او دیگر زیاد جدی نمیگرفت.
نه زندگی را، نه آدمها را، نه حتی خودش را.
مثل کسی بود که از پشت پردهای چرک و ضخیم
به دنیا نگاه میکرد:
صداها گَنگ، تصویرها تار، معناها پوچ.
آدمها دهان میجنباندند، لبخند میزدند،
میآمدند، میرفتند،
و او فقط فکر میکرد چقدر همهچیز بیاهمیت است.
هیچکس را دشمن نمیدانست، هیچکس را دوست هم نداشت.
حرفها برایش سبک شده بودند،
قولها بیوزن و نگاهها خالی.
نه زندگی را، نه آدمها را، نه حتی خودش را.
مثل کسی بود که از پشت پردهای چرک و ضخیم
به دنیا نگاه میکرد:
صداها گَنگ، تصویرها تار، معناها پوچ.
آدمها دهان میجنباندند، لبخند میزدند،
میآمدند، میرفتند،
و او فقط فکر میکرد چقدر همهچیز بیاهمیت است.
هیچکس را دشمن نمیدانست، هیچکس را دوست هم نداشت.
حرفها برایش سبک شده بودند،
قولها بیوزن و نگاهها خالی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرچی بیشتر میگذره بیشتر دلم میخواد دور و ساکت باشم و درمورد هیچی با هیچکس حرف نزنم.
Sam's shoe 𖣁
Photo
و روزی که آدمها یکبار برای همیشه از چشمانت می افتند؛ مهم نیست نسبتشان چقدر نزدیک است یا دور مهم این است که تو تا ابد، هیچ حسی به آنها نخواهی داشت واین آغاز یک راه طولانیست.