غصه میخورم؛ غذا نمیخورم؛ زیر چشمام سیاه میشه؛ در یخچال رو باز و بسته میکنم؛ فیلمهارو نصفه و نیمه میبینم و رها میکنم؛ موزیک پلی میکنم و باهاش داد میزنم؛ کاپوچینو پشت کاپوچینو؛ کتاب میخونم و بعد دوصفحه پرتش میکنم؛ اتاقم رو مرتب میکنم، دوباره بهم میریزمش؛ مامانمو بغل میکنم؛ غر میزنم از زمین و زمون پیش همه، مثل همیشه؛ اما این غم از بین نمیره. بچهمو بغل میکنم، این دو چیکه اشک که میریزه انگار مثل این فیلم کرهایا رنگ از یه گوشه برمیگرده تو دایرهی دیدم، انگار که یه دایناسور جدید گرفتم. فقط کاش میفهمیدم این بچهی کوچک و نازکِ من واسه چی دربرابر اشک مقاومت داره و میخواد با جمع شدن اشکها چیکار کنه؛
خیلی توقعم از آدمها بالاست که امیدوارم وقتی ناراحتم میکنن و حتی بعدش متوجه تغییر رفتارم میشن، بفهمن که علت ناراحتی من رفتار خودشونه؟
Forwarded from | After Flashpoint |
تموم نمیشه. همیشه هست. تو باید بزرگ شی بچه. باید بالغ شی و اونوقت، خودت تمومش کنی.
همین که از شیش صبح اتوماتیک بیدار شدم و الان هم بیرونم، نشون میده من دیگه خودم نیستم.
یکی از نزدیکترین آدمهای زندگیم کیلومترها از من دوره و این موضوع که شاید تا مدتها نبینمش داره پژمردهم میکنه.
نمیخواستم بعد دوروز بااین پیام برگردم، ولی خدایا شکرت حراستنرفته از دنیا نبردیمون.
[ آيا آنجا كه مقاومت در برابر تغيير و لجبازى در پذيرش اشتباه، ريشهاى فرهنگى مىيابد؛ مىتوان به فردايى بهتر خوشبين بود؟ ]
اگر بخوام برای وارد شدن به کلاس در بزنم ترجیح میدم مثل امیرکبیر از پشت در به درس گوش کنم تا در بزنم و بگم استاد توروخدا بذار بیام تو.