ضربآهنگ انقلاب در ایران
بازنشر به مناسبت سالگرد قتل ژینا (مهسا) امینی
«جنبش انقلابی جاری، نه تنها از نظر جغرافیایی گستردهتر از اعتراضات سالهای ۱۳۸۸، دی ۱۳۹۶ و آبان ۱۳۹۸ در ایران، که دارای ویژگیهای متمایز و نوپدیدی است. نخست اینکه اعتراضات در کمتر از چند روز به تمام مناطق کشور گسترش یافت. در روز پنجم اعتراضات، بیش از ۸۰ شهر کشور، درگیر شده بودند. برخلاف اعتراضات خونین سالهای اخیر، این جنبش انقلابی، از غربیترین شهرها (اشنویه و پیرانشهر) به شرقیترین (زاهدان) و از شمالیترین (رشت) به جنوبیترین شهرها (بندرعباس) گسترش یافته است. الگوی مشابهی از پراکندگی جغرافیایی درون هر شهر نیز مشهود بوده است. به عنوان مثال، در شهر تهران، از محلههای اعیاننشین مانند زعفرانیه در شمال گرفته تا محرومترین محلات مانند فلاح و نازی آباد در جنوب، تظاهرات بر پا شده است. علاوه بر این، در حال تجربهی شکلی از مبارزهی خیابانی نامنظم هستیم که نیروهای امنیتی را خسته کرده و در مواردی از کار انداخته است. موضوع جالب این است که حتی در مذهبیترین شهرهای ایران (قم و مشهد) که به صورت سنتی مستحکمترین سنگرهای جمهوریاسلامی به شمار میرفتهاند، نیز اعتراضات شعلهور شده است».
متن کامل را اینجا بخوانید.
نسخهی اولیه به انگلیسی نیز اینجا در دسترس است.
#ژینا_ئهمینی
#مهسا_امینی
#استعمار_داخلی
بازنشر به مناسبت سالگرد قتل ژینا (مهسا) امینی
«جنبش انقلابی جاری، نه تنها از نظر جغرافیایی گستردهتر از اعتراضات سالهای ۱۳۸۸، دی ۱۳۹۶ و آبان ۱۳۹۸ در ایران، که دارای ویژگیهای متمایز و نوپدیدی است. نخست اینکه اعتراضات در کمتر از چند روز به تمام مناطق کشور گسترش یافت. در روز پنجم اعتراضات، بیش از ۸۰ شهر کشور، درگیر شده بودند. برخلاف اعتراضات خونین سالهای اخیر، این جنبش انقلابی، از غربیترین شهرها (اشنویه و پیرانشهر) به شرقیترین (زاهدان) و از شمالیترین (رشت) به جنوبیترین شهرها (بندرعباس) گسترش یافته است. الگوی مشابهی از پراکندگی جغرافیایی درون هر شهر نیز مشهود بوده است. به عنوان مثال، در شهر تهران، از محلههای اعیاننشین مانند زعفرانیه در شمال گرفته تا محرومترین محلات مانند فلاح و نازی آباد در جنوب، تظاهرات بر پا شده است. علاوه بر این، در حال تجربهی شکلی از مبارزهی خیابانی نامنظم هستیم که نیروهای امنیتی را خسته کرده و در مواردی از کار انداخته است. موضوع جالب این است که حتی در مذهبیترین شهرهای ایران (قم و مشهد) که به صورت سنتی مستحکمترین سنگرهای جمهوریاسلامی به شمار میرفتهاند، نیز اعتراضات شعلهور شده است».
متن کامل را اینجا بخوانید.
نسخهی اولیه به انگلیسی نیز اینجا در دسترس است.
#ژینا_ئهمینی
#مهسا_امینی
#استعمار_داخلی
نقد اقتصاد سیاسی
ضربآهنگ انقلاب در ایران: بهنام ژینا / آیدین ترکمه
دربارهی مرحلهی کنونی مبارزات رهاییبخش ایران، موضوعات بسیاری برای طرح و بررسی وجود دارد. تا امروز، روایتهای متعددی از این جنبش انقلابی، چه در داخل و چه در خارج از ایران (در قالب گزارش، مصاحبه، م…
❤5😁1
Forwarded from فضا و دیالکتیک (Aidin)
فلسفه و رئالیسمِ علمی
نویسنده: روی باسکار
مترجم: آیدین ترکمه
«ششصد سال پیش کپرنیک استدلال کرد که جهان حول انسان نمیچرخد. و ما هنوز در فلسفه، چیزها را طوری بازنمایی میکنیم که گویی جهان حول انسان میچرخد. مفهوم جهانِ تجربی، انسانمحور (anthropocentric) است. جهان در این تعبیر آن چیزی است که انسان میتواند تجربه کند.این تعبیر، پیامد ایدئولوژیکی دارد مبنی بر اینکه هر آنچه انسان تجربه میکند به طور یقینی جهان تلقی میشود.
تجربهها بخشی از جهان هستند. اما دقیقاً به صرف این که «بخشی» از جهان هستند نمیتوانند برای تعریف آن به کار بروند.
جهان از چیزها تشکیل میشود نه از تجربهها و رویدادها. بیشتر چیزها ابژههایی پیچیده هستند که دربردارندهی مجموعهای از گرایشها، استعدادها و قدرتها هستند. با ارجاع به گرایشها، استعدادها/بالقوگیها و قدرتهای این چیزها است که پدیدارهای جهان تبیین میشوند. تبیین خود این فعالیت مداوم به سرشت ذاتی چیزها ارجاع داده میشود. سازوکارهای مولد طبیعت، مبنای واقعی را برای قوانین علی فراهم میآورند. زیرا سازوکار مولد چیزی نیست جز شیوهی عمل یک چیز. به این ترتیب قوانین نه گزارههایی تجربی هستند و نه گزارههایی دربارهی رویدادها. بلکه گزارههایی هستند دربارهی شیوههای عمل چیزهای مستقلاً موجود و به طور فرافعلیتی فعال (transfactually active). نکتهی دیگر اینکه استدلال فلسفی نمیتواند تعیین کند که کدام سازوکار واقعاً عمل میکند یا کدام سازوکارها واقعی هستند. کشف این مسائل، وظیفهی علم است.»
برای خواندن و دانلود این متن به سایت فضا و دیالکتیک (لینک زیر) مراجعه کنید:
http://dialecticalspace.com/philosophy-and-scientific-realism/
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کانال تلگرام سایت «فضا و دیالکتیک»
@DialecticalSpace
نویسنده: روی باسکار
مترجم: آیدین ترکمه
«ششصد سال پیش کپرنیک استدلال کرد که جهان حول انسان نمیچرخد. و ما هنوز در فلسفه، چیزها را طوری بازنمایی میکنیم که گویی جهان حول انسان میچرخد. مفهوم جهانِ تجربی، انسانمحور (anthropocentric) است. جهان در این تعبیر آن چیزی است که انسان میتواند تجربه کند.این تعبیر، پیامد ایدئولوژیکی دارد مبنی بر اینکه هر آنچه انسان تجربه میکند به طور یقینی جهان تلقی میشود.
تجربهها بخشی از جهان هستند. اما دقیقاً به صرف این که «بخشی» از جهان هستند نمیتوانند برای تعریف آن به کار بروند.
جهان از چیزها تشکیل میشود نه از تجربهها و رویدادها. بیشتر چیزها ابژههایی پیچیده هستند که دربردارندهی مجموعهای از گرایشها، استعدادها و قدرتها هستند. با ارجاع به گرایشها، استعدادها/بالقوگیها و قدرتهای این چیزها است که پدیدارهای جهان تبیین میشوند. تبیین خود این فعالیت مداوم به سرشت ذاتی چیزها ارجاع داده میشود. سازوکارهای مولد طبیعت، مبنای واقعی را برای قوانین علی فراهم میآورند. زیرا سازوکار مولد چیزی نیست جز شیوهی عمل یک چیز. به این ترتیب قوانین نه گزارههایی تجربی هستند و نه گزارههایی دربارهی رویدادها. بلکه گزارههایی هستند دربارهی شیوههای عمل چیزهای مستقلاً موجود و به طور فرافعلیتی فعال (transfactually active). نکتهی دیگر اینکه استدلال فلسفی نمیتواند تعیین کند که کدام سازوکار واقعاً عمل میکند یا کدام سازوکارها واقعی هستند. کشف این مسائل، وظیفهی علم است.»
برای خواندن و دانلود این متن به سایت فضا و دیالکتیک (لینک زیر) مراجعه کنید:
http://dialecticalspace.com/philosophy-and-scientific-realism/
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کانال تلگرام سایت «فضا و دیالکتیک»
@DialecticalSpace
فضا و دیالکتیک
فلسفه و رئالیسمِ علمی - فضا و دیالکتیک
باسکار استدلال میکند که دانش محصولی اجتماعی است که به واسطهی محصولات اجتماعی پیشین تولید میشود اما ابژههای این دانش، کاملاً مستقل از انسانها وجود دارند و عمل میکنند.
❤2
سیاهپوستانِ ایران؛ خط بطلانی بر افسانهی تمدن آریایی؟
کتاب بیتا بقولیزاده که مبتنی بر رسالهی دکتری او است و بر تاریخ بردهداری در ایران و سیاهپوستان ایران متمرکز است سال گذشته منتشر شد:
https://www.dukeupress.edu/the-color-black
به همین بهانه نگاهی انداختم به یکی از متون قدیمیتر او.
(متن کامل به انگلیسی اینجا در دسترس است:
https://ajammc.com/2012/06/20/the-afro-iranian-community-beyond-haji-firuz-blackface-slavery-bandari-music/)
بقولیزاده، مورخ انتقادی، در این متن که در سال ۲۰۱۲ منتشر شده با تمرکز بر فیگور حاجیفیروز به تاریخ بردهداری و سیاهپوستان ایران یا آفرو-ایرانیها پرداخته است. من چند پاراگرافی از متن او را اینجا ترجمه کردهام:
«وقتی درباره تنوع جمعیتی در ایران صحبت میکنیم بیشتر مردم گروههای مختلف قومی-زبانی از جمله فارسها، آذریها، گیلکها، بلوچها و دیگران را به یاد میآورند که به یکسان بومیِ فلات ایران هستند، و برخی دیگر که در طول قرنها به این منطقه مهاجرت کردهاند. اما اغلب افریقایی-ایرانیها و ایرانیان آفریقاییتبار در این بحث فراموش میشوند. و این شاید به دلیل حضور کمرنگترشان در فرهنگ غالب ایرانی است، یا شاید هم به این خاطر که میراث بردهداری سیاهپوستان در ایران خط بطلانی است بر افسانهی کمال و تمدن آریایی.
بردهداری تا سال ۱۹۲۹ روالی معمول و قانونی در ایران بوده است. در این سال مجلس شورای ملی قانونی به تصویب رساند و بردهداری را لغو کرد. پس از تصویب این قانون بردههای ایرانی آزادی خود را به دست آوردند و طبق قانون اساسی حقوق آنها با دیگر شهروندان ایرانی برابر شد. علیرغم اینکه بردگانی آفریقائیتبار در ایران پراکنده بودند، اما اغلب آنها حتی بعد از رهایی در جنوب ایران و در حاشیه خلیج فارس سکنی گزیدند. از آن زمان، سرشماریها تعداد آفرو-ایرانیها را بهطور دقیق گزارش نکردهاند و اطلاعات آماری دربارهٔ این جوامع عمدتاً در دسترس نیست.
ایرانیان با شخصیت «حاجی فیروز» که حوالی نوروز آفتابی میشود آشنایی و به آن علاقه دارند. حاجی فیروز نوعی بابانوئل ایرانیست که در آستانه سال جدید برای مردم آرزوی شادی و سلامتی میکند. اما او تفاوتی اساسی با بابانوئل غربی دارد و آن اینکه حاجیفیروز سیاهپوست است. علیرغم این نژادپرستی آشکار، سیمای بحثبرانگیز حاجی فیروز برای بسیاری از ایرانیان هیچ ایرادی ندارد. برخی مورخان در ایران، از جمله مهرداد بهار سعی در توجیه سیمای حاجی فیروز با یافتن پیوندهای آن با سمبلهای ایران باستان داشتهاند.با این حال، نظریههای او فاقد پشتوانه تاریخی بوده و با تردیدهای قابل توجهی از سوی دانشگاهیان روبهرو شده است. بر خلاف این نظریه، محققانی چون جعفر شهری بر این باورند که حاجی فیروز پدیدهای جدید و معاصر در جشنهای نوروزیست که یک بردهی سیاهپوست را در خدمت ارباب ایرانی نشان میدهد.
نادیدهانگاری ایرانیان آفریقائیتبار از سوی ایرانیان عمدتاً ریشه در افسانهی آریایی دارد. اسطوره آریایی عملاً تاریخ ایران را سفیدشویی کرده و این باور را پدید آورده است که ایرانیِ واقعی صرفاً باید پوست روشن داشته باشد و ایران هرگز در بردهداری نقش نداشته است. افزون بر این، غیاب آفرو-ایرانیها در رسانهها، پیشداوریهای موجود دربارهٔ آفریقاییان در ایران را بیش از پیش تقویت میکند؛ گویی اساساً وجود ندارند».
کتاب بیتا بقولیزاده که مبتنی بر رسالهی دکتری او است و بر تاریخ بردهداری در ایران و سیاهپوستان ایران متمرکز است سال گذشته منتشر شد:
https://www.dukeupress.edu/the-color-black
به همین بهانه نگاهی انداختم به یکی از متون قدیمیتر او.
(متن کامل به انگلیسی اینجا در دسترس است:
https://ajammc.com/2012/06/20/the-afro-iranian-community-beyond-haji-firuz-blackface-slavery-bandari-music/)
بقولیزاده، مورخ انتقادی، در این متن که در سال ۲۰۱۲ منتشر شده با تمرکز بر فیگور حاجیفیروز به تاریخ بردهداری و سیاهپوستان ایران یا آفرو-ایرانیها پرداخته است. من چند پاراگرافی از متن او را اینجا ترجمه کردهام:
«وقتی درباره تنوع جمعیتی در ایران صحبت میکنیم بیشتر مردم گروههای مختلف قومی-زبانی از جمله فارسها، آذریها، گیلکها، بلوچها و دیگران را به یاد میآورند که به یکسان بومیِ فلات ایران هستند، و برخی دیگر که در طول قرنها به این منطقه مهاجرت کردهاند. اما اغلب افریقایی-ایرانیها و ایرانیان آفریقاییتبار در این بحث فراموش میشوند. و این شاید به دلیل حضور کمرنگترشان در فرهنگ غالب ایرانی است، یا شاید هم به این خاطر که میراث بردهداری سیاهپوستان در ایران خط بطلانی است بر افسانهی کمال و تمدن آریایی.
بردهداری تا سال ۱۹۲۹ روالی معمول و قانونی در ایران بوده است. در این سال مجلس شورای ملی قانونی به تصویب رساند و بردهداری را لغو کرد. پس از تصویب این قانون بردههای ایرانی آزادی خود را به دست آوردند و طبق قانون اساسی حقوق آنها با دیگر شهروندان ایرانی برابر شد. علیرغم اینکه بردگانی آفریقائیتبار در ایران پراکنده بودند، اما اغلب آنها حتی بعد از رهایی در جنوب ایران و در حاشیه خلیج فارس سکنی گزیدند. از آن زمان، سرشماریها تعداد آفرو-ایرانیها را بهطور دقیق گزارش نکردهاند و اطلاعات آماری دربارهٔ این جوامع عمدتاً در دسترس نیست.
ایرانیان با شخصیت «حاجی فیروز» که حوالی نوروز آفتابی میشود آشنایی و به آن علاقه دارند. حاجی فیروز نوعی بابانوئل ایرانیست که در آستانه سال جدید برای مردم آرزوی شادی و سلامتی میکند. اما او تفاوتی اساسی با بابانوئل غربی دارد و آن اینکه حاجیفیروز سیاهپوست است. علیرغم این نژادپرستی آشکار، سیمای بحثبرانگیز حاجی فیروز برای بسیاری از ایرانیان هیچ ایرادی ندارد. برخی مورخان در ایران، از جمله مهرداد بهار سعی در توجیه سیمای حاجی فیروز با یافتن پیوندهای آن با سمبلهای ایران باستان داشتهاند.با این حال، نظریههای او فاقد پشتوانه تاریخی بوده و با تردیدهای قابل توجهی از سوی دانشگاهیان روبهرو شده است. بر خلاف این نظریه، محققانی چون جعفر شهری بر این باورند که حاجی فیروز پدیدهای جدید و معاصر در جشنهای نوروزیست که یک بردهی سیاهپوست را در خدمت ارباب ایرانی نشان میدهد.
نادیدهانگاری ایرانیان آفریقائیتبار از سوی ایرانیان عمدتاً ریشه در افسانهی آریایی دارد. اسطوره آریایی عملاً تاریخ ایران را سفیدشویی کرده و این باور را پدید آورده است که ایرانیِ واقعی صرفاً باید پوست روشن داشته باشد و ایران هرگز در بردهداری نقش نداشته است. افزون بر این، غیاب آفرو-ایرانیها در رسانهها، پیشداوریهای موجود دربارهٔ آفریقاییان در ایران را بیش از پیش تقویت میکند؛ گویی اساساً وجود ندارند».
www.dukeupress.edu
The Color Black: Enslavement and Erasure in Iran
❤6👎4👍3
وداع با پوپر: رئالیسم انتقادی، ابطالگرایی و بحران تکرارپذیری
اخیراً مقالهای میخواندم از رابرت آرچر با عنوان وداع با پوپر: رئالیسم انتقادی، ابطالگرایی و بحران تکرارپذیری، که روایتی فشرده اما روشن و سادهخوان از رئالیسم انتقادی ارايه میدهد. جدای از این، متن از دو جهت دیگر هم جذاب و آموزنده است: یکی اینکه به اتکای هستیشناسی لایهمند رئالیسم انتقادی به نقد فردگرایی روششناختیِ پوپر و عقلگرایی انتقادی او میپردازد. و دوم اینکه این کار را در بستر بحثهای روز در خصوص ویژگیهای علم روانشناسی و مباحث روششناختی در حوزهی روانشناسی انجام میدهد. در نتیجه فکر میکنم افراد مختلفی آن را خواندنی بیابند. من اینجا فشردهای از استدلالهای مقاله را آوردهام:
۱) نقد پوپر از منظر رئالیسم انتقادی
از منظر رئالیسم انتقادی، مشکلِ بنیادینِ پوپر این است که با ردّ ذاتگرایی و پذیرش نامگرایی و فردگراییِ روششناختی، هستیشناسی را «تخت/مسطح» میکند و به اصطلاح فرشِ ضرورتِ طبیعی و سازوکارهای علّیِ تقلیلناپذیر را از زیر پای علم میکشد. نتیجه این است که خواصِ پدیداریِ سطوح بالاتر (مثل رابطهٔ درونیِ معلم-شاگرد) به ویژگیهای فردی فروکاسته میشود و واقعیتِ لایهمند و روابطِ درونی نقشها از دست میرود؛ در چنین چارچوبی نه جامعهشناسی میتواند علتکاو (عِلی/تبیینی) باشد و نه آزمایش علمی میتواند معنا پیدا کند. تمرکز پوپر بر الگوی فرضی-استنتاجی و بر ابطال، چون بر «چیستی» و بنیانهای هستیشناختیِ گزارهها تکیه ندارد، فلسفهٔ علم را به منطقِ صِرف تقلیل میدهد. در مقابل، رئالیسم انتقادی با طرح واقعیتی لایهمند (واقعی-فعلیتیافته-تجربی)، امرِ ناگذرا، و نظامهای باز، توضیح میدهد که چرا آزمایش، ناظر به ایزولهکردنِ مکانیسمهاست و چرا قوانینْ گرایشگونه و وابسته به زمینه اند؛ از همین رو پوپر، همپیمانی نامناسب برای اصلاحات علمی و روششناختی در علوم اجتماعی بهطور کلی است.
۲) روانشناسی: ناکارآمدیِ چارچوبِ پوپر و مزیتِ رئالیسمِ انتقادی
در روانشناسی، چارچوبِ پوپر بهدلیل فردگراییِ روششناختی و انکارِ ضرورتِ طبیعی، نه عمقِ هستیشناختی برای پدیدههای ذهنی-اجتماعی قائل است و نه جایی برای نوپدیدی (emergence) میگذارد؛ بنابراین قادر نیست تفاوتِ کیفیِ رفتارِ یک فرد را در بافتهای اجتماعیِ متفاوت تبیین کند (مثلاً تفاوتِ نقش و قدرتهای علّیِ یک شخص واحد در مقامِ «معلم» و در مقامِ «همسر»). این فقرِ هستیشناختی به ناتوانی در معنادادن به تکرارپذیری/عدمِ تکرارپذیری هم میانجامد: وقتی مکانیسمی مفروض نیست، ابطال یا تأیید عملاً بر زمینِ خالی قدم میزند. رئالیسم انتقادی اینجا بدیلی منسجم عرضه میکند: روانشناسی باید ابژهی ناگذرای خود را بشناسد که دارای لایهبندیِ هستیشناختی، نوپدیدی، و سازوکارهای علّی است؛ از این منظر، عاطفه و اندیشه بهمثابهٔ خواصِ نوپدیدِ تقلیلناپذیر فهم میشوند؛ ساختارهای اجتماعیِ نقشمند (مانند رابطهٔ معلم–شاگرد) قدرتهای علّی دارند و رفتار را بهصورت گرایشها در نظامهای باز شرطی میکنند. در این چارچوب، آزمایش، ابزارِ فعالسازی و ایزولهسازیِ مکانیسمهاست و نوسانهای یافتهها (آنچه در «بحرانِ تکرارپذیری» دیده میشود) نه شکستِ علم، بلکه نشانهٔ بازبودنِ جهان و به زمینه وابستهبودنِ علّیت است؛ همین، روانشناسی را از منطقگراییِ صرف بیرون میکشد و به تبیینِ علّیِ واقعیاتِ ذهنی-اجتماعی نزدیک میکند.
اخیراً مقالهای میخواندم از رابرت آرچر با عنوان وداع با پوپر: رئالیسم انتقادی، ابطالگرایی و بحران تکرارپذیری، که روایتی فشرده اما روشن و سادهخوان از رئالیسم انتقادی ارايه میدهد. جدای از این، متن از دو جهت دیگر هم جذاب و آموزنده است: یکی اینکه به اتکای هستیشناسی لایهمند رئالیسم انتقادی به نقد فردگرایی روششناختیِ پوپر و عقلگرایی انتقادی او میپردازد. و دوم اینکه این کار را در بستر بحثهای روز در خصوص ویژگیهای علم روانشناسی و مباحث روششناختی در حوزهی روانشناسی انجام میدهد. در نتیجه فکر میکنم افراد مختلفی آن را خواندنی بیابند. من اینجا فشردهای از استدلالهای مقاله را آوردهام:
۱) نقد پوپر از منظر رئالیسم انتقادی
از منظر رئالیسم انتقادی، مشکلِ بنیادینِ پوپر این است که با ردّ ذاتگرایی و پذیرش نامگرایی و فردگراییِ روششناختی، هستیشناسی را «تخت/مسطح» میکند و به اصطلاح فرشِ ضرورتِ طبیعی و سازوکارهای علّیِ تقلیلناپذیر را از زیر پای علم میکشد. نتیجه این است که خواصِ پدیداریِ سطوح بالاتر (مثل رابطهٔ درونیِ معلم-شاگرد) به ویژگیهای فردی فروکاسته میشود و واقعیتِ لایهمند و روابطِ درونی نقشها از دست میرود؛ در چنین چارچوبی نه جامعهشناسی میتواند علتکاو (عِلی/تبیینی) باشد و نه آزمایش علمی میتواند معنا پیدا کند. تمرکز پوپر بر الگوی فرضی-استنتاجی و بر ابطال، چون بر «چیستی» و بنیانهای هستیشناختیِ گزارهها تکیه ندارد، فلسفهٔ علم را به منطقِ صِرف تقلیل میدهد. در مقابل، رئالیسم انتقادی با طرح واقعیتی لایهمند (واقعی-فعلیتیافته-تجربی)، امرِ ناگذرا، و نظامهای باز، توضیح میدهد که چرا آزمایش، ناظر به ایزولهکردنِ مکانیسمهاست و چرا قوانینْ گرایشگونه و وابسته به زمینه اند؛ از همین رو پوپر، همپیمانی نامناسب برای اصلاحات علمی و روششناختی در علوم اجتماعی بهطور کلی است.
۲) روانشناسی: ناکارآمدیِ چارچوبِ پوپر و مزیتِ رئالیسمِ انتقادی
در روانشناسی، چارچوبِ پوپر بهدلیل فردگراییِ روششناختی و انکارِ ضرورتِ طبیعی، نه عمقِ هستیشناختی برای پدیدههای ذهنی-اجتماعی قائل است و نه جایی برای نوپدیدی (emergence) میگذارد؛ بنابراین قادر نیست تفاوتِ کیفیِ رفتارِ یک فرد را در بافتهای اجتماعیِ متفاوت تبیین کند (مثلاً تفاوتِ نقش و قدرتهای علّیِ یک شخص واحد در مقامِ «معلم» و در مقامِ «همسر»). این فقرِ هستیشناختی به ناتوانی در معنادادن به تکرارپذیری/عدمِ تکرارپذیری هم میانجامد: وقتی مکانیسمی مفروض نیست، ابطال یا تأیید عملاً بر زمینِ خالی قدم میزند. رئالیسم انتقادی اینجا بدیلی منسجم عرضه میکند: روانشناسی باید ابژهی ناگذرای خود را بشناسد که دارای لایهبندیِ هستیشناختی، نوپدیدی، و سازوکارهای علّی است؛ از این منظر، عاطفه و اندیشه بهمثابهٔ خواصِ نوپدیدِ تقلیلناپذیر فهم میشوند؛ ساختارهای اجتماعیِ نقشمند (مانند رابطهٔ معلم–شاگرد) قدرتهای علّی دارند و رفتار را بهصورت گرایشها در نظامهای باز شرطی میکنند. در این چارچوب، آزمایش، ابزارِ فعالسازی و ایزولهسازیِ مکانیسمهاست و نوسانهای یافتهها (آنچه در «بحرانِ تکرارپذیری» دیده میشود) نه شکستِ علم، بلکه نشانهٔ بازبودنِ جهان و به زمینه وابستهبودنِ علّیت است؛ همین، روانشناسی را از منطقگراییِ صرف بیرون میکشد و به تبیینِ علّیِ واقعیاتِ ذهنی-اجتماعی نزدیک میکند.
Sage Journals
Retiring Popper: Critical realism, falsificationism, and the crisis of replication - Robert Archer, 2024
The recent so-called crisis of replication continues to dominate psychology’s methodological landscape. It is argued here that the apparent renaissance of Poppe...
❤3
فضای سیاست و سیاستِ فضا
دانشگاه و بازتولید روابط استعماری/فاشیستی: نمونهی والتر کریستالر دولتهای مدرن با تولید فضا خودشان را مستقر و متمایز میکنند. دانشگاه و دیسیپلینهای دانشگاهی نیز نقشی کلیدی در تولید فضای دولتی و در نتیجه بازتولید نابرابریهای اجتماعی بازی کرده و میکنند.…
نظریهی فضایی نازیها: جغرافیاهای تاریک کارل اشمیت و والتر کریستالر
چند سال پیش در پستی به نقش والتر کریستالر، جغرافیدان نازی، در توسعهی فضایی آلمان نازی اشاره کردم و این که بیتوجهی به تاریخِ نظریههای برنامهریزی فضایی باعث میشود ایدههای فاشیستیِ افرادی مانند کریستالر به راحتی در دانشگاهها تدریس و ترویج شوند. در همان پست چند مقاله را در ارتباط با این موضوع معرفی کرده بودم. یکی از این مقالات چنین نام داشت: نظریهی فضایی نازی: جغرافیاهای تاریک کارل اشمیت و والتر کریستالر، نوشتهی ترِور بارنز و کلودیو مینکا.
چندی پیش با یادآوری یکی از دوستان در گروهی تلگرامی رفتم و نگاهی انداختم به این مقالهی جذاب که چکیدهی آن را اینجا آوردهام:
دغدغهی فضا و، بنیادیتر از آن، صورتبندی یک نظریهی فضایی کلان و راهبردی، در تحقق اهداف نازیها طی دوران رایش سوم جایگاهی محوری داشت. این مقاله که عناصر اساسی این نظریه را آشکار میکند بر دو چهرهی کلیدی تمرکز دارد: نخست کارل اشمیت (۱۹۸۵-۱۸۸۸)، حقوقدان و نظریهپرداز حقوق و سیاست بینالملل، و دوم والتر کریستالر (۱۹۶۹-۱۸۹۳)، جغرافیدان. اجرای منطق زیستـسیاسی فاسد و منحرف سوسیالیسم ملی، منوط به دستاوردهای نظامی و مدیریت بوروکراتیک دو فرایند درهمتنیدهی فضایی بود: «قلمروزدایی» و «بازقلمروییسازی».
قلمروزدایی به معنای بیرونراندن ژرمنهای آلمانینشده (عمدتاً یهودیان و اسلاوها) از سرزمینهای شرقیِ فتحشده بود تا یک «فضای خالی» خلق شود؛ فضایی که سپس با استقرار «ژرمنهای مشروع» (که بسیاریشان حتی شهروند رسمی آلمان نبودند) بازقلمروییسازی میشد. اگرچه شمار زیادی از دانشگاهیان آلمانی در طراحی و اجرای این سیاستهای فضایی مشارکت داشتند، نویسندگان مقاله دو چهره را برجسته میسازند.
کارل اشمیت توجیهی سیاسی-حقوقی برای بازقلمروییسازی ارائه داد که بر گسترش جغرافیایی رایش سوم مبتنی بود، توجیهی که در مفهوم Großraum (فضای بزرگ) تجسم یافت. این ایده که چهار ماه پیش از یورش برقآسای آلمان به لهستان ــ که آغازگر جنگ جهانی دوم شد ــ طرح شد در واقع زمینههای عینی را برای بازقلمروییسازی نازیها فراهم آورد.
در سوی دیگر، والتر کریستالر با ترکیب هندسهی صوری و رمانتیسم روستایی مکانمحور، به طراحی و سازماندهی «فضای خالی» شرق پس از حذف ساکنان به اصطلاح غیرآلمانیزه پرداخت. نظریهی مکان مرکزی او فتوحات سرزمینی نازیها را در شمایل جغرافیایی «سرزمین مادری» آلمان بازآفرینی کرد.
چند سال پیش در پستی به نقش والتر کریستالر، جغرافیدان نازی، در توسعهی فضایی آلمان نازی اشاره کردم و این که بیتوجهی به تاریخِ نظریههای برنامهریزی فضایی باعث میشود ایدههای فاشیستیِ افرادی مانند کریستالر به راحتی در دانشگاهها تدریس و ترویج شوند. در همان پست چند مقاله را در ارتباط با این موضوع معرفی کرده بودم. یکی از این مقالات چنین نام داشت: نظریهی فضایی نازی: جغرافیاهای تاریک کارل اشمیت و والتر کریستالر، نوشتهی ترِور بارنز و کلودیو مینکا.
چندی پیش با یادآوری یکی از دوستان در گروهی تلگرامی رفتم و نگاهی انداختم به این مقالهی جذاب که چکیدهی آن را اینجا آوردهام:
دغدغهی فضا و، بنیادیتر از آن، صورتبندی یک نظریهی فضایی کلان و راهبردی، در تحقق اهداف نازیها طی دوران رایش سوم جایگاهی محوری داشت. این مقاله که عناصر اساسی این نظریه را آشکار میکند بر دو چهرهی کلیدی تمرکز دارد: نخست کارل اشمیت (۱۹۸۵-۱۸۸۸)، حقوقدان و نظریهپرداز حقوق و سیاست بینالملل، و دوم والتر کریستالر (۱۹۶۹-۱۸۹۳)، جغرافیدان. اجرای منطق زیستـسیاسی فاسد و منحرف سوسیالیسم ملی، منوط به دستاوردهای نظامی و مدیریت بوروکراتیک دو فرایند درهمتنیدهی فضایی بود: «قلمروزدایی» و «بازقلمروییسازی».
قلمروزدایی به معنای بیرونراندن ژرمنهای آلمانینشده (عمدتاً یهودیان و اسلاوها) از سرزمینهای شرقیِ فتحشده بود تا یک «فضای خالی» خلق شود؛ فضایی که سپس با استقرار «ژرمنهای مشروع» (که بسیاریشان حتی شهروند رسمی آلمان نبودند) بازقلمروییسازی میشد. اگرچه شمار زیادی از دانشگاهیان آلمانی در طراحی و اجرای این سیاستهای فضایی مشارکت داشتند، نویسندگان مقاله دو چهره را برجسته میسازند.
کارل اشمیت توجیهی سیاسی-حقوقی برای بازقلمروییسازی ارائه داد که بر گسترش جغرافیایی رایش سوم مبتنی بود، توجیهی که در مفهوم Großraum (فضای بزرگ) تجسم یافت. این ایده که چهار ماه پیش از یورش برقآسای آلمان به لهستان ــ که آغازگر جنگ جهانی دوم شد ــ طرح شد در واقع زمینههای عینی را برای بازقلمروییسازی نازیها فراهم آورد.
در سوی دیگر، والتر کریستالر با ترکیب هندسهی صوری و رمانتیسم روستایی مکانمحور، به طراحی و سازماندهی «فضای خالی» شرق پس از حذف ساکنان به اصطلاح غیرآلمانیزه پرداخت. نظریهی مکان مرکزی او فتوحات سرزمینی نازیها را در شمایل جغرافیایی «سرزمین مادری» آلمان بازآفرینی کرد.
Taylor & Francis
Nazi Spatial Theory: The Dark Geographies of Carl Schmitt and Walter Christaller
The concern with space and, more fundamentally, the formulation of a larger, guiding spatial theory, was central to achieving Nazi objectives during the Third Reich. We disclose critical elements o...
👍6
نقشهی اکثریتهای قومی (در ایران، افغانستان، و پاکستان) با تمرکز بر بلوچستان
برگرفته از کتاب زیر:
In Afghanistan’s Shadow: Baluch Nationalism and Soviet Temptations
Selig S. Harrison (1981)
#بلوچستان
برگرفته از کتاب زیر:
In Afghanistan’s Shadow: Baluch Nationalism and Soviet Temptations
Selig S. Harrison (1981)
#بلوچستان
👍4😁3👎2
با خبر شدم که رابرت آلبرتون، نویسندهی کتابهایی مانند سرمایهداری چگونه گرسنگی و چاقی میآفریند، متاسفانه یکشنبه از دنیا رفته است.
آلبریتون، استاد بازنشستهی دانشگاه یورک، از چهرههای اصلی مکتب مارکسیسم ژاپنی-کانادایی به شمار میرود که ایدههای نوآورانهای در خصوص مراحل توسعهی تاریخی سرمایهداری و سطوح تحلیل در اقتصاد سیاسی عرضه کرده است.
دو کتاب از آلبریتون به فارسی ترجمه شدهاند:
۱. بگذار آشغال بخورند: چگونه سرمایهداری گرسنگی و چاقی میآفریند (ترجمهی کیانوش یاسایی)
۲. دیالکتیک و واسازی در اقتصاد سیاسی (ترجمهی فروغ اسدپور)
اگر به این دو کتاب علاقهمند هستید روی لینکهای زیر کلیک کنید:
۱. بگذار آشغال بخورند
۲. دیالکتیک و شالودهشکنی در اقتصاد سیاسی
برخی از مقالات او نیز به فارسی برگردانده شده و در دسترس است:
۱. سطوح تحلیل در اقتصاد سیاسی مارکسی: رویکردی اونویی (همن حاجیمیرزایی)
۲. رویکردی ژاپنی به مراحل توسعهی سرمایهدارانه (م. بهروزی)
۳. مرور کتاب «دیالکتیک جدید و سرمایهی مارکس» اثر کریستوفر آرتور (آیدین ترکمه)
برای اطلاعات بیشتر:
https://www.yorku.ca/ralbritt/cv.html
آلبریتون، استاد بازنشستهی دانشگاه یورک، از چهرههای اصلی مکتب مارکسیسم ژاپنی-کانادایی به شمار میرود که ایدههای نوآورانهای در خصوص مراحل توسعهی تاریخی سرمایهداری و سطوح تحلیل در اقتصاد سیاسی عرضه کرده است.
دو کتاب از آلبریتون به فارسی ترجمه شدهاند:
۱. بگذار آشغال بخورند: چگونه سرمایهداری گرسنگی و چاقی میآفریند (ترجمهی کیانوش یاسایی)
۲. دیالکتیک و واسازی در اقتصاد سیاسی (ترجمهی فروغ اسدپور)
اگر به این دو کتاب علاقهمند هستید روی لینکهای زیر کلیک کنید:
۱. بگذار آشغال بخورند
۲. دیالکتیک و شالودهشکنی در اقتصاد سیاسی
برخی از مقالات او نیز به فارسی برگردانده شده و در دسترس است:
۱. سطوح تحلیل در اقتصاد سیاسی مارکسی: رویکردی اونویی (همن حاجیمیرزایی)
۲. رویکردی ژاپنی به مراحل توسعهی سرمایهدارانه (م. بهروزی)
۳. مرور کتاب «دیالکتیک جدید و سرمایهی مارکس» اثر کریستوفر آرتور (آیدین ترکمه)
برای اطلاعات بیشتر:
https://www.yorku.ca/ralbritt/cv.html
❤6
افسانهی «ایران بزرگ»
کتاب آریا فانی با عنوان خواندن فراسوی مرزها: افغانها، ایرانیها و ملیگرایی ادبی که همین سال گذشته منتشر شده است جدیدترین اثری است که از مجرای خوانش انتقادی ادبیات فارسی، نقدی تاریخی را بر ناسیونالیسم پرورانده است.
فانی به نقد افسانهی «ایران بزرگ» میپردازد و معتقد است که پیدایش مفهوم «ایران بزرگ» یا «ایران فرهنگی» بسیار متاخر است و اولین بار در آثار روشنفکران اوایل قرن بیستم مانند محمود افشار شکل گرفته است.
به گفتهی فانی، بر خلاف تصور رایج، ایران یک واحد پایدار با تداوم فرهنگی نبوده است.
کتاب به فارسی هم ترجمه و منتشر شده است.
فانی استاد مطالعات فارسی در دانشگاه واشنگتن است.
کتاب آریا فانی با عنوان خواندن فراسوی مرزها: افغانها، ایرانیها و ملیگرایی ادبی که همین سال گذشته منتشر شده است جدیدترین اثری است که از مجرای خوانش انتقادی ادبیات فارسی، نقدی تاریخی را بر ناسیونالیسم پرورانده است.
فانی به نقد افسانهی «ایران بزرگ» میپردازد و معتقد است که پیدایش مفهوم «ایران بزرگ» یا «ایران فرهنگی» بسیار متاخر است و اولین بار در آثار روشنفکران اوایل قرن بیستم مانند محمود افشار شکل گرفته است.
به گفتهی فانی، بر خلاف تصور رایج، ایران یک واحد پایدار با تداوم فرهنگی نبوده است.
کتاب به فارسی هم ترجمه و منتشر شده است.
فانی استاد مطالعات فارسی در دانشگاه واشنگتن است.
👍8👎4❤2😁2
«حاکمیت کنونی نزدیک به پنجاه سال وقت داشته است تا دستکم برخی از حقوق فردی و جمعی انسانها را در این جغرافیا به رسمیت شناخته و آنها را متحقق کند (مثلا نگاه کنید به برخی کشورهای همسایه که اشکالی از پارلمانتاریسم و آزادی احزاب و لغو اعدام و غیره را پذیرفته و متحقق کردهاند. ما از این حداقلها مطلقا محروم هستیم). این رژیم نزدیک به پنجاه سال وقت داشته تا روابط خود را با دنیای اطراف عادیسازی کند اما به جای آن ترجیح داده است تا با امنیتیکردن فضای کشور، سرکوب همهی مخالفان، به فلاکت کشاندن زندگی میلیونها انسان، و نابودی همه هویتهای غیرشیعی و غیرفارسی در همراهی با ایدئولوگها و فعالان سیاسی چپ ضدامپریالیست (بخش بسیار بزرگی از چپ واقعا موجود) با توسل به مسئله تمامیت ارضی و نه هیچ چیز دیگری، تداوم وضع موجود را توجیه کند. این وضعیت مشابه همان چیزی است که در شوروی و چین شاهد آن بوده و هستیم: دشمنی عمیق با دمکراسی و پلورالیسم. درکی که آنان از دمکراسی (حاکمیت مردم) داشتند و دارند در ایران هم مشاهده میشود. منطق حاکم در کشورهای یادشده اجازه دادن به مردم است برای مشارکت در «ساخت سوسیالیسم یا جامعه اسلامی» آن گونه که رهبران حکومتی و حزبی درک میکنند اما این دموس یا دموسها (جوامع چندملیتی مورد نظر است) اجازه ابراز نارضایتی جدی و مخالفت سازماندهی شده نداشتند و هنوز هم ندارند. مخالفت سازمانیافته در قالب احزاب سیاسی و مطبوعات مستقل همان چیزی است که به کثرت اجتماعی معنا میبخشد همان چیزی است که هسته و اصل دمکراسی را برمیسازد. مثلا اویغورهای ترک مسلمان در چین اجازه دارند در صورت قبول تاریخ و هویتی که مقامات و ایدئولوگهای حزبی برایشان میسازند در ساخت «سوسیالیسم چینی» مشارکت کنند در غیر این صورت باید بپذیرند که در اردوگاههای کار اجباری به سر برند و در وضعیتی بردهوار در پروژههای بلندپروازانهی چینیها مشارکت جویند. آنها پس از ۷۶ سال حاکمیت کمونیسم چینی هنوز هم از حق ابراز هویت و از حق سازماندهی زندگی اجتماعی سیاسی فرهنگی مستقل محروم هستند. در شوروی نیز «کمونیستهای ملی» را کشتند یا سر به نیست کردند. جمهوریهای مستقل حتی سوسیالیستی را که با سیاست بلشویکی منطبق نبودند از بین بردند. همهی این تخریبات و دستاندازیها به نام «مقاومت» در برابر امپریالیسم صورت گرفت. کاش لنین و بلشویسم هرگز وجود نمیداشتند در این صورت شاید قرن بیستم میتوانست تاریخ بهتری را برای سوسیالیستها رقم بزند. زیرا که بلشویسم سیاست دمکراتیک و پذیرش جنبشهای اتونوم را در داخل و خارج حزب در داخل و خارج شوروی از ریشه خشکانید و همه چیز و همه کس را به تابعی از منافع رهبری، حزب و آن موجودیت انتزاعی «پرولتاریا» فروکاست.»
متن کامل را اینجا بخوانید:
گزارشی کوتاه از یک گفتگوی بلند با دو «ضدامپریالیست-ضدصهیونیست» غربی
فروغ اسدپور
https://www.tribunezamaneh.com/archives/409321
متن کامل را اینجا بخوانید:
گزارشی کوتاه از یک گفتگوی بلند با دو «ضدامپریالیست-ضدصهیونیست» غربی
فروغ اسدپور
https://www.tribunezamaneh.com/archives/409321
تریبون زمانه
گزارشی کوتاه از یک گفتگوی بلند با دو «ضدامپریالیست-ضدصهیونیست» غربی | تریبون زمانه
گزارشی کوتاه از یک گفتگوی بلند با دو «ضدامپریالیست-ضدصهیونیست» غربی پیامد عملیات هفتم اکتبر ۲۰۲۳ یا همان که حماس و ایران «طوفان الاقصی» نامش دادند، درواقع طوفان نابودی ظرفیت نظامی و سیاسی حماس (و جهاد […]
👍9😁3❤1
ایران و چالش تنوع:
بنیادگرایی اسلامی، نژادپرستی آریایی، و مبارزات دموکراتیک
کتاب مهمی از علیرضا اصغرزاده که مانند کتاب مصطفی وزیری نقدی بر ناسیونالیسم ایرانی و البته بنیادگرایی اسلامی ارائه میکند.
کتاب در سال ۲۰۰۷ یعنی ۱۸ سال پیش توسط نشر پالگریو/مکمیلان منتشر شده است. ظاهراً ترجمهای از این اثر به فارسی نیز به طور آنلاین در دسترس است (پست بعدی).
متن سخنرانی علیرضا اصغرزاده در سمینار حقوق اقوام و ملیت های ایرانی که در ۲۰ فوریه سال ۲۰۱۱ در تورنتو برگزار شد اینجا در دسترس است:
https://asre-nou.net/php/view.php?objnr=14093
بنیادگرایی اسلامی، نژادپرستی آریایی، و مبارزات دموکراتیک
کتاب مهمی از علیرضا اصغرزاده که مانند کتاب مصطفی وزیری نقدی بر ناسیونالیسم ایرانی و البته بنیادگرایی اسلامی ارائه میکند.
کتاب در سال ۲۰۰۷ یعنی ۱۸ سال پیش توسط نشر پالگریو/مکمیلان منتشر شده است. ظاهراً ترجمهای از این اثر به فارسی نیز به طور آنلاین در دسترس است (پست بعدی).
متن سخنرانی علیرضا اصغرزاده در سمینار حقوق اقوام و ملیت های ایرانی که در ۲۰ فوریه سال ۲۰۱۱ در تورنتو برگزار شد اینجا در دسترس است:
https://asre-nou.net/php/view.php?objnr=14093
👍5
فضای سیاست و سیاستِ فضا
ایران و چالش تنوع: بنیادگرایی اسلامی، نژادپرستی آریایی، و مبارزات دموکراتیک کتاب مهمی از علیرضا اصغرزاده که مانند کتاب مصطفی وزیری نقدی بر ناسیونالیسم ایرانی و البته بنیادگرایی اسلامی ارائه میکند. کتاب در سال ۲۰۰۷ یعنی ۱۸ سال پیش توسط نشر پالگریو/مکمیلان…
ایران_و_چالش_تنوع،_بنیادگرایی_اسلامی،_نژادپرستی_آریایی،_و_مبارزات.pdf
7.4 MB
👆👆👆
فایل ترجمهی فارسی کتاب «ایران و چالش تنوع: بنیادگرایی اسلامی، نژادپرستی آریایی، و مبارزات دموکراتیک» (نوشتهی علیرضا اصغرزاده) را اینجا دانلود کنید.
فایل ترجمهی فارسی کتاب «ایران و چالش تنوع: بنیادگرایی اسلامی، نژادپرستی آریایی، و مبارزات دموکراتیک» (نوشتهی علیرضا اصغرزاده) را اینجا دانلود کنید.
❤8👍2👎1👏1
عاملیت و ساختار در بستر فضا و زمان
«نمیتوان محدودیتهای ساختاری را بهدرستی درک کرد مگر در درونِ افقهای زمانی و مقیاسهای فضاییِ خاصِ کنش، چراکه هر محدودیتی میتواند با گزینش راهبردهایی بلندمدتتر و/یا از نظر فضایی مناسبتر از سوی کنشگرانِ آگاه و توانمند، غیرفعال یا بیاثر شود ــ راهبردهایی که هدفشان مختلکردن یا بازپیکربندی سلسلهمراتب موجودِ ساختارها (از جمله نهادها) و نیز الگوهای گزینشیِ محدودیت و فرصت است که با آن ساختارها پیوند دارند».
باب جسوپ
«نمیتوان محدودیتهای ساختاری را بهدرستی درک کرد مگر در درونِ افقهای زمانی و مقیاسهای فضاییِ خاصِ کنش، چراکه هر محدودیتی میتواند با گزینش راهبردهایی بلندمدتتر و/یا از نظر فضایی مناسبتر از سوی کنشگرانِ آگاه و توانمند، غیرفعال یا بیاثر شود ــ راهبردهایی که هدفشان مختلکردن یا بازپیکربندی سلسلهمراتب موجودِ ساختارها (از جمله نهادها) و نیز الگوهای گزینشیِ محدودیت و فرصت است که با آن ساختارها پیوند دارند».
باب جسوپ
👍6❤1
«باید در برابر فریبندگیِ مسئلههای ازپیشساختهی سیاستگذاری [دولت] مقاومتر باشیم و دستورکارهای پژوهشیای را پیش ببریم که از الزامات و منافع حاکمان شهری فاصلهی بیشتر، و بارِ نظریِ عمیقتری داشته باشند».
لوئیک وکان
لوئیک وکان
👍10
فولکـسوسیالیسم: یک اختلال پوپولیستیِ چپگرا
ریچارد لونتال
ریچارد لونتال، در مقالهای که در سپتامبر ۱۹۳۶ منتشر شد، با نام مستعار «پل زِرینگ»، گرایشی تازه در میان سوسیالدموکراتهای اروپای مرکزی با عنوان «سوسیالیسم مردمی» را مورد انتقاد قرار داد؛ این فولکـسوسیالیسم (folk-socialism) یا سوسیالیسم قومیـملی گرایشی پوپولیستی از جناح چپ بود که میکوشید هواداران جناح راست افراطی را به خود جذب کند. این جریان بر رفاه ملی تأکید داشت، مبارزهی طبقاتی را کنار گذاشت و بهطور ضمنی نوعی بیگانههراسی را تأیید میکرد.با مشاهدهی شباهتهایی میان سوسیالیسم مردمی و جناح چپ حزب نازی به رهبری اُتو اشتراسر لووِنتال نتیجه میگیرد که هر نوع پوپولیسمی که در قالب ملیگرایی شکل بگیرد، چه از سوی چپ و چه راست، در نهایت به سود نیروهای ارتجاعی تمام خواهد شد.
این نوشته از دههی ۱۹۳۰ هنوز پژواکی زنده در بحثهای امروزِ چپ دارد؛ جریانی که همچنان در تلاش است تا با خیزش دوبارۀ راست افراطی مقابله کند. چه آن زمان و چه اکنون، مارکسیستها باید در برابر ورود ایدههای برگرفته از راست ملیگرا ایستادگی کنند، زیرا چنین ترکیبی شکل خطرناک «سوسیالیسم ملی» (völkisch socialism) را به خود میگیرد. راهبرد واقعی سوسیالیستی تنها از مسیر مبارزهی طبقاتی میگذرد.
متن کامل به انگلیسی اینجا در دسترس است.
ریچارد لونتال
ریچارد لونتال، در مقالهای که در سپتامبر ۱۹۳۶ منتشر شد، با نام مستعار «پل زِرینگ»، گرایشی تازه در میان سوسیالدموکراتهای اروپای مرکزی با عنوان «سوسیالیسم مردمی» را مورد انتقاد قرار داد؛ این فولکـسوسیالیسم (folk-socialism) یا سوسیالیسم قومیـملی گرایشی پوپولیستی از جناح چپ بود که میکوشید هواداران جناح راست افراطی را به خود جذب کند. این جریان بر رفاه ملی تأکید داشت، مبارزهی طبقاتی را کنار گذاشت و بهطور ضمنی نوعی بیگانههراسی را تأیید میکرد.با مشاهدهی شباهتهایی میان سوسیالیسم مردمی و جناح چپ حزب نازی به رهبری اُتو اشتراسر لووِنتال نتیجه میگیرد که هر نوع پوپولیسمی که در قالب ملیگرایی شکل بگیرد، چه از سوی چپ و چه راست، در نهایت به سود نیروهای ارتجاعی تمام خواهد شد.
این نوشته از دههی ۱۹۳۰ هنوز پژواکی زنده در بحثهای امروزِ چپ دارد؛ جریانی که همچنان در تلاش است تا با خیزش دوبارۀ راست افراطی مقابله کند. چه آن زمان و چه اکنون، مارکسیستها باید در برابر ورود ایدههای برگرفته از راست ملیگرا ایستادگی کنند، زیرا چنین ترکیبی شکل خطرناک «سوسیالیسم ملی» (völkisch socialism) را به خود میگیرد. راهبرد واقعی سوسیالیستی تنها از مسیر مبارزهی طبقاتی میگذرد.
متن کامل به انگلیسی اینجا در دسترس است.
Historical Materialism
Folk-Socialism, a Left Populist Disorder - Historical Materialism
Richard Löwenthal (1908-1991) was a German Jewish writer and political scientist. In the Weimar Republic he belonged to the Communist youth movement and then to a revolutionary splinter group called the Leninist Organisation, also known as New Beginning.…
👍3
Forwarded from فضا و دیالکتیک (Aidin Torkameh)
آیا کوروش کبیر، هخامنشی بود؟ نگاهی به استدلالهای دنیل تی. پاتس دربارهی تبار غیرایرانی کوروش
نویسنده: آیدین ترکمه
«دنیل تی. پاتس استاد باستانشناسی دانشگاه نیویورک در مقالهای که در سال ۲۰۰۵ در کتاب The Birth of Persian Empire منتشر شده یافتههای نامتعارفی را درخصوص پرشیا و هخامنشیان مطرح کرده که دانش موروثی ما را به چالش میکشد.
در منشور کوروش از او با عناوین فرزند کمبوجیه، شاه انشان، نوادهی کوروش، و نتیجهی چیشپیش نام برده شده است. از دید پاتس منابع بابلی فقط به سرزمین انشان ارجاع میدهند و هیچگاه آن را همچون قلمرویی پرژن تلقی نکردهاند.
کوروش و خانوادهی او نیز هیچگاه هخامنشی نامیده نشدهاند. همچنان که کوروش نیز هرگز خودش را شاهِ پرژنِ انشان ننامید بلکه صرفاً خودش را شاهِ انشان مینامید. بسیاری از دانشوران هخامنشی کوشیدهاند تا کوروش و اجدادش را به اشتباه هخامنشی و یا پرژن بنامند. پاتس این ایده را رد میکند که کوروشِ پارسوماش جد کوروش کبیر، بنیانگذار پرژن امپایر بوده باشد. او همچنین کوروش و تبار انشانی او را پرژن و یا هخامنشی نمیداند. اکنون مدتها است که مشخص شده تبار کوروش کبیر متفاوت از آن چیزی است که هرودوت برای خشایارشاه و خاندان داریوش برشمرده است. پاتس نتیجه میگیرد که اگر قلمروی پادشاهیای که کوروش آن را گستراند قلمرویی انشانی بوده آنگاه رویکارآمدن داریوش پس از مرگ کمبوجیه پسر کوروش را باید همچون کودتای پرژنها علیه انشانیها تلقی کرد که خاندان پرژنِ هخامنشیان به سرکردگی داریوش را به جای خاندان انشانی کوروش مینشاند.»
برای خواندن و دانلود این متن به سایت فضا و دیالکتیک (لینک زیر) مراجعه کنید:
http://dialecticalspace.com/cyrus-the-great-and-the-kingdom-of-anshan/
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کانال تلگرام سایت «فضا و دیالکتیک»
@dialectialspace
نویسنده: آیدین ترکمه
«دنیل تی. پاتس استاد باستانشناسی دانشگاه نیویورک در مقالهای که در سال ۲۰۰۵ در کتاب The Birth of Persian Empire منتشر شده یافتههای نامتعارفی را درخصوص پرشیا و هخامنشیان مطرح کرده که دانش موروثی ما را به چالش میکشد.
در منشور کوروش از او با عناوین فرزند کمبوجیه، شاه انشان، نوادهی کوروش، و نتیجهی چیشپیش نام برده شده است. از دید پاتس منابع بابلی فقط به سرزمین انشان ارجاع میدهند و هیچگاه آن را همچون قلمرویی پرژن تلقی نکردهاند.
کوروش و خانوادهی او نیز هیچگاه هخامنشی نامیده نشدهاند. همچنان که کوروش نیز هرگز خودش را شاهِ پرژنِ انشان ننامید بلکه صرفاً خودش را شاهِ انشان مینامید. بسیاری از دانشوران هخامنشی کوشیدهاند تا کوروش و اجدادش را به اشتباه هخامنشی و یا پرژن بنامند. پاتس این ایده را رد میکند که کوروشِ پارسوماش جد کوروش کبیر، بنیانگذار پرژن امپایر بوده باشد. او همچنین کوروش و تبار انشانی او را پرژن و یا هخامنشی نمیداند. اکنون مدتها است که مشخص شده تبار کوروش کبیر متفاوت از آن چیزی است که هرودوت برای خشایارشاه و خاندان داریوش برشمرده است. پاتس نتیجه میگیرد که اگر قلمروی پادشاهیای که کوروش آن را گستراند قلمرویی انشانی بوده آنگاه رویکارآمدن داریوش پس از مرگ کمبوجیه پسر کوروش را باید همچون کودتای پرژنها علیه انشانیها تلقی کرد که خاندان پرژنِ هخامنشیان به سرکردگی داریوش را به جای خاندان انشانی کوروش مینشاند.»
برای خواندن و دانلود این متن به سایت فضا و دیالکتیک (لینک زیر) مراجعه کنید:
http://dialecticalspace.com/cyrus-the-great-and-the-kingdom-of-anshan/
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کانال تلگرام سایت «فضا و دیالکتیک»
@dialectialspace
فضا و دیالکتیک
آیا کوروش کبیر، هخامنشی بود؟ نگاهی به استدلالهای دنیل تی. پاتس دربارهی تبار غیرایرانی کوروش - فضا و دیالکتیک
به زعم پاتس آنچه ما امروز آن را پرژن امپایر مینامیم در واقع یک امپراتوری انشانی بوده که کوروش، شاه انشان آن را پایهگذاری کرده است، آنگاه شکلگیری آن را نباید تکوینی بدیع تلقی کرد بلکه بیشتر بیانگر نوعی احیا است.
👍6😁3❤2
فضا و دیالکتیک
آیا کوروش کبیر، هخامنشی بود؟ نگاهی به استدلالهای دنیل تی. پاتس دربارهی تبار غیرایرانی کوروش نویسنده: آیدین ترکمه «دنیل تی. پاتس استاد باستانشناسی دانشگاه نیویورک در مقالهای که در سال ۲۰۰۵ در کتاب The Birth of Persian Empire منتشر شده یافتههای نامتعارفی…
«نباید محلی را که ایرانیها برای سکونت برگزیدند تا پیش از ورودشان به این جغرافیا خالی از سکنه تلقی کنیم. ایرانیها وارد جغرافیایی خالی از جمعیت نشدند. مطابق با دانش باستانشناختی امروز میدانیم که بومیان در دوران نوسنگی، عصر مس و نیز عصر برنز در این جغرافیا میزیستهاند. برخی یافتهها حتی حاکی از سکونت بومیان در این منطقه در دوران پلیستوسن هستند. این شواهد نشان میدهند که این منطقه بسیار پیش از آنکه با مردمانی با نام ایرانی مسکون شود، محل زندگی بومیان بوده است.»
👍8😁2❤1👎1
Forwarded from ادبیات دیگر
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چرا چپستیزی؟
(زمینهها، بازیگران و پیآمدهای کارزار چپستیزی)
گفتاری از پرویز صداقت
دیروز پرویز صداقت همراه چند پژوهشگر و مترجم چپ (شیرین کریمی، رسول قنبری، مهسا اسداللهنژاد و محمد مالجو) بازداشت شد.
@adabyatedigar
(زمینهها، بازیگران و پیآمدهای کارزار چپستیزی)
گفتاری از پرویز صداقت
دیروز پرویز صداقت همراه چند پژوهشگر و مترجم چپ (شیرین کریمی، رسول قنبری، مهسا اسداللهنژاد و محمد مالجو) بازداشت شد.
@adabyatedigar
👍5👎5
مردمی که هرگز وجود نداشتند:
مطالعات زبانشناسانه و ابداع آریاییها
کتابی جدید در نقد افسانهی مردم «آریایی» نوشتهی کریستوفر ام. هاتن
نشر دانشگاه آکسفورد
برای مطالعهی بیشتر:
https://global.oup.com/academic/product/the-people-that-never-were-9780190212988?cc=ca&lang=en&
مطالعات زبانشناسانه و ابداع آریاییها
کتابی جدید در نقد افسانهی مردم «آریایی» نوشتهی کریستوفر ام. هاتن
نشر دانشگاه آکسفورد
برای مطالعهی بیشتر:
https://global.oup.com/academic/product/the-people-that-never-were-9780190212988?cc=ca&lang=en&
😁4🔥1👏1