بـازمــانده – Telegram
بـازمــانده
10.1K subscribers
53 photos
5 videos
1 file
5 links
Download Telegram
'دردت‌، سربه‌زیره.'
می‌گم عجیب نیست کوچیک‌خانم؟
این‌که جمشید خدابیامرز می‌گفت: «تو حالیت نیست بچه؛ ولی آدمی‌زاد با غم زاده‌شده.»
مگه ما نتیجه خاک‌بازیِ اوستا نبودیم؟
چی‌شد که غم؛ خاکمون شد؟
گِلمون فرق داشت با ملائکِ اوستا؟
جمشید خدابیامرزم گِلش فرق داشت کوچیک‌خانم.
وقتی آوردنش آسایشگاه گِل وصلِ تنش نبود... غم بود.
تنش غم بود، روحش غم بود، صداش غم بود، چشاش غم بود.
دُکیا گِلِ سرشتش رو ندیدن ولی ما دیدیم و یحتمل بد آوردیم.
وگرنه گِل ما از غم نبود... یا نکنه بود و فقط چون جمشید خدابیامرز رو دیدیم فهمیدیم جنسمون رو؟
تو که غریبه نیستی کوچیک‌خانم...
می‌ترسم منم.
می‌ترسم عاقبتم مثل شروعم با غم باشه.
ولی آخه جمشید می‌گفت «خزونی، روزِ رفتنت رسید بخند و بروآ.»
خب تو خودت بگو کوچیک‌خانم؛ مگه دم رفتن باید لبخند زد وقتی خودت لا غم گِلت رو برداشتن؟
خودت بگو...
دم رفتن کی لبخند می‌زنه آخه؟
دم رفتن غم داره که غمم کم نشد و سِرشتم تغییر نکرد.
اصلا داری حرفامو کوچیک‌خانم؛ یا توام غم‌زاده‌ای؟
ما نخواستیم گِلمون از غم باشه؛ خواستیم؟
نخواستیم و توام حواست پرتِ من نیست کوچیک‌خانم.
توام مثل دُکی و حبیب نمی‌خونی خطم رو... باید تا وقتی جمشید نپریده بود از بوم بخاطر همون خانم دکتر خوشگله که لاکِ سرخ داره؛ بهش خط می‌دادم.
باید تا وقتی خریدار داشت غمم؛ می‌فروختم به جمشید که قبل رفتن گِل منم بِبَره کوچیک‌خانم.
چیزی نیستا ولی یکم گِلم سنگین‌تر از همیشه‌ست کوچیک‌خانم.
یکم‌گِلم‌سنگین‌تره...

#گیـلانه
اگر روزی خستگی‌هات رو فروختی، خودم خریدارش می‌شم کوچیک‌خانم؛ اون‌ موقع توی خاک دفنش می‌کنیم تا تو منتظرِ تموم شدنش نباشی وقتی بی‌پایانه.
گفت: «تمام رفتن‌ها از یک‌جایی شروع می‌شه.»
و شروعش کرد.
- این شب چی داره انقدر دلگیره حبیب؟
+ دلگیره؟
- آره آخه نگاش کن. شبیه اینه که انگار شاهد مرگ دست‌ جمعی نهنگائی، انگار می‌بینی یکی داره دستگاه اکسیژن یه مرگ مغزی رو می‌کشه و هنوز امید داری، می‌خوای بگی دست نگهدار شاید معجزه شدا ولی، کو معجزه؟ انگار می‌دونی قراره ساعت بعد چطوری بمیری و زورت به زندگیه نمی‌رسه.
می‌دونی دردت گرفته‌ها از خبردار بودنت ولی خفه‌خون گرفتی.
انگار... انگار دیگه زنده نیستیم و حالمون خوب نمیشه...
+ شبات چه مُرده!
- بهت میگم که مرد... بهت می‌گم که حالمون خوب نیست، می‌گی صبر داشته باش، می‌رسه حال خوبت. کجاست؟ چطور چیزی می‌رسه بهت که قرار نیست سهمت باشه؟
نفس خسته ای کشید و سیگارش رو از پنجره پرت کرد پایین، دلش می‌خواست خودش رو هم همون‌قدر سبک به بیرون پرت کنه و زیر نورِ تیرِ چراغ برقی که سو سو می‌زد، برقصه.
- چطور حال خوب بهمون برسه وقتی زندگی با درداش قبلا رسیده؟
بهت که گفتم، دیگه حالمون خوب نمی‌شه توی این شبای دلگیر حبیب‌...

#فصـل‌سپـید
دیگه حالمـون خوب نمی‌شه توی این شبـها‌ی دلگیر.
صدای خش‌خش تلفن اذیتش می‌کرد اما بلندتر ادامه داد درحالی‌که نگاهش به اون طرف خیابون و رفت‌وآمد آدم‌ها بود.

_وطن منی.

دیدی طرف می‌گه هیچ‌کجا وطن آدم نمی‌شه؟
جمع می‌کنه می‌ره از این‌جا که بگرده، درس بخونه، بورسیه می‌شه، هزاران امکانات رو داره ولی شب‌ها دلش واسه عطر خونه‌ی خودش تنگ می‌شه؟ می‌شینه یه گوشه و فکرش می‌ره سمت خاطراتی که این‌ور داشته؟ دقیقا همون.

لبخند خسته‌ای زد.

- به قول شاعرا خیالم غم تو دارد.

صدای پشت خط ساکت بود.
یعنی دلبرش هنوز هم داشت گوش می‌کرد؟ نکنه از لباس سفید آبیای آسایشگاه خوشش نمی‌اومد؟ اصلا نکنه از پشت تلفن می‌تونست ببینه که حرف مَشتی رو گوش نداده و از آسایشگاه زده بیرون؟
نفس عمیقی کشید.
دل عاشقش چی می‌فهمید از نگرانی‌های ثانیه‌ای؟

- و حالا برای چی می‌گم وطن منی؟
چون من هرجا برم، هر کاری کنم، دلم تنگِ عطر خونه‌ی خودم می‌شه. دلم پر می‌کشه واسه چایی توی استکان کمرباریک مامان‌بزرگه، از اونا که توت‌خشک کنارش می‌ذاره و با لبخند می‌گه بخور چایی‌ت رو، توی این سرما می‌چسبه.
تو هم همین‌طوری بهم می‌چسبی.

لبخندی زد و نگاهش رو از خیابون گرفت و به پشت دستش داد. هنوز به‌خاطر جای سرم لعنتی کبود بود؛ دلبرش از کبودی خوشش نمی‌اومد...

- می‌گم وطن منی، چون برمی‌گردم بهت! مگه نه؟

صداش ضعیف شده بود؛ انگار پشیمون بود از فرار...

- منو که توی غربت رها نمی‌کنی دلبر؟

بوق‌های ممتد ناراحتش می‌کرد. چرا دلبرش جوابش رو نمی‌داد؟

- الو دلبر؟ صدامو داری؟

تموم شده بود زمان صحبت کردنش...
نگاهی به باجه‌ی خالی و سرتاسر شیشه‌ای انداخت. قدیما چندتا سکه کارشو راه می‌نداخت واسه حرف زدن، نکنه حالا همین هم تغییر کرده بود؟
دَم عمیقی گرفت و سرش رو بالا آورد.
اون مرد آبی‌پوش‌های انتظاماتِ آسایشگاه داشتن توی خیابون دنبالش می‌گشتن، نباید پنهان می‌شد؟

- انگار وطنِ من اون آسایشگاهه، نه تو دلبر...

غمگین زمزمه کرد و از داخل باجه بیرون رفت؛ دیگه دلیلی برای فرار از آسایشگاه نداشت.

#فصـل‌سپـید
این آخریا انگار یکی از بچه‌های آسایشگاه دیوونه شده بود.
جمشیدو میگم...
ئه‌ ئه، مردک احمق تا رسیدیم سر پنجره دیدیم ئه رفته رو پشت‌بوم جلویی، هی داد زدیم: «جمشید بیا پایین می‌زنی جدی‌جدی خودتو می‌کشیا، دلبر نمیاد بهت نگاه کنه، نگرانت شه.»

دلبرش همون‌جا بود ولی گوش نداد...
گفتم که، زده بود به سرش همش فریاد می‌زد موقع سیگار کشیدن روی پشت‌بوم.
اون خانم دکتر خوشگله بود که لاک سرخ می‌زد، اون خیلی نگرانش بود هی سعی می‌کرد آرومش کنه‌ها، ولی جمشید کله‌اش باد داشت آروم نمی‌گرفت.

هی مشت می‌زد تو سر خودش، سیگار می‌کشید، فریاد می‌زد که:
«لعنتی مگه ازت چی خواستم؟ مگه ازت چی خواستم جز یه همدم بودن؟ چرا نشنیدی؟ چرا ندیدی منو هیچ‌وقت؟ چرا دلبر؟ چرا ندیدی منو؟ خوبت شد رسیدم به این‌جا؟ خوبت شد هی گفتی مریضی؟ من که مریض نیستم، من دنبال توام!»

فریاداش الکی بود، نرسید که...
انگار رسیدنام جنس‌شون چینی شده بود قبل جمشید، ولی میگم نکنه صادره از همون‌جاهاست دکتر؟ این حجم از نرسیدنا طبیعی نیستا، می‌گیری چی می‌گم؟

ولی نمی‌گم برات که فکر کنی بچه‌های آسایشگاه همیشه خطرناکنا، اونا فقط خسته‌ان، گاهی‌ام یکی مثل جمشید فریاد می‌زنه و به دلبر بی‌وفاش اعتراض میکنه.
خب از حق نگذریم الکی اعتراض میکرد ولی یه وقت فکر نکنی به اون خانم دکتر لاک سرخه حق میدما، نه!

چون همون خانم دکتره بود سری قبل ازش تعریف کردم، همون خوشگله که فِرای ریز تیره‌اشو همیشه می‌کنه زیر مقنعه‌اش با کُلی ناز و عشوه می‌خنده.
لامذهب دل میبره‌ها، ولی خب جمشید می‌گفت دلبر خودش خوشگل‌تره. شایدم تعارف می‌کرد؟
منم قهر کردم باهاش گفتم: «دلبر من موهاش تاب داره، ناخوناش درسته کوتاهه لاک سرخ نداره، ولی منو که داره!»

حالا شاید با خودت بگی تو رو داره خب که چی؟ به چه دردش میخوری؟!
ولی مسئله این‌جاست منو داره که اذیتش نکنم و براش لاک بزنم اگر خدا قبول کنه بعد شما، یعنی چیز... همون خانم دکتره که گفتم.

ولی جمشید پسر خوبی نبود از اولم؛ هی لاتیشو پُر میکرد برم خودمو از اون بالا پرت کنم پایین شاید عزیز شدم.
می‌گفتم: «خره... کی عزیز میشه بعد رفتن؟ فراموش میشیا، درد میشیا، مور و ملخ می‌خورنت اون پایین زیر خاک دفن بشیا. اصلا از همه مهم‌تر دلبرت میره با یکی دیگه‌ها!»
میگفت نه، میگفت تماشام کن.

اصلا کو گوش شنوا؟
تماشاش کردم...
رفت که دلبر رو ببینه و گِله کنه ازش ولی گِله‌اش تو نطفه خفه شد.
رفت لبه‌ی بوم خواست سیگارشو بندازه پایین، خودشو انداخت و تَق؛
صدای شکستن استخوناش توی مغزمه هنوز...

راستی خانم دکتر، بهت گفته بودم دلبر من از دلبر جمشید مهربون‌تره؟
حالا که جمشید رفته، دیگه آسایشگاه خلوت‌تر شده و منِ بی‌کس کنج این اتاق کز کردم روی تخت و همه یادشون رفته جمشید کی بود.
کسی یادش نیست اتاق آبی چقدر همیشه شلوغ بود به‌خاطر جمشید، از بس ما رو پای داستانای عشقولانه‌ی هزار و یک شب خودش و دلبرش می‌نشوند.

راستی دکتر... واقعا جمشید چرا پرید؟

بچه‌های آسایشگاه هیچ‌وقت نفهمیدن جمشید واقعا از اتاق آبی فرار کرد یا فقط پرید تا عزیز بشه...
نه که من فهمیده باشما، من کلا نمی‌فهمم زیاد.

ولی میگم... شاید منم بپرم؟

اول سیگار بکشم لاتی‌تر بشه بعد داد بزنم سرت بگم ضعیفه تار موهاتو بده تو، بگم چرا منو ندیدی؟ بگم چرا این‌جا باهام زندگی نمیکنی و از این جمله خفنا.
بعدم میپرم و الفاتحه...

ولی بعد چطوری ببینم ناراحتی برام؟
دلبر جمشیدم ناراحت شد وقتی جمشید پرید؟

شایدم پرت کردن سیگار بهانه‌ی خوبی بود؛ به قیمت سقوط بهای عزیزشدن رو دادن...

راستی خانم دکتر، جمشید دیگه برنمی‌گرده، نه؟
پاییز داره میرسه‌ها!
آخه عاشق برگاش بود، نارنجی‌های بَدیُمن...
حالا بدون جمشید دیگه پاییز هزار رنگ نیست؛ بی‌رنگه خانم دکتر...
بی‌رنگ‌تر از رنگ دیوار این‌جا...

#فصـل‌سپـید
این آخریا زده به سرم خانم دکتر.
فکر میکنم حتی کابوسشم می‌بینم، می‌پرسی چی؟ آقا همون کابوس "اسمشو نبر" رو میگم؛ همون که آدمای عاقل مثل جمشید به بیماریش دچار میشن.
اسمش چی‌ بود؟
اَه، اَه توک زبونم بودا، ای مار بگزه این تیکه گوشت پرجنب‌و‌جوشو که وقتی بهش نیاز داری به کار نمیاد.
ولی آها الان حواسم اومد سر جاش "عشق" رو میگم.
جمشید قبل پریدنش و ندیدن پاییز و نارنجی‌هاش بهش دچار بود. برات تعریف کردم که دکتر، به‌خاطر اون خانم خوشگله لاک سُرخ بودا، پرید... یادته؟
همون، منم دیشب خواب-... خواب که نه کابوس دیدم
همه‌اش توی کابوسه می‌دیدم هنوز توی سینه‌ام قلب دارم، الله وکیلی ترسناک بودا... فکر کن یه قلب توی سینه‌ات داشته باشی.
میگم دُکی، این که تاثیرات دوا مواها نیست، نه؟
یه وقت خام‌مون نکنی فکر کنی عاقلیما، ما دیوونگی می‌کنیم این‌جا، برای همینه ترسیدم عاقل بشم و کابوس دیدم که توی سینه‌ام یه قلب دارم و دادمش دست کسی و هی با گریه و درموندگی گفتم: «میشه زخم نباشی؟»
بعد اون میگه: «مگه بقیه زخم بودن؟»
دکتر... الان که فکر میکنم صداشم شبیه تو بودا، میگم نکنه خودت بودی؟ نه...
به نظرت سوال زیاد می‌پرسم؟ خب ایراد نداره که، شما باید پاسخگو باشی.
اصلا شما آفریده شدی که جلوی چشم ما دلبری کنی حتی توی کابوس.
میگی کدوم؟ همین کابوس جدیده دیگه؛ همون که شما توی خواب ما با پارچه‌ی پیرهن گُل‌گُلیِ اون مغازه قدیمیه هست، توی دل بازار ولیعصره؟ همون حاج‌علی رو میگم که زمان عاقلی و جاهلیت پیشش کار می‌کردم، همون... با پارچه‌های دوخته‌نشده‌ی همون مغازه، پیرهن-...
یعنی منظورم اینه با همونا بهمون سر میزنی، ولی این یارو توی خوابم یکی دیگه بود البت فکر نکنی تو قاموس ما خیانت میانت بابه ها، نه!
منو جمشید خدا بیامرز برو بیایی داشتیم قدیما ولی خب نمی‌دونم چرا ازش اصلا حرف زدم.
قرار بود از خوابم بگم...
ههه، خب حرف از شما که میشه بند دلمون پاره‌ست اصلا یادمون میره که حرف از کابوس به میون اومده بود.
آره خلاصه جونم برات بگه که کابوس دیدم همون بیماری جمشیدو گرفتم و نگران بودم نکنی مسری باشه. هی به همون خانم توی خوابم میگفتم: «نگاه کن قلبمو؟ ردش مونده! هربار قلبم رو دادم دست کسی و گفتم مراقبش باشیا، یدونه ازش بیشتر ندارم؛
گفت نگران نباش، من با بقیه فرق دارم. ولی نداشتن که، همه‌شون شبیه هم بودن. به قلبم زخم زدن و آخرشم یه تیکه گوشت بی‌جون و ضعیف موند توی سینه‌ام.»
ولی خانمه هی می‌خندید میگفت: «یکی بالاخره میاد که درمونِ دردت باشه.» ولی دروغ میگفت، چه معنی داره بخنده اصلا توی کابوسم؟ فکر کنم دیوونه بود. کاش بهش آدرس آسایشگاه آبی خودمونو میدادما، ئه‌ئه مردک احمق چطور یادت رفت؟
بگذریم... ولی من که می‌دونستم درمون نداره بیماری جمشید خانم دکتر، دیگه از اون پریدن از بوم مشخص بود.
ولی خب میگم به نظرت ممکنه منم مریض شم دُکتر؟
من نمی‌خوام دوباره برگردم به زمان عاقلیتما، من کابوسامو زندگی میکردم قبلا، اصلا هدف از مزاحمت و آوردن شما پیش خودم این بود که بگم یه داروئی، دوایی، زهرماری چیزی تجویز کنین بتونم خوب شم زودتر.
این‌دفعه دیگه تاب نمیارم قلب توی سینه‌ام برگرده و زخم بزنن بهش.
این‌بار دیگه دیوونگی انتخاب نیست دُکتر، این‌بار مرگ مثل جمشید جواب نیست.
این بار هیچی برای آدمایی که بعد جمشید موندن جواب نیست...

#فصـل‌سپـید
دوباره امشب ماه کامله و انعکاسش خدایی می‌کنه داخل حوضچه دکتر، همین حوضچه کوچیکه وسط باغ...
شاید نگاه کردن به لاله‌های دورش که آغوش باز کردن برای آفتابِ آسمونِ فردا، خیلی دلبر به نظر برسه ولی از شما که دلبرتر نیستن خانم دکتر، می‌دونی که؟
البت اغراق نباشه دلبر جمشیدم لای همون لاله‌هاست از نوع سُرخش اما!
یادته؟
بابا، همون جریان لاک سُرخ خوشرنگه و دلبر مو فرفری، آره دیگه، همون.
همون رنگ که جمشیدو دیوونه‌ی دلبرش کرد و منو حیرون تو...
البت نه که من خسته‌ی راه باشما، من همیشه مسافرم؛ بین این خونه و اون خونه، این آسایشگاه اون آسایشگاه، این درد اون درد، این چاله اون چاه و من-
آره بخند...
بخند به من که خنده‌هات رو می‌شنوم قلبم یادش میره تو هم مسافری دکتر، یادم میره تو هم مال ما نیستی و جنست فرق داره...
ولی خانم دکتر، تو می‌دونی جریان این بی‌وفاییا از کجا شروع شد حالا که خوشگل خوشگل می‌خندی؟
نمی‌دونی؟
بابا همین اومدن و رفتنا رو می‌گم دیگه، همین 'من بهت دل می‌دم تو پاسش نده به کسی'، همون که کسی دیگه بلد نیست بازیش رو بازی کنه-...
یادمه جمشید می‌گفت: «حبیب، احمقی؟
دِ دل بده به همون خانم دکتر خوشگله که جوابتو سربالا می‌ده وگرنه از کَفِت میره‌ها.»
می‌گفتم: «شما از ما بهترونی، مسافری، از اون مسافر شیکا که رد پاشون محکم و سنگینه.
از اون رد پاها که روی برف باقی می‌مونه و یه نگاه منتظر همیشه دنبالش می‌کنه.»
گفتم آخه جمشید، احمقی تو؟
این همه دل دادیم ما،
نگرفت دلمونو کسی.
هی چرخید بین دستا، هی چرخید بین مسافرا و رسید به کسی که نوبتش نبود، از راه اومد و زرتی از هوا قاپیدش.
زمان اشتباهی قلبمونو گرفت و
دِ بیا...
بازی بلد نبود که...
هی فشار داد،
هی فشار داد،
خب مچاله میشد اگر گُلم بود...
هی زد زخمش کرد با حرفاش، هی چاقوی کلماتشو کرد توش و خونین بیرون کشید و لبخند زد.
اما بگما، لبخندش مثل شما درمون نبود.
آخرم که کار دست هم من هم خودش داد و وقتی بازی تموم شد، من موندم و یه قلب بند‌نزده و شکسته؛ من موندم و گشتن دنبال آدرس چینی‌بند‌زن که آقا یه قلب شکسته دارم، تو بند‌ می‌زنی؟
تپشش کمه، رنگ به جسمش نداره و آخرای زندگیشه.
که فکر می‌کردم جنس قلبم پارچه‌ایه می‌تونم هی بدوزمش به هم ولی دریغا نگارا، که شیشه درون سینه‌م داشتم و وقتی شکست و هر تیکه‌ش وارد سینه‌م شد، فهمیدم چقدر خطرناکه...
می‌شنوی دکتر؟ خطرناکه قلب داشتنا، تو مثل منو جمشید گول این خالقو نخور نگهش‌داری، بنداز دور.
البت باز شکرِ الله که ندارم من وگرنه هنوز باید می‌گشتم دنبال همون چینی‌بندزن که: «آهای اوستا، یه بند می‌زنی به این شکسته‌های قلب ما که برشگردونم به خونه؟ که می‌تونی طوری راست‌وریسش کنی که دووم بیاره نمیرم یهو؟»
ولی یادمه کسی نبود.
کسی نشنید.
اوستا‌ بند‌ نمی‌زد.
منم که بی‌استعداد، چینی بند نمی‌زدم که، امیدم ناامید بود.
یهو از در غیب صدا اومد که: «آهای شکسته، چینی‌بند‌زن نمی‌خوای؟»
همون‌جا بود.
همون نقطه بود که عهد بستم قلب ترک‌خورده‌م رو برنگردونم خونه، چون الله وکیلی خونه نبود لامذهب، مسافرخونه بود...
نه که خیلی ما عاشقیم، هی مسافر می‌اومد می‌رفت، گفتم حیفه این عتیقه رو نگه دارم.
ولی الان که شما آخرین مسافری و باهام این‌جا تا ابد و یک‌ روز گیر کردی، برگردوندم خونه چینی شکستمو.
البت فکر نکنی نابلدما هنوز، ما فهمیدیم که آدمِ بازی نیستیم، جمشید خدا بیامرز هم فهمید.
راستی گفتم جمشید، دو نخ سیگار و آتیش داری دکتر؟
برای خودم نمی‌خواما اون یکیشو، برای جمشید روشن می‌کنم می‌ذارم این‌جا روی این نرده‌های بالکن که اونم از این بالا به دلبر سُرخ رنگش نگاه کنه، مثل من که به تو نگاه می‌کنم ولی هنوز ندارمت.
انگار رسم زندگی منو جمشید نرسیدنه خانم دکتر، اما کیه که ناشکر باشه...
ما رسم وفاداری رو جای همه به جا میاریم.
راستی، گفتی سیگار داری؟

#فصـل‌سپـید
انگار رسم من و جمشید نرسیدنه خانم دکتر.
دکتر یادمه اون شبو...
همون شب که دیوونه شدم زدم به سیم آخر، همون شب که اوس‌‌حبیب می‌گفت: «باید بزرگتر از زندگی باشی و قوی‌تر از ترس‌هات که زودتر از زمانت تموم نشی.»
جوون بودم؛ متوجه نمی‌شدم بزرگ‌تر از زندگی بودن یعنی چی، قوی‌تر از ترس‌هام بودن یعنی چی، خب من ترس‌هام اندازه آسمون بود...
آسمون هم بزرگه، چطوری باید می‌فهمیدم چی کار کنم؟
تا چشم باز کردم دیدم وسط یه خونه‌ام با یه خانواده که نه اونا منو می‌فهمیدن نه من اونارو.
نه که حالا یتیمی بد باشه، ما خدامون بزرگ بود؛ شاید بیشتر از مشکلات‌مون ولی خب گاهی پیش میومد با خودم فکر کنم که جریان این بزرگ‌شدنه چیه؟ چرا تجربه نیازه که به زمان زندگیمو نبازم؟
این‌طوری نبود که آدم درست‌و‌درمونی ما رو زیر بال‌و‌پَر خودش بگیره، با وجودِ خان‌بابا بازم تنها بودم، انگاری از بابا بودن فقط خان‌ش به ما رسیده بود.
منم نه خام نه پخته، خب گوشتِ به‌سیخ‌کشیده‌ی ممد‌علی‌جیگرکی سر چهارراهِ گل‌باغ نبودیم که؛ غرور داشتیم، سینه سپر می‌کردیم که عای بلدم خودمو، نیاز به کسی نیست و این داستانا.
ولی بد گیر کرده بودیم بین بزرگ‌شدنه که همه دست به دامنش بودن با این دنیا رنگی‌رنگیه...
از طرفی هم کسی بهم یاد نداده بود بزرگ بودن حتی یعنی چی که بفهمم نیاز دارم به یه خان‌بابا که خان نباشه، بابا باشه.
می‌گفتم دیر نیست، دور نیست، یاد می‌گیرم، یادم میدن... با تلخی یا به حکم شیرینی ولی نشد که بشه دکتر؛ نشد که نرسم به این‌جا و بگم بابا من دیوونه که نیستم فقط قاتل میشم گاهی، اونم نه که خودم بخوام، هُلم دادن آخه...
ولی حالا شمام این‌طوری نیگامون نکن، من که مثل بقیه قلب نمی‌کُشم، با حرفام روح خشک نمی‌کنم، دست نمی‌برم سمت کارد سلاخی کنم و فکر کنم قصاب‌مصابی‌ام.
بابا دیوونه‌ای؟ من خودمو کشتم!
قلب اونا رو سالم رها کردم ولی خودمو نه، روحشونو سیاه نکردم ولی خودمو نه، به جسمشون آسیب نزدما دُکی، ولی خودمو؟
ههه آ باریکلا، خودمو نه.
نه که نخوام جلوشو بگیرم، فقط شبیه شما باسوادا بلد نبودم قوی بمونم و سنگینی قلب و ذهنمو با اصطلاحات خارجکی گردن بگیرم.
از اوس‌کریم که پنهون نیست از شما چه پنهون، من یه نمه گردن‌گیرم خراب‌مرابه. البت چی میگین شما بهش؟ آهان «مسئولیت پذیری»، همون... من آدمش نبودم.
چون یادم ندادن؛
هیچ‌کس یادم نداد.
کی به کی بود این همه سال وقتی یه یتیم بزرگ شد؟
کی اهمیت میداد چطوری بزرگ شیم منو بچه‌های یتیم‌خونه؟
کسی نبود راه درسته رو با پیچوندن گوشمون یادمون بده.
حالا انگار ما خواسته بودیم به دنیا بیاییم، انگار ما انتخاب کرده بودیم یتیم باشیم، سیاه‌سرنوشت باشیم، شوم و طرد‌شده باشیم...
انگار انتخاب‌مون بود این زندگی...
اصلا میدونی چیه دکتر؟ خسته‌م میکنن آدما، تکراری‌ان همه‌شون، تلخ‌گوشت‌ان مومن.
حالا تو هی بهشون ادویه محبت بزن، هی پیازِ قلب‌نرم‌کن بزن، هی بذار سردوگرم بشن، هی آفتاب‌مهتاب بتابون بهشون؛ تلخن بابا، تلخن لاکِردارا.
چاره چی بود؟
باید باهاشون می‌ساختم و می‌سوختم...
از طرفی هم استاد شجریان می‌گفت: «چاره کن؛ چاره کن دردی که از همه ناچارتره.»
منم دنبال چاره شدم...
خواستم بزرگ شم ولی دیدم واسه شونه‌هام سنگینه، خواستم باکلاس باشم مثل شما گردن بگیر-... یعنی چیز، مسئولیت قبول کنما، ولی نخواستن.
ته این بزرگ‌شدنه، ته این تجربه کردنای تلخ‌ و شیرین و از دست دادن زن و بچه، ما رو رسوند به مسیر آبی...
مسیر آبی چیه؟
عای‌عای دکتر، برات تعریف نکردم؟
یه شب از مسیر آبی شاید گفتم برات؛ همون مسیری که اوس‌حبیبو تو این آسایشگاه نگه داشت و به جمشید یاد داد پرواز کنه...
همون مسیری که سیدو عاقل کرد، همونی که انتهای دیوونگیِ منم مشخص میکنه، همون مسیری که شاید بزرگم کرد.
راستی گفتم اوس‌حبیب چی گفت؟
شاید به کارت اومد؛
توام بزرگ شدی.

#فصـل‌سپـید
دکی جون یادته اون شبو که حبیب گفت بی‌برگ و بارم، چیستم من فکر کردم چیستان میگه؟
خب باس بهت بگم اشتب فهمیدیم ما از ریشه و اشتباهم جواب دادیم.
نه که بد بوده باشه ولی گفتم پاییزی حبیب؟
چپ‌چپ نیگام کرد، فکر کردم حالش بد شده...
گفتم آبت بدم، نونت بدم؟ نورت بدم برگ بیاری بارم بدی؟
برگشت گفت زر نزن مخلوطی، مگه جمشیدو ندیدی؟
یه عمر بی‌برگ و بار موند که باهارش برسه؛
باهارش رو میدید ولی نمیرسید بهش...
ازش پرسیدم همون دکتر خوشگله رو میگی؟ همون که بوی یاس و ارغوان میداد؟
گفتم یاس، راستی دکتر شومام بی‌برگ و بار میشی وقتی غمت بگیره؟
بوی غم شومام مست‌کننده‌ست؟
یا نه، شاخه‌هات عریون میشن وقتی باهارت رخ نشون نده؟
اصلا آدما غمشونو کجا میکارن که بی‌برگ و بارن انقدر؟
روح‌پریده‌ان‌ انگار‌ آدما...
چی؟
خودم کجا میکارم غمامو؟
خب معلومه رو کله‌ی کچلم دیگه؛
نمی‌بینی برق‌مرق میزنه آفتاب بیفته روش؟
هه ولی حالا خودمونیم، غم ما کجامون پنهان میشه که عطرمطر بگیره؟
ولی یادمه غم بقیه رو، مثلا غم سید یادمه کجاش پنهان بود، بذا بگمت... توکِ زبون لاکردارم بودا
عا، عاهاه...
غمش توی سرش بود.
بچه‌های آسایشگاه میگفتن دیوونه‌ست ولی دکی سید که دیوونه نبود، غمشو هی توی سرش پنهان میکرد، مگه همه نمیکنن این‌طوری پنهان غمو؟
خب سید شب آخری غرق شد همون‌جا؛
همون‌جایی که بارها و بارها مرگ دلبرشو میدید...
ازش می‌پرسیدن دکترا که دلبرت چطوری عمرشو داد بهت که نفس کشیدن ز یادت رفت؟
میخندید میگفت با ترسش مرد.
گفتن ترسش چی بود؟ گفت غرق شدن...
باور کردن سفیدپوشا، ولی جمشید نه؛ هی میگفت بابا من دلبرش رو میشناسما، دلبرش رفته که بره برای همیشه...
نیست شده، زندگی ساخته توی دنیایی که سید توش نیست... نمرده که!
ولی کسی باورش نمیکرد.
البته نه که منم باور نکنما ولی بو میداد این مردنه، بوی سراب.
یه‌بار که همه خواب بودن رفتیم پیش سید گفتیم که سید؟ تعریف میکنی دلبرت چطوری رفت؟
دیدیم که د بیا، داره داستان میگه.
یه‌بار میگه غرق شده، یه‌بار میگه تصادف کرده، یه‌بار توی آتیش جزغاله شده ولی نه!
هیچ‌کدوم نبود؛ سید تابِ تحملش رو داده بود که بره، مثل همون دلبرش که رفت.
جاش غمو توی سرش بغل کرد.
سید بی‌برگ و بار نبود که، بهش تحمیل کردن.
راستی دکتر چرا سرش برق نذاشتین درستش کنین؟
مگه حبیب برق گذاشت خوبش نشد؟
عجیبه‌ها...
جمشید میگفت سید دیگه خراب شده ولی مگه برای خراب‌شدگی همه‌مون این‌جا نیستیم؟
اصلا شوما بگو ببینم خودت غمتو کجا پنهون میکنی؟
بده من همون‌جا رو ببوسم، چون بوسه‌ی من مثل باهار میمونه دکتر، سریع خنکت میکنه و درد ازت میگیره.
زمستون نیستا بزنه بی‌برگ و بارت کنه، پاییز نیست که رنگت رو بگیره.
باهاره بوسه‌هامون...
چون از مسیر آبی ما شوما قدم نباید بزنی بده من همون اولِ مسیری ببوسم غماتو،
حالا لای موهاته وقتی برف می‌شینه روش، لای پلکاته که تر میشه و اصرار داره یکم چاق‌وچله بشه سقوط کنه روی گونه‌هات یا بشه رنگ داخل چشمون سیاهت.
بده ببوسیم برات که مثل جمشید و سید و حبیب خراب نشی...
این‌طوری جونی دیگه برات نمیمونه که به قصه‌های هزار و یک برگ ما گوش بدیا دکی.
داری منو؟
راستی منو رها کن؛
آتیش داری؟
انگار بازم نشد از مسیر آبی برات بگم...
راه، طولانی و زمانش دیره؛ فعلا بیا رشد بدیم غماتو جایی لونه نکنن.
چشماتو انتخاب نکنن پنهان شن توشون بی‌برگ و بارت کنن که بشی سید.
بده غمت رو رشد بدیم که سبز شه و ساکن نمونه وگرنه مثل ما خراب میشی.
این لباس سفیدیا میارنت کنار اتاق من که جاتو عوض کنن...
شاید اون روز از مسیر آبی گفتم...
راستی دکی، سیگارم داری؟

#فصـل‌سپـید
اصلاً دُکی؛ آدما غماشونو کجا می‌کارن که بی‌برگ و بارن اینقدر؟
خیلی‌وقته که آدما روح‌پریده‌ان انگار...
سرد بود.
سرد بود هر روزش.
هر روز از پاییز امسال، سردم بود.
انقدر بهش نرسیدم، انقدر تنِ شاخه‌های حیاط پشتی لباس نکردم، انقدر بهشون آب ندادم، دست خورشید رو نگرفتم نگفتم بیا بتاب خورشیدی، بیا بتاب که لباس‌شون بشه، درش نیارن یه‌وخت عریون‌شنا، خوبیت نداره اما حبیب گفت: «ولشون کن دیوونه، مگه ندیدی دلبر چطوری به لُخت‌شون نیگا نیگا می‌کنه؟»
گفت: «نذار لباس بپوشن، بذار سردشون بشه.» و بیا... سردشون شد که من سردمه همه‌ش.
من سردم بود همه‌ش...
پاییز بود اما زمستونی گذشت دکتر. خیلی منی گذشت دکتر...
چی شد که این‌طوری شد؟
خب اوایل زندگی چشم باز کردیم، پلک زدیم نفهمیدیم کی شب شد کی صبح شد، کی مدرسه رفتیم کی ترک تحصیل کردیم و پادو شدیم.
بعدش دوباره پلک زدیم و به خودمون اومدیم دیدیم دو دهه از عمرمون گذشته و ما هیچی نشدیم بین رفت‌وآمد این فصلا و بازم سردمونه.
دوباره پلک زدیم یه دهه گذشت و لاکردار انگار سرِ جنگ داشت با این پلکامون.
باید چی کارش می‌کردیم؟ باز نیگه‌می‌داشتیم چشمامونو؟
چیه همه‌ش پلک می‌زنی منو نیگا نیگا می‌کنی دُکی؟
حوالی زندگی شومام همین‌طوری پلک بزنی یهو سینه قبرستون زمستون خودتو پیدا می‌کنی یا شوما تحصیل‌کرده‌های فرنگی پلک زدناتونم تابستونی و گرونه؟
آره بخند، بخند که خوشگل می‌خندی...
شبیه اون دُکی شیشه‌ای جدیده که برق می‌زنه و سید دلش رو بهش دوخته و می‌گه:
«من می‌دونم، اون بهار منه.»
ولی بهار توی زندگی ما زمستونیا هیچ‌وقت نیومد که دکتر، اومد؟
سیدم قرصاشو پشت و رو خورده، نخورده؟
عاشقه، بهش می‌گم: «این پاییز جمشید نبود، سخت‌مون شده زل بزنیم به درخت خرمالوها و نچینیم، سخت‌مون شده بریم پشت بوم سیگار خاکستر کنیم ولی برای تشکر نپریم، سخت‌مون شده استخرِ حیاط وسطیه رو رنگ آبی بزنیم ولی آب توش پُر نکنیم.» ولی سید گوشش بدهکار من نیست.
طلب داره ازم؟ قرصامو بدم بهش؟
من می‌گم ' امسال موتورخونه‌ی آسایشگاه شده بود پناهِ گرم برام' اونقدر که می‌خواستن این قرص جدیدیا رو بهم بدن خوبم بشه برم پی زندگیم، قولم می‌دادن که می‌بریمت موتورخونه.
راستش عاشقش شدم...
عاشق خودش نعا، عاشق اون درختی که جلوی در ورودی موتورخونه‌ست.
لاکردار خیلی خوش قد و بالاست، سبزش خیلی سبزه، عطرش خیلی عطره، تنه‌ش تبر نمی‌خوره و ناز داره...
ناز داره توی این آوارگیِ پاییزِ زمستون‌زده‌ی ما دُکتر.
ناز داره درختِ من.
همه فکر می‌کنن حالم داره باهاش خوب می‌شه وقتی حرف می‌زنم و راهنماییم می‌کنه چطوری سبز بشم ولی همه نمی‌دونن که چطوری بهش می‌گم:
«بابا سروِ ناز، من زمستونما، نیگا کن بهارم زمستونه، تابستونم خورشید نداره، نیگا خب پاییزم نارنجی نداره... بابا من که جمشید نیستم هزار رنگش رو ببینم، من زمستونم، سفیده همه‌ش...
جلو چشمام، توی سرم، خوابام، حال خوبیام...»
قرصام دُکتر، قرصام...
تنها رنگِ من مال این درختِ موتورخونه‌ایه‌ست که سید می‌گه طنابِ دارته...
طنابِ دارمه دُکی؟
بابا کی می‌ره با رنگ خودش بمیره؟ کی رو دیدی از یه درخت خوش‌قامت مثل اون خودشو آویزون-...
صب کن صب کن... گفتم آویزون؟
ولی من که بهش فکر نمی‌کردم، کار سیده؟
هی می‌گه:
«می‌خوای مثل جمشید تو هم پرواز کنیا.» ولی بهش می‌گم:
«سید، پرواز برای چیمه؟ من باید سقوط کنم.
زمستونما، سردما، برفما...
برفا که پرواز نمی‌کنن، برفا سقوط می‌کنن که بغل بشن...
آب بشن، بوسیده بشن...»
ولی دُکی تو نبوسیما، هروقت باریدم تو بذار منو توی جیبت بریم بازار، اصلا بذار اون خانم جدید خوشگله ببوسه که سید انقدر عاشقش نباشه و من رو فراموش کنه.
زمستونم من...
سرمام مال خودمه ولی از سرمای خودم سردمه، جور در میاد توی کله‌ی گرونت دکتر فرنگی؟
من این پاییز خیلی سردم بود.
هر روزش سردم بود...
هر روزش...

#فصـل‌سپـید
برفا که پرواز نمی‌کنن؛ سقوط می‌کنن...
مثل من.
هردومون‌ حیف‌ شدیم.
- گاهی یهو حین لبخند زدن، خشک می‌شم. بدنم منقبض باقی می‌مونه. تُن صدام به‌مرور آروم و آروم‌تر می‌شه تا جایی که اثری از خودش و انرژیش باقی نمونه. به خودم میام، می‌فهمم تو نیستی. مخاطبی که بهش لبخند زدم تو نیستی و دوباره تمام دلایل نبودنت رو مرور می‌کنم و می‌رسم به نقطه‌ای که لب‌هام تا فراموشی کوتاه‌مدت دوباره‌ش، تصمیم می‌گیره بی‌حالت و آروم بمونه. و من بیشتر.
من‌‌ همیشه‌ جوری‌ بودم‌ که‌ بقیه‌ نتونستن‌ برام‌ باشن‌، اما تو‌ این‌ چرخه‌ رو‌ برام بشکن، ممکنه؟