خب.... تموم شد!
*اشکاشو پاک میکنه تا کیبورد رو ببینه*
چهار روزی که بعد از یک سال تنش مثل بهشت بود و آه خدایا نمیخواستم تموم بشه.
چون
شایان بود! برادری که بعد از چندسال بالاخره تونستم بیشتر از ۱۲ ساعت ببینمش.
سمن بود! رفیق ۱۴ سالهای که خیلی وقت بود دلم میخواست مسافرت باهاش رو تجربه کنم.
و خب...
رضا بود و رضا بود و رضا بود!
و حالا منم و یه چمدون پر از سوغاتی، یه کوله پشتی و یه عالمه هدیههای دستساز، چندتا قلب آبی که با پین کاغذ درست شدن، یه دستبند توی دست چپم و ده گیگ خاطره ^^
و هیچکدوم از اون چهار روز رو جایی تعریف نمیکنم.
مال منه و فقط باید مال من بمونه! ^^
*اشکاشو پاک میکنه تا کیبورد رو ببینه*
چهار روزی که بعد از یک سال تنش مثل بهشت بود و آه خدایا نمیخواستم تموم بشه.
چون
شایان بود! برادری که بعد از چندسال بالاخره تونستم بیشتر از ۱۲ ساعت ببینمش.
سمن بود! رفیق ۱۴ سالهای که خیلی وقت بود دلم میخواست مسافرت باهاش رو تجربه کنم.
و خب...
رضا بود و رضا بود و رضا بود!
و حالا منم و یه چمدون پر از سوغاتی، یه کوله پشتی و یه عالمه هدیههای دستساز، چندتا قلب آبی که با پین کاغذ درست شدن، یه دستبند توی دست چپم و ده گیگ خاطره ^^
و هیچکدوم از اون چهار روز رو جایی تعریف نمیکنم.
مال منه و فقط باید مال من بمونه! ^^
💅1