Forwarded from Tangerine (Shahrzad Radmanesh)
چرا تنها ورژن قابل دوست داشتنِ گونه انسان در این عصر، فقط کاراکترهای فیلم و کتابه؟
اینکه با آدمها کلی صحبت و معاشرت میکنم و بعد از این همه مدت هنوز تیکه کلامهامو، قلقمو، اینکه از چه کلمهای کجا استفاده میکنم و معنیش چیه رو متوجه نمیشن؛ واقعا اذیتم میکنه. واقعا.
تنها چیزی که موقع امانت دادن کتابهام (حتی برای چند دقیقه) میگم، اینه که دوست عزیزم، "لطفاً کتابم رو بیشتر از ۳۵ درجه باز نکن." چون با جدا شدن هر برگ کتابم، خط افتادن اون جای صحافیش :)))، تا خوردن برگههاش و … من له میشم و بغضی و دیگه نمیتونم از اون کتاب استفاده کنم.
حالا چرا اینو گفتم؟ چون الان یه کتاب تو دستمه که امانت داده بودم و ده دقیقه بعد صدام زدن که بیا کتابت شرحه شرحه شده. ببخشید. :)))) و من هنوز از پارسال موفق نشدم یک صفحه هم از اون کتاب بخونم. 🚬
این چه حکمتیه که وقتی من گرسنمه تو فیلمی که میبینم آدما چیزای خوشمزه میخورن، سرکلاس استاده میره غذا بخوره، از خونه همسایه بوی غذا میاد؟ بابا شاید یکی نداره غذا بخره. 😔 مراعات کنید خب. 💔
اگر توی این ساعتا یکی بهتون پیام داد، سریع سین کنید و جوابش رو هم بدید. قطعا نیاز به حرف زدن داره و شایدم حالش خوب نیست. انسان باشید عزیزانم.
کله ظهری حرف زدن راجع به خودکشی چیز عجیب و احمقانهای به نظر میاد اما من الان کلا ۳ سانتیمتر با خودکشی فاصله دارم. 🚬
صرفا جهت اطلاعتون، هفتهی دیگه اینموقعا من بدبختترین ثانیههای زندگیمو دارم میگذرونم. 🚬
دلم میخواد از همین الان تا یه ماه بعد از اعلام نتایج کنکور همه رو بلاک کنم و از همه کانالا و گروهها لیو بدم. در هرلحظهای که انتظارش رو نداری یکی میاد حرفای ناقشنگ از کنکور میزنه و آرامش نداشتهتو به هم میریزه.
[ ظاهراً روی صندلی خوابم.
واقعاً فکر میکنم به جهان.
ظاهراً در اتاق خود هستم.
واقعاً توی راه با چمدان. ]
واقعاً فکر میکنم به جهان.
ظاهراً در اتاق خود هستم.
واقعاً توی راه با چمدان. ]