𝖲𝗂𝗅𝗏𝖾𝗋𝖲𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍. – Telegram
𝖲𝗂𝗅𝗏𝖾𝗋𝖲𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍.
150 subscribers
250 photos
62 videos
31 links
من فقط مسیح مجرم پشت بوسه یهودام.
Download Telegram
خاکستري؟! من یک سرخی پایان ناپذیرم.
یک سرخی مُرده، یک خون به غلظت رسیده
من نه چنان تیره‌ام که مُرده باشم نه چنان روشن که منصب فرشتگان نصیبم شود.
من یک کاشانهٔ به خون کشیده‌ام، یک واقعهٔ زهرآگین که در صحن نبرد رشد میکند.
من اینم؛ مهلکه‌ای که در شریان‌ات جریان دارد،من، سرخم! مانند جام شرابی که با مکث می‌نوشی، نمیدانی زهر است یا علاج، من رد سرخ یک سیلی، رد پای خونبار یک جگوار مجروح، یک نگاه سرخ و زرد ثمرهٔ نبرد، یک خطرِ نامدار؛
یک پرستشگاه برای کافران‌.
ﺁﻧﭽﻪ او را ﺑﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﯾﮏ جای ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻭ ﺗﺮﻏﯿﺐ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ﻣﯿﻞ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﻭ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ‌ﻫﺎ، ﺷﺎﺩﯼ‌ﻫﺎ ﻭ ﻟﺬت‌های ﺭﻧﮕﯿﻦ‌ﺗﺮﯼ ﻧﺒﻮﺩ.
رﻭﺯﻫﺎ او ﺩﺭ ﻏﺎﺭﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ﮐﻪ در ﻇﻠﻤﺖ ﺁﻥ، ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭ ﺑﻪ‌ ﻃﺮﻑ ﺭﻭﺷﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﻭﺡ او ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺟﺰ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻭ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻧﯽِ ﻣﻄﻠﻖ ﺣﮑﻮﻣﺖ نمی‌کرد.
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺳﺖ‌ﻫﺎیش ﺭﺍ ﺩﺭﺍﺯ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ، ﻫﯿﭻ‌ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ‌ﻫﺎیش ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻋﻄش دلتنگی ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﻭحش ﻓﺮﻭ ﻧﺸﺎﻧﺪ، ﺩﺭ ﺍﻃﺮﺍفش ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ. ﻓﺸﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﻓﺸﺎﺭ ﻣﺤﯿﻂ، نبود زین، ﻓﺸﺎﺭ ﺯﻧﺠﯿﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ‌ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎیش ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ
او ﺑﺎ همه ﻧﯿﺮﻭیش ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﮔﯽ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻼ‌ﺵ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ و همین مسأله ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﭘﺮﯾﺸﺎنش ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ چنان‌که دلش می‌خواست همچیز را رها کند و برود
.
اتفاقا بسیار آگاه بودم به هرآنچه انجام دادید
به این خیال که چشم و گوش هایم بسته‌ است، منتهی دیگر مجال داد و فریاد نیست، در همین سکوت مقدمات خداحافظیِ باشکوهی را برایتان فراهم کردم تا دیگر بازگشتی درکار نباشد.
به پنجره‌ای که میله هایش از ورود نور، کمی جلوگیری می‌کردند خیره بود و مدادش را میان انگشتانش تکان می‌داد‌ در افکارش غرق شده و جای دیگری بود، او همیشه جای دیگری بود، هر جا غیر از زندانِ جسمش، با خود اندیشه می‌کرد قلم به دست گرفت و‌ طبق روال هرروز شروع به نوشتن کرد

+ من دیوانه نیستم!
بنظرتان چرا آنها این‌چنین فکر می‌کنند؟ خودشان گفتند خودم باشم خودشان گفتند هر چه می‌خواهم بنویسم، حال مرا به دلیل دیوانه بودن به این مکان احمقانه فرستاده‌اند اما من فقط حقیقت را نوشته‌ام و هرگز از نوشتن حقیقت دست بر نخواهم داشت.
آری انسان‌ها احمقانه زندگی می‌کنند و احمقانه همه چیز را جلوه می‌دهند حتی جهان را!

تیمارستان، طبقهٔ آخر راهروی دوم اتاق ۳۱.
روی در خونه کمی گرد و غبار نشسته، سالهاست که اهالی اون خونه به استراحت رفتن.
اما هنوزهم اگه عمیق‌تر نفس بکشی شاید کمی از بوی تلفیق شده از سیگار زین و لویی رو میتونی استشمام کنی.
یه گیتار قدیمی که سیم وسطش کنده شده رو هم روی میز جا گذاشتن فکر کنم نایل لحظه‌ی اخر عجله داشته و فراموش کرده اون رو با خودش ببره.
هنوزهم گلدون های خشکیده ولی رنگارنگ لیام و هری لبه‌ی بالکن موندن..
خب بیاید خوش‌بین باشیم، خیلی هم بد نیست شاید همه‌ی این هارو جا گذاشتن، یا شایدهم فقط چندتا یادگاری باشه برای آدم‌هایی که سالها با اونها خو گرفتن.
خونه هنوزم با وجود سرد بودنش بوی خونه میده
و ما هرسال بیست و سومین روز از ماه جولای اینجاییم تا بگیم اینجا هنوزهم خونه‌اس.
نقشی که آن نمی‌رود از دل
نشانِ توست.
- همه‌چیز تموم شد.

+ من میخواستم تا ابد مال من باشی، چیکار کنم که نشد؟

- من که میدونم قراره هرشب مثل شب‌های گذشته بابتش گریه کنم

+ تو چشات دوتا مرواید درخشانه اگه گریه کنی نمیدرخشن، درخششونو نگیر

- من رو بیشتر از این گول نزن

+ گولت نمیزنم، این مکالمه بدون سیگار سخته.
دستانش رو پیانو ارام می‌لغزد، او اهل حرف زدن نبود.هر وقت او را می‌دیدم داشت مینواخت؛گاهی هم می‌نوشت.اخرین بار حرفی نزد،اما آرام آرام نت های زیبا ی مرگش را برایم نواخت.
حرکت دستانش زیباترین صحنه‌ی دیدنی زندگی من بود.
گرچه او پایان گرفت اما صدای ساز زدنش را هرروز میشنوم.
امشب تولد یکی از مهم‌ترین آدم‌های زندگی منه.
کسی که با وجود داشتنش یه رنگ و بوی تازه به زندگیم داده.
اونی که تو بدترین شرایط روحی خودش هم حواسش بهم بود و شد دلگرمیم.
تو همچین روزی تو چشای قشنگتو به دنیا باز کردی، میتونم بگم خدا تورو آفرید تا بشی
دریلِ‌ریک.
راپنزلِ‌‌فلین.
چندلرِ‌جویی.
و مبینای تارا.
می‌خوام بدونی که بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی دوست دارم و هرکاری میکنم تا همیشه بخندی و غمی توی چشمات نبینم.
تولدت مبارک
پرنسس کوچولو.
خودش را گم‌ شده می‌دانست، گم‌ شده در جهانی پنهان و بی‌سامان، آنقدر در تنهایی و افکار تاریک‌ش غرق شده بود که نمی‌دانست کجاست، اسمش چیست، اصلا او که بود؟!
آیا هنوز خودش بود؟!
همانی که همیشه به داستان‌های تمام نشده فکر می‌کرد و سعی در حل آنها داشت؟!
حال چرا گوشه‌ای نشسته و در سکوت غرق شده؟
آری تو دیگر خودت نیستی و این را به خوبی می‌دانی، این جهان .. نه، این انسان‌ ها موجوداتی‌اند که تو را این‌ گونه کرده‌اند
انسان‌ها دلیل این سکوتِ ابدی تو هستند..
+ اگه بتونم یکم پیشت سیگار بکشم، خوب می‌شم."
- میدونی که دود سیگار اذیتم می‌کنه.. ولی خب شاید اگه از سیگار تو باشه همه چیز فرق کنه؟'
+ من با همه فرق می‌کنم لیوم، پس‌ دود سیگارمم فرق می‌کنه."
+دوست ندارم ترک کننده باشم."
- ولی هستی.'
+ همون اول که گفتم برو باید می‌رفتی، نمی‌ذاشتی کار به اینجا برسه."
- من آدم ترک کردنت نبودم'
+ منم نمی‌خوام باشم. ترک کردن سخته، ترک کردن تو سخت‌تر"
- اونقدر هم سخت نیست.
میبینی؟ داری از پسش برمیای. '
بعضی وقتا نسبت به احساسات خودم گیج میشم خیلی یهویی احساس پوچی میکنم و هیچ حسی نسبت به اطرافیانم ندارم.
همش ازخودم میپرسم ”ینی دیگه دوسشون نداری؟!“ البته که دارم حتی حاضرم برای محافظت از اونها جونمم بدم ولی بعضی وقتا حسش نمیکنم؛هیچ چیزی احساس نمیکنم!
+گاهی دیوانگی‌ام گل می‌کند، می‌خواهم بروم دور خیلی دور، یک‌ جایی که خودم را فراموش بکنم.
فراموش بشوم، گم بشوم، نابود بشوم. می‌خواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلاً بروم در سیبری، در خانه‌های چوبین زیر درخت‌های کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیک‌ها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم.
یا، مثلاً بروم به پاکستان، سرزمین مادری، زیر خورشید تابان، جنگل‌های سر به‌ هم کشیده، مابین مردمان عجیب و غریب، یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند.


- زین مالیک،۱۸ اکتبر
من فقط وقتی با او احساس نزدیکی می‌کنم و نشانی از او میابم که به مرگ نزدیک شدم، او از جانم چه می‌خواهد؟ نمی‌دانم می‌خواهد زنده بمانم یا تلاش می‌کند که روحم را از تنم بیرون بکشد.
هر چه که هست.. بی چون و چرا می‌پذیرم، زیرا تمام چیزی که می‌خواهم حس دوباره آن بوسه و دیدار مجدد با آن چشم‌هاست..چشم هایی که به سختی به خاطر می‌آورم.
+ میتونی یه نخ سیگار بندازی پایین؟
- میتونی بگیریش؟
مستانه خندید و کمی چشم‌هاش اشک آلود شد
+ دستاتو که نتونستم بگیرم ولی سیگارو بنداز می‌گیرم
کمی‌دست دست کرد و گفت
- میشه یکم وایستی تا بیام پایین باهم سیگار بکشیم؟
+ نه کار دارم باید قبل اینکه این کامل بسوزه برم
- مستی؟
+ خودمو زدم به مستی
- واقعا مست باش
پک عمیقی به سیگارش زد و نگاهش کرد
+ چی توشه؟
- تو‌ سیگار؟ نیکوتین و ازین آشغالا
+ نه، تو مستی
- راستی
+ به دردم نمیخوره
- خب..باشه پس من میرم، مراقب خودت باش
پرده رو کشید
+ بذار من کسی باشم که روحتو لمس می‌کنه، اجازه نده با دلتنگی بمیرم
اروم زیر لب زمزمه کرد :
من لایق مرگی بدون بوسیدن لب‌های تو نیستم
لیام لبخندی زد و سرش‌رو به پنجره تیکه داد
- پس مستی