نميدونم خانوادم كی ميخوان بفهمن که دروغام همش به صلاح خودشونه؛ هرچقدر كمتر از من بدونن؛ زندگی بهتری دارن.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
I would never fall in love again.
I'm sure this year will be a good year and you are going to experience a lot of exciting things
Learn to drive, go to work and finish school.
I know you've had a hard time, I understand and you're right to be mad at me, but Mat, I promise you that your life will get better and you'll be happy forever after this.
Don't be hard, live right and have a goal.
Learn to drive, go to work and finish school.
I know you've had a hard time, I understand and you're right to be mad at me, but Mat, I promise you that your life will get better and you'll be happy forever after this.
Don't be hard, live right and have a goal.
Because letting go of you was the hardest thing I did in my life, I never allowed myself to think about you.
小蜘蛛 via @chToolsBot
Billie Eilish – Your Power
She said you were a hero;
You played the part
But you ruined her in a year!
Don’t act like it was hard
And you swear you didn’t know.
No wonder why you didn’t ask
She was sleeping in your clothes!
But now she’s got to get to class.
How dare you? And how could you?
You played the part
But you ruined her in a year!
Don’t act like it was hard
And you swear you didn’t know.
No wonder why you didn’t ask
She was sleeping in your clothes!
But now she’s got to get to class.
How dare you? And how could you?
شمشیرش رو بالا گرفت و سعی کرد از خودش دفاع کنه. تعداد حریف هاش اونقدر بالا بود که فکر میکرد توان مقابله باهاشون رو نداره، اما تونست.
تونست و از رینگ بیرون اومد. صدای تشویق تماشاچیها قدرت رو به صحنه اضافه میکردن و میخواستن جنگندشون پر قدرت باشه، اما نشد.
بدون اینکه کنترلی روی خودش داشته باشه، زانو هاش خم و روی زمین فرود اومد. بیمهابا اشک میریخت و سعی میکرد نفس بکشه. توی اون شلوغی، هیچکس ندید که چطور زخمی شده.
روی زمین دراز کشید، دیگه نمیتونست چشمهاش رو باز نگهداره. صدای تشویق تماشاچی ها لحظهای قطع نمیشد. لبخندی زد و با چشمهای تار، به مردم نگاه کرد. هیچکس نفهمید اون دیگه نفس نمیکشه. هیچکس نفهمید.
تونست و از رینگ بیرون اومد. صدای تشویق تماشاچیها قدرت رو به صحنه اضافه میکردن و میخواستن جنگندشون پر قدرت باشه، اما نشد.
بدون اینکه کنترلی روی خودش داشته باشه، زانو هاش خم و روی زمین فرود اومد. بیمهابا اشک میریخت و سعی میکرد نفس بکشه. توی اون شلوغی، هیچکس ندید که چطور زخمی شده.
روی زمین دراز کشید، دیگه نمیتونست چشمهاش رو باز نگهداره. صدای تشویق تماشاچی ها لحظهای قطع نمیشد. لبخندی زد و با چشمهای تار، به مردم نگاه کرد. هیچکس نفهمید اون دیگه نفس نمیکشه. هیچکس نفهمید.