ایرلندیها افسانههای ترسناک زیادی دارن.
یکی دیگهش توی یه روستای کوچیک توی واترفورد اتفاق میفته. جایی که دختر یه مرد پولدار و طمعکار عاشق یه کارگر مزرعه میشه.
و وقتی پدرش میفهمه و متوجه میشه که هیچ سودی از این ازدواج بهش نمیرسه. با کدخدای روستا قرار میذاره که در ازای پول دخترش رو بهش بده. و کدخدا که دختر رو از قبل دیده بوده و از زیباییش خبر داشته قبول میکنه.
دختر مجبور به قطع رابطه با کارگر میشه و با کدخدا ازدواج میکنه. ولی مرد از چیزی که مردم فکرش رو میکردن شخصیت بدتری داشته. دختر رو کتک میزده، توی اتاق حبس میکرده و اجازهی هیچ کاری رو بهش نمیداده.
کم کم دختر از غذا خوردن دست میکشه، حرف نمیزنه و اونقدر زجر میکشه تا بمیره. و کدخدا با وجود ثروت زیادش بیسروصدا با کمترین هزینهی ممکن خاکش میکنه. و بدتر از اون، کمی بعد ازدواج میکنه.
و روح دختر به قدری عصبانی میشه که برای انتقام به دنیا برمیگرده.
اول سراغ پدرش که هیچ اهمیتی به مرگش نداد میره و وقتی که خواب بود میکشش.
و بعد از اون نوبت کدخدا میشه. و وقتی وارد اتاقش میشه، میبینه وسط چندتا زن دراز کشیده و هیچ اثری از غم و سوگواری توی چهرهش نیست.
روح خشمگین دختر بهش حمله میکنه و بعد از کشتنش، تا قطرهی آخر خونش رو میمکه. به محض خوردن خون احساس میکنه به زندگی برگشته و همزمان گرسنگی سیری ناپذیری جسم و روحش رو میگیره. و بعد از اون تا مدتی دختر شبها به مردا حمله کرده و بعد از کشتنشون از خونشون تغذیه میکرد.
و بعد از اون... غیب میشه.
و تا الان هیچکس نمیدونه کجاست.
#Folklore
یکی دیگهش توی یه روستای کوچیک توی واترفورد اتفاق میفته. جایی که دختر یه مرد پولدار و طمعکار عاشق یه کارگر مزرعه میشه.
و وقتی پدرش میفهمه و متوجه میشه که هیچ سودی از این ازدواج بهش نمیرسه. با کدخدای روستا قرار میذاره که در ازای پول دخترش رو بهش بده. و کدخدا که دختر رو از قبل دیده بوده و از زیباییش خبر داشته قبول میکنه.
دختر مجبور به قطع رابطه با کارگر میشه و با کدخدا ازدواج میکنه. ولی مرد از چیزی که مردم فکرش رو میکردن شخصیت بدتری داشته. دختر رو کتک میزده، توی اتاق حبس میکرده و اجازهی هیچ کاری رو بهش نمیداده.
کم کم دختر از غذا خوردن دست میکشه، حرف نمیزنه و اونقدر زجر میکشه تا بمیره. و کدخدا با وجود ثروت زیادش بیسروصدا با کمترین هزینهی ممکن خاکش میکنه. و بدتر از اون، کمی بعد ازدواج میکنه.
و روح دختر به قدری عصبانی میشه که برای انتقام به دنیا برمیگرده.
اول سراغ پدرش که هیچ اهمیتی به مرگش نداد میره و وقتی که خواب بود میکشش.
و بعد از اون نوبت کدخدا میشه. و وقتی وارد اتاقش میشه، میبینه وسط چندتا زن دراز کشیده و هیچ اثری از غم و سوگواری توی چهرهش نیست.
روح خشمگین دختر بهش حمله میکنه و بعد از کشتنش، تا قطرهی آخر خونش رو میمکه. به محض خوردن خون احساس میکنه به زندگی برگشته و همزمان گرسنگی سیری ناپذیری جسم و روحش رو میگیره. و بعد از اون تا مدتی دختر شبها به مردا حمله کرده و بعد از کشتنشون از خونشون تغذیه میکرد.
و بعد از اون... غیب میشه.
و تا الان هیچکس نمیدونه کجاست.
#Folklore