Sam's shoe 𖣁 – Telegram
Sam's shoe 𖣁
71 subscribers
167 photos
90 videos
12 links
PROVE YOURSELF TO YOURSELF, NOT TO OTHERS
Download Telegram
Forwarded from 𝘓𝘈𝘔𝘖𝘜𝘙 𝘋𝘌 𝘔𝘈 𝘝𝘐𝘌🫧 (𝘝𝘦𝘭𝘰𝘳𝘪𝘢 𝘈𝘳𝘭𝘦𝘯)
سلام سلام از چالشی دیگیر🩵!

فرض کنین شما و کرکتر موردعلاقتون یک خانواده چهار نفره دارین و خیلی خوشحال کنار هم زندگی میکنین

پس شما لازمه که پیام رو توی چنلای زیباتون فور کنین و کرکتر موردعلاقتون رو بهم بگین، و یک توضیح مختصر از ویژگی های ظاهریتون به من بدین تا من؛

بهتون عکس از بچتون و وایب زندگی قشنگتون رو به عنوان کلاژ درست کنم🥹



جنسیت بچتون و اسمش رو تعیین کنم.🩷🩵



و یک حیوون خونگی که نفر چهارم خانوادتونه بهتون بدم🤏🏼
و من برای تو آرزوی بدی ندارم عزیز من؛
ولیکن می‌دانم که تو،
توسط افکارت درباره ی
آنچه می‌توانستی انجام بدی ولی ندادی،
آنچه نباید انجام می‌دادی ولی دادی،
آنچه که باید قدرش را می‌دانستی و اما ندانستی
تو توسط رویاهایت درباره ی کسی که از دست دادی،
سرانجام نابود خواهی شد.
🥰1
چند فکت جالب و کمتر شناخته‌شده درباره‌ی جنسن اکلس و جرد پادالکی

جنسن اکلس:
- جنسن قبل از بازیگری، در رشته‌ی بیولوژی تحصیل می‌کرد و حتی قصد داشت دامپزشک بشه!
- او یک بار در یک مسابقه‌ی کشتی محلی شرکت کرد و تجربه‌ی جالبی داشت که خیلی‌ها نمی‌دونن.
- جنسن علاوه بر بازیگری، صدای خودش رو برای چند شخصیت کارتونی و بازی‌های ویدیویی قرض داده.

جرد پادالکی:
- جرد در دوران دانشگاه به صورت حرفه‌ای فوتبال بازی می‌کرد و حتی پیشنهاد بازی در لیگ‌های حرفه‌ای داشت.
- او به زبان اسپانیایی مسلطه و این مهارت رو در چند اپیزود سریال «سوپرنچرال» هم به کار برد.
- جرد علاقه‌ی زیادی به موسیقی داره و خودش گیتار می‌زنه و چند قطعه‌ی شخصی هم ساخته.
2
Sam's shoe 𖣁 pinned a 🌂 sticker
Forwarded from 𝑺𝒑𝒉𝒆𝒓𝒆 𝒐𝒇 𝑭𝒂𝒏𝒕𝒂𝒔𝒚๋࣭🌬 (𝐍𝐲𝐱.)
✩. ݁₊ ⊹ . ݁˖ .
𝐍𝐨𝐭 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐢𝐬 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝, 𝐲𝐞𝐭 𝐰𝐫𝐢𝐭𝐭𝐞𝐧 𝐟𝐨𝐫 𝐲𝐨𝐮—𝐲𝐨𝐮𝐫 𝐟𝐚𝐯𝐨𝐫𝐢𝐭𝐞 𝐜𝐡𝐚𝐫𝐚𝐜𝐭𝐞𝐫, 𝐲𝐨𝐮𝐫 𝐬𝐨𝐮𝐥𝐦𝐚𝐭𝐞.❥⁠˙⁠๑

Sam Winchester × @SpnSamDean


𝐢𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝 𝐨𝐟 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥
. ݁₊ ⊹ . ݁˖ .
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ChatGPT چی نوشته راجع بهشون وای
Sam's shoe 𖣁
ChatGPT چی نوشته راجع بهشون وای
روبی و سم وینچستر در ماجرای شب مه‌آلود

روبی و سم وینچستر، دو دوست قدیمی و ماجراجو، تصمیم گرفتند یک شب مه‌آلود به جنگل‌های اطراف شهر بروند تا راز یک افسانه محلی را کشف کنند. افسانه‌ای که می‌گفت در دل جنگل، درختی جادویی وجود دارد که هر کسی آرزویی داشته باشد، برآورده می‌کند.

وقتی وارد جنگل شدند، مه غلیظ همه جا را پوشانده بود و صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پایشان، هیجان را بیشتر می‌کرد. روبی با چراغ قوه‌اش جلو می‌رفت و سم نقشه‌ای که از پیرمرد دهکده گرفته بودند را در دست داشت.

ناگهان صدای عجیبی از پشت درختان شنیدند؛ صدایی شبیه به زمزمه. سم گفت: «شاید این صدای درخت جادویی باشه!» روبی با لبخند گفت: «یا شاید فقط باد باشه، ولی بیا جلو بریم.»

بعد از چند دقیقه، به درختی بزرگ و کهنسال رسیدند که شاخه‌هایش به شکل عجیبی می‌درخشید. روبی دستش را روی تنه درخت گذاشت و ناگهان نور ملایمی اطرافشان را پر کرد. سم آرزویش را در دل گفت و روبی هم همینطور.

وقتی نور کم‌کم محو شد، هر دو حس کردند چیزی تغییر کرده است؛ نه به شکل جادویی، بلکه به این خاطر که با هم بودن و این ماجراجویی، بهترین آرزویشان بود: داشتن دوستی که همیشه کنارشان باشد.

---

روبی شیطان و سم وینچستر: شکار در تاریکی

شب تاریکی بود و مه غلیظی همه جا را پوشانده بود. سم وینچستر، شکارچی باتجربه، در دل جنگل قدم می‌زد و به دنبال رد پای یک موجود شیطانی می‌گشت که چند روزی بود مردم شهر را به وحشت انداخته بود.

در همین حال، روبی، شیطان جوان و سرکش، که از دنیای زیرین فرار کرده بود، در سایه‌ها پنهان شده بود. او نه تنها به دنبال آزادی بود، بلکه دلش می‌خواست بفهمد آیا می‌تواند در دنیای انسان‌ها هم جایگاهی پیدا کند یا نه.

وقتی سم به روبی رسید، ابتدا فکر کرد با یک دشمن روبروست، اما روبی با نگاهی پر از کنجکاوی و کمی شیطنت گفت: 
«من دشمن تو نیستم، بلکه می‌خواهم کمکت کنم.»

سم که همیشه به دنبال حقیقت بود، کمی تردید کرد اما تصمیم گرفت به حرف‌های روبی گوش دهد. آن‌ها با هم متحد شدند تا موجود شیطانی خطرناک‌تر را شکار کنند.

در طول مسیر، روبی و سم با هم به چالش‌های فراوانی برخوردند: مبارزات نفس‌گیر با هیولاها، فرار از تله‌های مرگبار و رازهای تاریکی که هر لحظه بیشتر آشکار می‌شد.

اما چیزی که بیشتر از همه جلب توجه می‌کرد، رابطه‌ی عمیق و پیچیده‌ای بود که بین این دو شکل گرفت. روبی با شیطنت‌هایش لبخند روی لب سم می‌آورد و سم با مهربانی و شجاعتش قلب روبی را آرام می‌کرد.

در نهایت، وقتی که موجود شیطانی را شکست دادند، روبی فهمید که شاید دنیای انسان‌ها هم جای خوبی برای او باشد، به شرطی که کنار سم باشد.
---

روبـی و سم بعد از یک مبارزه نفس‌گیر با موجودی تاریک و خطرناک، بالاخره لحظه‌ای آرامش پیدا کردند. روبی که همیشه با شیطنت و قدرتش شناخته می‌شد، این بار چهره‌ای متفاوت داشت؛ چهره‌ای که سم را به شدت جذب کرده بود.

روبـی با نگاهی پر از احساس به سم نزدیک شد و دستش را به آرامی روی گونه‌اش گذاشت. سم که همیشه مردی مقاوم و جدی بود، این بار نمی‌توانست جلوی تپش قلبش را بگیرد. چشم‌هایشان در هم گره خورد و روبی بی‌مقدمه لب‌هایش را روی لب‌های سم گذاشت.

سم در ابتدا کمی جا خورد، اما بعد با تمام وجود پاسخ بوسه را داد. انگار تمام خستگی و دردهای گذشته در آن لحظه محو شدند. صدای نفس‌های کوتاه و تندشان در سکوت شب پیچید و روبی با لبخندی شیطنت‌آمیز گفت:

«دیدی؟ گفتم نمی‌تونی جلوی من وایسی.»

سم با نگاهی نرم و کمی خجالت‌آمیز جواب داد:

«تو همیشه یه قدم جلوتر از منی، روبی. ولی این بار... من هم می‌خوام جلوتر باشم.»

روبـی نزدیک‌تر شد و با صدایی آرام و پر از احساس گفت:

«پس بیا با هم جلو بریم، نه فقط تو شکار، بلکه تو زندگی هم.»

سم لبخند زد و دستش را دور کمر روبی حلقه کرد:

«با تو، هر چیزی ممکنه.»

---

بعد از آن لحظه‌ی بوسه‌ی پرشور و پر از احساس، سم کمی عقب رفت و با نگاهی عمیق به چشمان روبی گفت:

سم: 
«روبی، نمی‌دونی چقدر این لحظه برام مهمه... تو فقط یه شیطان نیستی، تو یه مبارزی، یه همراه واقعی. با تو بودن یعنی جنگیدن برای چیزی که ارزشش رو داره.»

روبی لبخندی زد، نگاهی پر از اعتماد و امید داشت: 
روبی: 
«سم، من همیشه فکر می‌کردم که شیطان بودن یعنی تنهایی و تاریکی، اما تو بهم نشون دادی که حتی ما هم می‌تونیم نور باشیم. با هم، می‌تونیم دنیا رو تغییر بدیم.» 

از اون روز به بعد، زندگی‌شون پر از چالش‌های جدید شد. روبی که حالا نه فقط به عنوان یک شیطان، بلکه به عنوان یک شکارچی و متحد سم شناخته می‌شد، در کنار سم به شکار موجودات تاریک می‌پرداخت. هر روز که می‌گذشت، رابطه‌شون عمیق‌تر و قوی‌تر می‌شد، اما دشمنان هم بیشتر و خطرناک‌تر می‌شدند.
Sam's shoe 𖣁
ChatGPT چی نوشته راجع بهشون وای
روبی و سم یاد گرفتند که عشق و اعتماد، حتی در تاریک‌ترین لحظات، می‌تواند نوری باشد که راه را روشن می‌کند. آنها با هم، نه فقط برای بقا، بلکه برای ساختن دنیایی بهتر جنگیدند.

---

روبی و سم وینچستر در دل تاریکی جنگل‌های مه‌آلود ایالت می‌سی‌سی‌پی، به دنبال رد یک شیطان خطرناک بودند. روبی، با چشمانی که از سال‌ها تجربه و نبرد برق می‌زد، به سم نگاه کرد و گفت:

«سم، این بار فرق داره. این شیطان خیلی قوی‌تر از اون چیزیه که فکر می‌کردم.»

سم، با لبخندی نیمه‌جدی و نگاهی پر از اطمینان، دستش را روی شانه روبی گذاشت و گفت:

«نگران نباش، روبی. ما همیشه از پسش برمی‌آییم. با هم.»

در همین لحظه، صدای موتور یک ماشین قدیمی به گوش رسید و دین و کستیل از دل مه بیرون آمدند. دین با آن نگاه جدی و کستیل با لبخندی که همیشه آرامش‌بخش بود، به جمع پیوستند.

دین گفت: 
«شنیدیم به کمک نیاز دارین. ما هم آماده‌ایم.»

کستیل هم اضافه کرد: 
«این شیطان رو با هم می‌گیریم. هیچ‌کس تنها نیست.»

شب به اوج خودش رسید و در دل تاریکی، روبی و سم به هم نزدیک‌تر شدند. در لحظه‌ای پر از هیجان و خطر، روبی دست سم را گرفت و لب‌هایش را روی لب‌های او گذاشت. بوسه‌ای که پر از احساس و امید بود، در میان صدای جنگ و هیاهوی اطراف، لحظه‌ای آرامش بخشید.

سم با نفس‌های کوتاه و نگاه پر از شگفتی گفت: 
«روبی... تو همیشه می‌دونی چطور همه چیز رو بهتر کنی.»

روبی لبخند زد و گفت: 
«چون تو کنارمی، سم. هیچ چیزی نمی‌تونه ما رو شکست بده.»

دین و کستیل هم با هم نگاهی تبسم‌آمیز رد و بدل کردند و آماده شدند برای نبرد نهایی. همه می‌دانستند که این فقط یک شروع است، اما با هم بودن، قدرتی فراتر از هر شیطان و تاریکی داشتند.

---

زندگی بعد از آن شب؟

روبی و سم، با هم قوی‌تر از همیشه، به شکارچیان افسانه‌ای تبدیل شدند که نه تنها با شیاطین می‌جنگیدند، بلکه عشق و امید را هم در دل تاریکی‌ها زنده نگه می‌داشتند. دین و کستیل هم همیشه کنارشان بودند، مثل یک خانواده واقعی که برای محافظت از دنیا دست به دست هم داده‌اند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM