عاشق تو شدن درست مثل این بود که با خواست و اراده خودم قبول کنم که سم بخورم. یه سم که اروم اروم وارد وجودم شد و به ریشه و تیشه قلبم نفوذ کرد و بعد در عین بیرحمی جوری اونو پودر کرد که انگار نه انگار که قلبه یه ادمه. میدونی؟ عاشق تو شدن خیلی درد داشت.
فیبی: نمیفهمم. مگه تو اونی نبودی که تصمیم گرفت دیگه با راس نباشه؟
ریچل: اره
فیبی: خب، الان اون دوستت نیست؟ نمیخوای خوشحال باشه؟
ریچل: میخوام، فقط انتظار نداشتم به این زودی بدون من خوشحال باشه.
ریچل: اره
فیبی: خب، الان اون دوستت نیست؟ نمیخوای خوشحال باشه؟
ریچل: میخوام، فقط انتظار نداشتم به این زودی بدون من خوشحال باشه.
من با تموم وجودم دارم سعی میکنم زندگیم رو درست کنم و سرپا شم، برعکس خیلیا دارم تلاش میکنم برای حال خوبم تا بتونم یکمم که شده زندگی کنم و نفس بکشم. پس انقدر با حرفات شکنجهام نده و آزار نرسون؛ من میخوام شکل زندگیم رو تغییر بدم؛ اما تو، حرفات، کارات و همهچیت اونقدر آزار دهندس که منو برمیگردونه به همون آدم افسردهای که بودم.
من میخوام روی کاغذ بنویسمت و توی جمله هام جات بدم. میخوام تورو به هرچیزی که میبینم و میشنوم ربط بدم و با یه نخ نازک تورو به همهچیز وصل نگهدارم، به برف و بارونی که میاد، به آهنگی که پلی میشه، به فیلمی که میبینم، به صدای سازی که میشنوم، به صدای نوتیف پیامی که میاد، به ذوق اتفاقای خوبی که برام میوفته، به غم اتفاقای بد. من دلم میخواد تو جزئی از زندگیم باقی بمونی.