«بلند صحبت میکردن. اونقدر بلند که بتونن توجه رهگذرهایی که از کنارشون به سمت پُل قدم برمیدارن رو درگیر کنن.
مطمئن نیستم کدوم رهگذر اول درگیر احساساتش میشد با شنیدن اون بحث دونفره یا ذهنش بود که متوقفش میکرد اما میدونم که من پاهامم متوقف شدن. شاید کمی دورتر از اون زوج کنار درختی که برگهای سوزنی داشت متوقف شدم. و هربار که یکی از اون دو نفر از ترسهاش و طوری که دیگه تبدیل شده به یک فرد فراموششده میگفت برگهای اون درخت با ضربه زدن به بازوهام باعث میشدن احساس کنم از سمت چپ بدنم فلجم.
همون سمتی که آدما به اجبار تصمیم میگیرن جای قلب، سنگ رو داخل ویترین بدنشون بذارن.
اونها مقابل هم ترسهاشون رو بالا میآوردن و من به تو فکر میکردم.
به اینکه اگر ما جای اون دو نفر بودیم چطوری احساسات رو بالا میآوردیم؟
چطوری از ترسهامون میگفتیم؟ اصلا میگفتیم؟
بین کلمات اون دختر شنیدم که گفت: «من رو اونقدر لابهلای روزمرهت فراموش کردی که دیگه نمیدونم از اول اصلا وجود داشتم یا همیشه اینطوری بود و من دیر خواستم که ببینم؟»
من کلماتش رو شنیدم اما به درد تو فکر کردم.
به اینکه توام حس کردی فراموشت کردم وقتی بهم نگاه میکردی و کلماتت تبدیل به سکوت شده بود؟
توام ترسیده بودی؟ اصلا ترست رو تونستی مقابلم بالا بیاری؟
من هیچوقت از فراموش شدن خودم توسط احساسات، خاطرات و ذهن کسی نترسیدم نه حتی وقتی فهمیدم بهت علاقه دارم اما یهجا از فراموشکردن تو توسط خودم ترسیدم. و بعد از اون دیگه نتونستم نترسم. هربار که ذهنم خاطرهای ازت میساخت، هربار که خوب پیش میرفت یا نه میترسیدم فراموشم بشه... فراموشم بشی. میترسیدم نتونم حتی دردی که بهخاطرت کشیدم و اون رو مثل زخم یه مبارز، یه غنیمت جنگی حملش میکنم رو بهخاطر بیارم.
من از فراموش شدن خودم نترسیدم اما برای تو ترسیدم.
من همیشه برای تو ترسیدم.
من واقعا فراموشکار نیستم. احساساتم نیست. بدنم هیچوقت نبوده... من فقط انقدر توی حالت نادیده گرفتن مدام و سرکوب کردن تمام احساساتم زندگی کردم که میترسیدم حتی خاطرات تلخِ دوستداشتنیم که توسط تو برای من ساخته شده رو هم از دست بدم...
من از فراموشت شدنت توسط من برای تو میترسیدم...
ولی از فراموش شدن خودم توسط ذهن، خاطرات و احساساتت نه. میگفتم یه درد کمتر. چه نیازی به مروره؟ چه نیازی به اصرار نگه داشتن تلخیه؟ کاش پاک بشم... کاش حس نشم... کاش یادش بره درد بودم.
به نقطهای رسیدم که التماس کنم به جهانی که اون بیرونه تا صدام رو بشنوه و فراموشت بشم و حسم نکنی. میدونم که فکر میکنی خودخواهیه. من خودخواهم وقتی نوبت به تو میرسه.
کنجکاوم نبودم بدونم بین اون دو نفر کدومشون مثل من ترسیده... اما بین ما میدونم که من ترسیدم برات که فراموشم نشی.
من برای تو مقابل خودم ترسیدم عزیز من. و این ترس هیچوقت رها نشد.»
مطمئن نیستم کدوم رهگذر اول درگیر احساساتش میشد با شنیدن اون بحث دونفره یا ذهنش بود که متوقفش میکرد اما میدونم که من پاهامم متوقف شدن. شاید کمی دورتر از اون زوج کنار درختی که برگهای سوزنی داشت متوقف شدم. و هربار که یکی از اون دو نفر از ترسهاش و طوری که دیگه تبدیل شده به یک فرد فراموششده میگفت برگهای اون درخت با ضربه زدن به بازوهام باعث میشدن احساس کنم از سمت چپ بدنم فلجم.
همون سمتی که آدما به اجبار تصمیم میگیرن جای قلب، سنگ رو داخل ویترین بدنشون بذارن.
اونها مقابل هم ترسهاشون رو بالا میآوردن و من به تو فکر میکردم.
به اینکه اگر ما جای اون دو نفر بودیم چطوری احساسات رو بالا میآوردیم؟
چطوری از ترسهامون میگفتیم؟ اصلا میگفتیم؟
بین کلمات اون دختر شنیدم که گفت: «من رو اونقدر لابهلای روزمرهت فراموش کردی که دیگه نمیدونم از اول اصلا وجود داشتم یا همیشه اینطوری بود و من دیر خواستم که ببینم؟»
من کلماتش رو شنیدم اما به درد تو فکر کردم.
به اینکه توام حس کردی فراموشت کردم وقتی بهم نگاه میکردی و کلماتت تبدیل به سکوت شده بود؟
توام ترسیده بودی؟ اصلا ترست رو تونستی مقابلم بالا بیاری؟
من هیچوقت از فراموش شدن خودم توسط احساسات، خاطرات و ذهن کسی نترسیدم نه حتی وقتی فهمیدم بهت علاقه دارم اما یهجا از فراموشکردن تو توسط خودم ترسیدم. و بعد از اون دیگه نتونستم نترسم. هربار که ذهنم خاطرهای ازت میساخت، هربار که خوب پیش میرفت یا نه میترسیدم فراموشم بشه... فراموشم بشی. میترسیدم نتونم حتی دردی که بهخاطرت کشیدم و اون رو مثل زخم یه مبارز، یه غنیمت جنگی حملش میکنم رو بهخاطر بیارم.
من از فراموش شدن خودم نترسیدم اما برای تو ترسیدم.
من همیشه برای تو ترسیدم.
من واقعا فراموشکار نیستم. احساساتم نیست. بدنم هیچوقت نبوده... من فقط انقدر توی حالت نادیده گرفتن مدام و سرکوب کردن تمام احساساتم زندگی کردم که میترسیدم حتی خاطرات تلخِ دوستداشتنیم که توسط تو برای من ساخته شده رو هم از دست بدم...
من از فراموشت شدنت توسط من برای تو میترسیدم...
ولی از فراموش شدن خودم توسط ذهن، خاطرات و احساساتت نه. میگفتم یه درد کمتر. چه نیازی به مروره؟ چه نیازی به اصرار نگه داشتن تلخیه؟ کاش پاک بشم... کاش حس نشم... کاش یادش بره درد بودم.
به نقطهای رسیدم که التماس کنم به جهانی که اون بیرونه تا صدام رو بشنوه و فراموشت بشم و حسم نکنی. میدونم که فکر میکنی خودخواهیه. من خودخواهم وقتی نوبت به تو میرسه.
کنجکاوم نبودم بدونم بین اون دو نفر کدومشون مثل من ترسیده... اما بین ما میدونم که من ترسیدم برات که فراموشم نشی.
من برای تو مقابل خودم ترسیدم عزیز من. و این ترس هیچوقت رها نشد.»
- کتابی که نوشته نشد، ریشه
-احساسات شما تموم نمیشن هیونگ. باید آدمی براتون تموم بشه که اون رابطه هم تموم بشه.
- آدما همه همینن؛ از طریق شکم میشه به قلبشون نفوذ کرد.
+ خیر برای من از طریق-...
- عقله؟
+ چا... بله. عقله.
+ خیر برای من از طریق-...
- عقله؟
+ چا... بله. عقله.
«دعا کردنی که بقیه آدما ازش تصویری توی ذهنشون ساختن رو خیلی وقته که رها کردم.
از چند سالگی؟ من هم یادم نیست عزیزم اما بعد از چندبار تلاش برای پیدا کردن خدایی که دیده، شنیده و لمس نمیشد دعا کردن رو با لجبازی کنار گذاشتم. هربار که مصرانه و با چشمهای سُرخشدهای که میخواست خودش رو قوی نشون بده و گریه نکنه در جواب سوالهای بقیه میگفتم:
«خدایی وجود نداره. اون من رو دوست نداره و جوابم رو نمیده.» و با گذشت زمان دیگه برای گفتن اون جملات ساده، سفیدی چشمهام سُرخ نمیشد. خشمی درونم نمیجوشید. و آبی بودنی حس نمیشد.
از یه جایی به بعد فقط بدون اصرار، مستقیم و با وزنی سبک از آوای لحنم صدام رو صاف میکردم و صادقانهتر از قبل میگفتم: «آرزویی ندارم.»
دیگه حتی موضوع راجعبه وجود داشتن خدا یا رفتنش نبود. موضوع درخواست نکردن من بود. آرزو و رویا نداشتنم بود.
به پوچی باورها رسیده بودم؟ احتمالاً... اما دیگه به درگاه کسی التماس نمیکردم.
آرزوی داشتن چیزی رو نداشتم.
و با حسرت مقایسه نکردم. چیزی نبود که ببینم وجود داره و حس کنم میخوامش. همهچیز پوچتر از پوچی بود برام اما تمام اینها تا قبل از این بود که خدای زندگیم توی کالبد محزونتری ظهور کنه.
توی کالبد واضحی، زیباتر از تصوراتم دست سردش که به دمای زمستونهای زندگیم بود رو به سمتم دراز کنه.
تمامش تا قبل از این بود که تو بیای عزیزترینم.
تمام پوچیها و باورهای تاریکم تا قبل از دیدن نور حضورت بود.
درست همون نقطهی رسیدنت... اونجا بود؛ همون نقطه بود که به تو مؤمن شدم برای هزارانبار متوسل شدن. آرزو کردن و رویا ساختن.
اینبار میخواستم تمام آرزوهام حین تقسیم با خدای خودم برآورده بشن. من بارها تو رو از خودت خواستم و اجابت نشدم.
انگار باز هم قوانینی وجود داشت. از شکستن ترقوه هم دردناکتر بود. باز هم دیواری این بین بود و من بندهی مطرودی شدم که باید...
کنجکاوم؛ دیوار بندگی من هیچوقت واقعی شکسته شد؟
آسون نبود و آسون نشد.
حتی خدای کوچک من هم خدایی نکرد...»
از چند سالگی؟ من هم یادم نیست عزیزم اما بعد از چندبار تلاش برای پیدا کردن خدایی که دیده، شنیده و لمس نمیشد دعا کردن رو با لجبازی کنار گذاشتم. هربار که مصرانه و با چشمهای سُرخشدهای که میخواست خودش رو قوی نشون بده و گریه نکنه در جواب سوالهای بقیه میگفتم:
«خدایی وجود نداره. اون من رو دوست نداره و جوابم رو نمیده.» و با گذشت زمان دیگه برای گفتن اون جملات ساده، سفیدی چشمهام سُرخ نمیشد. خشمی درونم نمیجوشید. و آبی بودنی حس نمیشد.
از یه جایی به بعد فقط بدون اصرار، مستقیم و با وزنی سبک از آوای لحنم صدام رو صاف میکردم و صادقانهتر از قبل میگفتم: «آرزویی ندارم.»
دیگه حتی موضوع راجعبه وجود داشتن خدا یا رفتنش نبود. موضوع درخواست نکردن من بود. آرزو و رویا نداشتنم بود.
به پوچی باورها رسیده بودم؟ احتمالاً... اما دیگه به درگاه کسی التماس نمیکردم.
آرزوی داشتن چیزی رو نداشتم.
و با حسرت مقایسه نکردم. چیزی نبود که ببینم وجود داره و حس کنم میخوامش. همهچیز پوچتر از پوچی بود برام اما تمام اینها تا قبل از این بود که خدای زندگیم توی کالبد محزونتری ظهور کنه.
توی کالبد واضحی، زیباتر از تصوراتم دست سردش که به دمای زمستونهای زندگیم بود رو به سمتم دراز کنه.
تمامش تا قبل از این بود که تو بیای عزیزترینم.
تمام پوچیها و باورهای تاریکم تا قبل از دیدن نور حضورت بود.
درست همون نقطهی رسیدنت... اونجا بود؛ همون نقطه بود که به تو مؤمن شدم برای هزارانبار متوسل شدن. آرزو کردن و رویا ساختن.
اینبار میخواستم تمام آرزوهام حین تقسیم با خدای خودم برآورده بشن. من بارها تو رو از خودت خواستم و اجابت نشدم.
انگار باز هم قوانینی وجود داشت. از شکستن ترقوه هم دردناکتر بود. باز هم دیواری این بین بود و من بندهی مطرودی شدم که باید...
کنجکاوم؛ دیوار بندگی من هیچوقت واقعی شکسته شد؟
آسون نبود و آسون نشد.
حتی خدای کوچک من هم خدایی نکرد...»
- کتابی که نوشته نشد، ریشه
تسلیت میگم به ایران، شما و بعد خودم.
نمیدونم چطوری جملهبندی کنم اما اگر الان کلمات رو تایپ نکنم این سکوتم ممکنه به سال بکشه.
نمیدونم کجایین، چطوری زندگی میکنین و ادامه میدین اما میدونم این دوره حتی بعد مرگ هم از حافظهی زندگیمون پاک نخواهد شد.
این سوگ با خون شروع شد و میدونم با خون شُسته و تموم میشه.
مثل خیلیهای دیگه توی این نسل شرمنده و سربهزیر از زنده موندن و دوباره سوگ دیدنم. حتی نمیتونم اجازه بدم به خودم که دوباره بگم مراقبت کنین چون به این فکر میکنم قراره دیگه مراقب چی باشین؟ چی ازتون، از ما باقی موند؟
اما جرئت ندارم ناامید هم بمونم.
بهخاطر تمام امیدی که داشتن نمیشه ناامید موند. منتظرم. بیشتر از هروقت دیگهای.
امیدوارم روح این سوگی که سنگین و عمیقتر از هربار دیگهای به تنِ احساسات و ذهنتون نشسته هیچوقت دیگه تکرار نشه.
پس بهخاطر جرئت نداشتن برای ناامید بود در لحظه، مراقب هرچیزی که براتون باقیمونده باشین.
شما نسل عزیزی هستین که به هیچ غم و سوگی نه نگفتین. براش خیلی شجاع بودین، هستین و خواهید بود.
لطفاً از بازمانده و باز؛مانده بودنتون مراقبت کنین.
نمیدونم چطوری جملهبندی کنم اما اگر الان کلمات رو تایپ نکنم این سکوتم ممکنه به سال بکشه.
نمیدونم کجایین، چطوری زندگی میکنین و ادامه میدین اما میدونم این دوره حتی بعد مرگ هم از حافظهی زندگیمون پاک نخواهد شد.
این سوگ با خون شروع شد و میدونم با خون شُسته و تموم میشه.
مثل خیلیهای دیگه توی این نسل شرمنده و سربهزیر از زنده موندن و دوباره سوگ دیدنم. حتی نمیتونم اجازه بدم به خودم که دوباره بگم مراقبت کنین چون به این فکر میکنم قراره دیگه مراقب چی باشین؟ چی ازتون، از ما باقی موند؟
اما جرئت ندارم ناامید هم بمونم.
بهخاطر تمام امیدی که داشتن نمیشه ناامید موند. منتظرم. بیشتر از هروقت دیگهای.
امیدوارم روح این سوگی که سنگین و عمیقتر از هربار دیگهای به تنِ احساسات و ذهنتون نشسته هیچوقت دیگه تکرار نشه.
پس بهخاطر جرئت نداشتن برای ناامید بود در لحظه، مراقب هرچیزی که براتون باقیمونده باشین.
شما نسل عزیزی هستین که به هیچ غم و سوگی نه نگفتین. براش خیلی شجاع بودین، هستین و خواهید بود.
لطفاً از بازمانده و باز؛مانده بودنتون مراقبت کنین.