𝖲𝗂𝗅𝗏𝖾𝗋𝖲𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍. – Telegram
𝖲𝗂𝗅𝗏𝖾𝗋𝖲𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍.
150 subscribers
250 photos
62 videos
31 links
من فقط مسیح مجرم پشت بوسه یهودام.
Download Telegram
اشتیاقی به شروع کردن هیچ‌ چیز نداشت اما تمایلش به پایان دادن‌ مثال زدنی بود.
کاش می‌توانست به کسانی که قصد نزدیک شدن به او را دارند بگوید هیچ چیز خاصی برای ارائه دادن ندارد.
هر‌آنچه داشت را به تاراج برده‌اند آنچه از او باقی مانده یک حجم خالی و اندوهی بی‌پایان است که ذره‌ای شایسته‌ی توجه نیست.
هر روز بیشتر در خود منحل میشد آن همه حس خلأ و پوچی از چه نشأت میگیرفت را هم نمیدانست اگر میدانست شاید اندکی هم میتوانست فکری به آن حال درمانده‌‌اش بکند. در خزعبلاتِ افکارش جان میداد‌ هنوز هم آن عادات کذایی را به همراه داشت با خود حرف میزد آنقدر آن افکار مغشوشش را تکرار میکرد که دیگر نایی برای به زبان آوردن واژه‌ای دیگر نداشت نیاز داشت به هم‌نشینی، گوش شنوایی، اما هیچکس نبود. تنها خودش بود و خودش، تنها تر از هر برهه‌ای که در زندگی‌اش وجود داشت.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای که تابیدی چو مهتابی برایم قعر شب.
کارآگاه در شب بارانی اتوموبیل می‌راند، آهی کشید و گفت

- هشت ضربه چاقو، هشت جسد، بدون هیچ سرنخی، او خیلی دقیق و حرفه‌ای است

جرم شناس شیشه‌های عینک‌ش را پاک کرد

+ بله در ضمن با قدی متوسط، تقریبا نزدیک‌بین، و یک خال در چشم چپ خود دارد درضمن او عاشق کمیک‌های بتمن است و من جای او را هم میدانم

صدای جیغ ترمز در جاده پیچیدو کارآگاه فریاد زد

- کجاست؟

زین درحالی که پوزخند زنان تیغه چاقو را در غلافش میگذاشت، گفت

+ همینجا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درد و رنجوریِ ما را
دارویی غیرِ تو نیست..
زندگی و آدم‌ها آن‌قدر او را نا امید کرده‌اند که دیگر هراسی از نا امید شدن ندارد، تمام ترسش از آن است که بار دیگر چیزی یا کسی او را امیدوار کند!
امید سراب است دلش نمی‌خواست بار دیگر آن سقوط سهمگین از قله‌ی امیدواری به قعر چاه نا امیدی را تجربه کند.
امروز در "لیام می‌خوام" ترین حالت ممکنم.
توی آینه می‌ببینمت و داری خط چشمت رو قرینه‌ی همدیگه در میاری.
سعی می‌کنم دوستت داشته باشم.
موهات دارن بلند می‌شن و الان بلندیشون به شونت می‌رسه. عادت کردی که اون‌ها به بالا ببندی که جلوی دیدت رو نگیرن. دستمال‌ رو برمی‌داری و چشم‌های سیاه شده‌ت رو پاک می‌کنی.
لباس‌هات رو در میاری و دوباره به آینه نگاه می‌کنی. سعی می‌کنم دوستت داشته باشم.
انعکاسِ تنها آدمی که توی اتاق وجود داره توی آینه برای من غیرقابل پذیرش شده وقتی هیچ‌جایی پذیرفته نشده.
دوستش ندارم. چشم‌هاش و ابروهای پرپشتش رو، مژه‌های دو ردیفه و موهاش رو. مسیری که ختم می‌شه به ترقوه‌هاش رو. خط پشت کمرش رو. زخم روی کمرش رو. صداهایی که از بین لبهاش خارج می‌شن رو. نشونه‌های روی بدنش رو، زخم‌های روی تنش رو.
دوست داشتنش رو صرف چیزهای دیگه کردم و دیگه دوسش ندارم.
خیلی ممنونم از صبوری‌تون جواب چالش آمادست امیدوارم دوسش داشته باشید🫶🏻
آنکه تمام جهان زین بود همین چند دقیقه قبل‌تر ترکش کرده بود.
زین از سر ناامیدی خود را از بالای پل گلدن گیت به پایین انداخت.
اتفاقا چندمتری آن طرف‌تر، لیام هم نیز به قصد خودکشی خود را از پل پایین انداخت.
این دو درمیان آسمان و زمین از کنارهم گذشتند.
چشم‌هایشان بهم دوخته شد.
مجذوب و مبهوت یکدیگر شدند.
این یک عشق واقعی بود..

آن هم درست یک متر بالاتر از سطح آب.
تمام زخم هایم ازنو سرباز می‌کنند و همچون دفعات قبل تنها خود می‌مانم و قماشی خونین.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کوچکترین لبخند تو مرا از همه‌ی بدبختی‌ها نجات می‌دهد...
خاکستري؟! من یک سرخی پایان ناپذیرم.
یک سرخی مُرده، یک خون به غلظت رسیده
من نه چنان تیره‌ام که مُرده باشم نه چنان روشن که منصب فرشتگان نصیبم شود.
من یک کاشانهٔ به خون کشیده‌ام، یک واقعهٔ زهرآگین که در صحن نبرد رشد میکند.
من اینم؛ مهلکه‌ای که در شریان‌ات جریان دارد،من، سرخم! مانند جام شرابی که با مکث می‌نوشی، نمیدانی زهر است یا علاج، من رد سرخ یک سیلی، رد پای خونبار یک جگوار مجروح، یک نگاه سرخ و زرد ثمرهٔ نبرد، یک خطرِ نامدار؛
یک پرستشگاه برای کافران‌.
ﺁﻧﭽﻪ او را ﺑﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﯾﮏ جای ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻭ ﺗﺮﻏﯿﺐ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ﻣﯿﻞ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﻭ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ‌ﻫﺎ، ﺷﺎﺩﯼ‌ﻫﺎ ﻭ ﻟﺬت‌های ﺭﻧﮕﯿﻦ‌ﺗﺮﯼ ﻧﺒﻮﺩ.
رﻭﺯﻫﺎ او ﺩﺭ ﻏﺎﺭﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ﮐﻪ در ﻇﻠﻤﺖ ﺁﻥ، ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭ ﺑﻪ‌ ﻃﺮﻑ ﺭﻭﺷﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﻭﺡ او ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺟﺰ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻭ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻧﯽِ ﻣﻄﻠﻖ ﺣﮑﻮﻣﺖ نمی‌کرد.
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺳﺖ‌ﻫﺎیش ﺭﺍ ﺩﺭﺍﺯ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ، ﻫﯿﭻ‌ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ‌ﻫﺎیش ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻋﻄش دلتنگی ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﻭحش ﻓﺮﻭ ﻧﺸﺎﻧﺪ، ﺩﺭ ﺍﻃﺮﺍفش ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ. ﻓﺸﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﻓﺸﺎﺭ ﻣﺤﯿﻂ، نبود زین، ﻓﺸﺎﺭ ﺯﻧﺠﯿﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ‌ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎیش ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ
او ﺑﺎ همه ﻧﯿﺮﻭیش ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﮔﯽ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻼ‌ﺵ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ و همین مسأله ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﭘﺮﯾﺸﺎنش ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ چنان‌که دلش می‌خواست همچیز را رها کند و برود
.
اتفاقا بسیار آگاه بودم به هرآنچه انجام دادید
به این خیال که چشم و گوش هایم بسته‌ است، منتهی دیگر مجال داد و فریاد نیست، در همین سکوت مقدمات خداحافظیِ باشکوهی را برایتان فراهم کردم تا دیگر بازگشتی درکار نباشد.
به پنجره‌ای که میله هایش از ورود نور، کمی جلوگیری می‌کردند خیره بود و مدادش را میان انگشتانش تکان می‌داد‌ در افکارش غرق شده و جای دیگری بود، او همیشه جای دیگری بود، هر جا غیر از زندانِ جسمش، با خود اندیشه می‌کرد قلم به دست گرفت و‌ طبق روال هرروز شروع به نوشتن کرد

+ من دیوانه نیستم!
بنظرتان چرا آنها این‌چنین فکر می‌کنند؟ خودشان گفتند خودم باشم خودشان گفتند هر چه می‌خواهم بنویسم، حال مرا به دلیل دیوانه بودن به این مکان احمقانه فرستاده‌اند اما من فقط حقیقت را نوشته‌ام و هرگز از نوشتن حقیقت دست بر نخواهم داشت.
آری انسان‌ها احمقانه زندگی می‌کنند و احمقانه همه چیز را جلوه می‌دهند حتی جهان را!

تیمارستان، طبقهٔ آخر راهروی دوم اتاق ۳۱.
روی در خونه کمی گرد و غبار نشسته، سالهاست که اهالی اون خونه به استراحت رفتن.
اما هنوزهم اگه عمیق‌تر نفس بکشی شاید کمی از بوی تلفیق شده از سیگار زین و لویی رو میتونی استشمام کنی.
یه گیتار قدیمی که سیم وسطش کنده شده رو هم روی میز جا گذاشتن فکر کنم نایل لحظه‌ی اخر عجله داشته و فراموش کرده اون رو با خودش ببره.
هنوزهم گلدون های خشکیده ولی رنگارنگ لیام و هری لبه‌ی بالکن موندن..
خب بیاید خوش‌بین باشیم، خیلی هم بد نیست شاید همه‌ی این هارو جا گذاشتن، یا شایدهم فقط چندتا یادگاری باشه برای آدم‌هایی که سالها با اونها خو گرفتن.
خونه هنوزم با وجود سرد بودنش بوی خونه میده
و ما هرسال بیست و سومین روز از ماه جولای اینجاییم تا بگیم اینجا هنوزهم خونه‌اس.
نقشی که آن نمی‌رود از دل
نشانِ توست.