این روزها بیشتر دوست دارم بنویسم و هر وقت بیشتر دوست دارم بنویسم، کمتر میتوانم بنویسم.
کاهل شدهام. مثل کسی شدهام که در بیشهای بزرگ افتاده دنبال هزار خرگوش فربه اما از فرط گرسنگی نای گرفتنشان را ندارد. خرگوش زیاد هست. من جانِ گرفتنشان را ندارم. اما جان که بگیرم، حرف زیاد برای گفتن دارم. حرف که نه. برشهای باریک زیادی از زندگی هستند که باید بنویسمشان که یادم نروند. برشهای نازک و بیاهمیت.
من بندهی چیزهای بیاهمیت هستم و از چیزهای مهم زندگی فراریام. چیزهای مهم همیشه محل مناقشهاند و عامل فرسودگی. برعکسِ چیزهای بیاهمیت که هیچکس کاری بهشان ندارد.
تا حالا دیدهاید دو نفر سرِ تصاحب بخار بالای فنجان داغ قهوه با هم جدل کنند؟ یا تا حالا شده کسی بر سر تصاحب «تنهایی» با دیگران گلاویز شود؟ یا سر تصاحب صدای رودخانه و مرغ و نسیم سحری؟ نه. دعوا همیشه بر سر تصاحب چیزهای مهم است. تصاحب زمین و جان و مال و عشق و نان و خرما. اخبار جهان حول همین محور میگردد و من اینجا قرار نیست خبرها را مرور کنم.
صبر میکنم تا جان بگیرم. برگردم به روزهای رقیقی که میتوانستم با منشور از نور بیرنگ آفتاب، رنگینکمان درست کنم. روزهایی که فضیلت در کماهمیت بودن است، همین.
کاهل شدهام. مثل کسی شدهام که در بیشهای بزرگ افتاده دنبال هزار خرگوش فربه اما از فرط گرسنگی نای گرفتنشان را ندارد. خرگوش زیاد هست. من جانِ گرفتنشان را ندارم. اما جان که بگیرم، حرف زیاد برای گفتن دارم. حرف که نه. برشهای باریک زیادی از زندگی هستند که باید بنویسمشان که یادم نروند. برشهای نازک و بیاهمیت.
من بندهی چیزهای بیاهمیت هستم و از چیزهای مهم زندگی فراریام. چیزهای مهم همیشه محل مناقشهاند و عامل فرسودگی. برعکسِ چیزهای بیاهمیت که هیچکس کاری بهشان ندارد.
تا حالا دیدهاید دو نفر سرِ تصاحب بخار بالای فنجان داغ قهوه با هم جدل کنند؟ یا تا حالا شده کسی بر سر تصاحب «تنهایی» با دیگران گلاویز شود؟ یا سر تصاحب صدای رودخانه و مرغ و نسیم سحری؟ نه. دعوا همیشه بر سر تصاحب چیزهای مهم است. تصاحب زمین و جان و مال و عشق و نان و خرما. اخبار جهان حول همین محور میگردد و من اینجا قرار نیست خبرها را مرور کنم.
صبر میکنم تا جان بگیرم. برگردم به روزهای رقیقی که میتوانستم با منشور از نور بیرنگ آفتاب، رنگینکمان درست کنم. روزهایی که فضیلت در کماهمیت بودن است، همین.
• فهیم عطار
یادمه یه بهار اومد و من غمدار کسی بودم که دیگه نداشتمش.
طول نکشید یکی از همون شبا که از دلتنگی ضجه میزدم و با صدای گریههام همسایهها رو عاصی کرده بودم صدای در بلند شد.
گریهام بند نمیاومد. سکسکهم گرفته بود.
درست مثل تمام وقتهایی که میترسیدم و قفسهی سینهام یادش میافتاد همزمان با هیجان لمس کردهی ترنهوایی بالا و پایین شه، نمیدونستم چطور موهای بلند و پریشونم رو نصفهونیمه جمع کرده نکرده چادرگلدار عزیزخانم رو روی سرم گذاشتم که برام از سقاخونهی محلهی بالا آورده بود.
چشمهای پفدار و سرخ شدهام تب داشت و حتی نشد چیزی به پاهای وابسته به سرمام بپوشونم. فقط قدم برمیداشتم سمت در بدون اینکه بتونم از بهمریختگیم کم کنم ولی دیر بود. برای همهچیز.
در باز شد با یه فشار وقتی صدای کلیدهای یدکی توی خونهباغ پیچید و دلتیلهای منم همراهش بههم.
کسی نمیتونست اون کلید رو داشته باشه...
چشم بههم زدم، درد داشت، تب داشت، نمداشت ولی وقتی باز شدن تو اونجا بودی.
تو برگشته بودی و با گذشت هفده روز از دومین ماه بهار هنوزم سرد بود.
بارون نبود. برفی نبود. باد گونههام رو لمس نمیکرد ولی سردم شد. خاطرات باعث یخزدگیم شدن.
تو برگشتی و من دیگه دلم تنگت نبود.
از لحظهای که من رو به آغوش کشیدی تا لحظه ای صبحِ همون شب سپیده زد و آسمون بالایسر ایوونم روشن شد فهمیدم که دیگه غمدار نیستم.
سرم روی پاهات بود و تو بیوقفه انگشتهای ماهرت رو داخل پیچوخم مشکلاتش فرو میکردی تا آرامش بهارهای از دست رفتهی دو سال قبل رو تزریق کنی وقتی ترک خونه کردی، یا شاید بهتر بود میگفتم وطن ما و تنِ من...
صدات میپیچید توی گوش قلبم که سعی داشتی بهش بفهمونی بهانههات بهجا بود. سعی داشتی نشون بدی گرمی وقتی تنِ روح من هنوز هم سرد بود.
بهت گوش میدادم، لبخند هم زدم، ولی دلیلش تو نبودی.
دلیلش حس جدیدی بود که تجربه میکردم زیر نور آفتابِ روشنترین بهار زندگیم.
بهار حالا بهترین فصل بود. اردیبهشت مورد علاقهترین ماه و صبح روز هیجدهم، گرمترین روز.
اینبار خورشید میخواست گرمم کنه. اهمیتی نداشت پوست رنگ پریدهم تیره شه یا نه، من گرمایی رو میخواستم که از سمت تو نبود.
دستم رو بردم بالا، تو شروع کردی زمزمه کردن «آی لیلی، جان لیلی.» ولی تو شاهین نبودی و منم لیلات.
تو خورشید نبودی و من گرمات. تو برای من گردهوغبار آلرژیدهندهی این فصل بودی که زیر نور آفتاب میرقصیدی وقتی بهنظر از نور پنهان و گرفتار سایه شده بودی.
برای همین وقتی زمزمههات تموم شد توام محو شدی.
دیگه نبودی، ایوون خالی بود.
من دوباره چشمام رو باز کردم و...
آه، درسته. دوباره خواب دیده بودم.
خوابِ آزادی روحم رو...
طول نکشید یکی از همون شبا که از دلتنگی ضجه میزدم و با صدای گریههام همسایهها رو عاصی کرده بودم صدای در بلند شد.
گریهام بند نمیاومد. سکسکهم گرفته بود.
درست مثل تمام وقتهایی که میترسیدم و قفسهی سینهام یادش میافتاد همزمان با هیجان لمس کردهی ترنهوایی بالا و پایین شه، نمیدونستم چطور موهای بلند و پریشونم رو نصفهونیمه جمع کرده نکرده چادرگلدار عزیزخانم رو روی سرم گذاشتم که برام از سقاخونهی محلهی بالا آورده بود.
چشمهای پفدار و سرخ شدهام تب داشت و حتی نشد چیزی به پاهای وابسته به سرمام بپوشونم. فقط قدم برمیداشتم سمت در بدون اینکه بتونم از بهمریختگیم کم کنم ولی دیر بود. برای همهچیز.
در باز شد با یه فشار وقتی صدای کلیدهای یدکی توی خونهباغ پیچید و دلتیلهای منم همراهش بههم.
کسی نمیتونست اون کلید رو داشته باشه...
چشم بههم زدم، درد داشت، تب داشت، نمداشت ولی وقتی باز شدن تو اونجا بودی.
تو برگشته بودی و با گذشت هفده روز از دومین ماه بهار هنوزم سرد بود.
بارون نبود. برفی نبود. باد گونههام رو لمس نمیکرد ولی سردم شد. خاطرات باعث یخزدگیم شدن.
تو برگشتی و من دیگه دلم تنگت نبود.
از لحظهای که من رو به آغوش کشیدی تا لحظه ای صبحِ همون شب سپیده زد و آسمون بالایسر ایوونم روشن شد فهمیدم که دیگه غمدار نیستم.
سرم روی پاهات بود و تو بیوقفه انگشتهای ماهرت رو داخل پیچوخم مشکلاتش فرو میکردی تا آرامش بهارهای از دست رفتهی دو سال قبل رو تزریق کنی وقتی ترک خونه کردی، یا شاید بهتر بود میگفتم وطن ما و تنِ من...
صدات میپیچید توی گوش قلبم که سعی داشتی بهش بفهمونی بهانههات بهجا بود. سعی داشتی نشون بدی گرمی وقتی تنِ روح من هنوز هم سرد بود.
بهت گوش میدادم، لبخند هم زدم، ولی دلیلش تو نبودی.
دلیلش حس جدیدی بود که تجربه میکردم زیر نور آفتابِ روشنترین بهار زندگیم.
بهار حالا بهترین فصل بود. اردیبهشت مورد علاقهترین ماه و صبح روز هیجدهم، گرمترین روز.
اینبار خورشید میخواست گرمم کنه. اهمیتی نداشت پوست رنگ پریدهم تیره شه یا نه، من گرمایی رو میخواستم که از سمت تو نبود.
دستم رو بردم بالا، تو شروع کردی زمزمه کردن «آی لیلی، جان لیلی.» ولی تو شاهین نبودی و منم لیلات.
تو خورشید نبودی و من گرمات. تو برای من گردهوغبار آلرژیدهندهی این فصل بودی که زیر نور آفتاب میرقصیدی وقتی بهنظر از نور پنهان و گرفتار سایه شده بودی.
برای همین وقتی زمزمههات تموم شد توام محو شدی.
دیگه نبودی، ایوون خالی بود.
من دوباره چشمام رو باز کردم و...
آه، درسته. دوباره خواب دیده بودم.
خوابِ آزادی روحم رو...
درد نداره ولی اگر سوالت رو تکرار کنی متوجه شدت وخامت و عمق زخمم که به استخونم رسیده، میشم. متوجهم نکن.
تاریک بود. طناب رو هر وَر میانداختیم گیر نمیکرد. یه مرتبه انداختم گیر نکرد. دو مرتبه انداختم گیر نکرد. سومی رو آخر خودم رفتم بالا. رفتم بالا طناب رو گیر دادم، دیدم آقا یه چیز نرمی خورد دستم. توت بود.
چه توت شیرینی. شیرین بود.
چه توت شیرینی. شیرین بود.
-طعم گیلاس، عباس کیارستمی
قطع امید کردی؟
صبح پاشدی بهش نگاه کردی؟
به آسمان نگاه کردی؟ نمیخوای اون دم صبح طلوع آفتاب رو نمیخوای ببینی؟ سرخ و زرد آفتاب رو موقع غروب، دیگه نمیخوای ببینی؟ ماه رو دیدی؟ نمیخوای این ستارهها رو ببینی؟ شب مهتاب، اون قرص کامل ماه، دیگه نمیخوای ببینی؟ چشمت رو میخوای ببندی؟ بابا اینا تماشایی داره. میخوان از اون دنیا بیان ببینن اینجا رو، شما میخوای خودتو به اون دنیا بفرستی؟ دیگه نمیخوای آب چشمهی خنک، دیگه نمیخوای بخوری؟ دست و صورتت رو با اون آب چشمه بشوری؟ به این چهارفصلِ طبیعت نگاه میکنی، هر فصل یه میوه میاد. تابستون میشه یه میوه میاد، پاییز میشه یه میوه میاد. زمستان میشه یه میوه میاد. باهار میشه یه میوه میاد. همهی اینها را قلم بزنی؟ همهی اینها را رد بشی؟ از مزهی یه گیلاس میخوای بگذری؟
من رفیقتم میگم نگذر. حالا میخوای بگذری بگذر.
صبح پاشدی بهش نگاه کردی؟
به آسمان نگاه کردی؟ نمیخوای اون دم صبح طلوع آفتاب رو نمیخوای ببینی؟ سرخ و زرد آفتاب رو موقع غروب، دیگه نمیخوای ببینی؟ ماه رو دیدی؟ نمیخوای این ستارهها رو ببینی؟ شب مهتاب، اون قرص کامل ماه، دیگه نمیخوای ببینی؟ چشمت رو میخوای ببندی؟ بابا اینا تماشایی داره. میخوان از اون دنیا بیان ببینن اینجا رو، شما میخوای خودتو به اون دنیا بفرستی؟ دیگه نمیخوای آب چشمهی خنک، دیگه نمیخوای بخوری؟ دست و صورتت رو با اون آب چشمه بشوری؟ به این چهارفصلِ طبیعت نگاه میکنی، هر فصل یه میوه میاد. تابستون میشه یه میوه میاد، پاییز میشه یه میوه میاد. زمستان میشه یه میوه میاد. باهار میشه یه میوه میاد. همهی اینها را قلم بزنی؟ همهی اینها را رد بشی؟ از مزهی یه گیلاس میخوای بگذری؟
من رفیقتم میگم نگذر. حالا میخوای بگذری بگذر.
-طعم گیلاس، عباس کیارستمی.
طعم گیلاس
عبـاسکیارستمی
رفته بودم خودکشی کنم.
توت چیدم آوردم اینجا.
آقا؛ یهتوت ما رو نجات داد.
تو بحث نمیکنی چون حق باتوئه، بحث میکنی تا فقط اون مکالمه رو ببَری.
- دوستت دارم.
+ نه نداری. من فقط زمانی که از همیشه بیشتر توجه نیاز داشتی بهت دادمش تا خودت رو طبق میزان نیازت، نشون بدی و حس کنی. توجه کسی رو داشتن با حس کردن عشق متفاوته.
+ نه نداری. من فقط زمانی که از همیشه بیشتر توجه نیاز داشتی بهت دادمش تا خودت رو طبق میزان نیازت، نشون بدی و حس کنی. توجه کسی رو داشتن با حس کردن عشق متفاوته.
هیچوقت فکر نمیکردم نشستن توی یه کافه، روزی باعث بشه چیزی رو توی زندگی خودم متوجه بشم که فکر میکردم نمیتونم داخل کلمات قرار بدم تا لحظهای که صدای آدمهای خستهی میز کناریم رو بهاتفاق شنیدم...
- من دوستت دارم؛ هنوز هم دارم... ولی دیگه نمیتونم همراهت زندگی کنم، نه بعد از تمام تلاش کردنامون و بینتیجه بودنش. نه وقتی که بعد هربار بحث، دوباره با دلزدگی به انتهای راهی نگاه میکنیم که فکر میکردیم قدم زدن درونش رو قبلا به پایان رسوندیم، نه وقتی که فکر میکردیم دوست داشتن بهتنهایی کافیه. نیست. برای ما دوستداشتن هیچوقت کافی نبود.
دروغ نبود اگر اعتراف میکردم باز هم متوجه حرفاشون نشدم، ولی مدتها گذشت و وقتی درون همون موقعیت مشابه قرار گرفتم، فهمیدم چقدر دلزدگی درونم رشد کرده بود و بیخبر بودم.
چقدر احساساتم فرسایش پیداکرده بود از تکرار، تنفر و خشم ابرازنشدهی درونم بعد از اتمام روابطم که متوجهشون نبودم. حتی مهم نبود چقدر به کسی علاقه پیدا میکردم، بعد از مدتی بهخاطر تمام احساساتی که حل نشده بودن نمیتونستم کافی باشم و تغییر کنم. همیشه چیزی درونم من رو به پایین و سمت تاریکی میکشید.
اما حالا راحتتر به این نتیجه میرسم که دوست داشتن هیچوقت بهتنهایی کافی نیست؛ نگه داشتن آدمها یه قلب از قبل دلزده و پژمرده نمیخواد و تکرارِ زیاد بحث و دعوا، چیزی نیست که به تجربهی شناخت فردی که بهش احساسی دارم، کمکی کنه. دوست داشتن آدمها دلِ زنده و ذهنی شفاف میخواد که من نداشتم و ندارمش.
- من دوستت دارم؛ هنوز هم دارم... ولی دیگه نمیتونم همراهت زندگی کنم، نه بعد از تمام تلاش کردنامون و بینتیجه بودنش. نه وقتی که بعد هربار بحث، دوباره با دلزدگی به انتهای راهی نگاه میکنیم که فکر میکردیم قدم زدن درونش رو قبلا به پایان رسوندیم، نه وقتی که فکر میکردیم دوست داشتن بهتنهایی کافیه. نیست. برای ما دوستداشتن هیچوقت کافی نبود.
دروغ نبود اگر اعتراف میکردم باز هم متوجه حرفاشون نشدم، ولی مدتها گذشت و وقتی درون همون موقعیت مشابه قرار گرفتم، فهمیدم چقدر دلزدگی درونم رشد کرده بود و بیخبر بودم.
چقدر احساساتم فرسایش پیداکرده بود از تکرار، تنفر و خشم ابرازنشدهی درونم بعد از اتمام روابطم که متوجهشون نبودم. حتی مهم نبود چقدر به کسی علاقه پیدا میکردم، بعد از مدتی بهخاطر تمام احساساتی که حل نشده بودن نمیتونستم کافی باشم و تغییر کنم. همیشه چیزی درونم من رو به پایین و سمت تاریکی میکشید.
اما حالا راحتتر به این نتیجه میرسم که دوست داشتن هیچوقت بهتنهایی کافی نیست؛ نگه داشتن آدمها یه قلب از قبل دلزده و پژمرده نمیخواد و تکرارِ زیاد بحث و دعوا، چیزی نیست که به تجربهی شناخت فردی که بهش احساسی دارم، کمکی کنه. دوست داشتن آدمها دلِ زنده و ذهنی شفاف میخواد که من نداشتم و ندارمش.
گفتم: «آدم امنیه؟» کوتاه جواب داد: «امنه.»
گفتم: «از کجا میدونی؟»
جواب داد: «آدمهای عاشق همیشه امنترن ماریـان.»
گفتم: «از کجا میدونی؟»
جواب داد: «آدمهای عاشق همیشه امنترن ماریـان.»