📝
نامه محمدرضا شاه به کارگردان معمای شاه!
محمدرضا ستوده / روزنامه هنرمند – یکشنبه 5دی 95
جناب آقای محمدرضا ورزی
کارگردان محترم سریال معمای من(شاه)
با سلام آریایی خدمت شما و همکارانتان
من ظلم های زیادی به ملت ایران کردم.حکومت من سراسر سیاهی، ستم، جنایت، مکافات، خفقان، استبداد،تک صدایی،زندان و خونریزی بود.من بعد از ظهرها بعد از بازی گلف برای تفریح به سازمان انتقال خون می رفتم و خون مردم را داخل شیشه می کردم اما به دلیل ساخت پالایشگاه آبادان و سودی که برای کشور داشت، الان در این دنیا یک تلویزیون 14 اینچ سونی قدیمی در اختیار من گذاشته اند تا سریال شما و مجموعه "ماه و پلنگ" را تماشا کنم.
اما شما در سریال تان اندازه همین تلویزیون 14 اینچ به اقدامات تقریباً مثبت و ناچیز من اشاره نکرده اید.
قبول دارم که انسان شُل و وارفته ای بودم ولی نه دیگه انقد !
آیا واقعاً مردم چنین فرد زبون و ضعیف و شُلی را از تخت سلطنت پایین کشیدند؟
چرا کار بزرگ مردم را بی ارزش نشان می دهید؟
یک جوری من را نشان می دهید که اگر مردم هم من را از تخت پادشاهی پایین نمی کشیدند خودم از روی تخت می افتادم!
ملت از خرداد سال 42 مبارزه کردند،زحمت کشیدند، خون دل خوردند و بعد از 15 سال به هدفشان رسیدند.این چیزی که شما نشان می دهید با یک فوت از قدرت کنار می رفت.
آنقدری که شما من را در حال بیلیارد بازی کردن نشان دادید باید در سه سال اول پادشاهی دیسک کمر می گرفتم و به همان حالتی که روی میز بیلیارد خم می شوند به طور زاویه ی قائمه باقی می ماندم.
آنقدری که من در این سریال گلف بازی کردم چمن های کاخ باید تاس و سعدآباد به دشت لوت تبدیل می شد.کم مانده من و خدمه ی دربار بعد از ظهرها در حیاط کاخ وسطی بازی کنیم.
از خدا که پنهان نیست از مردم چه پنهان، من در آن دوران به زنهای متعدد تمایل داشتم ولی نه تا این حد.اینجوری که شما نشان می دهید مردم فکر می کنند من ظهرها بعد از صبحانه و پوکر و منچ و مار و پله با اسدالله اعلم با موتور می رفتیم جلوی دبیرستان های دخترانه ی تهران،شمیرانات،ری و اسلامشهر تک چرخ می زدیم.احتمالاً در قسمت های بعد من در مقابل ساختمان جام جم به خانم خدیجه دَده بالا شماره می دهم و احتمالاً ایشان هم قبول نمی کنند و من سنگ روی یخ می شوم!
من در مورد اتفاقاتی مثل ملی شدن صنعت نفت یا کودتای 28 مرداد نظری نمی دهم چون شاید آن موقع در حال انجام روابط خارج از چهارچوب خانواده بوده ام، حواسم نبوده و یا با رییس وقت ساواک بطری بازی می کردم.اینها را آقای خسرو معتضد دقیق تر می دانند ولی من این مقدار مخ زدن را تکذیب می کنم!
باز هم تاکید می کنم من انسان ظالم، خونخوار، بی تربیت، بیشعور و بی کفایتی بودم.اصلاً خاک بر سر من.ولی به نظر من در مورد عیاشی هایم اندکی اغراق شده حالا باز هم نظر آقای معتضد ارجح است و هر چه ایشان بگویند من قبول دارم.
با تشکر
محمدرضا شاه پهلوی
شاهنشاه مزخرف و مخلوع ایران
5 دی 1395
(21 روز قبل از سالگرد فرار مذبوحانه و بزدلانه ام از کشور)
@thinktogether🌱
نامه محمدرضا شاه به کارگردان معمای شاه!
محمدرضا ستوده / روزنامه هنرمند – یکشنبه 5دی 95
جناب آقای محمدرضا ورزی
کارگردان محترم سریال معمای من(شاه)
با سلام آریایی خدمت شما و همکارانتان
من ظلم های زیادی به ملت ایران کردم.حکومت من سراسر سیاهی، ستم، جنایت، مکافات، خفقان، استبداد،تک صدایی،زندان و خونریزی بود.من بعد از ظهرها بعد از بازی گلف برای تفریح به سازمان انتقال خون می رفتم و خون مردم را داخل شیشه می کردم اما به دلیل ساخت پالایشگاه آبادان و سودی که برای کشور داشت، الان در این دنیا یک تلویزیون 14 اینچ سونی قدیمی در اختیار من گذاشته اند تا سریال شما و مجموعه "ماه و پلنگ" را تماشا کنم.
اما شما در سریال تان اندازه همین تلویزیون 14 اینچ به اقدامات تقریباً مثبت و ناچیز من اشاره نکرده اید.
قبول دارم که انسان شُل و وارفته ای بودم ولی نه دیگه انقد !
آیا واقعاً مردم چنین فرد زبون و ضعیف و شُلی را از تخت سلطنت پایین کشیدند؟
چرا کار بزرگ مردم را بی ارزش نشان می دهید؟
یک جوری من را نشان می دهید که اگر مردم هم من را از تخت پادشاهی پایین نمی کشیدند خودم از روی تخت می افتادم!
ملت از خرداد سال 42 مبارزه کردند،زحمت کشیدند، خون دل خوردند و بعد از 15 سال به هدفشان رسیدند.این چیزی که شما نشان می دهید با یک فوت از قدرت کنار می رفت.
آنقدری که شما من را در حال بیلیارد بازی کردن نشان دادید باید در سه سال اول پادشاهی دیسک کمر می گرفتم و به همان حالتی که روی میز بیلیارد خم می شوند به طور زاویه ی قائمه باقی می ماندم.
آنقدری که من در این سریال گلف بازی کردم چمن های کاخ باید تاس و سعدآباد به دشت لوت تبدیل می شد.کم مانده من و خدمه ی دربار بعد از ظهرها در حیاط کاخ وسطی بازی کنیم.
از خدا که پنهان نیست از مردم چه پنهان، من در آن دوران به زنهای متعدد تمایل داشتم ولی نه تا این حد.اینجوری که شما نشان می دهید مردم فکر می کنند من ظهرها بعد از صبحانه و پوکر و منچ و مار و پله با اسدالله اعلم با موتور می رفتیم جلوی دبیرستان های دخترانه ی تهران،شمیرانات،ری و اسلامشهر تک چرخ می زدیم.احتمالاً در قسمت های بعد من در مقابل ساختمان جام جم به خانم خدیجه دَده بالا شماره می دهم و احتمالاً ایشان هم قبول نمی کنند و من سنگ روی یخ می شوم!
من در مورد اتفاقاتی مثل ملی شدن صنعت نفت یا کودتای 28 مرداد نظری نمی دهم چون شاید آن موقع در حال انجام روابط خارج از چهارچوب خانواده بوده ام، حواسم نبوده و یا با رییس وقت ساواک بطری بازی می کردم.اینها را آقای خسرو معتضد دقیق تر می دانند ولی من این مقدار مخ زدن را تکذیب می کنم!
باز هم تاکید می کنم من انسان ظالم، خونخوار، بی تربیت، بیشعور و بی کفایتی بودم.اصلاً خاک بر سر من.ولی به نظر من در مورد عیاشی هایم اندکی اغراق شده حالا باز هم نظر آقای معتضد ارجح است و هر چه ایشان بگویند من قبول دارم.
با تشکر
محمدرضا شاه پهلوی
شاهنشاه مزخرف و مخلوع ایران
5 دی 1395
(21 روز قبل از سالگرد فرار مذبوحانه و بزدلانه ام از کشور)
@thinktogether🌱
📝
هر که عقاید و عادات غلط اطرافیان را کورکورانه بپذیرد، به شخصِ خود بیحرمتی کرده است.و بدون حرمت، نه اخلاقی در بین خواهد بود و نه نظامی. نه دوامی در بین خواهد بود و نه گرمای حیات بخشی.
#گفتگو__با_کافکا
#گوستاو_یانوش
@thinktogether🌱
هر که عقاید و عادات غلط اطرافیان را کورکورانه بپذیرد، به شخصِ خود بیحرمتی کرده است.و بدون حرمت، نه اخلاقی در بین خواهد بود و نه نظامی. نه دوامی در بین خواهد بود و نه گرمای حیات بخشی.
#گفتگو__با_کافکا
#گوستاو_یانوش
@thinktogether🌱
📝
انسانی که آگاهی ندارد، لایق آزادی نیست
و انسانی که آزادی ندارد، مستحق زندگی نیست ..!
#توماس_جفرسون
#سیاستمدار_آمریکایی
@thinktogether🌱
انسانی که آگاهی ندارد، لایق آزادی نیست
و انسانی که آزادی ندارد، مستحق زندگی نیست ..!
#توماس_جفرسون
#سیاستمدار_آمریکایی
@thinktogether🌱
خدایان سیزیف را محکوم کرده بودندکه مدام صخره ای را تا قلهٔ کوهی بغلتاند
آنها بدلایلی پی برده بودندکه هیچ تنبیهی
وحشتناکتر ازکار بیهوده و بی امید نیست
#آلبر_کامو
#افسانه_سیزیف
@thinktogether🌱
آنها بدلایلی پی برده بودندکه هیچ تنبیهی
وحشتناکتر ازکار بیهوده و بی امید نیست
#آلبر_کامو
#افسانه_سیزیف
@thinktogether🌱
🌱
#بیشعوری
سخت ترین مرحله در درمان و ترک بیشعوری همان مرحله ی نخست است، یعنی پذیرفتن بیشعور بودن.
هیچ کس دوست ندارد قبول کند که بیشعور است و بنابراین لحظه ی برداشتن نخستین گام، درد آور است در بیشتر مواقع، تا رسیدن به لحظه ی سرنوشت ساز پذیرش، بیشعور بحران هایی چون ورشکستگی، طلاق، اخراج از کار با بدتر از همه ضایع شدن توسط یک بیشعور بزرگ تر را از سر گذرانده است.
در این وضعیت بر اثر صدمات وارده، سیستم دفاعی بیشعور شدیداً تضعیف شده است .
دستاویزهایی مثل دلیل تراشی، عذر خواهی، تقصیر را به گردن دیگران انداختن، دروغ گفتن و غر زدن، دیگر کفایت نمی کند و چنین است که بیشعور سر انجام در نهایت ناامیدی و پریشانی با خودش رودرو می شود: او بیشعور است!
بیشعوری ربطی به سواد ندارد، به رفتار آدم ربط دارد. حتی بعضی از بیشعور ترین افراد ، کسانی اند که متخصص محسوب می شوند و دیگران را راهنمایی می کنند.
📙 #بیشعوری
🖊 #دکتر_خاویر_کرمنت
📝 #ترجمه_محمود_فرجامی
@thinktogether🌱
#بیشعوری
سخت ترین مرحله در درمان و ترک بیشعوری همان مرحله ی نخست است، یعنی پذیرفتن بیشعور بودن.
هیچ کس دوست ندارد قبول کند که بیشعور است و بنابراین لحظه ی برداشتن نخستین گام، درد آور است در بیشتر مواقع، تا رسیدن به لحظه ی سرنوشت ساز پذیرش، بیشعور بحران هایی چون ورشکستگی، طلاق، اخراج از کار با بدتر از همه ضایع شدن توسط یک بیشعور بزرگ تر را از سر گذرانده است.
در این وضعیت بر اثر صدمات وارده، سیستم دفاعی بیشعور شدیداً تضعیف شده است .
دستاویزهایی مثل دلیل تراشی، عذر خواهی، تقصیر را به گردن دیگران انداختن، دروغ گفتن و غر زدن، دیگر کفایت نمی کند و چنین است که بیشعور سر انجام در نهایت ناامیدی و پریشانی با خودش رودرو می شود: او بیشعور است!
بیشعوری ربطی به سواد ندارد، به رفتار آدم ربط دارد. حتی بعضی از بیشعور ترین افراد ، کسانی اند که متخصص محسوب می شوند و دیگران را راهنمایی می کنند.
📙 #بیشعوری
🖊 #دکتر_خاویر_کرمنت
📝 #ترجمه_محمود_فرجامی
@thinktogether🌱
🌱
خانمی با لباس کتان راه راه و شوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.
منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت:
«مایل هستیم رییس را ببینیم.»
منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»
منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید
زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت
وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.
خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای
کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»
رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را
بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.»
خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه.... نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»
رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک
ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»
خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»
شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که
دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:
دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد
@thinktogether🌱
خانمی با لباس کتان راه راه و شوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.
منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت:
«مایل هستیم رییس را ببینیم.»
منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»
منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید
زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت
وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.
خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای
کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»
رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را
بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.»
خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه.... نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»
رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک
ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»
خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»
شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که
دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:
دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد
@thinktogether🌱
🌱
شخصی از خدا دو چیز خواست......
یک گل و یک پروانه......
اما چیزی که به دست آورد
یک کاکتوس و یک کرم بود......
غمگین شد. با خود اندیشید شاید خداوند من را
دوست ندارد و به من توجهی ندارد......
چند روز گذشت......
از آن کاکتوس پر از خار گلی زیبا روییده شد و
آن کرم تبدیل به پروانه ای شد......
اگر چیزی از خدا خواستید و چیز دیگری دریافت کردید
به او اعتماد کنید.........
خارهای امروز گلهای فردایند.....
@thinktogether🌱
شخصی از خدا دو چیز خواست......
یک گل و یک پروانه......
اما چیزی که به دست آورد
یک کاکتوس و یک کرم بود......
غمگین شد. با خود اندیشید شاید خداوند من را
دوست ندارد و به من توجهی ندارد......
چند روز گذشت......
از آن کاکتوس پر از خار گلی زیبا روییده شد و
آن کرم تبدیل به پروانه ای شد......
اگر چیزی از خدا خواستید و چیز دیگری دریافت کردید
به او اعتماد کنید.........
خارهای امروز گلهای فردایند.....
@thinktogether🌱
📝
به دنیا نیامدن بهتر از تعلیم نیافتن و نادانی است
زیرا جهالت ریشه همه بدبختی هاست.
#افلاطون
@thinktogether🌱
به دنیا نیامدن بهتر از تعلیم نیافتن و نادانی است
زیرا جهالت ریشه همه بدبختی هاست.
#افلاطون
@thinktogether🌱
📝
ترس از اینکه دیگران راجع به ما
چه فکری می کنند
بزرگترین زندانی است که
انسان ها در آن زندگی می کنند
#دیوید_ایکه
@thinktogether🌱
ترس از اینکه دیگران راجع به ما
چه فکری می کنند
بزرگترین زندانی است که
انسان ها در آن زندگی می کنند
#دیوید_ایکه
@thinktogether🌱
📝
بياييم بند زبانمان را ببنديم
و بـال اندیشه را بگشاييم
براى گفتن وقت بسیار است
اما براى انديشه دیر میشود ...
#محمود_دولت_آبادى
@thinktogether🌱
بياييم بند زبانمان را ببنديم
و بـال اندیشه را بگشاييم
براى گفتن وقت بسیار است
اما براى انديشه دیر میشود ...
#محمود_دولت_آبادى
@thinktogether🌱
📝
در سراسر تاریخ مکتوب، و شاید از پایان عصر نوسنگی، سه گونه آدم در دنیا بوده اند:
بالا، متوسط، پایین... که هدف های این سه گروه کاملا سازش ناپذیر است.
هدف #طبقه_بالا، اینست که سر جای خود بماند،
هدف #طبقه_متوسط ، این است که جای خود را با طبقه بالا عوض کند،
هدف #طبقه_پایین، زمانی که هدفی داشته باشد، اینست که تمایزات را در هم شکسته و جامعه ای بیافریند که در آن همه انسان ها برابر باشند.
خصلت پایدار طبقه پایین اینست که خرکاری چنان از پا درش می آورد که جز به تناوب، از آنچه بیرون از زندگی روزمره است آگاهی ندارد.
#جورج_اورول
#کتاب_1984
#ترجمه_صالح_حسینی
@thinktogether🌱
در سراسر تاریخ مکتوب، و شاید از پایان عصر نوسنگی، سه گونه آدم در دنیا بوده اند:
بالا، متوسط، پایین... که هدف های این سه گروه کاملا سازش ناپذیر است.
هدف #طبقه_بالا، اینست که سر جای خود بماند،
هدف #طبقه_متوسط ، این است که جای خود را با طبقه بالا عوض کند،
هدف #طبقه_پایین، زمانی که هدفی داشته باشد، اینست که تمایزات را در هم شکسته و جامعه ای بیافریند که در آن همه انسان ها برابر باشند.
خصلت پایدار طبقه پایین اینست که خرکاری چنان از پا درش می آورد که جز به تناوب، از آنچه بیرون از زندگی روزمره است آگاهی ندارد.
#جورج_اورول
#کتاب_1984
#ترجمه_صالح_حسینی
@thinktogether🌱
مادرم ...پیامبری بود با یک
زنبیل معجزه....
با اولین سوز زمستانی...
النگویش را تبدیل به بخاری کرد...
@thinktogether
زنبیل معجزه....
با اولین سوز زمستانی...
النگویش را تبدیل به بخاری کرد...
@thinktogether
آزادی یعنی اینکه بتوانی ادعا کنی
«دو بعلاوه دو» میشود «چهار» !
اگر این آزادی فراهم باشد
آزادیهای دیگر به دنبالِ آن خواهد آمد !
#جورج_اورول
#کتاب_۱۹۸۴
@thinktogether🌱
«دو بعلاوه دو» میشود «چهار» !
اگر این آزادی فراهم باشد
آزادیهای دیگر به دنبالِ آن خواهد آمد !
#جورج_اورول
#کتاب_۱۹۸۴
@thinktogether🌱
📝
عاقلی از دیوانهای پرسید : راهِ خوشبختی کدام است؟
دیوانه، که گویی راهِ شهرِ مجاور را از او پرسیدهاند، بلافاصله گفت: «خود را تحسین کن، و در کوی و برزن بخواب».
عاقل فریاد زد: «صبر کن ببینم! بیش از حد توقّع داری. برای رسیدن به سعادت تحسینِ خویشتن کافی است.»
دیوانه پاسخ داد: «امّا چگونه میتوان پیوسته تحسین کرد بیآنکه پیوسته جهان را خوار نشماریم.»
#حکمت_شادان
#فریدریش_نیچه
#راه_خوشبختی_قطعه_213
@thinktogether🌱
عاقلی از دیوانهای پرسید : راهِ خوشبختی کدام است؟
دیوانه، که گویی راهِ شهرِ مجاور را از او پرسیدهاند، بلافاصله گفت: «خود را تحسین کن، و در کوی و برزن بخواب».
عاقل فریاد زد: «صبر کن ببینم! بیش از حد توقّع داری. برای رسیدن به سعادت تحسینِ خویشتن کافی است.»
دیوانه پاسخ داد: «امّا چگونه میتوان پیوسته تحسین کرد بیآنکه پیوسته جهان را خوار نشماریم.»
#حکمت_شادان
#فریدریش_نیچه
#راه_خوشبختی_قطعه_213
@thinktogether🌱
📝
به خوشبختی آنانی که در بهشتِ حماقت زندگی میکنند رشک نبر، زیرا تنها یک احمق آن را خوشبختی میداند.
#برتراند_راسل
#فیلسوف_بریتانیایی
@thinktogether🌱
به خوشبختی آنانی که در بهشتِ حماقت زندگی میکنند رشک نبر، زیرا تنها یک احمق آن را خوشبختی میداند.
#برتراند_راسل
#فیلسوف_بریتانیایی
@thinktogether🌱
📝
اگر گهگاهی دچار اشتباه نمیشوید
نشان دهنده آن است که تقریبا هیچ
کار مبتکرانه ای انجام نمیدهید.
#وودی_آلن
@thinktogether🌱
اگر گهگاهی دچار اشتباه نمیشوید
نشان دهنده آن است که تقریبا هیچ
کار مبتکرانه ای انجام نمیدهید.
#وودی_آلن
@thinktogether🌱
📝
برای عاشق شدن
نباید یک شخصیت متفاوت را دوست داشت ،
برای عاشق شدن باید یک شخصیت عادی را متفاوت دوست داشت !
#زندگی_جای_دیگریست
#ميلان_كوندرا
@thinktogether🌱
برای عاشق شدن
نباید یک شخصیت متفاوت را دوست داشت ،
برای عاشق شدن باید یک شخصیت عادی را متفاوت دوست داشت !
#زندگی_جای_دیگریست
#ميلان_كوندرا
@thinktogether🌱