بـازمــانده – Telegram
بـازمــانده
10.1K subscribers
53 photos
5 videos
1 file
5 links
Download Telegram
به این فکر می‌کرد که کاش تابوت آن‌قدر متمایز نبود؛ می‌دانست سفیدی تابوت پاکی کودک درونش را نشان می‌دهد، اما آیا وقتی به این دنیا می‌آییم، آن‌قدر پاک هستیم؟
📚لاشه‌ی لطیف - آگوستینا باستریکا
«چرا نمی‌ذاری بیام ببینمت؟»
«باید تنها باشم.»
«دلم برات تنگ شده.»
کلمات حفره‌ای خالی‌اند، حفره‌ای که هر صدا، هر ذره، هر نفسی را به درون خود می‌کشد.

مرد می‌گوید: «من هم عزادارم.»
📚لاشه‌ی لطیف - آگوستینا باستریکا
همه می‌گن سقوط کرد چون خیلی به خورشید نزدیک شده بود، اما اون پرواز کرد. منظورم رو می‌فهمی پسر؟ اون تونست پرواز کنه. اگه بتونی فقط چند لحظه پرنده باشی، سقوط کردن دیگه مهم نیست.
📚لاشه‌ی لطیف - آگوستینا باستریکا
اما طوری به بدن او نگاه می‌کند که انگار یک غریبه است.
📚لاشه‌ی لطیف - آگوستینا باستریکا
طوری جیغ می‌کشد که انگار کلمات نصف شده و تمام معنای‌شان را از دست داده‌اند، طوری جیغ می‌کشد که انگار زیر این جهنم، جهنم دیگری وجود دارد، جهنمی که نمی‌خواهد از آن بگریزد.
📚لاشه‌ی لطیف - آگوستینا باستریکا
تو‌رفتی‌و‌من‌ماندم‌با‌خودی‌‌که‌‌دگر‌آشنای‌من‌نبود.
رد رژ‌های تند و تابوشکن روی لیوان، فیلتر سیگار، دیوار، آینه، کاغذ، کتاب، نقاط مختلف بدن.››››››››
«حرف زدن با آدم‌ها بیشتر وقت‌ها از طریق کلمات سخته اما حرف‌زدن با زبان چشم‌ها در سکوت، همیشه سخت‌تره. چون کلمات شنیده می‌شن اما زبان چشم‌ها رو هرکسی بلد نیست.
مثلا تو عاشق چشم‌های منی اما زبانش رو یاد نگرفتی. و من؟
من... هر کاری کردم که حرف بزنمت.
با کلمات، نگاه، لمس، موسیقی، سکوت، تنبیه...
من سعی کردم حرف بزنمت اما جاده‌‌ی بن‌بستی که یک‌طرفه ساخته بشه، هیچ‌وقت تغییر نمی‌کنه.
نساختی؛ این رو هم ازت یاد گرفتم.
نه که سازنده نباشی. بودی فقط برای من نه.
توی جاده‌های بعدی بهتر با زبانت حرف بزن، همه مثل من صبورت نیستن.»

-کتابی که نوشته نشد، ریشه
«می‌خواستم با نمی‌دونم شروع کنم اما یادم افتاد چقدر از این‌که من با "نمی‌دونم‌ها" شروع می‌کردم و تو با "به‌خاطر دارم." دردت گرفته بود.
پس می‌گم می‌دونم داستان چیه که دارم پریشون‌تر و درمونده‌تر می‌شم.
من این روزها خوب غذا می‌خورم. در واقع بیش از حد.
خوب می‌خوابم. در واقع مامان می‌گه بیش از حد.
لباس‌های خوب می‌پوشم. دنبال استایل خودمم. مسواکم رو مرتب عوض می‌کنم. نخ دندون هم. درسته مراقب رنگ‌دونه‌های چایی و قهوه نیستم اما ذهنم تغییر رنگ دندون‌ها رو به مرور، در نظر می‌گیره.
رنگ‌های شاد امتحان می‌کنم حتی وقتی به احساساتم مثل تیره و رنگ‌های سرد، هیچی نمیاد.
می‌نویسم، می‌رقصم، کتاب می‌خونم اما ناسالم.
میرم، میام. شلوغم. و افراد زیادی پیدا کردم برای ارتباط، اما بیش از حد.
تمامش یا با درموندگیه، یا افراط یا بی‌تعادلی و من می‌دونم که نمی‌دونم بعد از تو؛ نقطه‌ی توقف کجاست.
این‌که چه‌قدر بخندم و گریه کنم که سرریز نشم؟
چقدر برقصم، بخونم، بخوابم، بنویسم که تموم‌تر نشم؟
اصلا بنویسم یا جمعش کنم کُنج قلبم؟
کجا متوقف شم که بیش از حد، برای سرحدم نشم؟
و من حین تمامشون، دارم نظم پیدا می‌کنم توی پریشونی و این رو مدیونتم. من مدیونم اما تو مسئول نیستی.
تو هیچ‌وقت مسئول هیچ‌کدوم نبودی جز "جلوم رو نگرفتن." درست جایی که باید.»

-کتابی که نوشته نشد، ریشه
تو یک رویا بودی و من رویاپرداز نبودم.
مطمئن نیستم تمام چیزهایی که داشتیم رو فقط من داشتم یا تو هم باهام شریک بودی؟
سمفونی رو تموم کردم و حالا من یه "زنده" توی قبرستونِ مردگان‌ش هستم.
فعلا بذار ادامه بدم
بعدا خستگی‌ش رو می‌پذیرم.
- چرا هرکسی رو که من دیدم روانی بوده، روانشناسی خونده؟
+ قیدت چیه؟
- بیشتر‌وقت‌ها؟
+ درسته. نتیجه می‌گیریم بیشتر وقت‌ها یک‌ سری افراد توسط بقیه، خصوصا خانواده به جنون درموندگی رسیدن و می‌ٱفتن دنبال راه چاره تا بفهمن چطوری از اون بخش روانی خودشون جدا بشن. یا بخش‌هایی که بقیه انگشت‌نماش کردن رو درمان کنن.
- حالا جدا می‌شن؟
+ نه. یاد می‌گیرن با استفاده از همون بخش بقیه رو درمان کنن.
دلم‌ می‌سوزد‌ برای‌ زخم‌هایی‌ که‌ خون‌َش‌ روان‌‌تر از رود است‌، اما‌ دیده‌ نمی‌شود.
رفتم اما اونی که ترک شد، من بودم.
با اگر، اما و شاید راه ننداز کارت رو. توی این نقطه «بایدیه» تو باید انجامش بدی.
آدم‌ها می‌گن حالشون خوبه اما بعد راجع بهش می‌خوابن.
من راجع بهش بیدار می‌مونم.
کابوس بیداری رو ترجیح می‌دم.
نتونستم نگهش دارم.
تو‌ بدون‌ من‌ هم می‌تونی زندگی کنی
و این‌ من‌ رو‌ می‌کشه.