برجسته میکند و مرز میان هر دوتایی را به چالش میکشد؛ کُنشی که در تولید معنا از جهان «ایاز»، پُر کار است.
📝 «ایاز» (باد خنک)، انگارهای فاعل در جریان باروری، به ابژهای مفعول و دوزخی تغییر شکل یافته و کنش آن، که همواره منجر به زایش بوده است، قطب متضاد خود را فعال میکند؛ با این تفاوت که، تقابل ایجاد شده در سوی دیگر محور نیست. دوگانهی آبستن-سترون/فاعل-مفعول بر روی یککانون قرار میگیرند. درنهایت اما، بستری که برای جذب دو قطب آغوش میگشاید، ابتر میماند؛ از آنرو که وارد دیالکتیک و نهایتاً ایجاد پیوستار نمیشود، چون در غیاب حضور و حافظه کار میکند. هر نقطه برای ادامه، ناگزیر از مستحیلکردن قسمتی از گذشته در خود است و نیز ناچار که بخشی از خود را به حرکت بعدی واگذارد. بهعبارتی؛ همزمان که تکهای از دیروز را در خود دارد، در کنش استحاله نیز مشارکت مینماید و این عمل، تنها در صورتی رخ میدهد که حافظه در کار باشد؛ مخزنی از ردّ آنچه که بوده و فرایاد آنچه مشمول مرور زمان خواهد شد.
📝 «دریدا» مفهوم ردّ را بر فراز مفاهیم دوگانه قرار میدهد. ردّ، ما را به گذشتهای که تا زمان حالْ پابرجا مانده، ارجاع میدهد. اینحضورِ در معرضِ پاکشدگی، همزمان به آینده هم موکول میشود.
ردّ، چیزیست که از گذشته بهجا مانده، در زمان حالْ دنبال و به آینده نیز سرسپردگی دارد. اما راوی، یک سوژهی دستکاریشدهی بیحافظه است و از اینرو با ملغمهای از خاطرات که ردّ ترتیبی خود را گم کردهاند و سرگردان میان خودآگاه آبستن-ایاز و ناخودآگاه سترون-راوی در تردّد هستند، روبهروییم. در اقصای این پراکندگی، جریان سیال ذهنْ تنها یکتكنيك روايی نیست، بلکه نمودی از سوژهایست که خاصیت کنشوری خود را از دستداده و به ابژهی «دریچه» تبدیل شده است؛ محل گذار! بیاینکه خود از جای بجنبد یا قدرت کنترل بر آمدوشد را داشته باشد.
📝 از این منظر هم هست که راوی، یکشخصیت عامل نیست و تنها روزنیست که تا آخرین حدِ ممکن باز شده تا برونریزی کند. خواننده نیز مدامْ درگیر و سپس بهعنوان جزئی از مردم کنار گذاشته میشود. مخاطب و راوی، قطبهای درونریزی-برونریزیاند و در دیالکتیکی خودکار، روایت را پیش میبرند، تا روزگار دوزخی، در سیر نوشتن-خواندن بهیاد آورده شود و گذشته در بازی بیامان دالها، معنایی بزاید.
❓اما چرا یادآوری مهم است؟
📝 راوی، شاهد نیز هست؛ گواهی بر تحریفشدن تاریخ، تاریخی که مدام مورد دستکاریست. راوی، کاتب هم هست و به تاریخ نوشتهشده و حتی آنچه خود مینویسد، اعتماد ندارد. او میخواهد بر خواننده که در جریان برونریزیِ دریچه مشارکت دارد، مورخی کند. بنابراین خواننده در نقشهی کاتب، راوی بالفعل است و فعل همانا اصرار بر مفعولبودن، تا تاریخ بر کفل مخاطب نقش شود...
⏬ ادامهی مقاله را در سایت «انگاره» (رسانهی جامعه و جامعهخوانها) بخوانید:
https://engare.net/?p=4233
@SooreMa
انگاره؛ رسانه علوم اجتماعی
تاریخ مفعول و آن فعلِ سرانجام! | انگاره ؛رسانه علوم اجتماعی
با نگاهی به رمانِ «روزگار دوزخی آقای ایاز» اثرِ «رضا براهنی»
Forwarded from ️ شبکه جامعه شناسی
🔸خردهروایتهایی از زیست کارگران روزمُزد؛
▫️آفتی به درخت فصلیها
🖋آرزو رضایی مجاز
📍نامهای متفاوتی دارند؛ از "جمعه" گرفته، تا اسمهای تا مغز استخوان ايرانی؛ "تيرداد". هر كجا نيمسايهای يا چتر درختی باشد ايستادهاند، گاه هم خستگی خود را از ساعتها انتظار بر لب جدولی مینشانند. يكی متخصص بارهای سنگين است، ديگری ريزهكار و باصطلاح خودشان ظريفكاری میکند، بعضی به ستوه آمده از روزمزدی و برخی نانشان به همين دستمزدهای روزانه بند است، اما آنچه ميانشان مشترك، اين است كه هيچكدام بيمه ندارند؛ بيمه برايشان كلمهایست كه در طول زمان معنايش را گم كرده و در ميان دايرهی لغاتشان سرگردان است!
لهجه و گویشهای متفاوتی دارند، از كردی و لر و ترك گرفته تا افغانی؛ زبانشان در گرماگرم كار و بيكاری با صاحبكاران ايرانیشان يکدست شده و تنها با تهلهجهای غريب هنوز نشان میدهند كه مهاجرند.
📍يکیشان «آوات» نام دارد و پاتوقاش حاشيهی پارك گلنرگس، و با نگاهی بهزعم خودش "عقابی" منتظر است ماشينی پارك كند و كارگر بخواهد. میگوید از ۱۵سالگی در خيابانهای كرج بوده و شبها را هم در يك اتاق سرايداری بهعنوان نگهبانشب سركرده است. به خاطر ندارد رؤيايش در ۱۵سال پيش -هنگامی كه عزم كوچ از كرمانشاه میکند- چه بوده؟ اما امروز میداند؛ كرج شهری نبود كه فكر میکرد. میگوید: دستمزدش مشخص نيست، هم به فصل بستگی دارد، هم به جيب صاحبكار، ساعت كار و وزن بار، حتی طبقهی چندم ساختمان؟ و لابهلای حرفهايش بيمه و حقوق ثابت، در دورترين چشمانداز ايستاده است!
📍"علی" که با دستمالی صورتاش را میپوشاند و خیابانها را جارو میزند، شكل ديگری از بيكاری را تجربه میکند؛ بيكاری بهمعنای فقدان كار مرتبط با مهارتاش. او میگوید: «دانشجوی معماری بودم. بعد از زمینگیر شدن پدرم من جای او میآیم تا خرجی خانه را تأمین کنم و نگذارم دفترچهی بیمهی پدر و مادرِ پیرم باطل شود.» در ادامه، زندگیاش را ورقزده و اضافه میکند: «پدرم ۲۰سال رفتگر کرج بوده و الان ۳ماه است که زمینگیر شده. با همین پول حلالْ خرج تحصیل من و خواهر کوچکترم را درآورده و الآن خواهرم دانشجوی ارشد رشتهی گرافیک و هزینهی ادامهی تحصیلاش بر عهدهی من است. حالا جارو میزنم تا خرج تحصیل خواهرم را بدهم.» دلیل پوشاندن صورتاش را پرسیدم، جواب میدهد: «من با کار کردن و حتی سوپور بودن مشکلی ندارم. ولی دوستان و آشنایان نظرشان در مورد کار، فقط به نشستن پشت میز ختم میشود و با دیدن من در این حالت طعنه میزنند و تحقیرم میکنند.»
📍دو خيابان آنطرفتر "مشرمضان" در زمرهی كارگران فصلیست؛ كسانی كه در زمستان و پاييز از جيب و پسانداز میخورند و بهار و تابستان به دل كار میزنند. وی که تابستانها اغلب درحال مخلوط کردن گچ و آب دیده میشود و در فصلهای سرد دنبال هر کار روزمزدی میگردد، میگوید: «من از ۹سالگی وردست بابام که گچکار بود کار میکردم و بعدها خودم گچکاری کردم تا اینکه سهسال پیش از بالای تخته افتادم زمین و دست و پام شکست. چندماهی در خانه بستری بودم، دیدم هر روز دارم بیپولتر میشم و توی این جامعه بیپولی یعنی مرگ! با همان دست و پای گچگرفته پاشدم رفتم دنبال کار ولی هیچجایی بهم کار ندادن. ناچار شدم بیام کنار یکی از دوستام بهعنوان کارگر بایستم و برای او گچ بسازم. موقع کار آنقدر به دستم فشار آوردم تا کج جوش خورد و الآن ۲سال است که کارگرم. فصل هم که سرد میشود از خانه میزنم بیرون بلکه بتوانم روزمزدی کنم اما با این دست علیل سخت گیر میآید، چون صاحبکارها کارگر علیل نمیخواهند.»
📍"میثم" هم سهم خودش را از خان گستردهی اقتصاد بيمار برداشته است. او كه ۱۲سال دارد، همان پسر موگندمیست که اغلب حوالی "پل جمهوری" گل میفروشد. او میگوید: «نمیدانم پدرم کجاست. من، مادر و خواهر کوچکم در حصار در یک زیرزمین زندگی میکنیم. مادرم گفت وقتی ما بچه بودیم پدرم را به جرم فروش موادمخدر دستگیر کردن و دیگه نیومده و ما چندسالی با کلفتی کردن مادرم زندگی كرديم تا اینکه مجبور شدم درسم را ول كنم. تا ظهر حسینآقا بابت فروش گل، ۵هزار تومان میده و بعدازظهرها هم ۵هزار تومان، حالا دیگه مادرم کار نمیکنه.»
📍خرده روايتهای خيابانها، آمار غيررسمی بيكاری را نشان میدهند؛ آماری كه قبل از هر چيز بيانگر پيكر بيمار اقتصاد و نیز آيندهایست كه برخلاف قصهها روشن نيست؛ آيندهای كه جوان و پير را در منگنهی "روزی" گذاشته، و روز را با سرانگشتهای تيز از سوراخهای ريز مردمكشان رد میکند.
💡 #رسانه شمایید. اگر میپسندید، برای دوستانتان بفرستید.
🌐 شبکه جامعهشناسی علامه
@Atu_Sociology
▫️آفتی به درخت فصلیها
🖋آرزو رضایی مجاز
📍نامهای متفاوتی دارند؛ از "جمعه" گرفته، تا اسمهای تا مغز استخوان ايرانی؛ "تيرداد". هر كجا نيمسايهای يا چتر درختی باشد ايستادهاند، گاه هم خستگی خود را از ساعتها انتظار بر لب جدولی مینشانند. يكی متخصص بارهای سنگين است، ديگری ريزهكار و باصطلاح خودشان ظريفكاری میکند، بعضی به ستوه آمده از روزمزدی و برخی نانشان به همين دستمزدهای روزانه بند است، اما آنچه ميانشان مشترك، اين است كه هيچكدام بيمه ندارند؛ بيمه برايشان كلمهایست كه در طول زمان معنايش را گم كرده و در ميان دايرهی لغاتشان سرگردان است!
لهجه و گویشهای متفاوتی دارند، از كردی و لر و ترك گرفته تا افغانی؛ زبانشان در گرماگرم كار و بيكاری با صاحبكاران ايرانیشان يکدست شده و تنها با تهلهجهای غريب هنوز نشان میدهند كه مهاجرند.
📍يکیشان «آوات» نام دارد و پاتوقاش حاشيهی پارك گلنرگس، و با نگاهی بهزعم خودش "عقابی" منتظر است ماشينی پارك كند و كارگر بخواهد. میگوید از ۱۵سالگی در خيابانهای كرج بوده و شبها را هم در يك اتاق سرايداری بهعنوان نگهبانشب سركرده است. به خاطر ندارد رؤيايش در ۱۵سال پيش -هنگامی كه عزم كوچ از كرمانشاه میکند- چه بوده؟ اما امروز میداند؛ كرج شهری نبود كه فكر میکرد. میگوید: دستمزدش مشخص نيست، هم به فصل بستگی دارد، هم به جيب صاحبكار، ساعت كار و وزن بار، حتی طبقهی چندم ساختمان؟ و لابهلای حرفهايش بيمه و حقوق ثابت، در دورترين چشمانداز ايستاده است!
📍"علی" که با دستمالی صورتاش را میپوشاند و خیابانها را جارو میزند، شكل ديگری از بيكاری را تجربه میکند؛ بيكاری بهمعنای فقدان كار مرتبط با مهارتاش. او میگوید: «دانشجوی معماری بودم. بعد از زمینگیر شدن پدرم من جای او میآیم تا خرجی خانه را تأمین کنم و نگذارم دفترچهی بیمهی پدر و مادرِ پیرم باطل شود.» در ادامه، زندگیاش را ورقزده و اضافه میکند: «پدرم ۲۰سال رفتگر کرج بوده و الان ۳ماه است که زمینگیر شده. با همین پول حلالْ خرج تحصیل من و خواهر کوچکترم را درآورده و الآن خواهرم دانشجوی ارشد رشتهی گرافیک و هزینهی ادامهی تحصیلاش بر عهدهی من است. حالا جارو میزنم تا خرج تحصیل خواهرم را بدهم.» دلیل پوشاندن صورتاش را پرسیدم، جواب میدهد: «من با کار کردن و حتی سوپور بودن مشکلی ندارم. ولی دوستان و آشنایان نظرشان در مورد کار، فقط به نشستن پشت میز ختم میشود و با دیدن من در این حالت طعنه میزنند و تحقیرم میکنند.»
📍دو خيابان آنطرفتر "مشرمضان" در زمرهی كارگران فصلیست؛ كسانی كه در زمستان و پاييز از جيب و پسانداز میخورند و بهار و تابستان به دل كار میزنند. وی که تابستانها اغلب درحال مخلوط کردن گچ و آب دیده میشود و در فصلهای سرد دنبال هر کار روزمزدی میگردد، میگوید: «من از ۹سالگی وردست بابام که گچکار بود کار میکردم و بعدها خودم گچکاری کردم تا اینکه سهسال پیش از بالای تخته افتادم زمین و دست و پام شکست. چندماهی در خانه بستری بودم، دیدم هر روز دارم بیپولتر میشم و توی این جامعه بیپولی یعنی مرگ! با همان دست و پای گچگرفته پاشدم رفتم دنبال کار ولی هیچجایی بهم کار ندادن. ناچار شدم بیام کنار یکی از دوستام بهعنوان کارگر بایستم و برای او گچ بسازم. موقع کار آنقدر به دستم فشار آوردم تا کج جوش خورد و الآن ۲سال است که کارگرم. فصل هم که سرد میشود از خانه میزنم بیرون بلکه بتوانم روزمزدی کنم اما با این دست علیل سخت گیر میآید، چون صاحبکارها کارگر علیل نمیخواهند.»
📍"میثم" هم سهم خودش را از خان گستردهی اقتصاد بيمار برداشته است. او كه ۱۲سال دارد، همان پسر موگندمیست که اغلب حوالی "پل جمهوری" گل میفروشد. او میگوید: «نمیدانم پدرم کجاست. من، مادر و خواهر کوچکم در حصار در یک زیرزمین زندگی میکنیم. مادرم گفت وقتی ما بچه بودیم پدرم را به جرم فروش موادمخدر دستگیر کردن و دیگه نیومده و ما چندسالی با کلفتی کردن مادرم زندگی كرديم تا اینکه مجبور شدم درسم را ول كنم. تا ظهر حسینآقا بابت فروش گل، ۵هزار تومان میده و بعدازظهرها هم ۵هزار تومان، حالا دیگه مادرم کار نمیکنه.»
📍خرده روايتهای خيابانها، آمار غيررسمی بيكاری را نشان میدهند؛ آماری كه قبل از هر چيز بيانگر پيكر بيمار اقتصاد و نیز آيندهایست كه برخلاف قصهها روشن نيست؛ آيندهای كه جوان و پير را در منگنهی "روزی" گذاشته، و روز را با سرانگشتهای تيز از سوراخهای ريز مردمكشان رد میکند.
💡 #رسانه شمایید. اگر میپسندید، برای دوستانتان بفرستید.
🌐 شبکه جامعهشناسی علامه
@Atu_Sociology
🔰 نگاهی به منزلتسازی در مدارس و مشاغل وامانده؛
▫️ غسالها و زاویهی تاریک جامعه
📝 چهرههای یخزدهای دارند و سالهاست بر پل میان مرگ و زندگی به سر میبرند، با روپوشهای سفید و ماسکی روی بینی که میگویند سدّ بوی کافور است!
زن میانسال در حالیکه دستهایش را به روپوشش میمالید، جلو آمد و پرسید: "چه کار داری؟" وقتی خودم را معرفی کردم، ابری از روی صورتاش کنار رفت و آن چهرهی سخت شکافت.
صحبت با آدمهای اینجا دشوار است و نمیدانی بیشتر از مرگ باید بپرسی یا زندگی؟!
▫️گفتم: «از مرده نمیترسید؟»
▫️یکدفعه کشو را باز کرد: «نگاهش کن! آرام خوابیده، عین یه بچهی بیدفاع، چطور میشه از اینها ترسید؟... مثل اینکه شما میترسید، اما اینها ترس ندارند.»
▫️به جنازهی کفنپیچ نگاه کردم و گفتم: «تنها چیزی که مرگ را وحشتآور میکند ابهامش است.»
▫️گفت: «مگه میدونید همین فردا چه اتفاقی میافته، آدمیزاد هیچی نمیدونه... حتی نمیدونه یکدقیقهی بعد چه ماجرایی پیش میاد.»
▫️از مشکلات کارش که پرسیدم، بیشتر ناراحتیاش از برخوردهای اجتماعی بود: «بچههام نمیدونن من غسالم، وقتی میرم خونه باید کلی تلاش کنم بوی کافور از تن و دستم بره، حتی گاهی مدتها دستم را میذارم توی وایتکس. مردمی که میفهمن چه کارهام ازم کناره میگیرن اما باید بدونن به شغل ما هم در جامعه نیاز هست چون مُردن، وقت و حساب و کتاب نداره و دنیای مردهها هیچوقت تعطیل نمیشه.»
▫️«شما چی، تعطیلی دارید؟»
▫️«ما شب عید هم اینجاییم.»
▫️«کارت رو دوست داری؟»
▫️«وقتی مجبور باشی به جایی میرسی که برای امرار معاش دیگه نمیشه به دوستداشتن و نداشتن فکر کرد. وقتی دنبال یه لقمه نون حلال باشی، خب باید سختیهاش رو هم تحمل کنی.»
▫️«تا حالا غسال نزدیکات هم بودی؟»
▫️«آره، مادرم رو خودم شستم. من میخوام بگم ما هم احساس داریم. وقتی یه جنازه رو میشوریم خب چون جون نداره مجبوریم خودمون جابهجاش کنیم. بستگان مرده فکر میکنن که اون هنوز میفهمه و همش میگن یواش... اگه حالِ روحیشون خیلی بد باشه، شروع میکنن به بد و بیراه گفتن... اما باید بگم هر مردهای که میآد انگار یه موی ما سفید میشه، وقتی صدای گریهها رو میشنویم.»
▫️«مشکل عمدهی شما چیه؟»
▫️«بیشتر از برخوردهای مردم ناراحت میشیم، واکنشهایی که وقتی یکی میفهمه غسالم میبینم خیلی ناراحتکننده است. یکی از همکارام میگفت خیلیوقته مهمونی خونهشون نرفته و یکی دیگه هم میگه صاحبخونه جوابش کرده فقط برای اینکه فهمیده شغلش چیه! اینها خیلی تلخه!»
▫️از چند و چون حرفهایی که بین هم میزنند، پرسیدم. گفت: «اینجا هم زندگی جریان داره، ما وقتی سرمون خلوته از طرز پخت قورمهسبزی و درستکردن ترشی هم حرف میزنیم.»
▫️و مرگ؟
▫️آره خب! مسلمه که در مورد مرگم حرف میزنیم. مثلاً وقتی یه بچه میمیره، یا یکی رو مییارن که بیکس و کاره یا یه جوون میمیره، اینم طبیعیه، حتی اگه شما هم همسایهی جوونتون بمیره خب در موردش حرف میزنید.»
▫️از مرگ نمیترسید؟
▫️راستش میترسم. مردهها ترس ندارن اما از مرگ میترسم چون زندگی رو دوست دارم، بچههام رو دوست دارم، پدرم رو دوست دارم. وقتی توی زندگیت یه چیزهایی باشه که دوستشون داری، خب دوستم نداری بمیری. حتی دوستداری با اونها بمیری و همه با هم یه جا باشید. نه؟»
🔗
📝 طی سالیان اخیر، چندین بار همایش و کارگاه آموزشی برای غسالها برگزار شده است و آموزشهایی چون: احکام شرعی، محیطزیست، دفع پساب، تست پزشکی و روش امحاء البسهی میت، غسل و کفن، بهداشت و آموزشهای عفونی توسط متخصصان وزارت بهداشت و روحانیون در لیست برنامهها نشسته، اما باید پرسید:
❓دغدغهی منزلت اجتماعی و بهداشت روانی این افراد چقدر مهم است؟
❓چرا مانور بر وظیفهی این افراد در قبال اجتماع که از همایشها نیز قابلرصد است، پوششی شده و وظایف جامعه در مقابل آنها را پنهان میکند؟
❓آیا میدانیم مهمترین دغدغهی این شهروندان، از طرد اجتماعی توسط تکتک ما سَر بَر کرده است؟
❓آیا در کتابهای مدرسه و نگاه معلمین نباید مبانی اعتبارسازیِ اجتماعی بازبینی شود و مناسبات انسانی، بیشتر از هر برساخت دیگری که متکی بر سیاستهای نهاد قدرت است، مورد فهم و آموزش قرار گیرد؟
✅ اگر باور داریم؛ جامعهی بیمار، محصول سیستم آموزشی بیمار است، پس شاید پویش کتابهای بسته و چشمهای باز در مدارس، راه نجات نسلی باشد که آسماناش رفتهرفته از کبوتران همدلی و مهر خالی میشود.
✍ آرزو رضایی مُجاز
@SooreMa
▫️ غسالها و زاویهی تاریک جامعه
📝 چهرههای یخزدهای دارند و سالهاست بر پل میان مرگ و زندگی به سر میبرند، با روپوشهای سفید و ماسکی روی بینی که میگویند سدّ بوی کافور است!
زن میانسال در حالیکه دستهایش را به روپوشش میمالید، جلو آمد و پرسید: "چه کار داری؟" وقتی خودم را معرفی کردم، ابری از روی صورتاش کنار رفت و آن چهرهی سخت شکافت.
صحبت با آدمهای اینجا دشوار است و نمیدانی بیشتر از مرگ باید بپرسی یا زندگی؟!
▫️گفتم: «از مرده نمیترسید؟»
▫️یکدفعه کشو را باز کرد: «نگاهش کن! آرام خوابیده، عین یه بچهی بیدفاع، چطور میشه از اینها ترسید؟... مثل اینکه شما میترسید، اما اینها ترس ندارند.»
▫️به جنازهی کفنپیچ نگاه کردم و گفتم: «تنها چیزی که مرگ را وحشتآور میکند ابهامش است.»
▫️گفت: «مگه میدونید همین فردا چه اتفاقی میافته، آدمیزاد هیچی نمیدونه... حتی نمیدونه یکدقیقهی بعد چه ماجرایی پیش میاد.»
▫️از مشکلات کارش که پرسیدم، بیشتر ناراحتیاش از برخوردهای اجتماعی بود: «بچههام نمیدونن من غسالم، وقتی میرم خونه باید کلی تلاش کنم بوی کافور از تن و دستم بره، حتی گاهی مدتها دستم را میذارم توی وایتکس. مردمی که میفهمن چه کارهام ازم کناره میگیرن اما باید بدونن به شغل ما هم در جامعه نیاز هست چون مُردن، وقت و حساب و کتاب نداره و دنیای مردهها هیچوقت تعطیل نمیشه.»
▫️«شما چی، تعطیلی دارید؟»
▫️«ما شب عید هم اینجاییم.»
▫️«کارت رو دوست داری؟»
▫️«وقتی مجبور باشی به جایی میرسی که برای امرار معاش دیگه نمیشه به دوستداشتن و نداشتن فکر کرد. وقتی دنبال یه لقمه نون حلال باشی، خب باید سختیهاش رو هم تحمل کنی.»
▫️«تا حالا غسال نزدیکات هم بودی؟»
▫️«آره، مادرم رو خودم شستم. من میخوام بگم ما هم احساس داریم. وقتی یه جنازه رو میشوریم خب چون جون نداره مجبوریم خودمون جابهجاش کنیم. بستگان مرده فکر میکنن که اون هنوز میفهمه و همش میگن یواش... اگه حالِ روحیشون خیلی بد باشه، شروع میکنن به بد و بیراه گفتن... اما باید بگم هر مردهای که میآد انگار یه موی ما سفید میشه، وقتی صدای گریهها رو میشنویم.»
▫️«مشکل عمدهی شما چیه؟»
▫️«بیشتر از برخوردهای مردم ناراحت میشیم، واکنشهایی که وقتی یکی میفهمه غسالم میبینم خیلی ناراحتکننده است. یکی از همکارام میگفت خیلیوقته مهمونی خونهشون نرفته و یکی دیگه هم میگه صاحبخونه جوابش کرده فقط برای اینکه فهمیده شغلش چیه! اینها خیلی تلخه!»
▫️از چند و چون حرفهایی که بین هم میزنند، پرسیدم. گفت: «اینجا هم زندگی جریان داره، ما وقتی سرمون خلوته از طرز پخت قورمهسبزی و درستکردن ترشی هم حرف میزنیم.»
▫️و مرگ؟
▫️آره خب! مسلمه که در مورد مرگم حرف میزنیم. مثلاً وقتی یه بچه میمیره، یا یکی رو مییارن که بیکس و کاره یا یه جوون میمیره، اینم طبیعیه، حتی اگه شما هم همسایهی جوونتون بمیره خب در موردش حرف میزنید.»
▫️از مرگ نمیترسید؟
▫️راستش میترسم. مردهها ترس ندارن اما از مرگ میترسم چون زندگی رو دوست دارم، بچههام رو دوست دارم، پدرم رو دوست دارم. وقتی توی زندگیت یه چیزهایی باشه که دوستشون داری، خب دوستم نداری بمیری. حتی دوستداری با اونها بمیری و همه با هم یه جا باشید. نه؟»
🔗
📝 طی سالیان اخیر، چندین بار همایش و کارگاه آموزشی برای غسالها برگزار شده است و آموزشهایی چون: احکام شرعی، محیطزیست، دفع پساب، تست پزشکی و روش امحاء البسهی میت، غسل و کفن، بهداشت و آموزشهای عفونی توسط متخصصان وزارت بهداشت و روحانیون در لیست برنامهها نشسته، اما باید پرسید:
❓دغدغهی منزلت اجتماعی و بهداشت روانی این افراد چقدر مهم است؟
❓چرا مانور بر وظیفهی این افراد در قبال اجتماع که از همایشها نیز قابلرصد است، پوششی شده و وظایف جامعه در مقابل آنها را پنهان میکند؟
❓آیا میدانیم مهمترین دغدغهی این شهروندان، از طرد اجتماعی توسط تکتک ما سَر بَر کرده است؟
❓آیا در کتابهای مدرسه و نگاه معلمین نباید مبانی اعتبارسازیِ اجتماعی بازبینی شود و مناسبات انسانی، بیشتر از هر برساخت دیگری که متکی بر سیاستهای نهاد قدرت است، مورد فهم و آموزش قرار گیرد؟
✅ اگر باور داریم؛ جامعهی بیمار، محصول سیستم آموزشی بیمار است، پس شاید پویش کتابهای بسته و چشمهای باز در مدارس، راه نجات نسلی باشد که آسماناش رفتهرفته از کبوتران همدلی و مهر خالی میشود.
✍ آرزو رضایی مُجاز
@SooreMa
👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#پیشنهاد_فیلم_کوتاه
📝 فیلم کوتاه Room8، تلاشِ نافرجام برای برهمزدن نظم نمادین است؛ آنجا که امر فردی در غیاب امر جمعی و نهادی، سوژه را به بیرونرفتن از خطّ قصّهی پیشنهاده ترغیب میکند؛ اما وی را در هزارتوی همیننظم سرگردان مینماید.
درواقع اتاق شماره۸ نشان میدهد، همدستی با وضعموجود یا تابعیت نظامهای توتالیتر برساختیست؛ فرد، بخشی از طرح بازی میشود و بهمثابهی عنصری در سیستم، کار کرده و رفتهرفته آنچه سیستم میخواهد را بهعنوان آنچه خود در پیاش است، میفهمد؛ بطئی، ناخودآگاه و بدون فشار.
"آگاهی" نسبتبه، نسبتِ فرد با ساختار است، که این سیستم را از کار میاندازد. غیاب ماتریکس فهم جمعی و کنش فردی، عامل بقای یک رژیم ایدئولوگ یا نظام سرکوب است.
🖇
📽 این فیلم به نویسندگی و کارگردانیِ جیمز دبلیو گریفیتس است که در سال ۲۰۱۳ ساختهشده و در فوریه۲۰۱۴ برندهی بهترین فیلم کوتاه در شصتوچهارمین دورهی جایزهی آکادمی هنرهای سینمایی بریتانیا (بفتا) شد.
@SooreMa
📝 فیلم کوتاه Room8، تلاشِ نافرجام برای برهمزدن نظم نمادین است؛ آنجا که امر فردی در غیاب امر جمعی و نهادی، سوژه را به بیرونرفتن از خطّ قصّهی پیشنهاده ترغیب میکند؛ اما وی را در هزارتوی همیننظم سرگردان مینماید.
درواقع اتاق شماره۸ نشان میدهد، همدستی با وضعموجود یا تابعیت نظامهای توتالیتر برساختیست؛ فرد، بخشی از طرح بازی میشود و بهمثابهی عنصری در سیستم، کار کرده و رفتهرفته آنچه سیستم میخواهد را بهعنوان آنچه خود در پیاش است، میفهمد؛ بطئی، ناخودآگاه و بدون فشار.
"آگاهی" نسبتبه، نسبتِ فرد با ساختار است، که این سیستم را از کار میاندازد. غیاب ماتریکس فهم جمعی و کنش فردی، عامل بقای یک رژیم ایدئولوگ یا نظام سرکوب است.
🖇
📽 این فیلم به نویسندگی و کارگردانیِ جیمز دبلیو گریفیتس است که در سال ۲۰۱۳ ساختهشده و در فوریه۲۰۱۴ برندهی بهترین فیلم کوتاه در شصتوچهارمین دورهی جایزهی آکادمی هنرهای سینمایی بریتانیا (بفتا) شد.
@SooreMa
🔰 شادی گلخانهای
▫️ (در نقد خوانش ترسخوردهی مدیران از نشاط عمومی)
✍ آرزو رضایی مُجاز
📝 رقص چند دانشآموز و شادی جمعی آنها در کنار معلم و پخششدن فیلماش در فضای مجازی (البته با یک موسیقی مبتذل) بود که لرزه بر ساختار آموزش و پرورش انداخت؛ انگار این خنده و رقصها میتوانست آنچه ایدئولوژی حاکم بر سیستم آموزشی رشتهبود را پنبه کند.
زنگها برای توبیخ معلم بهصدا درآمد و از آن پس بهطور غیررسمی، پخش موسیقی در مدارس ممنوع شد (از آنجهت غیررسمی، که بهکار افتادن این سیاستِ منع با بخشنامهای که میان معلمها دستبهدست شود، همراه نبود) و مدیران، چون سایهی هول بر سر مدرسه ایستادند و کلاسها در تاریکی غلیظ فرو رفت.
قابل انکار نیست که مسألهی شادی بهمثابهی یک مسألهی اجتماعی، ریشه در بحران آیینهای شادمانه دارد. جامعهی ایرانی از یکسو با عدمتعادل عاطفی در مناسبتها مواجه است و از سوی دیگر، با سیطرهی گفتمان عاطفی اندوهبار بر نظام سیاستگذاری فرهنگی، دست در پنجه دارد. مدارس نیز که زیر تأثیر مستقیم این سیاستگذاریها هستند پس از این اتفاق، به کارگزار فرهنگی، تقلیل نهادی دادند و تنها مجری مراسمهای یک "تقویم محزون" شدند؛ به اینترتیب، عملاً شکلگیری "عرف شادمانهگی" کلاسبهکلاس از کار افتاد.
اتفاقی که در مدارس ایران در حال وقوع است را میتوان ضمن فعالشدن «فرهنگ تودهای» با صدای غالب گفتمان رسمی فهم کرد؛ ادغامکردن بچهها در نظام اجتماعی و شکلگیری نوعی از یکپارچگی نسلها که منجر به وضعیتی یکدست و پیشبینیپذیر شود...
⏬ متن کامل را در لینک زیر (یا با لمس اینستنت ویو) بخوانید:
https://telegra.ph/زیست-ناشاد-دانشآموزی-10-29
@SooreMa
▫️ (در نقد خوانش ترسخوردهی مدیران از نشاط عمومی)
✍ آرزو رضایی مُجاز
📝 رقص چند دانشآموز و شادی جمعی آنها در کنار معلم و پخششدن فیلماش در فضای مجازی (البته با یک موسیقی مبتذل) بود که لرزه بر ساختار آموزش و پرورش انداخت؛ انگار این خنده و رقصها میتوانست آنچه ایدئولوژی حاکم بر سیستم آموزشی رشتهبود را پنبه کند.
زنگها برای توبیخ معلم بهصدا درآمد و از آن پس بهطور غیررسمی، پخش موسیقی در مدارس ممنوع شد (از آنجهت غیررسمی، که بهکار افتادن این سیاستِ منع با بخشنامهای که میان معلمها دستبهدست شود، همراه نبود) و مدیران، چون سایهی هول بر سر مدرسه ایستادند و کلاسها در تاریکی غلیظ فرو رفت.
قابل انکار نیست که مسألهی شادی بهمثابهی یک مسألهی اجتماعی، ریشه در بحران آیینهای شادمانه دارد. جامعهی ایرانی از یکسو با عدمتعادل عاطفی در مناسبتها مواجه است و از سوی دیگر، با سیطرهی گفتمان عاطفی اندوهبار بر نظام سیاستگذاری فرهنگی، دست در پنجه دارد. مدارس نیز که زیر تأثیر مستقیم این سیاستگذاریها هستند پس از این اتفاق، به کارگزار فرهنگی، تقلیل نهادی دادند و تنها مجری مراسمهای یک "تقویم محزون" شدند؛ به اینترتیب، عملاً شکلگیری "عرف شادمانهگی" کلاسبهکلاس از کار افتاد.
اتفاقی که در مدارس ایران در حال وقوع است را میتوان ضمن فعالشدن «فرهنگ تودهای» با صدای غالب گفتمان رسمی فهم کرد؛ ادغامکردن بچهها در نظام اجتماعی و شکلگیری نوعی از یکپارچگی نسلها که منجر به وضعیتی یکدست و پیشبینیپذیر شود...
⏬ متن کامل را در لینک زیر (یا با لمس اینستنت ویو) بخوانید:
https://telegra.ph/زیست-ناشاد-دانشآموزی-10-29
@SooreMa
Telegraph
زیست ناشاد دانشآموزی
شادی گلخانهای
📝 یازده اثر اقدامپژوهی از ناحیه ۳ حائز رتبهی برتر استان شدند
🔰 به گزارش روابط عمومی آموزش و پرورش ناحیه۳ کرج؛ معاون پژوهش، برنامهریزی و آموزش نیروی انسانی خبر داد: "طبق اعلام نتایج دبیرخانهی استانی بیستو دومین برنامهی معلم پژوهنده از تعداد ۱۸ اثر اقدامپژوهی فرهنگیان ناحیه۳ که به مرحلهی استانی راه یافته بودند؛ یازده اثر موفق به کسب رتبهی برگزیدهی استان شدند که این آمار رشد صد و بیست درصدی برگزیدگان نسبت به سال گذشته را نشان میدهد."
🔰 صالحی؛ معاون پژوهش برنامهریزی و آموزش نیروی انسانی ناحیه۳ ضمن تشکر از حضور موثر همکاران در برنامهی اقدامپژوهی دورهی بیستو دوم افزود: "تلاشها در راستای بهبود کمی و کیفی آثار پژوهشی در سال جاری با همکاری رابطین پژوهشی در مدارس، برگزاری کارگاههای آموزشی و توانمندسازی همکاران علاقهمند ادامه خواهد یافت."
📅 گفتنیست برنامهی تجلیل از همکاران برگزیده در هفتهی پژوهش (هفتهی آخر آذرماه) صورت میگیرد.
🖇
📚 آثار برگزیدهی استان:
✅ ارتقای مهارت پرسشگری در دانشآموزان پایهی ششم
✍ سیده صدیقه حسینی
▫️مدرسهی شهید اصغر بیات
✅ استفاده از راهکارهای عملی جهت شادابسازی مدرسه و ایجاد نشاط در دانشآموزان
✍ شهناز ترابی
▫️مدرسهی ایمــان ۲
✅ کاهش افت تحصیلی دانشآموزان در درس ادبیات فارسی با استفاده از راهکارهای مدرسهمحوری
✍ هایده بنائی
▫️مدرسهی تدبیر
✅ چگونه توانستم هوش هیجانی را در دانشآموزان غیر ورزشکار افزایش دهم؟
✍ فرشته صبیری
▫️مدرسهی تهذیب
✅ چگونه توانستم مشکل خواندن و دیکتهنویسی دانشآموزم را برطرف کنم؟
✍ طاهره شاهرخی
▫️مدرسهی شهید صدوقـی
✅ چگونه توانستم علاقهی دانشآموزم عباس وزیری را به مطالعهی آزاد بالا ببرم؟
✍ صفا رحیمیپور
▫️مدرسهی شهید گودرزی
✅ راهکارهای رفع مشکل ناآشنایی و عدم رغبت همکاران قلمچی در نوشتن گزارش اقدامپژوهی
✍ مرضیه سمائی
▫️مدرسهی قلمچی
✅ چگونه توانستم با استفاده از مدیریت زمان، وضعیت آموزش زبان در کلاس دوازدهم انسانی را بهبود ببخشم؟
✍ رحلو درطلوعی
▫️مدرسهی شاهد عصمت
✅ چگونه توانستم با ایجاد روشهای جدید و خلاقانه در ارزشیابی مستمر، سبب افزایش نمرات زیستشناسی و شیمی دانشآموزان سال دهم مدیریت خانواده شوم؟
✍ هاجر محمدی دهچشمه
▫️مدرسهی امام محمد باقر
✅ ارتقاء آگاهی دانشآموزان پایهی ششم به منظور کاهش گرایش به اعتیاد
✍ زهرا حسنزاده
▫️مدرسهی سلمان فارسی
✅ چگونگی تأثیر هنردرمانی در کاهش پرخاشگری یک کودک طلاق
✍ آرزو رضایی مُجاز
▫️مدرسهی چهارده معصوم ۲
https://karaj3.alborz.medu.ir/fa/news/item/958587
@SooreMa
https://news.1rj.ru/str/sooremaattach/19
🔰 به گزارش روابط عمومی آموزش و پرورش ناحیه۳ کرج؛ معاون پژوهش، برنامهریزی و آموزش نیروی انسانی خبر داد: "طبق اعلام نتایج دبیرخانهی استانی بیستو دومین برنامهی معلم پژوهنده از تعداد ۱۸ اثر اقدامپژوهی فرهنگیان ناحیه۳ که به مرحلهی استانی راه یافته بودند؛ یازده اثر موفق به کسب رتبهی برگزیدهی استان شدند که این آمار رشد صد و بیست درصدی برگزیدگان نسبت به سال گذشته را نشان میدهد."
🔰 صالحی؛ معاون پژوهش برنامهریزی و آموزش نیروی انسانی ناحیه۳ ضمن تشکر از حضور موثر همکاران در برنامهی اقدامپژوهی دورهی بیستو دوم افزود: "تلاشها در راستای بهبود کمی و کیفی آثار پژوهشی در سال جاری با همکاری رابطین پژوهشی در مدارس، برگزاری کارگاههای آموزشی و توانمندسازی همکاران علاقهمند ادامه خواهد یافت."
📅 گفتنیست برنامهی تجلیل از همکاران برگزیده در هفتهی پژوهش (هفتهی آخر آذرماه) صورت میگیرد.
🖇
📚 آثار برگزیدهی استان:
✅ ارتقای مهارت پرسشگری در دانشآموزان پایهی ششم
✍ سیده صدیقه حسینی
▫️مدرسهی شهید اصغر بیات
✅ استفاده از راهکارهای عملی جهت شادابسازی مدرسه و ایجاد نشاط در دانشآموزان
✍ شهناز ترابی
▫️مدرسهی ایمــان ۲
✅ کاهش افت تحصیلی دانشآموزان در درس ادبیات فارسی با استفاده از راهکارهای مدرسهمحوری
✍ هایده بنائی
▫️مدرسهی تدبیر
✅ چگونه توانستم هوش هیجانی را در دانشآموزان غیر ورزشکار افزایش دهم؟
✍ فرشته صبیری
▫️مدرسهی تهذیب
✅ چگونه توانستم مشکل خواندن و دیکتهنویسی دانشآموزم را برطرف کنم؟
✍ طاهره شاهرخی
▫️مدرسهی شهید صدوقـی
✅ چگونه توانستم علاقهی دانشآموزم عباس وزیری را به مطالعهی آزاد بالا ببرم؟
✍ صفا رحیمیپور
▫️مدرسهی شهید گودرزی
✅ راهکارهای رفع مشکل ناآشنایی و عدم رغبت همکاران قلمچی در نوشتن گزارش اقدامپژوهی
✍ مرضیه سمائی
▫️مدرسهی قلمچی
✅ چگونه توانستم با استفاده از مدیریت زمان، وضعیت آموزش زبان در کلاس دوازدهم انسانی را بهبود ببخشم؟
✍ رحلو درطلوعی
▫️مدرسهی شاهد عصمت
✅ چگونه توانستم با ایجاد روشهای جدید و خلاقانه در ارزشیابی مستمر، سبب افزایش نمرات زیستشناسی و شیمی دانشآموزان سال دهم مدیریت خانواده شوم؟
✍ هاجر محمدی دهچشمه
▫️مدرسهی امام محمد باقر
✅ ارتقاء آگاهی دانشآموزان پایهی ششم به منظور کاهش گرایش به اعتیاد
✍ زهرا حسنزاده
▫️مدرسهی سلمان فارسی
✅ چگونگی تأثیر هنردرمانی در کاهش پرخاشگری یک کودک طلاق
✍ آرزو رضایی مُجاز
▫️مدرسهی چهارده معصوم ۲
https://karaj3.alborz.medu.ir/fa/news/item/958587
@SooreMa
https://news.1rj.ru/str/sooremaattach/19
Telegram
پیوستهای "صور ما"
#آرزو_رضایی_مجاز
#اقدام_پژوهی
#معلم_پژوهنده
#اقدام_پژوهی
#معلم_پژوهنده
Forwarded from ️ شبکه جامعه شناسی
🔸این بیانیه "تمیز" نیست!
🖋آرزو رضایی مُجاز
📝 سیر نزولی سالبهسالِ استاندارد جمعیتی كلاسها، تزلزل و ناامنی امور منسوب به کیفیت فضای آموزشی، بیبرنامگی و حتی بیتوجهی بهوضعيت بهداشت روانی معلم و شاگرد در تراكم كلاسها، کالاییشدن آموزش، بیتوجهیِ تام به وضعیت معیشت معلمین، ارعاب و بازداشتهای فراگیر در فرآیند حقخواهی آنها، و نیز لوایح تا تصویب طرحهای ضدرفاه معلمین چون "معلم تماموقت" و... یکشمای کلی از شرایط نامطلوب سیستم آموزشی را نشان میدهد که بدونتردید "مدرسهی فرهنگ" با تنفس در یک نظام طبقاتی و کمک به چرخهی فاسد آموزش پولی، در بقایش نقش بلاانکاری داشته است.
📝 تعریفهای سرسری و مبهم از آموزش، دخیلنکردن متخصصان امر در سیاستگذاریها، خوانشهای کهنه و مصادره بهمطلوب از آموزش و پرورش و بلوکهکردن مضامین عام فرهنگی در دوایر خواستههای سياسی، آسیبهای گاه جبرانناپذیری به تولید فرهنگ ازجمله در سيستم آموزشی وارد کرده است. کندوکاو در عوامل دخیل در اين مسأله، موضوع درازدامنی است که در افق آن بیش از هر مؤلفهای، نگاه کالایی به آموزش چشمگیر است.
📝 مدرسهی فرهنگ، نماد زیر پا گذاشتن حق آموزش برابر است؛ سمبل فهم بازار است در تولید نیروی غیرشخصی سرکوب از بطن آموزش؛ تمایل سرمایه است به ساخت طبقات بر گردهی ضعیف؛ شدت برهنهی مرزبندیست میان بالا و پایین؛ و میل ویران کردن هر نیروییست که خاستگاه اجتماعی دارد و با رویی از "مطالبه" سمت سیستم غیرپاسخگو میایستد.
📝 مصادیق صدای محرومان در حاشیهی "نابرابری آموزشی" و "بیعدالتی اجتماعی" کم نیست؛ واژگونی وانت حامل دانشآموزان در روستای «دستگرد» شهرستان «بشاگرد» استان هرمزگان، دو کشته و پنجزخمی برجای گذاشت. پنجروز پیش از این اتفاق نیز، بر اثر برخورد مینیبوس حامل ۲۷دانشآموز در «نیکشهر» به کوه، ۱۰سرنشین آن مصدوم شده بودند. دو هفته پیشتر هم که یک دانشآموز در سراوان جان خود را از دست داد، ازجملهی این صداهاست؛ آوایی محزون در بطن خصوصیسازی آموزش؛ صدای جاماندهها زیر پای بزرگ مدیریت سرمایه. این نوای مطرود، دور از مدرسهی "فرهنگ"هاست و در آغوش غول بازار جایی ندارد.
📝 فضای آموزشی ده استان، زیر خط فقر گزارش شده است. در این تاریکخانه، دفاع از کالاییشدن آموزش با هر دلیلی و به هر شیوهای، تلاش برای بقای یک نظام طبقاتیست؛ نظامی که با تقویت سلسلهمراتب در بدنهی اجتماعی، نیروی آن را میگیرد، و با تولید و سپس طرد صدای محرومان، گلوی گفتمان رسمی را فربهتر کرده و برگ برنده را به "وضع موجود" میدهد.
💡 #رسانه شمایید. اگر میپسندید، برای دوستانتان بفرستید.
🌐 شبکه جامعهشناسی علامه
@Atu_Sociology
🖋آرزو رضایی مُجاز
📝 سیر نزولی سالبهسالِ استاندارد جمعیتی كلاسها، تزلزل و ناامنی امور منسوب به کیفیت فضای آموزشی، بیبرنامگی و حتی بیتوجهی بهوضعيت بهداشت روانی معلم و شاگرد در تراكم كلاسها، کالاییشدن آموزش، بیتوجهیِ تام به وضعیت معیشت معلمین، ارعاب و بازداشتهای فراگیر در فرآیند حقخواهی آنها، و نیز لوایح تا تصویب طرحهای ضدرفاه معلمین چون "معلم تماموقت" و... یکشمای کلی از شرایط نامطلوب سیستم آموزشی را نشان میدهد که بدونتردید "مدرسهی فرهنگ" با تنفس در یک نظام طبقاتی و کمک به چرخهی فاسد آموزش پولی، در بقایش نقش بلاانکاری داشته است.
📝 تعریفهای سرسری و مبهم از آموزش، دخیلنکردن متخصصان امر در سیاستگذاریها، خوانشهای کهنه و مصادره بهمطلوب از آموزش و پرورش و بلوکهکردن مضامین عام فرهنگی در دوایر خواستههای سياسی، آسیبهای گاه جبرانناپذیری به تولید فرهنگ ازجمله در سيستم آموزشی وارد کرده است. کندوکاو در عوامل دخیل در اين مسأله، موضوع درازدامنی است که در افق آن بیش از هر مؤلفهای، نگاه کالایی به آموزش چشمگیر است.
📝 مدرسهی فرهنگ، نماد زیر پا گذاشتن حق آموزش برابر است؛ سمبل فهم بازار است در تولید نیروی غیرشخصی سرکوب از بطن آموزش؛ تمایل سرمایه است به ساخت طبقات بر گردهی ضعیف؛ شدت برهنهی مرزبندیست میان بالا و پایین؛ و میل ویران کردن هر نیروییست که خاستگاه اجتماعی دارد و با رویی از "مطالبه" سمت سیستم غیرپاسخگو میایستد.
📝 مصادیق صدای محرومان در حاشیهی "نابرابری آموزشی" و "بیعدالتی اجتماعی" کم نیست؛ واژگونی وانت حامل دانشآموزان در روستای «دستگرد» شهرستان «بشاگرد» استان هرمزگان، دو کشته و پنجزخمی برجای گذاشت. پنجروز پیش از این اتفاق نیز، بر اثر برخورد مینیبوس حامل ۲۷دانشآموز در «نیکشهر» به کوه، ۱۰سرنشین آن مصدوم شده بودند. دو هفته پیشتر هم که یک دانشآموز در سراوان جان خود را از دست داد، ازجملهی این صداهاست؛ آوایی محزون در بطن خصوصیسازی آموزش؛ صدای جاماندهها زیر پای بزرگ مدیریت سرمایه. این نوای مطرود، دور از مدرسهی "فرهنگ"هاست و در آغوش غول بازار جایی ندارد.
📝 فضای آموزشی ده استان، زیر خط فقر گزارش شده است. در این تاریکخانه، دفاع از کالاییشدن آموزش با هر دلیلی و به هر شیوهای، تلاش برای بقای یک نظام طبقاتیست؛ نظامی که با تقویت سلسلهمراتب در بدنهی اجتماعی، نیروی آن را میگیرد، و با تولید و سپس طرد صدای محرومان، گلوی گفتمان رسمی را فربهتر کرده و برگ برنده را به "وضع موجود" میدهد.
💡 #رسانه شمایید. اگر میپسندید، برای دوستانتان بفرستید.
🌐 شبکه جامعهشناسی علامه
@Atu_Sociology
Telegram
attach 📎
👍1
🔰 در فاصلهی رنج محرومان میان ساخت اجتماعی طبقهای و برساختهای اجتماعی-سیاسی، "دقیق" به چه معناست؟
📝 "دقیق" یعنی چه؟ "دقیق" از چه سویی نگاهکردن است؟ دقیقِ وسط میدان حادثه یا مهندسیِ اطلاعات تا آب از آب مدیریت فشل شهری تکان نخورد؟ دقیقِ عایقبندیِ ساختار ناکارآمد حکومتی-دولتی تا ناتوانیاش در اعطای حقوق شهروندی و ساخت زیست کممخاطره میان جامعهی بیطبقه افشا نشود، یا دقیقِ رنجهای بدنهی اجتماعی؟ دقیقِ لاپوشانی یا عریانکردن زمستان طولانیِ زندگی محرومان؟
دقیقِ درز گرفتن اختلاف طبقاتی بین کاخهای بالانشین و کوخهای در معرضِ هر باد و تکان و بارانی، دقیقِ ماستمالی خبری در پوشش ابعاد فاجعه در پاییندست، دقتنظر در بستن صداهای رنجآلود که پیکانی به سمت "گفتمان عدالت" نشانه نرود، دقیقِ مقیاسیِ سانسور بغضها و خفهکردن صدای انفجار گریه، "دقیق" شما نیست؟
خبرها از کدام "دقیق" میگویند، خبرها که خطوط تئوریزهشدهی دستگاه قدرتاند و جای بازی برای صداهای کفخیابانی ندارند -صداهایی که وجود دارند اما "دقیق" درز گرفته میشوند و در شکاف میان واقعیت تا برساختسازیها، در مغاک میافتند-؟
سالهاست فصل سرما، دهانهی ورطه را به خمیازه میاندازد و وقت خواب خرس بزرگ قدرت را اعلام میکند؛ لحظهای که صداها بیرون میپرند و فرط رنج را به مرکز میکشانند؛ اما درست همین لحظه است که "دقیقِ" رسانهای، بازتولید میلیمتریِ سیطره است؛ غلبهی بادقت سانسور، حاشیهسازیای تدریجی برای صدای طبقهی ضعیف اقتصادی، مخاطرهی طبیعی جلوهدادنِ ابعاد حادثه و قلمگرفتن رنج انسانیِ حاصل از یک زندگی طبقاتی.
دقیق شما، دقت اعلامِ رنجهای قاعده نیست؛ تعجیل در بستهبندی امن، اطراف رأس هرم است؛ آنجا که "بالا" ایستاده و سایهی هولاش را بر "پایین" انداخته است. این "دقیق"، از ایدئولوژی منقوش در زبان میآید. ایدئولوژیای که در تمام سطوح فردی تا اجتماعی، ما را احاطه کرده؛ دیواری است که "ما" نیز به حدودش تمکین کردهایم و بهتعبیر آلتوسری، برای درک جهانمان برگزیدهایم. بهلحاظ "آلتوسر"؛ ایدئولوژی مجموعهای از گفتمانهاست که ازطریق آنها تجربهمان را درک میکنیم.
ایدئولوژی، سازندهی جهان تجربهی ماست. خالق جهان ماست. در این رابطهی آلتوسری؛ در ربط بین جهانی که ما به خود میگوییم در آن زندگی میکنیم و جهانی که واقعاً در آن زندگی میکنیم، دامنهی قضا-قدر چنان برجسته و بیگفتوگوست که برنامهریزی را از زیست فردی تا اجتماعی و نیز تمامی سطوح مدیریتی از معنا تهی کرده است.
درواقع، قوام و دوام نگاه آنجهانی در ازای مصیبتهای دستساز و هر آنچه از ساختار ناکارآمد به جامعه تحمیل میشود هم، همهی آن چیزی هست که نیروی حاکم از توابع خود انتظار دارد تا مفهوم "حق" با تمامی ساحتهای فردی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، آموزشی و... بیاعتبارترین لغت در "خانهی وجودشان" باشد.
✍ آرزو رضایی مُجاز
https://news.1rj.ru/str/sooremaattach/20
@SooreMa
📝 "دقیق" یعنی چه؟ "دقیق" از چه سویی نگاهکردن است؟ دقیقِ وسط میدان حادثه یا مهندسیِ اطلاعات تا آب از آب مدیریت فشل شهری تکان نخورد؟ دقیقِ عایقبندیِ ساختار ناکارآمد حکومتی-دولتی تا ناتوانیاش در اعطای حقوق شهروندی و ساخت زیست کممخاطره میان جامعهی بیطبقه افشا نشود، یا دقیقِ رنجهای بدنهی اجتماعی؟ دقیقِ لاپوشانی یا عریانکردن زمستان طولانیِ زندگی محرومان؟
دقیقِ درز گرفتن اختلاف طبقاتی بین کاخهای بالانشین و کوخهای در معرضِ هر باد و تکان و بارانی، دقیقِ ماستمالی خبری در پوشش ابعاد فاجعه در پاییندست، دقتنظر در بستن صداهای رنجآلود که پیکانی به سمت "گفتمان عدالت" نشانه نرود، دقیقِ مقیاسیِ سانسور بغضها و خفهکردن صدای انفجار گریه، "دقیق" شما نیست؟
خبرها از کدام "دقیق" میگویند، خبرها که خطوط تئوریزهشدهی دستگاه قدرتاند و جای بازی برای صداهای کفخیابانی ندارند -صداهایی که وجود دارند اما "دقیق" درز گرفته میشوند و در شکاف میان واقعیت تا برساختسازیها، در مغاک میافتند-؟
سالهاست فصل سرما، دهانهی ورطه را به خمیازه میاندازد و وقت خواب خرس بزرگ قدرت را اعلام میکند؛ لحظهای که صداها بیرون میپرند و فرط رنج را به مرکز میکشانند؛ اما درست همین لحظه است که "دقیقِ" رسانهای، بازتولید میلیمتریِ سیطره است؛ غلبهی بادقت سانسور، حاشیهسازیای تدریجی برای صدای طبقهی ضعیف اقتصادی، مخاطرهی طبیعی جلوهدادنِ ابعاد حادثه و قلمگرفتن رنج انسانیِ حاصل از یک زندگی طبقاتی.
دقیق شما، دقت اعلامِ رنجهای قاعده نیست؛ تعجیل در بستهبندی امن، اطراف رأس هرم است؛ آنجا که "بالا" ایستاده و سایهی هولاش را بر "پایین" انداخته است. این "دقیق"، از ایدئولوژی منقوش در زبان میآید. ایدئولوژیای که در تمام سطوح فردی تا اجتماعی، ما را احاطه کرده؛ دیواری است که "ما" نیز به حدودش تمکین کردهایم و بهتعبیر آلتوسری، برای درک جهانمان برگزیدهایم. بهلحاظ "آلتوسر"؛ ایدئولوژی مجموعهای از گفتمانهاست که ازطریق آنها تجربهمان را درک میکنیم.
ایدئولوژی، سازندهی جهان تجربهی ماست. خالق جهان ماست. در این رابطهی آلتوسری؛ در ربط بین جهانی که ما به خود میگوییم در آن زندگی میکنیم و جهانی که واقعاً در آن زندگی میکنیم، دامنهی قضا-قدر چنان برجسته و بیگفتوگوست که برنامهریزی را از زیست فردی تا اجتماعی و نیز تمامی سطوح مدیریتی از معنا تهی کرده است.
درواقع، قوام و دوام نگاه آنجهانی در ازای مصیبتهای دستساز و هر آنچه از ساختار ناکارآمد به جامعه تحمیل میشود هم، همهی آن چیزی هست که نیروی حاکم از توابع خود انتظار دارد تا مفهوم "حق" با تمامی ساحتهای فردی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، آموزشی و... بیاعتبارترین لغت در "خانهی وجودشان" باشد.
✍ آرزو رضایی مُجاز
https://news.1rj.ru/str/sooremaattach/20
@SooreMa
Telegram
پیوستهای "صور ما"
در فاصلهی رنج محرومان میان ساخت اجتماعی طبقهای و برساختهای اجتماعی-سیاسی، "دقیق" به چه معناست؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔰 این، طراحی کلاس من است با ذهن و دستهای بچههای دهساله؛ کودکانی که، نه از سیاست چیزی میفهمند، نه از جنگخواهیِ تاریک. دخترانی که هنوز دنیا برایشان رنگیست و فکر میکنند به "آینده"؛ آنها به تصویر دور خود دست میکشند و با لبخندی میگویند: "من میخوام دکتر بشم"، "من میخوام...".
هر روز، پنجره را به روی رؤیای این بچهها باز میکنم و چهار ساعت "بیرون" را فراموش میکنم؛ آن ظالم بیچراغ و آینه را که ایستاده، و منتظر مغزهای تازهایست که به مارهای شانهاش دهد. کاش این بچهها روزگار روشن را ببینند؛ روزی كه كبوترها پیداست.
#روزی_ما_دوباره_کبوترهایمان_را_پیدا_خواهیم_کرد l سطری از شعر "احمد شاملو"
✍ آرزو رضایی مُجاز l معلم کلاس چهارم ابتدایی
@SooreMa
@KonesheMoalemi
هر روز، پنجره را به روی رؤیای این بچهها باز میکنم و چهار ساعت "بیرون" را فراموش میکنم؛ آن ظالم بیچراغ و آینه را که ایستاده، و منتظر مغزهای تازهایست که به مارهای شانهاش دهد. کاش این بچهها روزگار روشن را ببینند؛ روزی كه كبوترها پیداست.
#روزی_ما_دوباره_کبوترهایمان_را_پیدا_خواهیم_کرد l سطری از شعر "احمد شاملو"
✍ آرزو رضایی مُجاز l معلم کلاس چهارم ابتدایی
@SooreMa
@KonesheMoalemi
Forwarded from ️ شبکه جامعه شناسی
🔰 سنگینی تحملناپذیر «کیچ»
▫️چطور کیچ سیاسی "وضع موجود" را بزک میکند؟
🖋 آرزو رضایی مُجاز
🔸 "نگاه خیره" چشمی از بالاست؛ مانیتوری که رئیس را با تمامیت وجههی دستور دهندهاش بر طبقهی فرودست، حاکم کرده و سکانسهای درخشانی را در "عصر جدیدِ" چارلی چاپلین قاب گرفته است؛ رئیس حکمی میدهد؛ مانیتور، دستور را به سرکارگر ابلاغ میکند، سرعت بخشهای مختلف کارخانه کم یا زیاد میشود و کارگر، خود را با سرسامِ حرکت تنظیم مینماید.
🔸 صداوسیما نیز مانند مانیتورِ رئیس عمل میکند؛ با مجریانی که متناسب با شدت اوامر، واکنش نشان میدهند؛ آنها ابژههای میل شهوانیِ سیاست به "عادیسازی" هستند. این سازوکار سالهاست در مواقع بحرانی بر صفحهی تلویزیون، عریان میایستد؛ صداوسیما فرمایشی میشود و مجریان، سرعت کارگزاری خود را با ضرورت کارسازیِ حکم، میزان میکنند (حتا اگر در سفتکردن پیچ و مهرههای "نشت واقعیت" مجبور شوند، وظیفهی درزگیریِ خود را لابهلای چرخدندههای خشمگین افکار عمومی انجام دهند).
🔸 کار آنها مثلهکردن اتفاق و لاپوشانیِ جرح است. در نظامهای توتالیتر، رسانههای رسمی، تعهدی نسبت به "واقعیت" ندارند؛ آنها تنها بزککنندهی وضع موجود هستند. «کیچ» عمل واقعیت است؛ تا ماحصل جراحی، نمایهای از وضع موجودی باشد که در کرانهی یک ساختار امنِ آبی پهلوگرفته؛ و نظمی برقرار را نشان دهد.
🔸 میلان کوندرا در رمان ارزندهی "سبکی تحملناپذیر هستی"، «کیچ» را از معنای آلمانی خود که دلالت بر امر چشمپرکن، باسمهای و آبکی دارد، و نیز برگردان فرانسویاش که اشاره به «هنر پَست» میکند، بیرون میکشد؛ و رخ آن را در آینهی سیاست میتاباند. وی از سیاستمدارانی میگوید که: به مجرد آنکه سر و کلهی یک عکاس در نزدیکی آنها پیدا میشود، باشتاب بهسوی نخستین کودکی که نزدیکشان است میروند، او را در آغوش میگیرند و میبوسند. و معتقد است: «در سرزمینی که فقط یک حزب سیاسی، تمام قدرت را در قبضهی خود دارد، درواقع جامعه در قلمرو "کیچ توتالیتر" است».
🔸 «کیچ سیاسی» در تعبیر "کوندرا" نقش متحدکننده دارد و در سایهی مفاهیمی برساختی چون: برادری، عدالت، نوعدوستی و... همسانسازیِ موقعیتی میکند؛ بهعبارتی در قلمرو «کیچ»، دیکتاتوریِ قلب، عملکننده است و زمانی "خوب" کار میکند که اکثریت مردم در عواطفی که توسط «کیچ» برانگیخته میشود، مشترک باشند. کیچی که این روزها گفتمان حاکم ازطریق بلندگوهای اختصاصی (تلویزیون و رادیو) فعالاش کرده و سعی در ایجاد "انسجام ملی" از بطن شکافهای اساسی را دارد؛ "مسوول خادم" است؛ آنکه جان بر کفِ این خدمت میگذارد و قلباش برای "هموطن-مردم" میتپد!
🔸 «کیچ» نقاب زیبایِ شَر است؛ پردهایست که روی زشتیِ کلی کشیده میشود و دروغ بزرگ را پنهان میکند. این روزها را خوب بهخاطر بسپاریم؛ نهاد قدرت در پستوی کیچ نشسته و علیرغم نارضایتی گسترده و نیز، ورطهی عمیق میان سیستم حاکم و اعتماد عمومی، از آن استفاده میکند. شوآف ابتلای مسوولین با جملههای تأثربرانگیزِ: «من هم کرونایی شدهام؛ اما ما با هم این ویروس را شکست میدهیم!» یک کیچِ حسابشده است؛ پردهای که درست بهموقع پایین افتاده تا آشفتگی صحنه را بپوشاند.
🔸 انداختن دَلو کارشناسیِ بازاری در چاهِ ناخودآگاه جمعی ما هم کار کیچ است؛ تأکید بر "تقدیرگرایی" در ذهنیت مذهبی ایرانی، آن هم از زبان مسوول و کارشناسانی که بهجای کنترل و پیشنهاد راهحل بر گزارههایی چون: "سازههای اماکن مقدس ضد کرونا هستند" تکیه میکنند و نیز، اشاعهی عقایدی چون: "اصرار بر ضد عفونیکردن ضریح و تعطیلی نماز جماعت بهجهت بیاطلاعی از ساختارهای اصیل ایمانی است"، و یا ورود طلاب قم به بیمارستانها با شعار "جهاد علیه کرونا" با رویکرد "شهادتطلبی" و... با دستهای کیچ سیاسی شکل گرفته است.
🔸 «کیچ پردهایست که روی مرگ را پوشانده است. در قلمرو دیکتاتوریِ کیچ، همهی پاسخها به بعد موکول میشوند و جلوی هر پرسشی گرفته میشود»؛ آیا تفسیر "کوندرا" از پراگ آن روزها، امروز پروژهی "عادیسازی" و سوگیری رسانهای در نمایش کنترل اوضاع را برای ما قابل فهم نمیکند؟ رسالت صدا و سیما، پخش کیچ سیاسیست؛ "خلق صحنهی زیبا" را شروع میکند، تا نظم نمادین، شرایط غیرعادی را روتوش نماید.
🔸 مجری جز به ساختار در جهت "تحکیم قدرت" خدمت نمیکند و میکروفون را تنها به صحنهای میبرد که زمین بازیِ کیچ شده؛ جاییکه اصطلاحِ "حماسهی مردمی" مشغول کار کردن است، تا قایق وضع موجود در لنگرگاه، تصویر ساحلی امن را مخابره کرده و "زیرنویس" کند: «ملت ایران، پیروز میدان است»؛ حتا اگر تمامی گورستانها دیگر جایی برای پذیرایی همین مردم نداشته باشند.
💡 #رسانه شمایید. اگر میپسندید، برای دوستانتان بفرستید.
🌐 شبکه جامعهشناسی علامه
@Atu_Sociology
▫️چطور کیچ سیاسی "وضع موجود" را بزک میکند؟
🖋 آرزو رضایی مُجاز
🔸 "نگاه خیره" چشمی از بالاست؛ مانیتوری که رئیس را با تمامیت وجههی دستور دهندهاش بر طبقهی فرودست، حاکم کرده و سکانسهای درخشانی را در "عصر جدیدِ" چارلی چاپلین قاب گرفته است؛ رئیس حکمی میدهد؛ مانیتور، دستور را به سرکارگر ابلاغ میکند، سرعت بخشهای مختلف کارخانه کم یا زیاد میشود و کارگر، خود را با سرسامِ حرکت تنظیم مینماید.
🔸 صداوسیما نیز مانند مانیتورِ رئیس عمل میکند؛ با مجریانی که متناسب با شدت اوامر، واکنش نشان میدهند؛ آنها ابژههای میل شهوانیِ سیاست به "عادیسازی" هستند. این سازوکار سالهاست در مواقع بحرانی بر صفحهی تلویزیون، عریان میایستد؛ صداوسیما فرمایشی میشود و مجریان، سرعت کارگزاری خود را با ضرورت کارسازیِ حکم، میزان میکنند (حتا اگر در سفتکردن پیچ و مهرههای "نشت واقعیت" مجبور شوند، وظیفهی درزگیریِ خود را لابهلای چرخدندههای خشمگین افکار عمومی انجام دهند).
🔸 کار آنها مثلهکردن اتفاق و لاپوشانیِ جرح است. در نظامهای توتالیتر، رسانههای رسمی، تعهدی نسبت به "واقعیت" ندارند؛ آنها تنها بزککنندهی وضع موجود هستند. «کیچ» عمل واقعیت است؛ تا ماحصل جراحی، نمایهای از وضع موجودی باشد که در کرانهی یک ساختار امنِ آبی پهلوگرفته؛ و نظمی برقرار را نشان دهد.
🔸 میلان کوندرا در رمان ارزندهی "سبکی تحملناپذیر هستی"، «کیچ» را از معنای آلمانی خود که دلالت بر امر چشمپرکن، باسمهای و آبکی دارد، و نیز برگردان فرانسویاش که اشاره به «هنر پَست» میکند، بیرون میکشد؛ و رخ آن را در آینهی سیاست میتاباند. وی از سیاستمدارانی میگوید که: به مجرد آنکه سر و کلهی یک عکاس در نزدیکی آنها پیدا میشود، باشتاب بهسوی نخستین کودکی که نزدیکشان است میروند، او را در آغوش میگیرند و میبوسند. و معتقد است: «در سرزمینی که فقط یک حزب سیاسی، تمام قدرت را در قبضهی خود دارد، درواقع جامعه در قلمرو "کیچ توتالیتر" است».
🔸 «کیچ سیاسی» در تعبیر "کوندرا" نقش متحدکننده دارد و در سایهی مفاهیمی برساختی چون: برادری، عدالت، نوعدوستی و... همسانسازیِ موقعیتی میکند؛ بهعبارتی در قلمرو «کیچ»، دیکتاتوریِ قلب، عملکننده است و زمانی "خوب" کار میکند که اکثریت مردم در عواطفی که توسط «کیچ» برانگیخته میشود، مشترک باشند. کیچی که این روزها گفتمان حاکم ازطریق بلندگوهای اختصاصی (تلویزیون و رادیو) فعالاش کرده و سعی در ایجاد "انسجام ملی" از بطن شکافهای اساسی را دارد؛ "مسوول خادم" است؛ آنکه جان بر کفِ این خدمت میگذارد و قلباش برای "هموطن-مردم" میتپد!
🔸 «کیچ» نقاب زیبایِ شَر است؛ پردهایست که روی زشتیِ کلی کشیده میشود و دروغ بزرگ را پنهان میکند. این روزها را خوب بهخاطر بسپاریم؛ نهاد قدرت در پستوی کیچ نشسته و علیرغم نارضایتی گسترده و نیز، ورطهی عمیق میان سیستم حاکم و اعتماد عمومی، از آن استفاده میکند. شوآف ابتلای مسوولین با جملههای تأثربرانگیزِ: «من هم کرونایی شدهام؛ اما ما با هم این ویروس را شکست میدهیم!» یک کیچِ حسابشده است؛ پردهای که درست بهموقع پایین افتاده تا آشفتگی صحنه را بپوشاند.
🔸 انداختن دَلو کارشناسیِ بازاری در چاهِ ناخودآگاه جمعی ما هم کار کیچ است؛ تأکید بر "تقدیرگرایی" در ذهنیت مذهبی ایرانی، آن هم از زبان مسوول و کارشناسانی که بهجای کنترل و پیشنهاد راهحل بر گزارههایی چون: "سازههای اماکن مقدس ضد کرونا هستند" تکیه میکنند و نیز، اشاعهی عقایدی چون: "اصرار بر ضد عفونیکردن ضریح و تعطیلی نماز جماعت بهجهت بیاطلاعی از ساختارهای اصیل ایمانی است"، و یا ورود طلاب قم به بیمارستانها با شعار "جهاد علیه کرونا" با رویکرد "شهادتطلبی" و... با دستهای کیچ سیاسی شکل گرفته است.
🔸 «کیچ پردهایست که روی مرگ را پوشانده است. در قلمرو دیکتاتوریِ کیچ، همهی پاسخها به بعد موکول میشوند و جلوی هر پرسشی گرفته میشود»؛ آیا تفسیر "کوندرا" از پراگ آن روزها، امروز پروژهی "عادیسازی" و سوگیری رسانهای در نمایش کنترل اوضاع را برای ما قابل فهم نمیکند؟ رسالت صدا و سیما، پخش کیچ سیاسیست؛ "خلق صحنهی زیبا" را شروع میکند، تا نظم نمادین، شرایط غیرعادی را روتوش نماید.
🔸 مجری جز به ساختار در جهت "تحکیم قدرت" خدمت نمیکند و میکروفون را تنها به صحنهای میبرد که زمین بازیِ کیچ شده؛ جاییکه اصطلاحِ "حماسهی مردمی" مشغول کار کردن است، تا قایق وضع موجود در لنگرگاه، تصویر ساحلی امن را مخابره کرده و "زیرنویس" کند: «ملت ایران، پیروز میدان است»؛ حتا اگر تمامی گورستانها دیگر جایی برای پذیرایی همین مردم نداشته باشند.
💡 #رسانه شمایید. اگر میپسندید، برای دوستانتان بفرستید.
🌐 شبکه جامعهشناسی علامه
@Atu_Sociology