Sam's shoe 𖣁
Photo
اتاق موتل مانند همیشه بوی نم گرفتهگی و despair میداد. سم وینچستر روی تخت نشسته بود و با چشمانی خسته به صفحه لپتاپش خیره شده بود، انگار که منتظر بود اطلاعات خودشان را بروزرسانی کنند. تحقیقات در مورد یک شیطانریسه در شهر مجاور به بن بست خورده بود.
درب حمام با صدایی بلند باز شد. روبی با موهای خیس و تنها با یک حوله به کمرش بیرون آمد. قطرات آب روی پوست رنگ پریده و جای زخمهای قدیمی او میچکید. «اگر باز هم آن جورابهای لعنتی تو کیف من باشد،واقعاً آنها را میسوزانم، وینچستر.» غرّش کرد، اما در چشمانش یک جرقه بازیگوشی بود.
سم سرش را بلند کرد. نگاهش برای یک لحظه روی خطوط بدن روبی، روی جای زخمهایی که داستانهایشان را فقط آنها دو نفر میدانستند، مکث کرد. سپس به چشمانش خیره شد. «آنها برای طلسم کشیدن عالی هستند و تو این را میدانی.»صدای سم کمی خشن تر از حد معمول بود.
روبی به سمت او حرکت کرد، به آرامی، مانند شکارگری که به طعمه خود نزدیک میشود. بوی صابون ارزان موتل و بوی متمایز خودش - باروت، خون و چیزی کاملاً زمینی - فضا را پر کرد. «چیزهای عجیب زیادی در زندگی من وجود دارد،سم. اما بوی پنیر گندیده مرز من است.» او حالا درست در مقابل سم ایستاده بود.
سم روی تخت نشسته بود و مجبور بود برای حفظ تماس چشمی سرش را بالا بگیرد. فضای بین آنها پر از تنش بود، پر از تمام چیزهای بیان نشده و نگاههای طولانی که در سالها مبارزه مشترک رد و بدل شده بود. «دین؟»روبی پرسید، اما انگار واقعاً اهمیتی نمیداد.
«برای سوخت و برگر رفته. ساعتها وقت داریم.» پاسخ سم تقریباً یک زمزمه بود.
لبهای روبی به یک لبخند آهسته و اغواگر کشیده شد. «پس تنها هستیم. جهان واقعاً باید در حال پایان باشد.»
سم اجازه داد نفسش برای یک لحظه در سینه حبس شود. بودن در کنار روبی همیشه اینگونه بود: مانند راه رفتن روی لبه یک چاقو، هم خطرناک و هم exhilarating. او دستش را دراز کرد، نه برای گرفتن تفنگ، بلکه برای گرفتن حولهای که به کمر روبی بسته شده بود. پارچه زبر زیر انگشتانش بود. «شاید جهان همیشه در حال پایان است،»سم گفت، صدایش کمی لرزان. «شاید ما فقط باید تصمیم بگیریم که چگونه با آن برخورد کنیم.»
روبی به حرکت سم واکنشی نداد، فقط اجازه داد. چشمان تاریکش مانند دو ذغال سوزان بودند. «و تو چگونه میخواهی با آن برخورد کنی،وینچستر؟» این یک چالش بود، یک دعوت.
سم به آرامی، به اندازهای که بتواند عقب بکشد، حوله را کشید. پارچه شل شد اما نیفتاد. «گاهی فکر میکنم مبارزه تنها چیزی است که میشناسم.تنها چیزی که واقعاً در آن خوب هستم.» او اعتراف کرد، در حالی که به چشمان روبی خیره شده بود.
«دروغ میگویی.» روبی خم شد، دستانش را روی دو طرف بدن سم روی تخت گذاشت، او را به دام انداخت. نفس گرم او روی صورت سم بود، بوی ویسکی و نعنا. «تو در خیلی چیزها خوب هستی. فقط ترجیح میدهی آن را به یاد نیاوری.»
فاصله بین آنها اکنون به اندازه یک تیغه چاقو بود. سم میتوانست گرمای بدن روبی را احساس کند، ضربان قلب خودش را که در قفسه سینه اش میکوبید. «و تو؟»سم پرسید، صدایش اکنون کاملاً گرفته بود. «تو چگونه با آن برخورد میکنی؟»
لبخند روبی نرم شد، تقریباً به اندازهای که بتوان آن را آسیب پذیر نامید. «من با آتش مبارزه میکنم. همیشه همین کار را کردهام.» او یکی از دستانش را بلند کرد و آن را روی گونه سم گذاشت، تماس آن زمخت و در عین حال باورنکردنی بود. «و تو، سم وینچستر، مانند آتش هستی. تو میسوزانی، و هر چیزی را که لمس میکنی میسوزانی. و من از سوختن خسته نیستم.»
و این بود. سم دیگر نتوانست مقاومت کند. او دستش را به پشت گردن روبی برد، موهای خیس او را در مشت گرفت و او را به سمت خود کشید و در نهایت آن فاصله بینهایت کوچک را بست.
این بوسه مانند یک نبرد بود: خشن، نیازمند، و پر از تمام خشم و ترس و اشتیاقی که در سالها جنگیدن در کنار یکدیگر جمع شده بود. طعم ویسکی، خون و چیزی غیرقابل توصیف که فقط متعلق به روبی بود بود.
وقتی finalmente جدا شدند، هر دو نفسنفس میزدند. پیشانیهایشان به هم تکیه داده بود. «جهان دارد به پایان میرسد،روبی،» سم زمزمه کرد، اما اکنون در صدایش امید بود.
روبی با انگشت شست خود گوشه لب سم را که کمی زخمی شده بود لمس کرد. «بذار بیاد. ما آماده هستیم.»
درب حمام با صدایی بلند باز شد. روبی با موهای خیس و تنها با یک حوله به کمرش بیرون آمد. قطرات آب روی پوست رنگ پریده و جای زخمهای قدیمی او میچکید. «اگر باز هم آن جورابهای لعنتی تو کیف من باشد،واقعاً آنها را میسوزانم، وینچستر.» غرّش کرد، اما در چشمانش یک جرقه بازیگوشی بود.
سم سرش را بلند کرد. نگاهش برای یک لحظه روی خطوط بدن روبی، روی جای زخمهایی که داستانهایشان را فقط آنها دو نفر میدانستند، مکث کرد. سپس به چشمانش خیره شد. «آنها برای طلسم کشیدن عالی هستند و تو این را میدانی.»صدای سم کمی خشن تر از حد معمول بود.
روبی به سمت او حرکت کرد، به آرامی، مانند شکارگری که به طعمه خود نزدیک میشود. بوی صابون ارزان موتل و بوی متمایز خودش - باروت، خون و چیزی کاملاً زمینی - فضا را پر کرد. «چیزهای عجیب زیادی در زندگی من وجود دارد،سم. اما بوی پنیر گندیده مرز من است.» او حالا درست در مقابل سم ایستاده بود.
سم روی تخت نشسته بود و مجبور بود برای حفظ تماس چشمی سرش را بالا بگیرد. فضای بین آنها پر از تنش بود، پر از تمام چیزهای بیان نشده و نگاههای طولانی که در سالها مبارزه مشترک رد و بدل شده بود. «دین؟»روبی پرسید، اما انگار واقعاً اهمیتی نمیداد.
«برای سوخت و برگر رفته. ساعتها وقت داریم.» پاسخ سم تقریباً یک زمزمه بود.
لبهای روبی به یک لبخند آهسته و اغواگر کشیده شد. «پس تنها هستیم. جهان واقعاً باید در حال پایان باشد.»
سم اجازه داد نفسش برای یک لحظه در سینه حبس شود. بودن در کنار روبی همیشه اینگونه بود: مانند راه رفتن روی لبه یک چاقو، هم خطرناک و هم exhilarating. او دستش را دراز کرد، نه برای گرفتن تفنگ، بلکه برای گرفتن حولهای که به کمر روبی بسته شده بود. پارچه زبر زیر انگشتانش بود. «شاید جهان همیشه در حال پایان است،»سم گفت، صدایش کمی لرزان. «شاید ما فقط باید تصمیم بگیریم که چگونه با آن برخورد کنیم.»
روبی به حرکت سم واکنشی نداد، فقط اجازه داد. چشمان تاریکش مانند دو ذغال سوزان بودند. «و تو چگونه میخواهی با آن برخورد کنی،وینچستر؟» این یک چالش بود، یک دعوت.
سم به آرامی، به اندازهای که بتواند عقب بکشد، حوله را کشید. پارچه شل شد اما نیفتاد. «گاهی فکر میکنم مبارزه تنها چیزی است که میشناسم.تنها چیزی که واقعاً در آن خوب هستم.» او اعتراف کرد، در حالی که به چشمان روبی خیره شده بود.
«دروغ میگویی.» روبی خم شد، دستانش را روی دو طرف بدن سم روی تخت گذاشت، او را به دام انداخت. نفس گرم او روی صورت سم بود، بوی ویسکی و نعنا. «تو در خیلی چیزها خوب هستی. فقط ترجیح میدهی آن را به یاد نیاوری.»
فاصله بین آنها اکنون به اندازه یک تیغه چاقو بود. سم میتوانست گرمای بدن روبی را احساس کند، ضربان قلب خودش را که در قفسه سینه اش میکوبید. «و تو؟»سم پرسید، صدایش اکنون کاملاً گرفته بود. «تو چگونه با آن برخورد میکنی؟»
لبخند روبی نرم شد، تقریباً به اندازهای که بتوان آن را آسیب پذیر نامید. «من با آتش مبارزه میکنم. همیشه همین کار را کردهام.» او یکی از دستانش را بلند کرد و آن را روی گونه سم گذاشت، تماس آن زمخت و در عین حال باورنکردنی بود. «و تو، سم وینچستر، مانند آتش هستی. تو میسوزانی، و هر چیزی را که لمس میکنی میسوزانی. و من از سوختن خسته نیستم.»
و این بود. سم دیگر نتوانست مقاومت کند. او دستش را به پشت گردن روبی برد، موهای خیس او را در مشت گرفت و او را به سمت خود کشید و در نهایت آن فاصله بینهایت کوچک را بست.
این بوسه مانند یک نبرد بود: خشن، نیازمند، و پر از تمام خشم و ترس و اشتیاقی که در سالها جنگیدن در کنار یکدیگر جمع شده بود. طعم ویسکی، خون و چیزی غیرقابل توصیف که فقط متعلق به روبی بود بود.
وقتی finalmente جدا شدند، هر دو نفسنفس میزدند. پیشانیهایشان به هم تکیه داده بود. «جهان دارد به پایان میرسد،روبی،» سم زمزمه کرد، اما اکنون در صدایش امید بود.
روبی با انگشت شست خود گوشه لب سم را که کمی زخمی شده بود لمس کرد. «بذار بیاد. ما آماده هستیم.»
Forwarded from 𝐀 𝐑𝐞𝐝 𝐂𝐢𝐠𝐚𝐫𝐞𝐭𝐭𝐞🥀📼 (Eira)
⛧⃝Forward this to your channel and claim your cinematic world~
1⃣ اسم فیلم/سریال + کاراکتر موردعلاقهتو بگو
2⃣ عضو باش
3⃣از بین تم تلگرام و والپیپر یکی رو انتخاب کن.(والپیپر ها به سبک نمونه ای هست که گذاشتم)
₊˚⊹⛥ برات یه هدیهی خاص دارم:
📌کوت اختصاصی برای همه
📌 تم تلگرام یا والپیپر با استایل کاراکترت به همراه یک ادیت
📌 یه پلیلیست که دقیقا وایب همون دنیا رو میده
‼️هیچکدوم از جواب ها تکراری قرار نیست باشه پس راحت سریال/فیلمی که دوسش دارید رو انتخاب کنید
★limit: 15
#WineyChallenge
🎬 هرکسی یه جایی توی دنیای فیلم و سریالها زندگی میکنه… حالا نوبت توئه که جای خودتو پیدا کنی و من بر اساس انتخاب جذابت برات کادو در نظر میگیرم🫵📌 فقط این کارارو بکن:
1⃣ اسم فیلم/سریال + کاراکتر موردعلاقهتو بگو
2⃣ عضو باش
3⃣از بین تم تلگرام و والپیپر یکی رو انتخاب کن.(والپیپر ها به سبک نمونه ای هست که گذاشتم)
₊˚⊹⛥ برات یه هدیهی خاص دارم:
📌کوت اختصاصی برای همه
📌 تم تلگرام یا والپیپر با استایل کاراکترت به همراه یک ادیت
📌 یه پلیلیست که دقیقا وایب همون دنیا رو میده
‼️هیچکدوم از جواب ها تکراری قرار نیست باشه پس راحت سریال/فیلمی که دوسش دارید رو انتخاب کنید
★limit: 15
⛥فقط 15 نفر انتخاب میشن آمادهای کادوی قشنگت هستی؟! 🎭
#WineyChallenge
آخر هفته خوبی داشته باشید همه!
عکسبرداری به مناسبت بیستمین سالگرد سریال "سوپرنچرال"
زیباروهای خوش تیپ جرد و جنسن
#JaredPadalecki #JensenAckles
عکسبرداری به مناسبت بیستمین سالگرد سریال "سوپرنچرال"
زیباروهای خوش تیپ جرد و جنسن
#JaredPadalecki #JensenAckles
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گزیده ای از مصاحبه
به این سوال جواب می دن که بازی کدوم شخصیت سرگرم کننده اس.
جرد: سم بی روح
جنسن: جالب، جالب ترین.
جرد: باشه سم بی روح
برای جنسن، دین مایکل
لینک مصاحبه توی یوتیوب
#SPN20
به این سوال جواب می دن که بازی کدوم شخصیت سرگرم کننده اس.
جرد: سم بی روح
جنسن: جالب، جالب ترین.
جرد: باشه سم بی روح
برای جنسن، دین مایکل
لینک مصاحبه توی یوتیوب
#SPN20
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
hєll ís thє fσrcєd lífє wíth pєσplє