🤣139❤1👍1👎1
+خانم دکتر واسه بچم بدون چرک خشک کن خوب نمیشه بنویس واسش. من مادرشم دیگه بدن بچه مو خوب میشناسم بهتر از شما.
-چند کیلوعه بچه؟
+نمیدونم.
Absent minded
@TelUMS
-چند کیلوعه بچه؟
+نمیدونم.
Absent minded
@TelUMS
🤣169👍19❤2🤯1
چند سال قبل ،وقتی که تازه استخدام شده بودم،
گسیل شدم به یک بیمارستانی اطراف اصفهان،
شکل و شمایل اورژانس تقریبا شیک بود؛
ولی حتی یه دستگاه سونوگرافی FAST که برای مریض های تصادفی استفاده میکنیم توی اورژانس نبود.
بیمارستان CT نداشت،
واحد سونوگرافی فقط ۲ روز در هفته از صبح تا ظهر دایر بود ،
من با سلام و صلوات مریض میدیم.
بار مراجعین هم بسیار بالا بود،
اکثرا کارگران واحد های صنعتی اطراف اصفهان و مهاجر از استان های همجوار بودن.
تریاژ آموزش ندیده و خام عمل میکرد،
میشه گفت اصلا تریاژ نمیکرد.
فقط یه فشار میگرفت و یه برگه میداد دست مریض میگفت برو تو ….!
من وسط مریض ها تقلا میکردم و مریض ها به زمین و زمان فحش میدادن.
خیلی شلوغ و بی در و پیکر بود.
یه روز جمعه بعد ازظهر، پیر زنی سنگین وزن رو آوردن اورژانس.
چنتا مردِ گردن کلفتِ سیبیل از بنا گوش در رفته همراهش بودن.
حاج خانم رو مستقیم آوردن توی اتاق من و انداختنش روی صندلیِ من!
وقتی وارد اتاق شدم یه لحظه فکر کردم من اومدم دکتر !!!
حاج خانم پشت میز من نسشته بود و پسراش اطرافش بودن.
جرات نکردم بگم حاج خانم چرا رفتی پشت میز من نشستی ؟!
راستش زیاد هم برام مهم نبود.
ناچار روبروش ،روی صندلی بیما نشستم و سلام کردم.
حاج خانم از روی تفقد ،بدون اینکه چیزی بگه ، یه سری تکون داد: یعنی علیک سلام
گفتم:
چی شده ؟!
پسر بزرگش گفت:
شما دکتری!
مادر من بگه چی شده ؟!
گفتم:
منظورم اینه که مرض شون چیه ؟!
فرمودن:
«حاج خانم بزرگ خاندان هست،ظهر جایی دعوت بودن به صرف ماهی،
استخوان ماهی تو گلوشون گیر کرده و خیلی اذیت هستن،
زود درش بیار که کار داریم ،یک طایفه نگران هستن…»
خواستم بگم این مورد اورژانسی نیست و من سرم شلوغه و از این دست حرفها…
ولی دیدم به درد سر و جر و بحثش نمی ارزه،
قبلا چندبار تونسته بودم با چوب آبسلانگ و پنس این مشکل رو حل کنم.
گفتم گناه داره،
بزار سعی ام رو میکنم.
یه پرستار هم داشتیم که از صبح سردرد داشت.
هی میرفت و می آمد و از سردرد شکایت میکرد.
همون لحظه دوباره اومد توی اتاق و گفت :
«دکتر من سرم خوب نشداااااا…! چییییکار کنم ؟؟»
گفتم :
«اجازه بده اول تیغ ماهی رو در بیارم ،بعد یه فکری بحال تو میکنم»
گفت :
«دکتر بزار من کمکت کنم»
اومد نزدیک،چراغ قوه رو گرفت توی حلق مریض.
گفتم :
«حاج خانم دهنت رو باز کن،خودت رو شل بگیر و اصلا زور نزن»
حاج خانم دهنش رو تا ته باز کرد ،چوب رو گذاشتم ته حلقش،
زبونش رو جمع کرده بود عقب و کلِ حلق رو بسته بود،
یکم با چوب زبون رو هل دادم پایین،
ولی اینقدر زبون بزرگ و عضلانی بود که چوب شکست!
همراها پوزخند زدن و زیر لب متلکی گفتن.
خواستم انصراف بدم و بگم ببریدش شهر ، من امکانات ندارم.
ولی بازم حوصله کردم.
خانم ابراهیمی که از شدت سر درد رنگش پریده بود ،
یواشکی در گوشم گفت :
دکتر ولش کن،نمیشه…
گفتم :تو سرت درد میکنه،
برو خودم یکاریش میکنم.
گفت:
«نه طوری نیست،راستی چرا این روی صندلی شما نشسته؟!»
گفتم :
«مهم نیست»
چوب ها رو امتحان کردم و دوتا محکم هاش رو برداشتم،
گذاشتمشون روی هم و دوباره رفتم ته حلق مریض.
اینبار یواشتر فشار دادم و چوب رو بردم عقبتر،
یک دفعه شکم حاج خانم رفت تو و خواست استفراغ کنه،
سریع خودم رو کشیدم کنار،
یکباره از دهن حاج خانم مثل دهانه ی اتشفشان حجم زیادی از غذای نیمه ضهم شده فوران کرد.
بزرگ خاندان راحت روی صندلی من نشسته بود و هی استفراغ میکرد
هیچ تلاشی برای کنترل خودش انجام نمیداد
جوری ریلکس نشسته بود انکار داشت سخنرانی می کرد،
با هر بار استفراغ یه پرده از چیزهایی که خورده بود رو میدیدم؛
تیکه های ماهی
سبزی پلو
سالاد شیرازی
دوغ حیوانی
بوی تند و ترش استفراغ و اسید معده فضارو آکنده کرده بود،
بی حسی غریبی بهم دست داد،
سرم رو انداخته بودم پایین و هنوز چوب ها توی دستم بود،
همینطورکه به استفراغ های آبکیِ دور کفشم خیره شده بودم،
یادِ حرف استادِ ترم یک افتادم:
«شما نباید از استفراغ و اسهال و ادرارو مدفوع بدتون بیاد،
چون ازش نون میخورید!»
ابراهیمی هم از عق زدن حاج خانم حالش بد شد،
چراغ قوه رو ول کرده بود توی استفراغ ها،
دو دستی از روشویی اتاق آویزن شده بود و هی استفراغ میکرد.
نوبتی شده بود؛ بزرگ خاندان یکی میزد،ابراهیمی هم یکی دنبالش .
خنده ام گرفته بود
همراهای مریض شوکه شده بودن.
حاج خانم بالاخره کوتاه اومد،
ته عاروقی زد وگفت:
«خدا خیرت بده جوون
عجب فنی زدی ! تیغم در اومد»
گفتم :«خدار رو شکر مادر»
برگشتم به سمت ابراهیمی و گفتم :
خوبی ؟!
گفت :
«دکتر باورت میشه؟!
انگار سردرد م بهتر شد!»
حاج خانم...
DAstad43818
@TelUMS
گسیل شدم به یک بیمارستانی اطراف اصفهان،
شکل و شمایل اورژانس تقریبا شیک بود؛
ولی حتی یه دستگاه سونوگرافی FAST که برای مریض های تصادفی استفاده میکنیم توی اورژانس نبود.
بیمارستان CT نداشت،
واحد سونوگرافی فقط ۲ روز در هفته از صبح تا ظهر دایر بود ،
من با سلام و صلوات مریض میدیم.
بار مراجعین هم بسیار بالا بود،
اکثرا کارگران واحد های صنعتی اطراف اصفهان و مهاجر از استان های همجوار بودن.
تریاژ آموزش ندیده و خام عمل میکرد،
میشه گفت اصلا تریاژ نمیکرد.
فقط یه فشار میگرفت و یه برگه میداد دست مریض میگفت برو تو ….!
من وسط مریض ها تقلا میکردم و مریض ها به زمین و زمان فحش میدادن.
خیلی شلوغ و بی در و پیکر بود.
یه روز جمعه بعد ازظهر، پیر زنی سنگین وزن رو آوردن اورژانس.
چنتا مردِ گردن کلفتِ سیبیل از بنا گوش در رفته همراهش بودن.
حاج خانم رو مستقیم آوردن توی اتاق من و انداختنش روی صندلیِ من!
وقتی وارد اتاق شدم یه لحظه فکر کردم من اومدم دکتر !!!
حاج خانم پشت میز من نسشته بود و پسراش اطرافش بودن.
جرات نکردم بگم حاج خانم چرا رفتی پشت میز من نشستی ؟!
راستش زیاد هم برام مهم نبود.
ناچار روبروش ،روی صندلی بیما نشستم و سلام کردم.
حاج خانم از روی تفقد ،بدون اینکه چیزی بگه ، یه سری تکون داد: یعنی علیک سلام
گفتم:
چی شده ؟!
پسر بزرگش گفت:
شما دکتری!
مادر من بگه چی شده ؟!
گفتم:
منظورم اینه که مرض شون چیه ؟!
فرمودن:
«حاج خانم بزرگ خاندان هست،ظهر جایی دعوت بودن به صرف ماهی،
استخوان ماهی تو گلوشون گیر کرده و خیلی اذیت هستن،
زود درش بیار که کار داریم ،یک طایفه نگران هستن…»
خواستم بگم این مورد اورژانسی نیست و من سرم شلوغه و از این دست حرفها…
ولی دیدم به درد سر و جر و بحثش نمی ارزه،
قبلا چندبار تونسته بودم با چوب آبسلانگ و پنس این مشکل رو حل کنم.
گفتم گناه داره،
بزار سعی ام رو میکنم.
یه پرستار هم داشتیم که از صبح سردرد داشت.
هی میرفت و می آمد و از سردرد شکایت میکرد.
همون لحظه دوباره اومد توی اتاق و گفت :
«دکتر من سرم خوب نشداااااا…! چییییکار کنم ؟؟»
گفتم :
«اجازه بده اول تیغ ماهی رو در بیارم ،بعد یه فکری بحال تو میکنم»
گفت :
«دکتر بزار من کمکت کنم»
اومد نزدیک،چراغ قوه رو گرفت توی حلق مریض.
گفتم :
«حاج خانم دهنت رو باز کن،خودت رو شل بگیر و اصلا زور نزن»
حاج خانم دهنش رو تا ته باز کرد ،چوب رو گذاشتم ته حلقش،
زبونش رو جمع کرده بود عقب و کلِ حلق رو بسته بود،
یکم با چوب زبون رو هل دادم پایین،
ولی اینقدر زبون بزرگ و عضلانی بود که چوب شکست!
همراها پوزخند زدن و زیر لب متلکی گفتن.
خواستم انصراف بدم و بگم ببریدش شهر ، من امکانات ندارم.
ولی بازم حوصله کردم.
خانم ابراهیمی که از شدت سر درد رنگش پریده بود ،
یواشکی در گوشم گفت :
دکتر ولش کن،نمیشه…
گفتم :تو سرت درد میکنه،
برو خودم یکاریش میکنم.
گفت:
«نه طوری نیست،راستی چرا این روی صندلی شما نشسته؟!»
گفتم :
«مهم نیست»
چوب ها رو امتحان کردم و دوتا محکم هاش رو برداشتم،
گذاشتمشون روی هم و دوباره رفتم ته حلق مریض.
اینبار یواشتر فشار دادم و چوب رو بردم عقبتر،
یک دفعه شکم حاج خانم رفت تو و خواست استفراغ کنه،
سریع خودم رو کشیدم کنار،
یکباره از دهن حاج خانم مثل دهانه ی اتشفشان حجم زیادی از غذای نیمه ضهم شده فوران کرد.
بزرگ خاندان راحت روی صندلی من نشسته بود و هی استفراغ میکرد
هیچ تلاشی برای کنترل خودش انجام نمیداد
جوری ریلکس نشسته بود انکار داشت سخنرانی می کرد،
با هر بار استفراغ یه پرده از چیزهایی که خورده بود رو میدیدم؛
تیکه های ماهی
سبزی پلو
سالاد شیرازی
دوغ حیوانی
بوی تند و ترش استفراغ و اسید معده فضارو آکنده کرده بود،
بی حسی غریبی بهم دست داد،
سرم رو انداخته بودم پایین و هنوز چوب ها توی دستم بود،
همینطورکه به استفراغ های آبکیِ دور کفشم خیره شده بودم،
یادِ حرف استادِ ترم یک افتادم:
«شما نباید از استفراغ و اسهال و ادرارو مدفوع بدتون بیاد،
چون ازش نون میخورید!»
ابراهیمی هم از عق زدن حاج خانم حالش بد شد،
چراغ قوه رو ول کرده بود توی استفراغ ها،
دو دستی از روشویی اتاق آویزن شده بود و هی استفراغ میکرد.
نوبتی شده بود؛ بزرگ خاندان یکی میزد،ابراهیمی هم یکی دنبالش .
خنده ام گرفته بود
همراهای مریض شوکه شده بودن.
حاج خانم بالاخره کوتاه اومد،
ته عاروقی زد وگفت:
«خدا خیرت بده جوون
عجب فنی زدی ! تیغم در اومد»
گفتم :«خدار رو شکر مادر»
برگشتم به سمت ابراهیمی و گفتم :
خوبی ؟!
گفت :
«دکتر باورت میشه؟!
انگار سردرد م بهتر شد!»
حاج خانم...
DAstad43818
@TelUMS
🤣157❤28💔13👍1
🤣183👍28💔15❤4👎2
برای آقای ۷۶ ساله تو اورژانس ویزیت جراحی گذاشتن. میگیم مشکل چیه؟ میگه چند روزه دفع گاز و مدفوع ندارم.چند سال پیش هم به خاطر سرطان کولون عمل شدم.راستی یادم رفت بگم دست چپم صبح یه صدای تق داد و درد گرفت.نمیتونم زیاد تکونش بدم ولی فکر نکنم چیز مهمی باشه.
واقعا هم چیز مهمی نبود.
خودشه ✌🏼
@TelUMS
واقعا هم چیز مهمی نبود.
خودشه ✌🏼
@TelUMS
🤯81🤣20💔9❤5👍3
🤣52🤯27💔3❤1
🤣67👍4❤1👎1
بهترین ساعت خواب بین ۱۰/۳۰ تا ۱۱/۳۰ است. دلیلش حدود ۴ صبح است که کمینه دمای بدن باعث بالاترین ترشح ملاتونین در پینهآل میشود و خواب عمیق مرحله ۳ و ۴ را القا میکند
یکی از دلایلی که در بهداشت خواب میگن اتاق نباید خیلی گرم باشه(متعادل) همینه. از آن طرف طول خواب هم مهم است ۷-۸ ساعت
Goodas, MD MBA
@TelUMS
یکی از دلایلی که در بهداشت خواب میگن اتاق نباید خیلی گرم باشه(متعادل) همینه. از آن طرف طول خواب هم مهم است ۷-۸ ساعت
Goodas, MD MBA
@TelUMS
🤣45👍15❤9💔1
از بیمار پرسیدم بیماری چی داری ؟ گفت فشارخون و قلب و .. پرسیدم دارو چی میخوری ؟ گفت ندومه پسرشو صدا زد گفت پسرم میدونه
پسرش اومد پرسیدم داروهای مادرتون چیا هست؟
با اعتماد به نفس گفت داروی قلبو فشارو چربیو
گفتم داروی قلب چی میخوره؟؟
میگه قلب دیگه داروی قلب میخوره😁
Harper Connelly
@TelUMS
پسرش اومد پرسیدم داروهای مادرتون چیا هست؟
با اعتماد به نفس گفت داروی قلبو فشارو چربیو
گفتم داروی قلب چی میخوره؟؟
میگه قلب دیگه داروی قلب میخوره😁
Harper Connelly
@TelUMS
🤣129💔9❤5👎1