Fu Inlé – Telegram
Fu Inlé
Photo
دختری بود به اسم Tislit. مراکشی با چهره‌ای شمالی و قلب کوه‌های اطلس. زیباترین دختر قبیله‌شون بود و لبخندش سنگ رو هم آب می‌کرد.
یه روز وقتی که گله‌ی گوسفند خانواده‌شون رو برای چرا برده بود یه پسر رو می‌بینه. قد بلند، زیبا، خندان. با هم صحبت کردن، خندیدن و حرف‌های هم رو شنیدن. ولی وقتی اسم قبیله‌ی هم رو پرسیدن لبخند رو لب هاشون خشک شد. Isli پسری قبیله‌ای بود که دشمن قسم خورده‌ی قبیله‌ی دختر محسوب می‌شد.
ولی، واقعا از هم خوششون اومد بود. پس پنهانی به دیدن همدیگه ادامه داده و ساعت‌ها باهم حرف می‌زدن.
تا اینکه یه روز Tislit رازش رو به مادرش گفت. و مادرش بعد از کمی فکر جواب داد که با پدرش درمیون می‌ذاره. ولی دختر نباید انتظار برخورد خوبی رو داشته باشه‌.
و طبق پيش‌بينی مادرش، پدرش عصبانی شد.
از اونطرف Isli هم به پدرش گفته بود و رد شد. چون ازدواج اونا فقط به جنگ و قتل عام ختم می‌شد.
و دیگه هم رو ندیدن تا شبی که ماه کامل شد. وقتی Isli به محل قرارشون رسید دختر رو دید که نشسته و داره گریه می‌کنه.
هیچ کاری از دستش بر نمیومد. قبیله‌هاشون راضی نمی‌شدن و اگه فرار هم می‌کردن سرنوشتشوتون به مرگ ختم می‌شد.
پس تنها کاری که از دستش بر میومد رو انجام داد. همراه با دختر گریه کرد.
و با اشک‌هاشون دو دریاچه شکل گرفت. زیر نور ماه قسم خوردن که تا ابد باهم باشن و توی دریاچه‌ها خودشون رو غرق کردن تا دیگه هیچ وقت از هم دور نشن.
و به این شکل Isli and Tislit lake of tears ساخته شدن.
دو قبیله در آخر باهم صلح کردن ولی هیچ چیزی روح اون دو نفر رو به زندگی بر نمی‌گردونه.

#Folklore
Fu Inlé
Photo
Baby 🥺
Fu Inlé
Tom MacDonald – I Wish
I wish I wasn't fat
I wish I wasn't gay
I wish I wasn't black
I wish that I was brave
I wish with every candle on the cake That I could quit doin' these drugs, but I can't and I'm afraid
I wish that I was smart
I wish that I was rich
I wish it wasn't hard for me to grow up and forgive
I wish that I could help
I wish I wasn't sick
یه رنگ بگید ~
خب حالا - بنفش با چه رنگی؟
نه من اسکلتون نکردم فقط فردا وقت ترمیم دارم
بیست دقیقه خوابیدم.
بدترین کابوس عمرم رو دیدم.
و وقتی بیدار شدم توی یه کابوس دیگه بودم.
و تمام مدت می‌دونستم خوابم.
و تلاش می‌کردم هرطوری شده خودمو بیدار کنم.
و وقتی بیدار شدم از ترس‌اینگه یه کابوس دیگه باشه انگشت‌های دستمو شمردم که ببینم واقعا بیدارم یا نه.
و الان بیدارم و از ترس نزدیکه بالا بیارم.
🎃1
و تمام اتفاقات اون دوتا کابوس توی همین اتاقی که خوابم اتفاق افتاد. دقیقا قبل از اینکه خوابم ببره.
زنده‌ام
Fu Inlé
Photo
قبلا درمورد پیشگویی رگناروک و نقش کلیدی فنریر و فرزندانش توی اون اتفاق حرف زدم. ولی وقتی آیسیر [Æsir]، خدایان اوسگاردور، این پیشگویی رو شنیدن برای مقابله باهاش چه کاری رو انجام دادن؟

تلاش اول: Lædingr
زنجیر اولی که ساخته شد انگار بیشتر برای سنجش قدرت فنریر بود تا زندانی شدنش. آیسیر دستور ساخت این زنجیر رو دادن و به فنریر گفتن که اگه بتونه بشکنش و ازش آزاد بشه مردم تشویقش می‌کنن و می‌تونه قدرتش رو نشون بده. پس فنریر اجازه داد زنجیر رو بهش ببندن و به راحتی خردش کرد.

تلاش دوم: Drómi
مدتی بعد زنجیر دوم ساخته شد. چیزی که همه می‌گفتن از قبلی بهتره و می‌تونه گرگ خشمگین و تنهای لوکی رو نگهداره. پس آیسیر فنریر رو به زنجیر کشید و بهش گفت برای قدرت‌نمایی باید از زنجیر آزاد بشه. اگه بتونه از بین ببرش آوازه‌ش توی تمام آوسگاردور می‌پیچه. پس فنریر بعد از کمی تلاش جلوی چشم همه‌شون، زنجیر رو شکشت.

تلاش آخر: Gleipnir
بعد از شکست تلاش دوم برای حبس فنریر، این بار اسکیرنیر [Skírnir با تلفظ آرام "د" بین دو سیلاب اسکیر و نیر] به جنگل الف‌های سیاه فرستاده شد تا فلزی شکست ناپذیر براشون بسازن تا بتونه گرگ رو نگهداره.
طبق گفته‌ی اسنوری استورلوسون [Snorri Sturluson تشدید روی "ر" در "اسنوری" و تلفظ آرام "د" بعد از "استور"] نویسنده‌ی کتاب Prose Edda، زنجیر از شش چیز ساخته شد.

- صدای قدم‌های گربه.
- ریش زن.
- نفس ماهی.
- ریشه‌های سنگ.
- تاندون‌های خرس.
- بزاق دهان پرنده.

زنجیری که ساخته شد به لطفات ابریشم و نرمی پر و بیش از اندازه قوی بود.
آیسیر پیش فنریر رفتن و همون درخواست قبلی رو تکرار کردن. و برای اینکه نشون بدن قوی‌تر از چیزیه که به نظر می‌رسه هرکدوم با قدرت خودشون امتحانش کردن و موفق نشدن. فنریر اول مخالفت کرد. ولی آیسیر گفتن که اگه نتونه بشکنش، پس یعنی تهدیدی برای اونها نیست و می‌تونن آزادش کنن. پس گرگ قبول کرد ، فقط به یک شرط، که موقع شکوندنش دست یکی از آیسیر بین دهانش باشه. تنها کسی که قبول کرد تیر [Týr] بود. و به محض اینکه جلو رفت و دستش رو سمت دهن فنریر برد‌‌. در همون لحظه گرگ دهنش‌ رو بست و حمله کرد. ولی زنجیر دورش محکم‌تر شد و با هربار تقلا زنجیر محکم‌تر و محکم‌تر می‌شد تا حدی که نفس رو براش سخت کرد.
تیر دستش رو از دست داد و آیسیر بالاخره تونست فنریر رو به زنجیر بکشه.

#Mythology