قطع امید کردی؟
صبح پاشدی بهش نگاه کردی؟
به آسمان نگاه کردی؟ نمیخوای اون دم صبح طلوع آفتاب رو نمیخوای ببینی؟ سرخ و زرد آفتاب رو موقع غروب، دیگه نمیخوای ببینی؟ ماه رو دیدی؟ نمیخوای این ستارهها رو ببینی؟ شب مهتاب، اون قرص کامل ماه، دیگه نمیخوای ببینی؟ چشمت رو میخوای ببندی؟ بابا اینا تماشایی داره. میخوان از اون دنیا بیان ببینن اینجا رو، شما میخوای خودتو به اون دنیا بفرستی؟ دیگه نمیخوای آب چشمهی خنک، دیگه نمیخوای بخوری؟ دست و صورتت رو با اون آب چشمه بشوری؟ به این چهارفصلِ طبیعت نگاه میکنی، هر فصل یه میوه میاد. تابستون میشه یه میوه میاد، پاییز میشه یه میوه میاد. زمستان میشه یه میوه میاد. باهار میشه یه میوه میاد. همهی اینها را قلم بزنی؟ همهی اینها را رد بشی؟ از مزهی یه گیلاس میخوای بگذری؟
من رفیقتم میگم نگذر. حالا میخوای بگذری بگذر.
صبح پاشدی بهش نگاه کردی؟
به آسمان نگاه کردی؟ نمیخوای اون دم صبح طلوع آفتاب رو نمیخوای ببینی؟ سرخ و زرد آفتاب رو موقع غروب، دیگه نمیخوای ببینی؟ ماه رو دیدی؟ نمیخوای این ستارهها رو ببینی؟ شب مهتاب، اون قرص کامل ماه، دیگه نمیخوای ببینی؟ چشمت رو میخوای ببندی؟ بابا اینا تماشایی داره. میخوان از اون دنیا بیان ببینن اینجا رو، شما میخوای خودتو به اون دنیا بفرستی؟ دیگه نمیخوای آب چشمهی خنک، دیگه نمیخوای بخوری؟ دست و صورتت رو با اون آب چشمه بشوری؟ به این چهارفصلِ طبیعت نگاه میکنی، هر فصل یه میوه میاد. تابستون میشه یه میوه میاد، پاییز میشه یه میوه میاد. زمستان میشه یه میوه میاد. باهار میشه یه میوه میاد. همهی اینها را قلم بزنی؟ همهی اینها را رد بشی؟ از مزهی یه گیلاس میخوای بگذری؟
من رفیقتم میگم نگذر. حالا میخوای بگذری بگذر.
-طعم گیلاس، عباس کیارستمی.
طعم گیلاس
عبـاسکیارستمی
رفته بودم خودکشی کنم.
توت چیدم آوردم اینجا.
آقا؛ یهتوت ما رو نجات داد.
تو بحث نمیکنی چون حق باتوئه، بحث میکنی تا فقط اون مکالمه رو ببَری.
- دوستت دارم.
+ نه نداری. من فقط زمانی که از همیشه بیشتر توجه نیاز داشتی بهت دادمش تا خودت رو طبق میزان نیازت، نشون بدی و حس کنی. توجه کسی رو داشتن با حس کردن عشق متفاوته.
+ نه نداری. من فقط زمانی که از همیشه بیشتر توجه نیاز داشتی بهت دادمش تا خودت رو طبق میزان نیازت، نشون بدی و حس کنی. توجه کسی رو داشتن با حس کردن عشق متفاوته.
هیچوقت فکر نمیکردم نشستن توی یه کافه، روزی باعث بشه چیزی رو توی زندگی خودم متوجه بشم که فکر میکردم نمیتونم داخل کلمات قرار بدم تا لحظهای که صدای آدمهای خستهی میز کناریم رو بهاتفاق شنیدم...
- من دوستت دارم؛ هنوز هم دارم... ولی دیگه نمیتونم همراهت زندگی کنم، نه بعد از تمام تلاش کردنامون و بینتیجه بودنش. نه وقتی که بعد هربار بحث، دوباره با دلزدگی به انتهای راهی نگاه میکنیم که فکر میکردیم قدم زدن درونش رو قبلا به پایان رسوندیم، نه وقتی که فکر میکردیم دوست داشتن بهتنهایی کافیه. نیست. برای ما دوستداشتن هیچوقت کافی نبود.
دروغ نبود اگر اعتراف میکردم باز هم متوجه حرفاشون نشدم، ولی مدتها گذشت و وقتی درون همون موقعیت مشابه قرار گرفتم، فهمیدم چقدر دلزدگی درونم رشد کرده بود و بیخبر بودم.
چقدر احساساتم فرسایش پیداکرده بود از تکرار، تنفر و خشم ابرازنشدهی درونم بعد از اتمام روابطم که متوجهشون نبودم. حتی مهم نبود چقدر به کسی علاقه پیدا میکردم، بعد از مدتی بهخاطر تمام احساساتی که حل نشده بودن نمیتونستم کافی باشم و تغییر کنم. همیشه چیزی درونم من رو به پایین و سمت تاریکی میکشید.
اما حالا راحتتر به این نتیجه میرسم که دوست داشتن هیچوقت بهتنهایی کافی نیست؛ نگه داشتن آدمها یه قلب از قبل دلزده و پژمرده نمیخواد و تکرارِ زیاد بحث و دعوا، چیزی نیست که به تجربهی شناخت فردی که بهش احساسی دارم، کمکی کنه. دوست داشتن آدمها دلِ زنده و ذهنی شفاف میخواد که من نداشتم و ندارمش.
- من دوستت دارم؛ هنوز هم دارم... ولی دیگه نمیتونم همراهت زندگی کنم، نه بعد از تمام تلاش کردنامون و بینتیجه بودنش. نه وقتی که بعد هربار بحث، دوباره با دلزدگی به انتهای راهی نگاه میکنیم که فکر میکردیم قدم زدن درونش رو قبلا به پایان رسوندیم، نه وقتی که فکر میکردیم دوست داشتن بهتنهایی کافیه. نیست. برای ما دوستداشتن هیچوقت کافی نبود.
دروغ نبود اگر اعتراف میکردم باز هم متوجه حرفاشون نشدم، ولی مدتها گذشت و وقتی درون همون موقعیت مشابه قرار گرفتم، فهمیدم چقدر دلزدگی درونم رشد کرده بود و بیخبر بودم.
چقدر احساساتم فرسایش پیداکرده بود از تکرار، تنفر و خشم ابرازنشدهی درونم بعد از اتمام روابطم که متوجهشون نبودم. حتی مهم نبود چقدر به کسی علاقه پیدا میکردم، بعد از مدتی بهخاطر تمام احساساتی که حل نشده بودن نمیتونستم کافی باشم و تغییر کنم. همیشه چیزی درونم من رو به پایین و سمت تاریکی میکشید.
اما حالا راحتتر به این نتیجه میرسم که دوست داشتن هیچوقت بهتنهایی کافی نیست؛ نگه داشتن آدمها یه قلب از قبل دلزده و پژمرده نمیخواد و تکرارِ زیاد بحث و دعوا، چیزی نیست که به تجربهی شناخت فردی که بهش احساسی دارم، کمکی کنه. دوست داشتن آدمها دلِ زنده و ذهنی شفاف میخواد که من نداشتم و ندارمش.
گفتم: «آدم امنیه؟» کوتاه جواب داد: «امنه.»
گفتم: «از کجا میدونی؟»
جواب داد: «آدمهای عاشق همیشه امنترن ماریـان.»
گفتم: «از کجا میدونی؟»
جواب داد: «آدمهای عاشق همیشه امنترن ماریـان.»
من میگم بساز با من. تو لبخند میزنی و چشمهام رو میبوسی؟
میگم سختمه نیستی. ازم دور نشو، مسافرت کاری و هزار و یک کوفت نرو؛ تو میگی راستی اون گیاه کوچیکه رو برات خریدم گذاشتم روی ایوون که براش اسم انتخاب کنی چون مثل خودت کوچولوئه و نیاز به مراقبت داره؟
بهت میگم دستهام یخ زدهان، "ها" کن برام؛
تو میگی اون چایخونه قدیمی رو میبینی کُنج حجره اوسعلی؟ بریم برای شیکم بوسیدنیت یه گرمای فراموشنشدنی بخرم؟
من میگم بهم نگاه کن وقتی باهام حرف میزنی، اونطوری فکر میکنم توجهت از روم برداشته شده؛ تو میگی عروسک؛ چو دست بر سرِ زلفت زنم به تاراج رود قلبِ بیتابم؟
بهت میگم برام وقت بذار بشنوی منو، خسته شدم انقدر حرفهام رو توی خودم ریختم؛
تو زنگ میزنی که منو بشنوی ولی تا صبح پشت گوشی خوابت میبره و منو با صدای نفسهات تنها میذاری؟
بهت گفتم دیگه مثل روزهای اول دوستم نداری؛ تو لبخند میزنی و موهام رو میفرستی پشت گوشم و میگی که مراقب باش جلوی دیدت رو نگیره دلبرکای من؟
بهت میگم من یه دوستت دارم برای شنیدن میخوام که حسش کنم، که بتونم بهت اعتماد کنم؛ تو میگی برات خوراکیهایی که دوست داشتی رو خریدم گذاشتم خونه؟
من بهت میگم میمونی برام؟
تو میگی قول میدی مسافرِ بلندمدت قلبم باشی؟
من میگم تموم نشیم یهوقت. تو میگی من خودتم، تو که تموم نمیشی؟
میگم سختمه نیستی. ازم دور نشو، مسافرت کاری و هزار و یک کوفت نرو؛ تو میگی راستی اون گیاه کوچیکه رو برات خریدم گذاشتم روی ایوون که براش اسم انتخاب کنی چون مثل خودت کوچولوئه و نیاز به مراقبت داره؟
بهت میگم دستهام یخ زدهان، "ها" کن برام؛
تو میگی اون چایخونه قدیمی رو میبینی کُنج حجره اوسعلی؟ بریم برای شیکم بوسیدنیت یه گرمای فراموشنشدنی بخرم؟
من میگم بهم نگاه کن وقتی باهام حرف میزنی، اونطوری فکر میکنم توجهت از روم برداشته شده؛ تو میگی عروسک؛ چو دست بر سرِ زلفت زنم به تاراج رود قلبِ بیتابم؟
بهت میگم برام وقت بذار بشنوی منو، خسته شدم انقدر حرفهام رو توی خودم ریختم؛
تو زنگ میزنی که منو بشنوی ولی تا صبح پشت گوشی خوابت میبره و منو با صدای نفسهات تنها میذاری؟
بهت گفتم دیگه مثل روزهای اول دوستم نداری؛ تو لبخند میزنی و موهام رو میفرستی پشت گوشم و میگی که مراقب باش جلوی دیدت رو نگیره دلبرکای من؟
بهت میگم من یه دوستت دارم برای شنیدن میخوام که حسش کنم، که بتونم بهت اعتماد کنم؛ تو میگی برات خوراکیهایی که دوست داشتی رو خریدم گذاشتم خونه؟
من بهت میگم میمونی برام؟
تو میگی قول میدی مسافرِ بلندمدت قلبم باشی؟
من میگم تموم نشیم یهوقت. تو میگی من خودتم، تو که تموم نمیشی؟
میگفت انقدر عاشقش بودم که یهشب بعد از اینکه کار نوشتنِ آخرین کتابم تموم شد، توی تخت دراز کشیدم کنارش و گفتم: «دلبر، من مینویسم ولی تو نخون.»
میگفت دلیلش رو پرسید ولی نمیدونستم چی بگم. بگم لحنم غم داره، نمیخوام اخمهات رو ببینم؟ کلماتم درد داره، نمیخوام زخمهات رو ببینم؟ بگم نمیدونم چرا انقدر روحم مریض شده؟ بگم اگر من رو خوندی ولی نشناختی بازم من رو دوست داشته باش؟
چی میگفتم بهش وقتی خودمم با نوشتن خودم رو میشناختم...
میگفت: «آخرِ راه نویسندهها، جنونه.»
میگفتم: «مگه میشه؟ اونا ظریفن، حساسن، هنرمندن، خوشخیالن و لطیفن.»
خندید بهم. انگار احمقانهترین جوک رو شنیده باشه و بعد گفت:
«شاید یهروز که نوشتی متوجه بشی میتونی چقدر درون آدمهای زیادی زندگی کنی که تو نیست. شاید انقدر درد حس کنی که حتی سهم تو نیست، یا انقدر تناسخ کنی داخل هر شخصیت که متوجه نشی عمر روحت چقدره ولی تمامش پیرت میکنه. جسم ثابت میمونه ولی شمارش سن روح؟ هیچوقت قرار نیست درکش کنی.»
حق با اون بود.
من هم باید جلوی خوندنت رو میگرفتم و میگفتم:
«من مینویسم ولی تو نخون قلب.»
میگفت دلیلش رو پرسید ولی نمیدونستم چی بگم. بگم لحنم غم داره، نمیخوام اخمهات رو ببینم؟ کلماتم درد داره، نمیخوام زخمهات رو ببینم؟ بگم نمیدونم چرا انقدر روحم مریض شده؟ بگم اگر من رو خوندی ولی نشناختی بازم من رو دوست داشته باش؟
چی میگفتم بهش وقتی خودمم با نوشتن خودم رو میشناختم...
میگفت: «آخرِ راه نویسندهها، جنونه.»
میگفتم: «مگه میشه؟ اونا ظریفن، حساسن، هنرمندن، خوشخیالن و لطیفن.»
خندید بهم. انگار احمقانهترین جوک رو شنیده باشه و بعد گفت:
«شاید یهروز که نوشتی متوجه بشی میتونی چقدر درون آدمهای زیادی زندگی کنی که تو نیست. شاید انقدر درد حس کنی که حتی سهم تو نیست، یا انقدر تناسخ کنی داخل هر شخصیت که متوجه نشی عمر روحت چقدره ولی تمامش پیرت میکنه. جسم ثابت میمونه ولی شمارش سن روح؟ هیچوقت قرار نیست درکش کنی.»
حق با اون بود.
من هم باید جلوی خوندنت رو میگرفتم و میگفتم:
«من مینویسم ولی تو نخون قلب.»
من حتی دلتنگِ خودمون میشم توی داستانهای دیگه. همونایی که ازش در سکوت حرف میزنیم. همونایی که برای ما هرچیزی هستن جز داستان. من دلتنگِ خودمون میشم با اسمهای متفاوت، آسمونِ شیشهایتر، سرنوشتِ قابل تغییر و کدهای زندگیِ از قبل تعیین شدهای که مدام شکسته میشه. از همونا که میگم نظم میخوام توی پلاتش دیده بشه ولی مدام بداهه نوشته میشه. منم دلم برای رد خودمون تنگ میشه. برای تمام احساساتی که جایی غیر از بدن خودمون، توی جسمی دیگه احساس و زندگیش کردیم. همراهش رشد کردیم و شبیه به یک ویروونه شدیم. منم دلتنگ خودمون میشم توی داستانهایی که فقط متعلق به خودمونه و کسی شبیهش رو نمیتونه خلق کنه. همون که به پایان هم برسه، تموم نمیشه.
منم دلم برای روح احساسات و افکارمون توی شخصیتهای دیگه تنگ میشه. دلم برای طوری که آزادانهتر لمست میکنم هم تنگ شده. من حتی دلم برای جنونی که از جنس ماست هم تنگ شده.
منم دلم برای روح احساسات و افکارمون توی شخصیتهای دیگه تنگ میشه. دلم برای طوری که آزادانهتر لمست میکنم هم تنگ شده. من حتی دلم برای جنونی که از جنس ماست هم تنگ شده.