شمشیرش رو بالا گرفت و سعی کرد از خودش دفاع کنه. تعداد حریف هاش اونقدر بالا بود که فکر میکرد توان مقابله باهاشون رو نداره، اما تونست.
تونست و از رینگ بیرون اومد. صدای تشویق تماشاچیها قدرت رو به صحنه اضافه میکردن و میخواستن جنگندشون پر قدرت باشه، اما نشد.
بدون اینکه کنترلی روی خودش داشته باشه، زانو هاش خم و روی زمین فرود اومد. بیمهابا اشک میریخت و سعی میکرد نفس بکشه. توی اون شلوغی، هیچکس ندید که چطور زخمی شده.
روی زمین دراز کشید، دیگه نمیتونست چشمهاش رو باز نگهداره. صدای تشویق تماشاچی ها لحظهای قطع نمیشد. لبخندی زد و با چشمهای تار، به مردم نگاه کرد. هیچکس نفهمید اون دیگه نفس نمیکشه. هیچکس نفهمید.
تونست و از رینگ بیرون اومد. صدای تشویق تماشاچیها قدرت رو به صحنه اضافه میکردن و میخواستن جنگندشون پر قدرت باشه، اما نشد.
بدون اینکه کنترلی روی خودش داشته باشه، زانو هاش خم و روی زمین فرود اومد. بیمهابا اشک میریخت و سعی میکرد نفس بکشه. توی اون شلوغی، هیچکس ندید که چطور زخمی شده.
روی زمین دراز کشید، دیگه نمیتونست چشمهاش رو باز نگهداره. صدای تشویق تماشاچی ها لحظهای قطع نمیشد. لبخندی زد و با چشمهای تار، به مردم نگاه کرد. هیچکس نفهمید اون دیگه نفس نمیکشه. هیچکس نفهمید.
باگ دوست داشتن یه نفر، اینه که اگه اون بهت توجه نکنه؛ فکر میکنی همه دنیا ازت متنفرن. اگه اون ازت ناراحت باشه؛ انگار با همهی دنیا مشکل داری. اگه اون ازت دور باشه انگار تنهاترین این دنیایی، اگه اون حالش خوب نباشه انگار سلول به سلول تنت درد داره، اگه اون خوشحال باشه انگار تموم دنیات بهشته.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Not because I stopped loving you.
اگه میدونستم آخرین باریه که میبینمت، صبر میکردم تا شکل صورتت رو حفظ کنم. اگه میدونستم آخرینباریه که میبوسمت، هیچوقت تمومش نمیکردم.
عاشق تو شدن درست مثل این بود که با خواست و اراده خودم قبول کنم که سم بخورم. یه سم که اروم اروم وارد وجودم شد و به ریشه و تیشه قلبم نفوذ کرد و بعد در عین بیرحمی جوری اونو پودر کرد که انگار نه انگار که قلبه یه ادمه. میدونی؟ عاشق تو شدن خیلی درد داشت.