الان که تو حیاط نشستم؛
و آسمونی که داره ابری میشه و ابرایی که آروم آروم دارن حرکت میکنن رو میبینم؛
و صدای ماشینایی که تند و تند میرن و میان و بعضیاشون هی بوق، بوق رو میشنوم؛
و گوشی رو گرفتم تو دستام و دارم تایپ میکنم واستون؛
و اون آدم کوچولوی تو کلهم داره همه جای مغزمو متر میکنه تا من کلمههایی که میخوام رو پیدا کنم؛
فهمیدم "زندگی یه فرصته، یه لطفه، یه معجزهست..."
فهمیدم "بودن من، اینجا اونقدام نباید بیعلت باشه..."
فهمیدم "معجزه بودن زندگی رو جدی بگیرم و برم به سمت چیزایی که دوستشون دارم..."
بخندم تا جون دارم؛ گریه کنم تا خالی شم از غصهها؛ زیر بارون کلی راه برم تا خیسِ خیس شم(وامثالهم)؛ حرف بزنم با تموم کسایی که دوستشون دارم و بهشون بگم که چقدر واسم عزیزن؛ کلی بیرون برم و کلی موزیکای موردعلاقهم رو گوش کنم.
خلاصه که فهمیدم "زندگی یه معجزهست و معجزههام معمولن گذران. میان و میرن و من برای خوب بودن حال خودم، خودم باید تلاش کنم و چون به تاثیر جزء برکل معتقدم و فکر میکنم که هررفتار کوچیک من میتونه یه تغییر بزرگ رو باعث بشه، برای حال خوب دیگرانم باید تلاش کنم!"
فهمیدم "این شاید اولین و آخرین معجزه ایه که میبینمش و اگه اینو از دست بدم، تموم...=)"
•مومنتز
و آسمونی که داره ابری میشه و ابرایی که آروم آروم دارن حرکت میکنن رو میبینم؛
و صدای ماشینایی که تند و تند میرن و میان و بعضیاشون هی بوق، بوق رو میشنوم؛
و گوشی رو گرفتم تو دستام و دارم تایپ میکنم واستون؛
و اون آدم کوچولوی تو کلهم داره همه جای مغزمو متر میکنه تا من کلمههایی که میخوام رو پیدا کنم؛
فهمیدم "زندگی یه فرصته، یه لطفه، یه معجزهست..."
فهمیدم "بودن من، اینجا اونقدام نباید بیعلت باشه..."
فهمیدم "معجزه بودن زندگی رو جدی بگیرم و برم به سمت چیزایی که دوستشون دارم..."
بخندم تا جون دارم؛ گریه کنم تا خالی شم از غصهها؛ زیر بارون کلی راه برم تا خیسِ خیس شم(وامثالهم)؛ حرف بزنم با تموم کسایی که دوستشون دارم و بهشون بگم که چقدر واسم عزیزن؛ کلی بیرون برم و کلی موزیکای موردعلاقهم رو گوش کنم.
خلاصه که فهمیدم "زندگی یه معجزهست و معجزههام معمولن گذران. میان و میرن و من برای خوب بودن حال خودم، خودم باید تلاش کنم و چون به تاثیر جزء برکل معتقدم و فکر میکنم که هررفتار کوچیک من میتونه یه تغییر بزرگ رو باعث بشه، برای حال خوب دیگرانم باید تلاش کنم!"
فهمیدم "این شاید اولین و آخرین معجزه ایه که میبینمش و اگه اینو از دست بدم، تموم...=)"
•مومنتز
اگه من یه جادوگر بودم میتونستم الان کلی شکلات و یه کیک شکلاتی و چیپس و بغل داشته باشم اما متاسفانه یه ماگل بدبختم که الان با همه هم قهره و فقط میتونه بخوابه.
اونی که راهِ رفتنو یاد گرفته بازم میره.
نمیدونم چرا من هربار که برمیگرده بهش فرصت میدم. :)
نمیدونم چرا من هربار که برمیگرده بهش فرصت میدم. :)
- ولی من انقدر سستم در برابر کسایی که دوسشون دارم که با یه بغل کردن ساده، مغزم به فکتوری ستینگِ اون آدم برمیگرده -
کاش یه اپ میساختن که بهش بگی بیا این بیشعورای چشدریدهی اسکرینشات بگیرو از فالورام ریمو کن. اونم بگه اوکی و در عرض پونزده ثانیه کارت راه بیفته. 💔